X
تبلیغات
مجتمع فنی

www.301040.tk وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


پنج‌شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 13:34

909. تقابل ایران و عربستان


مقابله و دشمنی بین ایران و رژیم آل سعود در عربستان سعودی چیز جدیدی نیست. از زمان قبل از انقلاب تا به امروز همواره بین این دو قدرت منطقه کشمکش وجود داشته است. این دو کشور از بزرگترین قدرت های اقتصادی، نظامی، و فرهنگی منطقه هستند که هر کدام برای خود حرف هایی -چه درست چه غلط- برای گفتن دارند. من با اهل تسنن مشکلی ندارم و آن ها را برادر خود می دانم، ولیکن برای من حساب وهابی های سعودی از بقیه عزیزان اهل سنت جداست. خیلی از دوستان اهل سنت به من گفته اند که آن ها هم از این روش ها و عقاید قرون وسطی ای آل سعود به ستوه آمده اند.


امروز می خواهم مطلبی از روزنامه The Globe and Mail را برای شما به اشتراک بگذارم. این روزنامه روزانه حدودا 1 میلیون نفر خواننده دارد و یکی از بزرگترین روزنامه های کانادا محسوب می شود. چند روز پیش که این روزنامه را می خواندم با یک صفحه رو به رو شدم که تقابل ایران و عربستان را بر روی نقشه ی خاورمیانه نشان می دهد. گرچه این مطلب به زبان ساده و بسیار سطحی نوشته شده است، ولی به نظرم جالب آمد که این تقابل تا آن طرف دنیا هم صدا در کرده است، به صورتی که یک صفحه از روزنامه را به آن اخصاص دهند.


برای دیدن عکس با کیفیت بالا بر روی آن کلیک کنید.

برچسب‌ها: ایران، دشمن، اخبار، جنگ، رسانه


ابزار امتیاز دهی



پنج‌شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 14:15

908. استهلاک انسان در ایران


چندی پیش یکی از دوستان سوال می کرد: "به نظر تو چرا خیلی از بچه هایی که برای ادامه تحصیل به خارج از ایران می روند دیگر بر نمی گردند؟" شاید انتظار داشت که یک جواب کلیشه مثل "مسائل سیاسی" یا "نبودن آینده شغلی در ایران" یا "کمبود امکانات" و یا حتی "جو گیر شدن و آرزوهای پوشالی" از من بشنود. ولی گرچه هر کدام از این دلیل ها تا حدودی می تواند درست باشد، ولی نظر من چیز دیگری است.


در سال های اخیر صحبت های بسیاری در مورد مهاجرت به خارج از کشور و دلیل فرار نیروی کار متخصص از ایران شده است. فیلم هایی مثل میراث البرتا و نوشته های متفکرین و جامعه شناسان و نویسندگان هم به این موضوع معطوف بوده است. البته من هیچ یک از دلایل ذکر شده را نفی نمی کنم. همه ی دلیل ها می تواند تا حدی درست باشد. برای هر انسان هم ممکن است دلیل کمی فرق کند و با دیگران متفاوت باشد. این ها همه درست. ولی اگر از من بپرسند از میان تمام دلیل های متفاوت که مطرح است، کدام یک از همه مهم تر است، خواهم گفت: "استهلاک تدریجی انسان در ایران".


اجازه دهید توضیح دهم.


از وقتی که ایران آمده ام، یعنی در همین چهار ماه اخیر، به صورت روزانه اتفاقاتی افتاده است که هر کدام روح و ذهن من را ولو اندک مستهلک کرده است. مثل قطره قطره آبی که بر روی یک سنگ بریزد. درست است که هر کدام از این قطره ها به خودی خود تاثیر خاصی ندارد، ولی با گذر زمان، همین قطره ها می تواند حفره ی چشمگیری در سنگ ایجاد کند. این همان معنی استهلاک در ذهن من است. این لیست فقط مال 4 ماه است و بسیار مختصر نوشته شده است. موردهای ذکر نشده زیاد است.


از وقتی آمده ام:

- فروشنده جنس ناقص و معیوب فروخته است، وقتی عیب را به او نشان می دهی نه تنها عذرخواهی نمی کند، بلکه وقیحانه آسمان ریسمان می کند. آخرش بدهکار هم شدم!!!

- همسایه هر موقع که عشقش بکشد، هر کجا که عشقش بکشد پارک می کند. سه ماشین دارد و یک جای پارک. محاسبه اش با شما.

- کسی که می خواسته پرده ی خانه را وصل کند، دائم امروز و فردا کرده است، حداقل 3 بار به ما دروغ گفته است و سر قرار نیامده است. دفعه ی آخر هم بعد از این که ما را 5 ساعت کاشته است، ساعت 11 و نیم نصف شب آمده است. طلبکار هم هست که چرا در را نصف شب برای او باز نکرده ایم و هزینه ی ایاب ذهابش را می خواهد از ما بگیرد.

- وضعیت نظام وظیفه مشوش است. می خواهند دو سال از عمر آدم را به زور از آدم بگیرند، و تا نگیرند و آن کارت پایان خدمت کوفتی را نگیری، نمی توانی آزادانه از کشور خارج بشوی. در اداره ی نظام وظیفه هم کسی درست و حسابی جوابگو نیست.

- تا سال 93 که من پرونده تشکیل داده بودم مشمول قوانین "نخبگان" می شدم. حالا که سال 94 شده است قوانین تغییر کرده است و می بایست دوباره دنبالش دوید تا بفهمیم چه به چه است.

- رفته ام بانک. از کارمند سوال می کنم که چقدر کار افتتاح حساب طول خواهد کشید؟ می گوید گوید چیزی نیست و سریع تمام می شود. حداقل یک ساعت بیش از آنچه ادعا کرده است طول می کشد.

- برای خریدن ماشین قرارداد امضا کرده ام، فروشنده ماشین که بنگاه است، با تاخیر 300% درصدی ماشین را تحویل داده است. آخر هم درخواست مبلغی بیش از مبلغ قرارداد کرده است، چون در طی زمانی که تاخیر کرده است قیمت ماشین افزایش پیدا کرده!

- ماشین خریده ایم. مجبوریم ببریم برای ما قفل کامپیوتر و قفل باطری و قفل زاپاس نصب کنند که مبادا کسی به ماشین دستبرد نزند. یعنی در جامعه ای زندگی می کنیم که از همان اول همه جای زندگی را باید قفل زد که در امان باشد!

- می بایست مدرک دکتری خودم را ارزش گذاری کنم! یعنی وزارت علوم باید بگوید آن شب ها که من تا صبح سر آزمایش بودم، جایزه و افتخارتی که کسب کرده ام، و آن همه مقالات بین المللی که نوشته ام ارزش دارد یا ندارد!؟؟

- فرم هایی که برای ارزش گذاری مدرک پر شود غیر دقیق و گیج کننده است. سفارت ایران در کشور محل تحصیل می بایست همه ی این مدارک را تایید کند و مهر بزند.

- مبل خریده ایم. آن چه آورده اند در خانه تحویل داده اند، با آنچه در نمایشگاه پسندیده بودیم یکی نیست.

- در شرکتی که شروع به کار کرده ام، وارد بزرگترین مناقصه تاریخ صنعت شیرین سازی آب ایران شده ایم. نیمی از مدارک مناقصه به زبان انگیلسی است. مدارک اشتباهات تایپی دارد! و بعضی از جمله ها از لحاظ گرامری غلط است! شرکت پیمان کار حدود 2 میلیون دلار برای تنظیم این اسناد گرفته است! تا آخرین روز تحویل اسناد هم، مدارک کارفرما با هم مغایرت دارد و بعضی از درخواست های کارفرما هنوز نامعلوم است.

- خدا را شکر حقوق ما را به موقع می دهند. شنیده ام بعضی از شرکت ها هنوز حقوق فروردین را هم نداده اند.

- ماشین ظرف شویی خریده ام، در مغازه می گویند "نصب رایگان" خواهد شد. کارمند آن شرکت چند روز بعد آمده است و نصب کرده است، در آخر فاکتور به من می دهد و درخواست پول می کند. سوال می کنم این دیگر چیست مگر نصب رایگان نبود؟ می گوید نصب رایگان بود ولی شیرآلاتی که به کار بردم هزینه دارد. پولش را دادم و رفت. رفتم سر کوچه شیرها را قیمت کردم، متوجه شدم شیرها را حداقل دو برابر قیمت حساب کرده است. این هم از نصب رایگان!

- می خواهی در تهران تردد کنی. برای این که از خانه ی پدرم به خانه ی پدرزنم بروم، مجبورم بیش از یک ساعت در ترافیک باشم. به اگزوز ماشین ها نگاه می کنم که همه پشت هم ایستاده اند. گویی این عمر و زمان و زندگی من است که دارد دود می شود.

- دلم خوش است که کشور اسلامی است... ولی می روم درون خیابان و زنی می بینم که کلا حجاب بر سر ندارد. حالم به هم می خورد که چه وقیحانه قانون می شکند. برای من قانون مهم است.

- موقع رانندگی افراد همواره تلاش می کنند که جلو بزنند. همه در صف ایستاده اند که بروند داخل خروجی، ولی عده ای تمام صف را رد می کنند و با تقلب سر ماشینشان را می کنند داخل.

- کلاس کارشناسی ارشد دانشگاه درس می دهم. دانشجوها با این سن و سالشان تقلب می کنند. کسی شرم نمی کند؟ از خودشان خجالت نمی کشند؟

- طرف ورود ممنوع آمده است، از جلو چراغ می زند که من بروم کنار تا ایشان رد شود!

- دائم افراد در حال ریختن آشغال بر روی زمین هستند. یک خانم جلوی چشم خودم آشغال بر روی زمین ریخت. بدون گفتن هیچ حرفی به جلوی او رفتم، آشغال را از روی زمین برداشتم، و به درون سطل زباله انداختم. ایشان هم برآشفت و من را مسخره کرد.

- زنگ زده ام پلیس 110 که بگویم فلان ماشین در کوچه پارک است ولی درش قفل نیست و شیشه اش پایین است. لطفا رسیدگی بفرمایید نکند که حادثه ای رخ بدهد. پلیس آمده است ماشین بدون قفل را در آن وضعیت می بیند. من را سین جیم می کند، آخرش هم می گوید دیگر به پلیس زنگ نزن، ماشین را رها می کند و می رود!!!


من عاشق کشورم هستم. ولی اگر روزی بزنم به سیم آخر و بخواهم این مرز و بوم را ترک کنم، نه به خاطر مسائل سیاسی است، نه به خاطر مسائل مالی، نه به خاطر آینده شغلی و غیره و غیره. به خاطر این خواهد بود که اینجا انسان استهلاک می شود. روح و ذهن آدم رفته رفته پژمرده و کثیف می شود. این حمله ی همه جانبه به انسان چیزی نیست که مسئولش رئیس جمهور یا یک فرد به خصوص باشد. کل جامعه آشفته و بی سر و سامان است، و این آشفتگی دقیقا همان چیزی است که به نظر من ایران را یک کشور جهان سوم می کند. هر موقع از این نوع مشاهدات می کنم که من را آزرده می کند، به خودم یادآوری می کنم که اینجا جهان سوم است. نباید انتظار داشت که مثل آلمان قطار حتی دو دقیقه هم تاخیر نکند. متاسفانه از طرفی بسیاری از مردم ما به شدت خودباخته اند. می خواهند هر طور شده با مارک لباس و پز ماشین مدرن و حرف های بی ارزش و آهنگ و رقص های وارداتی خودشان را مدرن کنند. فکر می کنند با این مسخره بازی ها از جهان سوم بودن در می آیند!


خدا را شکر که هنوز مسائلی مثل اعتکاف، حال و هوای ماه رمضان و نماز عید فطر، دسته های اباعبدالله در محرم، آرزوی پیروی و خدمت به راه امام و شهدا، و روی گل پدر و مادرم هست که من را علی رغم این همه آشفتگی در این کشور نگه دارد. امیدوارم کماکان دوام بیاورم.

برچسب‌ها: ایران، خصوصی


ابزار امتیاز دهی



سه‌شنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 10:32

907. موافقان مدیر yes men


یک روی سکه: در محیط کار زیاد اتفاق می افتد که مدیر یا مافوق آدم یک نظر شخصی (مثلا در مورد یک فیلم یا یک واقعه ی سیاسی) می دهد. در این مواقع، طبیعتا خیلی ساده تر است که آدم سر تکان دهد و موافقت کند و موضوع سپری شود. حداقل آدم می تواند سرش را بیاندازد پایین و وارد مکالمه نشود. این طور همه چیز راحت تر است. ولی اگر آدم مخالفت کند، امکان دارد پیامدهای بدی داشته باشد. چه کسی می خواهد در نظر مدیرش اثر منفی بگذارد؟ هیچ کس.


روی دیگر سکه: دیدید بعضی ها کلا با مدیر موافقن؟ اگر مدیر بگه خوبه، می گن خوبه. اگر بگه بده، می گن بده. توی انگلیسی به این جور افراد می گن کسی که "ستون فقرات" نداره. یعنی بزدل. یعنی کسی که جرات نداره پای عقاید و نظراتش بایسته. شاید هم مقداری نفاق و ریا هم با این بزدلی مخلوط باشد. کلا مخلوط بدی است.

یک عبارت عالی دیگر هم در انگلیسی برای توصیف این نوع افراد وجود دارد: "مردهای بلی" yes men

یعنی همش می گویند بلی قربان. بلی بلی. شما درست می گویید!

دیکشنری میریام وبستر عبارت yes-man را رسما تعریف کرده است:

yes man: a person who supports the opinions or ideas of someone else in order to earn that person's approval

یعنی: فردی که عقاید و نظرهای دیگران را تایید می کند تا که مورد تایید آن افراد قرار گیرد.

و در ادامه ی تعریف می گوید:

one who endorses or supports without criticism every opinion or proposal of an associate or superior

یعنی: کسی که بدون هیچ انتقادی نظر مافوق خودش را تایید و حمایت می کند.


چقدر این عبارت مفید است. می توان هر روز چندین مورد yes man دید!


من که دور و برم از این نوع آدم ها کم ندیده ام. از طرفی من به صورت ذاتی آدم لطیف و ملایمی هستم و دوست ندارم با کسی درگیر شوم. این روزها دائم با خودم فکر می کنم که مبادا ذات ملایمم روزی کار دستم دهد و من هم مثل این بی ستون ها شوم!؟ (شرح حال من تا حدودی در این لینک)

برچسب‌ها: خصوصی، انگلستان


ابزار امتیاز دهی



یکشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 10:36

906. رانندگی و زندگی شخصی


ما فردی را می شناسیم که در زندگی شخصی اش مقداری زورگو است. به همسایه هایش احترام نمی گذارد و فقط به فکر منافع خودش است. در این نوشتار اسم فرضی او را می گذاریم آقای س.


چندی پیش در خیابان شلوغ در حال رانندگی بودیم که ناگهان یک ماشین را دیدم که برای سبقت گرفتن انداخته است آن طرف خیابان و خلاف جهت ماشین های رو به رو می کند. چند ماشین جلو می افتد، دوباره کله ی ماشین را می کند درون صف، بعد دوباره می اندازد آن طرف خیابان و چند ماشین جلو می افتد، الی آخر. همین کار را با ما هم کرد. از سمت چپ (به صورت کامل آن طرف خط میانی خیابان) سبقت گرفت و سر ماشینش را کرد بین ما و ماشین جلوی ما. دوباره گاز داد و با ماشین جلوی ما این کار را تکرار کرد و دیگر از دید ما دور شد.


راننده ی ماشین خطاکار را ندیدم ولی همین که جلوی ما پیچید، شماره پلاکش را حفظ کردم. به خانمم گفتم: "این ماشین چقدر شبیه ماشین آقای س است. بعید نمی دانم کسی که در زندگی شخصی اش انقدر بی ملاحظه است، در رانندگی هم اخلاق خودخواهانه اش را این طور نشان دهد."


شب بود و نمی توانستیم تشخیص دهیم که راننده کیست ولی با خودمان فکر می کردیم مگر می شود در شهر به این بزرگی این فرد آشنای ما از آب در بیاید؟ خانمم سکوت کرد، ولی می دانم نظرش این بود که احتمال این اتفاق خیلی خیلی کم است. در هر صورت شماره پلاک را به عنوان سند ذهنی نگه داشتیم.


چندی گذشت و به مکانی رفتیم که آقای س هم آن جا حضور داشت. من و خانم به سمت پارکینگ رفتیم. می دانستم او هم دارد به همان موضوع فکر می کند که در ذهن من است... ناگهان صدای متعجب همسرم را شنیدم که با هیجان می گفت: "خودش بود! خودش بود!"

برچسب‌ها: خاطره، فرهنگ، ایران


ابزار امتیاز دهی



دوشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 11:13

905. خاطره ی کیوان از فلفل دلمه ای


دیشب، یکی از خوانندگان این وبلاگ (که دوست قدیمی بنده هم هست) را به صرف شام دیدم. چند سال است که این عزیز خارج از ایران زندگی می کند که خوشحال بودم که پس از سال ها او را در ایران می بینم. در حین خوردن شام یک خاطره ای تعریف کرد که فکر می کنم جالب باشد با شما به اشتراک بگذارم. گفت:


"چند روز پیش، نزدیک تجریش در حال قدم زدن بودم که یکی از مامورهای شهرداری را دیدم. قبلا لباس آن ها نارنجی بود، و تا به حال سبزپوش ندیده بودم. در همین فکرها بودم که ناگهان یک ماشین از کنار ما رد شد و یک جوان پنجره را پایین کشید و داد زد «فلفل دلمه ای!».

اول نفهمیدم که منظورش چیست. ولی پس از چند ثانیه پردازش متوجه شدم که روی صحبتش به این مامور بیچاره است. جوان ها در ماشین خندیدند و رفتند، و من مات و مبهوت مانده بودم که کلا این اتفاق یعنی چه؟! اصلا چرااااا؟؟؟!

نمی دانستم به این شوخی بخندم، یا بروم به حال جامعه گریه کنم؟ از طرفی به خاطر طنز موقعیت خنده ام گرفته بود، از طرفی افسرده شده بودم که این دیگر چه جامعه ای است؟! هنوز هم وقتی یادش می افتم، از لبخندی که روی لب هایم می آید عذاب وجدان می گیرم"

برچسب‌ها: ایران، فرهنگ، خاطره


ابزار امتیاز دهی


1 2 3 4 5 ... 182 >>