چند سال پیش (فکر کنم حدود سال 84 بود) که مقاله ای نوشتم به عنوان: "اخلاق اسلامی در حفظ محیط زیست". در زمانی که این مقاله رو نوشتم، تو ایران کسی خیلی دنبال این حرفا نبود به نظرم. از مرکز یه کنفرانس در قم در مورد حضرت رسول که نسخه ی اولیه ی متن رو براشون ارسال کرده بودم، بهم گفتن که همچین مطلبی براشون جالب به نظر رسیده و مانندش به کنفرانس ارسال نشده. ولی به دلیل کم کاری خودم، مقاله رو در کنفرانس شرکت ندادم.
خلاصه اون ماجرا گذشت و مقالم همین طور خاک می خورد...
امشب که داشتم در اینترنت گشت و گذار می کردم یه چیزی دیدم که خیلی خوشحال شدم. دیدم که در چند سال اخیر آقایون علما دست به کار شدن و در مورد رویکرد اسلام در مورد محیط زیست کتاب ها نوشتن.
آیت الله العظمى سید محمد شیرازى (که یکی از علمای شاخص شیعه هستن) در سال 87 کتابی فقهی به عنوان "اسلام و محیط زیست" نوشتن. یک سال قبل از اون، یعنی در سال 86 هم مرجع تقلید عالی قدر خودم، حضرت آیه الله جوادی آملی کتابی به همین عنوان نوشتن. این کتاب امروزه به چاپ سوم رسیده و به انگلیسی هم ترجمه شده. در همون سال هم جمعی از مولفان در قم کتابی به عنوان: "اخلاق محیط زیست در اسلام" چاپ کردن.
خلاصه اصلا مطلع نبودم که توی همین یکی دو سال چه کتاب های جالبی در این زمینه چاپ شده. امروزه هم مطالعات و فعالیت هایی در این زمینه در حال اجرا شدنه. حتی کفنرانس "ارزش ها و اخلاق زیست محیطی در اسلام" هم برگذار شده!!!!
ولی حیف شدا... دیگه مطمئنا اون مقاله ی من از "خاص" بودن افتاد! 
البته نوشته ی من خیلی مبتدیانه بود و مطمئنم که آقایون خیلی مفصل تر از من به موضوع پرداختن. خدا عوضشون بده ایشالا. ما واقعا نیاز داریم که فرهنگ حفاظت از محیط زیست در شهروندانمون جا بیافته. و دین می تونه یه راه بسیار خوب برای آگاه کردن و دغدغه دار کردن خیلی ها باشه. البته کار فرهنگی نیاز به زمان داره. یک شبه نمی شه همه از اهمیت حفظ محیط زیست و وظیفه ی اسلامیشون در این باره آگاه بشن. ولی خوشحالم که مراجع ما شروع به تفهیم این موضوع به دنیای مدرن کردن.
حالا با اجازتون، قسمتی هایی از مقاله مجله الکترونیکی آیت الله جوادی آملی به عنوان "اسلام و محیط زیست" که به نظرم جالب اومد رو نقل می کنم:
خداوند تمام عناصر محوری مورد نیاز زندگی بشر را تأمین فرمود و بهرهبرداری از آنها را جزء حقوق بشر قرار داد وجامعه را به صیانت آنها از آفت، انقراض، کمبودی و مانند آن مکلّف کرده است. اگر فرد یا جامعه، دولت یا ملّت در شناخت این عناصر اصلی فتور وَرزد یا در تحصیل یا نگهداری آنها قصور کند، وظیفهٴ دینی خود را انجام نداده است؛ یعنی لازم است دربارهٴ اصل هوا، کیفیت بهرهبرداری از این امانت الهی و چیزهایی که آن را آلوده و بیمار میکند و چیزهایی که در پالایش و درمان آن مؤثر است و نحوهٴ پالایش آن، کارشناسی دقیق شده و اجرا شود. همچنین لازم است دربارهٴ اصل آب گوارا، کیفیّت انتفاع از این ذخیرهٴ خدایی و اشیایی که آن را آلوده و مریض میکند و اموری که در تطهیر و تنظیف آن مؤثر است و نحوهٴ تصفیهٴ آن، ابتکار فنّی معمول شود. نیز لازم است دربارهٴ اصل زمین حاصلخیز، کیفیّت استفاده از این سفرهٴ گستردهٴ الهی و اموری که آن را ویران و بیمار میکند و چیزهایی که در اِحیا، تسطیح، کویر زدایی و صیانت از رانش، تأثیر به سزایی دارد، ماهرانه ارزیابی و اقدام شود تا دستور اسلام امتثال شده باشد.
در دین حنیف الهی که در طول تاریخ به منهجها و شریعتهای متنوّع برای انبیای الهی تجلّی مییافت شناخت اصول زیستْ محیطی و تحصیل آن و پرهیز از تخریب آن و سعی برای سالم سازی آن، از بارزترین حقوق انسانی و نیز از روشنترین تکالیف بشری به شمار میآید تا نشاط جامعه همراه با سلامت آن و خرّمی افرادْ همراه با صحّت آنان تضمین شود. به همین منظور، دینْ هم از آلوده نمودن هوا، کوی و برزن و اماکن عمومی تحذیر و نهی کرده است و هم اگر چنین رخداد تلخی مشاهده شد، برای بر طرف کردن آن، ترغیب و امر نموده است. چنانکه امام صادق (علیهالسلام) فرمود: «إنّ الله عزّ و جلّ إذا أنعم علی عبدٍ نعمةً أحبّ أن یری علیه أثرها، قیل: وکیف ذلک قال: ینظّف ثوبه ویطیّب ریحه ویحسن داره ویکنس أفنیته… »؛ یعنی خداوند دوست دارد نعمتی که به بندهٴ خود داد، اثر آن را ببیند. پرسیده شد: چگونه؟ فرمود: هر فردی جامهٴ خود را نظیف، خود را خوشبو، خانه خود را نیکو و پیشگاه منزل خود را رُفت و رو کند.
... اگر عمداً به فضای سبز و سالم و نشاط آور نیندیشند و از آلایش آن دریغ نکنند و منطقه زرّین خدا داد طبیعت را آلوده نمایند یا در قبال آلوده کردن صاحبان کارگاههای سودجو، مُهر بی مِهری بر لب زنند و خاموش شوند، مشمول قهر خدای قاهر شده، قعر دوزخ جایگاه آنان خواهد بود؛ البته چنان قهری، چنین قعری را به دنبال دارد. لذا، رسول گرامی اسلام فرمود: «ثلاث ملعونٌ من فعلهنّ: المفوّط ظلّ النزال و المانع الماء المنتاب و سادّ الطریق المسلوک»؛ سه گروهند که در اثر سه کار ناروا مورد لعنت خداوند سبحان هستند: ۱/ کسی که مکان عمومی، سایهبانها، پارکها، محل نزول مسافران و… را آلوده کند. ۲/ کسی که آب نوبهای را به غصب ببرد؛ یعنی رعایت نوبت نکند. ۳/ کسی که سدّ مَعْبر کند و مانع عبور عابران شود.
پ.ن.1: به قول آیت الله محقق داماد: حضرت امیرالمؤمنین (ع) در جنگهای مسلحانه دستور می دهند که هیچکس حق ندارد هنگامی که به شهری وارد می شوند به آزار حیوانات و از بین بردن درختان بپردازد و از حفظ آب به گونه ای سخن می فرمایند که گویی آلوده کردن آب ، مبارزه با خداوند است!
پ.ن.2: البته تخریب محیط زیست می تونه نشانه ی از جهالت هم باشه (به همین دلیل آقا از کلمه ی "عمدا" استفاده کردن به نظرم). ولی با کار فرهنگی باید این جهالت از بین بره، و به جایی برسیم که آن قدر موضوع برای همه واضع باشه، که دیگه تخریب محیط زیست عاملی جز بی دینی و زیاده خواهی نداشته باشه.
پ.ن.3: یه نگاه کلی به محیط زیست در ادیان مختلف اینجا.
پ.ن.4: حتی این تعلیمات به نماز جمعه ی تهران هم سرایت کرده! خیلی خوبه.
پ.ن.6: آرزو می کنم که با این اقدامات زیبای علما، روزی برسه که برای ما، همون قدر که به نامحرم نگاه کردن، یا غیبت کردن زشت به نظر می رسه، آشغال زمین ریختن هم زشت به نظر برسه.
در وبگردی هایی که انجام می دم، دیروز با خاطره ای رو به رو شدم که به نظرم جالب بود. متاسفانه نویسنده ی وبلاگ به نوشتن دیگه ادامه نداده و خیلی وقت پیش وبلاگ رو رها کرده. به نظرم حیف اومد که داستان زندگیش به گوش مردم نرسه، پس تصمیم گرفتم توی وبلاگم نقلش کنم.
امیدوارم راضی باشه، چون هیچ راهی برای ارتباط برقرار کردن باهاش ندارم
* * *
ظاهرم همیشه عادی و معمولی بود، البته حجابم کامل نبود. به خصوص حالا که فکر می کنم می بینم اصلا کامل نبود (خیلی خجالت می کشم وقتی عکسهای گذشته را می بینم). همیشه یک مانتوی معمولی می پوشیدم با یک مقنعه شل و کوتاه که همیشه مقداری از موهام از جلوش زده بود بیرون. گرچه از نظر خیلی ها عادی بود. آرایش هم نمی کردم مگر در مهمونی یا عروسی که اون هم خیلی کم. خانواده ما معمولی بود ولی هیچکس محجبه نبود حتی تو مهمونی های خانوادگی هم کسی حتی یه روسری هم سر نمی کرد. تو گوئی که انگار مقوله حجاب در خاندان ما محلی از اعراب نداشت.
اواخر اردیبهشت 78 (ترم آخر تحصیلم) به یک اردوی فرهنگی – دانشجوئی رفتیم . حال و هوای اون اردو جوری بود که همه دخترها می بایست چادر سر می کردند. البته می شد که سر نکرد اما حکایت، گر خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو، اجازه نمی داد که با همون تیپ همیشگی برم. اصل قضیه رفتنم هم به خاطر علی رضا بود (همسر عزیزم که یک سال بعدش ازدواج کردیم). علی رضا دانشجوی ارشد بود و یه جورائی با هم دوست بودیم. البته نه مثل دوستی های این روزها. ظاهر ساده ای داشت، قد بلند و خوش برخورد. مدتی بود که اصرار می کرد بیاد خواستگاریم و من هم در واقع داشتم ناز می کردم. به هر حال با چادر مشکی یکی از دوستام که برام بلند بود و مدام تو پام می پیچید رفتم اردو اونم تو اون هوای گرم.
شاید باورتون نشه اما داستان تحول زندگی من از همون جا شروع شد. در اردو می خندیدیم و چادر و ظاهرمون را مسخره می کردیم. اما وقتی برگشتم یک حس عجیبی داشتم انگار که دلم نمی اومد چادر از سر بردارم. یک حس آرامش و راحتی باهاش داشتم. ولی خوب حتی فکر کردن به اینکه یک روزی چادری بشم هم غیر ممکن بود، سرم گیج می رفت وقتی بهش فکر می کردم. به هر حال همه چیز از فرداش مثل قبل ادامه یافت. من هم با همون تیپ همیشگی بودم ولی انگار از اون روز یک چیزی کم بود، انگار لخت بودم یا اینکه یه چیزی یادم رفته که بردارم. جالبه که بدونید یک سال طول کشید تا اینکه برای همیشه چادر سر کردم و محجبه شدم. این یکسال خیلی پیچیده بود و سختی زیاد کشیدم. اما تلاش می کنم خیلی خلاصه تعریف کنم که چه جوری اون دختر بد حجاب در اون خانواده بی توجه به حجاب، محجبه شد.
پائیز همون سال علیرضا اومد خواستگاریم و نامزد شدیم . قرار شد سال دیگه که درسش تموم میشد تو تابستون 79 ازدواج کنیم . اولین بار که خانوادش را دیدم برام جالب بود که مادرش و خواهرش محجبه بودند آخه بهش نمی اومد که چنین خانواده ای داشته باشه .
هر از گاهی که با مامانم یا زن داداشم تنها بودیم شوخی می کردم که چادر بهم میاد نه؟!! یا مثلا گوشه روسریم را پیچ می دادم ببینم واکنش اونها چیه . اما حتی بهم نمیخندیدند . انگار اصلا متصور نبودند که فاطمه هم می تونه محجبه باشه یا شاید دلش می خواد . یه چند ماهی این شده بود دغدغه ذهنم و از بد روزگار با کسی هم نمی تونستم در این مورد حرف بزنم چون همه دوستام سر و وضعشون بد تر از من بود . تازه به من می گفتند که تو چرا به خودت نمی رسی .
خلاصه کنم ، به هر حال این گذشت تا بهار 79 که دیگه خونه خاله و عمو وغیره می رفتیم با خانواده علیرضا که اونها هم با هم آشنا شن . یه هفته قبل از شبی که قرار بود همه خونه عمه بزرگم جمع شیم با علیرضا بیرون که بودیم ، با کلی مکث و خجالت برگشت گفت که چقدر دلش می خواسته زن آیندش چادری باشه . بیچاره کلی سرخ و سفید شد تا اینو گفت . حرفش را هنوز تمام نکرده گفت که البته اصلا براش مهم نیست که من چه جوری هستم و همینطوری اینو گفته . انگار یک بمبی تو دلم ترکیده بود ، اونقدر ذوق کرده بودم که دلم می خواست همونجا یه چیزی بگم اما ساکت موندم تا رسیدیم نزدیکی های خونه ما . بدون مقدمه بهش گفتم که من چادر سر می کنم ولی تو باید یه هزینه ای پرداخت کنی اگر که دلت می خواد زنت چادری باشه . اونم اینه که به همه میگم به خاطر تو چادر سر میکنم . حیوونکی گفت که به خدا من منظوری نداشتم و ... شروع کرد به عذرخواهی . حرفش را قطع کردم و گفتم همین که گفتم ، من چادر سر می کنم و تو هم باید پشت من باشی و هوامو نگه داری . خداحافظی کردم و رفتم خونه . اون شب انگار شوک بودم ، نمی تونستم حرف بزنم . دیگه نمی خواستم به واکنش خانواده فکر کنم . دل زدم به دریا و فرداش رفتم پارچه خریدم و دادم خیاطی برام یک چادر مشکی بدوزه و مقنعه چانه دار بلند و یه مانتو گشاد مشکی تا مچ پا . می خواستم حالا که قراره با سر برم تو آتیش یکهو و کامل برم . به مامان گفتم که برای مهمونی لباس سفارش دادم ولی هیچ چیزی در این مورد که چیه نگفتم ، اونهم خوشحال شد . یکهفته گذشت تا شب مهمونی رسید . همه حاضر بودند و منتظر من که بریم . حتی داداشم و زنش هم اومده بودند خونه ما که همه با هم بریم .
یک ساعت بود که من تو اتاقم حاضر بودم اما نمی دونستم چه جوری باید با اونا رو در رو شم . طفلکی مامانم که نگران شده بود می گفت فاطمه جان چرا حاضر نمیشی . میگفتم الان میام مامان . احساس میکردم فشارم افتاده . به هر حال چشمامو بستم و اومدم بیرون . تصور کنید فاطمه برای اولین بار در 25 سالگی با مقنعه چونه دار و چادر مشکی و ساق دست و کلاه زیر مقنعه جلوی همه اونا سر تا پا مشکی واستاده بود . گفتم بریم من حاضرم . کسی چیزی نمی گفت . همه انگار شوک شده باشن در حالیکه ایستاده بودند فقط به من نگاه می کردند . مامانم با یک لبخند سرداومد جلو و آروم تو گوشم گفت : "این چیه !؟" . بی اختیار داد زدم که من می خوام اینجوری باشم تو رو خدا اذیتم نکنید . یادم اومد که قرار بود همه چیزو بندازم گردن علیرضا . بی اختیار گفتم علیرضا اینجوری می خواد منم قراره زنش شم . کار بدی که نکردم . انگار برق همه را گرفته بود . هیچ کس چیزی نمی گفت . تو راه بابا گفت فاطمه مطمئنی که می خوای ..... وسط حرفش گفتم خواهش میکنم هیچی نگید ، هیچوقت . من این جوری می خوام و این طوری خوشحالم . در سکوت مطلق رسیدیم خونه عمه .
از اینجا دیگه خلاصه میکنم چون اگه بخوام همه اون چیزی که اتفاق افتاد رو بگم مثنوی هفتاد من میشه . فقط اینو بگم کهاون شب دو بار به بهونه دستشوئی رفتم گریه کردم . همه جور حرفی شنیدم حتی نگاهها بدتر از حرفها بود . حیوونکی علیرضا و مادرش که همه کاسه کوزه ها سرشون شکسته بود ، حالشون از من هم بدتر بود . بدتر از همه حرفها و نگاهها اینکه توجه همه فقط به من بود و بس . انگاری کار دیگه ای نداشتند . من هم که لجم گرفته بود ، حتی چادر از سرم بر نداشتم و تا آخر با چادر نشستم . یکی از دختر عمه هام که فهمیده بود چه حالی دارم ، دم گوشم آروم گفت : چادرت را که میتونی برداری . گفتم نه عزیزم می خوام سرم باشه این جوری راحتترم . با همه اون جو سنگین انگار تنها پناهم چادرم بود . تازه آرزو می کردم که ای کاش روبنده هم داشتم که راحت زیرش گریه می کردم و صورت سرخ از خجالتم را کسی نمیدید .
به هر حال الان نه سال و چند ماه از اون شب میگذزه و من حتی یکبار هم بدون چادر و مقنعه مشکی از در خونه بیرون نرفتم. (خودمونیما، تازه اگه تو ایران جا افتاده بود ، پوشیه هم می بستم . اصلا کاشکی اجباری میشد. شوخی کردما نگید حالا که ارتجاعی یا طالبانی هستم). واقعا از صمیم دل میگم که از تصمیم خودم راضی هستم . خیلی از دوستامو از دست دادم . حتی هنوز هم حرفهای تند میشنوم . جالبه ها! من هیچ وقت به کسی نمیگم چه جوری لباس بپوشه ولی خیلی ها در مورد من نظر میدن...
گوشی ها رو از گوشش بیرون می کشه ولی صدای گوشی ها انقدر بلنده که حتی از اون فاصله هم آهنگ به گوش می رسه.
مادر میگه: "پسر... این آهنگا حرامه. بلند شو برو به درسات برس. چیه همش نشستی داری این چرت و پرتا رو گوش می دی؟!"
شاید صحنه ی بالا صحنه ی متداولی باشه که به نحوی کمابیش مشابه در زندگی خیلی از جوون ها اتفاق افتاده.
به نظر می رسه که توی جامعه ی ما "غنا" و "موسیقی حرام" عبارت هایی باشن که به گوش خیلی ها رسیدن، ولی این که دقیقا به چه معنی هستن و اصلا این چیزا یعنی چی، برای خیلی ها روشن نشده باشه.
توی این نوشته، سعی دارم که به این مطلب بپردازم. من می خوام به زبون خودمونی صحبت کنم، و اگر دوستان خیلی می خوان تخصصی برخورد کنن، به نظرم در این زمینه به مراجع محترم تقلید مراجعه کنن بهتره.
* * *
اولین چیزی که فکر می کنم برای همه واضح باشه اینه که موسیقی و آواز می تونه تاثیر زیادی بر روی آدم بذاره. آدم غمگین رو می تونه شاد کنه، آدم شاد رو می تونه غمگین کنه، آدم خسته رو می تونه نیرومند کنه، آدم نیرومند رو می تونه خسته کنه و غیره و غیره و غیره... شما فرض کنین دارین یه فیلم عاطفی می بینین که رسیده به اوج داستان... اگر یه صدای سوزناک موسیقی با صحنه ی فیلم همراه باشه، چه کسی می تونه انکار کنه که تاثیرگذاری این صفحنه از فیلم چندین برابر بیشتر می شه؟
در مورد تاثیر موسیقی بر مغز و اعصاب و فشار خون و حافظه و مغز و آموزش و سرعت رشد گیاهان و خشونت و حتی آمار خودکشی هم مطالعات علمی انجام شده؛ (چند مقاله رو می شه به عنوان مثال اینجا و اینجا و اینجا و اینجا پیدا کرد). تاثیر موسیقی بر انسان -چه مثبت چه منفی- انکار ناپذیره. شاید اگه یه روزی وقت شد، بعضی از این تاثیرها رو دقیق تر با هم برسی می کنیم.
خلاصه، در تاثیر گذار بودن موسیقی شکی نداریم.
حالا سوال اصلی اینجا پیش می آد که: "این قدرت موسیقی، در چه جهتی بر روی انسان تاثیر می ذاره؟" یعنی این که تاثیر موسیقی مثبته یا منفیه؟ اگر تاثیر ظاهرا مثبتی می ذاره، آیا این تاثیر دائمی هست یا نه؟ آیا اگر تاثیر منفی می ذاره، این تاثیر ماندگار هست یا گذری؟ آیا ممکنه که یه نوع موسیقی رو یکی تاثیر مثبت بذاره ولی روی یکی تاثیر منفی؟ آیا انسان اصلا صلاحیت این رو داره که وقتی موسیقی گوش می ده بفهمه که داره چه تاثیری رو متحمل می شه؟ به چه خواننده یا نوازنده ای می شه ان قدر اعتماد کرد، که نغمه هاش و آهنگاش رو به درون مغزمون راه بدیم؟
این سوال ها، به این سادگی ها جواب داده نمی شه. اولا افراد با هم فرق می کنن، دوما فرهنگ ها و موسیقی ها به هم فرق می کنن. مشاهدات علمی هم نمی تونن یه نسخه ی واحد برای همه ی موسیقی ها و همه ی انسان ها بپیچن. انقدر دنیای مغز و اعصاب برای انسان ها ناشناخته است، که هر کس با اتکا به منابع علمی ادعا کنه که واقعا می فهمه که موسیقی چه تاثر جامعی روی مغز آدم می ذاره، یا نادانه یا دروغ گو.
حالا برگردیم سر نظر اسلام.
در اسلام، به نظر می رسه که همه ی دانشمندان اسلامی -چه سنی چه شیعه- اعتقاد دارن که همه ی موسیقی ها حلال نیستند. یعنی همه معتقدند که حد اقل بعضی از آهنگ ها حرامند.
اون نوع موسیقی که همه ی علما بر حرام بودنش با هم موافقت دارن و تا اونجایی که من می دونم هیچ عالمی حلال بودنش رو قبول نداره، اون آهنگایی هست که همراه با فعل حرام باشه. یعنی چی؟
یعنی این که توی یه پارتی مختلط که احتمال داره توش مشورب هم باشه، چه آهنگی پخش می کنن؟ اون آهنگ حرامه. یعنی اون آهنگی که با این نوع مراسما هم خوانی داره، بی برو برگرد خلاف دین خداست.
به نظرم مثال واضح امروزیش، می شه این آهنگ های جدید رپ که در مورد "داف" ها و "پارتی" و "مشروب" می خونن. به عنوان مثال اون آهنگی که توش خواننده می گه:
- «من همیشه دختری با موی مش می خوام، ولی یه گوشه یه دافی موی مشکی داشت، نگا می کرد مثه یه آهوی چشم سیا، منم اونو نگا کردم تو یه چشم زیاد، رفتم طرفش گفت دنبالم کن رفتم دنبالش گفتم بگیر شمارم رو، گفت زنگ بزنم صبح بیای دنبالم تو؟ نه! چون قراره که بیدار شی صبح کنارم تو! نرقصیده می خواد پیشم بشینه دوباره شاید این بار از دست سیجل بگیره شماره، می خواد با من مست پس بشه پس از قصد دست بشه می زنم میگم اصلا رسمشه»
از لحاظ علمی هم واضحه که چرا همچین آهنگی مطلوب نیست. همون طور که بالا گفتیم، تاثیر موسیقی انکار ناپذیره؛ همچین آهنگی هم، چه شنونده بخواد چه نخواد روش تاثیر می ذاره. حداقل کاری که می کنه اینه که شنونده رو نسبت به این چیزا بی تفاوت می کنه و یا شنونده رو تشویق به این نوع رفتار و گفتار و کردار می کنه.
نه تنها گوش دادن به این آهنگا گناهه، بلکه بی تفاوت گذشتن از کنارشون و نهی نکردن دوستامون و عزیزامون از گوش دادن به این مزخرفات هم کم کاریه. هم از لحاظ علمی هم از لحاظ دینی، این نوع موسیقی آدم رو سمت ناهنجاری ها هدایت می کنه. به عنوان مثال ناهنجاری های جنسی، قانونی، خشونتی و غیره (به لینک مراجعه کنین اگه دوست دارین).
در (الدرالمنثور جلد 5 صفحه 308) روایتی هست به این مضمون: "از موسیقی دوری کنید زیرا موسیقی حیاء را از بین میبرد و سبب زیاد شدن غریزه جنسی میشود. مردانگی را نابود میسازد، و هرکاری که شراب میکند موسیقی هم انجام میدهد، و اگر مبتلا به موسیقی شدید از زنان بپرهیزید برای آنکه موسیقی انسان را به زنا میکشاند." شما یه لحظه فکر کنین که این حرفا رو 1400 سال پیش در زمانی زدن که اصلا مردم فهم و شعور درستی از چیزی به نام روان شناسی ندارن. ولی امروز می بینیم که چه قدر این دستورات با علم روان شناسی همخوانی داره. جالبه.
و در (کنزالعمال جلد 14صفحه 281) رسول الله می گه: "گروهی از امت من در آخرالزمان به صورت خوک و میمون مسخ می شوند. عرض شد: یا رسول الله آیا اینها شهادت به یگانگی خدا و رسالت شما میدهند و روزه می گیرند و نماز می گذارند؟ فرمود بلی. عرض شد: پس چرا باید مسخ شوند؟ فرمود: برای اینکه ایشان آلت موسیقی می نوازند و شراب می نوشند .پس ایشان صبح می کنند در حالی که به صورت خوک و میمون مسخ شده اند."
خلاصه حدیث خیلی زیاد داریم در مورد این که موسیقی و آلت موسیقی و خرید و فروش آلت موسیقی حرامه و موجب جهنم می شه. ولی نباید در حکم دادن عجله کرد و باید به توضیحات دقت داشت.
"هر موسیقى که به نظر عرف موسیقى لهوى و مطرب که مناسب با مجالس عیش و نوش است باشد، موسیقى حرام محسوب مىشود و فرقى نمىکند که موسیقى کلاسیک باشد یا غیر کلاسیک. تشخیص موضوع هم موکول به نظر عرفى مکلّف است و اگر موسیقى این گونه نباشد بخودى خود اشکال ندارد." (این عبارت از سایت آیت الله خامنه ای بود)
"تشخیص موضوع هم موکول به نظر عرفی مکلف است" یعنی چی؟ یعنی این که هر کس خودش باید شعور خودش برسه که چه آهنگی رو توی مجلس های رقص و گناه پخش می کنن. آدم عاقل اگر نخواد خودش رو گول بزنه، با توجه به فرهنگ و عرف جامعه ای که توش زندگی می کنه، براش مشخصه که چه آهنگایی رو توی مهمونی های غیر صحیح پخش می کنن.
این موضوع به خود شنونده ربط داره. نه به صدا و سیما، نه به حکم حکومتی، نه به وزارت ارشاد. به قول خود رهبر در جواب کسی که سوال می کنه: "گاهى از رادیو و تلویزیون آهنگهایى پخش مىشود که به نظر من مناسب با مجالس لهو و فسق هستند..." می فرماد: "اگر آنها را از نوع موسیقى مطرب و لهوى مناسب با مجالس لهو مىدانید، جایز نیست به آنها گوش دهید..."
بگذریم، آهنگ های دیگه ای هم وجود دارن که به نظر خیلی از علمای اسلامی مشکل دارن. به عنوان مثال یه آهنگایی هستن که اصلا دعوت به پارتی و رقص و این چیزا نمی کنن، و حتی امکان داره درون مایه های آروم و حتی غمگین هم داشته باشه. ولی شعرهای این آهنگ ها آدم رو به کارهای غیر اسلامی مثل خیانت یا خودکشی یا دوست دختر داشتن یا همچین چیزهایی دعوت کنن. فارسی و غیر فارسیش هم فرقی نداره. به عنوان مثال:
- Hey, Hey, You, You, I don’t like your girlfriend
No way, No way, I think you need a new one
Hey, Hey, You, You, I could be your girlfriend
Hey, Hey, You, You, I know that you like me
No way, No way, You know it's not a secret
Hey, Hey, You, You, I want to be your girlfriend
با استناد با احادیث مختلفی می شه این نوع آهنگ ها رو هم حرام دونست. البته این ربطی شاید به خود موسیقی نداشته باشه بلکه حرام بودنش به دلیل شعرشه. یعنی این تاثیر منفی که شعرش روی روح و روان آدم می ذاره حرامش می کنه، نه نحوه ی نواختن ساز. حدیثی از امام باقر (فروع کافی، الاشربه باب الغناء) می گه: "کسی که به سخن گوینده ای گوش دهد و به او میل کند پس او را پرستیده است ، پس اگر گوینده از خدا اداء کند (گفته هایش رحمانی باشد ، خدایی باشد) شنونده خدا را پرستش کرده و اگر ناطق از شیطان برساند (شیطانی باشد) پس شنونده شیطان را پرستش کرده است."
پس اگر آهنگی مضمون های غیر اسلامی و غیر اخلاقی داشته باشه، اگر خود موسیقیش هم به ظاهر مشکل نداشته باشه، باز به نظر خیلی از علما حرامه.
بعضی از علما حد حرام بودن موسیقی ها رو همین چیزایی که توضیح دادم می دونن و آهنگ های غیر از موارد بالا رو غنا و حرام نمی دونن.
* * *
به غیر از موارد بالا، علمایی هم وجود دارن که به دلیل قدرت زیاد موسیقی در تسخیر ذهن و تاثیر گذاشتن روی آدم، بیشتر احتیاط می کنن. عده ای از علمای اسلامی (شیعه و سنی) هستند که هر آهنگی که ذهن آدم رو تسخیر کنه و رفتار آدم رو تحت تاثیر قرار بده رو حرام می دونن. حتی اگر این تاثیر در جهات غیر اسلامی هم نباشه، باز به دلیل این که اختیار آدم رو با یه نوع شستشوی مغزی ازش گرفته، جایز نمی دونن.
بعضی از فیلسوف ها هم اشاره کردن که موسیقی در ذهن آدم فضایی ایجاد می کنه که آدم رو از واقعیات دور می کنه. در واقع موسیقی این قدرت رو داره که آدم رو به یه دنیای غیر واقعی هدایت کنه. به قول فیلسوف معروف آلمانی شوپنهاور: "عیبی که موسیقی دارد این است که ما را به طور کامل از واقعیات برکنار میکند."
به دلیل این مسائل عده ای از علمای اسلامی -شیعه و سنی- وجود دارن که موسیقی رو مطلقا حرام و یا در بسیاری از موارد حرام می دونن. (مانند آیت الله روحانی)
پ.ن.1: شهید بهشتی در یکی از سخنرانی هاش می گه: "هر آوازه خوانی حرام نیست، هر نوازندگی حرام نیست. آن نوع از آوازه خوانی و آن نوع از نوازندگی که شنونده یا حاضران در یک مجلس را به گناه میکشاند و اهتمام آنها را به رعایت قوانین پاکی و تقوی ضعیف میکند اراده آنها را برای گناه نکردن و به گناه آلوده نشدن سست میکند و آنها را به شرکت در گناه تشویق میکند نوع موسیقی حرام است." (منبع)
پ.ن.2: تا حالا کسی با خودش فکر کرده که چرا اکثر خواننده های زن که معروف و موفق میشن باید جنسی باشن؟ یا این که چرا اکثر کلیپ ها توشون دخترهای لوند می ذارن؟
![]()
پ.ن.3: کاربری در به نام "علی" در قسمت نظرها، جمله ای گفت که به نظرم ارزش داره به عنوان پی نوشت بهش اشاره بشه. گفت: "پیامهایی که از طریق موسیقی ارائه میشن، بدون اینکه از فیلتر عقل عبور کنن، در ذهن انسان پذیرفته میشن؛" به نظرم این جمله خیلی دقیقه.
پ.ن.4: برای دوستانی که براشون سوال پیش اومده: نوشتن این مطلب به این معنی نیست که من خودم موسیقی گوش نمی دم. این مطلب صرفا یک تحقیق علمی/اسلامی بود که ربطی به رفتار شخصی من نداره.
در یکی از نوشته های گذشتم، یکی از دوستان نظری داده بود و من در جواب چیزی نوشته بودم که به مقداری که باید و شاید مورد توجه قرار نگرفت. این متن رو می نویسم تا بیشتر عمق اون مطلب رو دوستان درک کنن. در جواب دوستی که گفته بود حرف های کسایی که از دولت حمایت می کنن براش عجیب هست گفته بودم: "همون مقدار که حرف های آن ها برای شما عجیب است، باید بدونید که حرف های شما هم برای اون ها عجیبه... شاید دلیلش این باشه که اون منابعی که خبر رو برای شما تفسیر می کنن، با منابعی که برای دوستان خبر رو تفسیر می کنن، فرق می کنن. تفسیر خبر شاید خیلی مهم تر از خود خبر باشه" و اضافه می کنم... منبع خبر شاید خیلی مهم تر از خود خبر باشه.
* * *
در انگلیسی کلمه ای داریم به عنوان: credibility، که گرچه کلمه ی "اعتبار" ترجمه ی دقیقی بر این کلمه نیست، ولی در هر صورت، نزدیک ترین چیزی که در فارسی پیدا کردم همینه.
تعریف credibility: "میزان باورپذیری و اعتبار یک منبع برای ارائه ی نظر یا خبر، در تصور شنونده"
شاید جمله ی بالا یک کم غیر ملموس باشه پس بذارین با مثال توضیح بدم.
فرض کنید با یک پزشک رو به رو هستین که تا به حال چندین مقاله ی علمی برتر نوشته، از بهترین دانشگاه ها و بیمارستان ها لوح تقدیر گرفته، سال ها تجربه داره، و در زمان تحصیل خودش همیشه شاگرد اول کلاس بوده. حالا اگر این پزشک در مورد بیماری شما نظر یا خبری بده، احتمال پذیرفتن این نظر یا خبر توسط مریضی که درون مطب او نشسته و نسبته به تمام این نکات آگاهی داره زیاد هست. یعنی می شه گفت: این پزشک نزد این مریض credibility داره. (از این به بعد از کلمه ی "اعتبار" استفاده می کنم)
حالا باز همین پزشک رو در نظر بگیرین. فرض کنین ایشون در مطب نشسته و مریضی وارد می شه و مریض اطلاعی از گذشته ی پرافتخار ایشون نداره. و وقتی مریض وارد می شه، پزشک رو در حال سیگار کشیدن و سرفه کردن و نفس نفس زدن می بینه. از قضا، این مریض اصلا به خاطر مشکل تنفسی در حال مراجعه کردن به پزشک هست! برای این مریض، به احتمال زیاد، این پزشک فاقد "اعتبار" می شه.
خوب حالا شاید دوستان بگن، این که واضحه! چرا داری توضیح واضحات می دی؟ ببینین، همچین مساله ای به این واضحی بسیار ابعاد گوناگونی داره که اگر در موردش فکر کنیم، خواهیم دید که به این سادگی که فرض کردیم نیست. در بحث "اعتبار"، خیلی چیزها دخیل هستن که اصلا شاید آدم فکرش رو هم نکنه. یکی از مهم ترین عوامل "فرهنگ" هست. غیر از فرهنگ، موقعیت اجتماعی و اقتصادی، تجربیات گذشته، آموزش و تجربیات دوران بچگی، باورهای دوستان و نزدیکان و بسیاری عوامل دیگه موثر هستن.
یه مثال پیشرفته تر. فرض کنین شما وارد یک وبلاگ می شین...
حالا اصلا قبل از این که چیزی بخونین، اولین اتفاقی که می افته اینه که شما قالب وبلاگ رو می بینین. و در همین لحظه، قبل از آگاهی از متن نوشته، "اعتبار" وبلاگ برای شما تا حدودی مشخص می شه. یعنی قبل از آغاز، خواسته یا نخواسته، پیش داوری ها شکل می گیرن.
به عنوان مثال همین وبلاگ من.
وقتی کسی وارد می شه، در بالای صفحه آیه ای از قرآن می بینه و در کنار صفحه جمله ای کوتاه در مورد خدا. احتمال داره متوجه هم بشه که من در فرانسه زندگی می کنم.
همین چند نکته کافی هست برای این که در ذهن اون تصوری نقش بگیره و خواسته یا نخواسته برای محتویات وبلاگ اعتبار قائل باشه یا نباشه. همون طور که گفتم، "فرهنگ" نفش عظیمی در این داوری ها داره. فرض کنین کسی که وارد وبلاگ من شده لاییک هست و علاقه ای به اسلام نداره؛ و اتفاقا چند وقت پیش توسط یک مسلمون مقیم فرانسه مورد ضرب و شتم قرار گرفته. حالا این فرد، قبل از خوندن وبلاگ من، چه برداشتی می کنه؟ چه اعتباری برای حرف های من قائل می شه؟ حالا فرض کنین نفر دیگه ای وارد می شه که دانشجوی زبان فرانسه هست، علاقه به اسلام و عرفان داره، و اتفاقا آیه ی بالای صفحه رو از نمازهایی که در ماه ذی الحجه می خونه، یادش مونده. حالا این فرد چه اعتباری برای حرف های من قائل می شه؟ چه پیش داوری هایی می کنه؟
شاید همه این نکات ظاهرا ساده رو بفهمیم، ولی این که چه تاثیر عظیمی در زندگی و افکار ما دارن رو کمتر متوجه می شیم.
جالبه بدونین الان بعضی دانشگاه های برتر دنیا، در دپارتمان هایی فقط به مساله ی "اعتبار" می پردازن. یعنی آزمایش گاه های تحصیلی که فقط بحثشون پیرامون نحوه ی پیش داوری ها و تصورات ما انسان ها در مورد "اعتبار" مسائل مختلف بحث می کنن! به عنوان مثال اینجا و اینجا. و هر ساله مقاله های متعددی چاپ می شه که چه طور "اعتبار" در ذهن مردم شکل می گیره یا از بین می ره؟ به عنوان مثال این مقاله و این مقاله و این مقاله.
برگردیم به اصل مطلب و دلیل نوشتن این قطعه توسط من...
دوستان خوبه بدونن که در دنیای مدرن، مهم ترین بحث های "اعتبار" پیرامون خبرگزاری ها می شه. یعنی یه خبرگزاری چه طور می تونه "اعتبار" خودش رو در تصورات دیگران افزایش بده.
باز دقت کنین که برای چندمین بار از کلمه ی "تصور" اسفتاده می کنم. چون اعتبار چیزی جز تصور شنونده نیست.
شما اگر صادقانه ترین خبرها رو هم ارائه بدی، صادقانه و همه جانبه ترین تفسیر ها را هم از خبر بکنی، اگر تصور شنونده ی مطلب این باشه که شما آدم غیر حرفه ای، جیره خوار، مزدور هستی، اصلا مهم نیست که چی داری می گی!
"تصور" در بحث "اعتبار" از بیشترین اهمیت ها برخوردار هست. و هم اکنون در کشورهای پیشرفته بودجه های خوبی در حال صرف شدن این موضوع هست که چه طور می شه تصور مردم رو شکل داد؟ اگر فکرشو بکنی، یک کم ترسناکه... (به عنوان مثال اینجا)
* * *
جان کلام من اینه:
تصوری که ما از حقیقت داریم، بسیار وابسته به منابعی هست که ازشون اطلاعات دریافت می کنیم. و اعتبار این منابع نزد ما، بسیار وابسته مسائل تبلیغاتی و فرهنگی و جنسیتی و اجتماعی و تربیتی و اقتصادی و غیره هستن. پس. اگر کسی بتونه نبض "اعتبار" مسائل نزد مردم رو در دست بگیره، نبض افکار و عقاید اونها رو هم در دست گرفته. و همچنین، بزرگ ترین ضربه به یک منبع اطلاعاتی یا یک فرد، وارد کردن ضربه زدن به "اعتبار" اون شخص یا منبع هست.
* * *
متاسفانه در ماجراهای اخیر، نزد من و خیلی افراد دیگه، صدا و سیمای ایران اعتبار خودش رو مخدوش کرد. و در عین حال، بی بی سی ظاهرا اعتبار به دست آورد. گرچه افرادی که دید نافذ دارن می فهمن که بی بی سی جز منافع دولت خودش (که احتمالا با بیچارگی ایران همراه خواهد بود) هیچ آرزویی نداره، ولیکن هر چه قدر شعار بدیم که بی بی سی بده و ما خوبیم، فایده نداره. هر چه قدر بگی سلام گرگ بی طمع نیست، اگر مردم به حرفت گوش ندن، می رن تو بغل گرگ!
البته، با گذر زمان صدا و سیما در بعضی اقدامات سعی و تلاش کرد این اعتبار از دست رفته رو احیا کنه، ولی مطمئن نیستم که چه مقدار در این کار موفق بود. به عنوان مثال کانال های تلویزیونی استودیوهای حرفه ای تر و جدیدتر رو به کار گرفتن (برای ایجاد حس حرفه ای در بیننده) و همچنین از تعدادی از معترضین برای صحبت کردن در برنامه ها استفاده کردن. البته خبرگزاری های حرفه ای سالهاست که به این ترفندها آگاهی دارن و ازشون استفاده می کنن.
به عنوان مثال مقاله ای پیدا کردم در مورد نقش زن ها در ارائه ی اخبار. در این مقاله مفصلا توضیح داده می شه که چه طور در جامعه ی حرفه ای غربی از زن ها برای ایجاد تصور مثبت در ذهن شنونده ها و بیننده های خبر استفاده می شه. (مقاله به زبان انگلیسی)
(می تونین به نوشته ی "۴۳۳. نقش متقابل ماهواره و صدا و سیما در فتنه" برای مطالب تقریبا مربوط دیگه مراجعه کنید.)
* * *
چند روز پیش یکی از دوستان همش ادعا می کرد که خبرگزاری های دولتی دروغ گفتن و نوه ی امام با احمدی نژاد به حرم نرفته. دیگه بالاخره دیروز یه عکس بهش نشون دادم و بهش گفتم: "دوست عزیز، یه کم تحقیق کن بعد تهمت دروغ بزن!"
بعد جالبه این دوست ما به جای این که خجالت بکشه از حرفی که زده بود، در جواب گفت: "از کجا معلوم این عکس مال امسال باشه اصلا؟ علیرضا، از تو بعیده!"
داشتم شاخ در می آوردم!! دیگه شخص ثالثی وارد شد و به این دوست ما گفت: "بابا، مگه توی عکس وزیر آموزش پرورش و وزیر فرهنگ دولت فعلی رو نمی بینی؟ اصلا مگه اینا سال قبل توی هیات دولت بودن که الکی حرف می زنی؟"
مثال بالا چیزی جز مثالی برای "اعتبار" نیست. این دوست سبز ما، چون اعتباری برای خبرگزاری های دولتی قائل نیست، حتی به خودش اجازه نمی ده تصور کنه که رسانه های سبز بهش دروغ گفتن.
البته جالبه که دقت کنیم که برعکسش هم کاملا صادقه! به دوستان مدافع دولت می گیم: "آقا مگه نمی بینین فلان خطا داره می شه؟" بعد به جای این که خطا رو محکوم کنن یا عذرخواهی کنن یا کوتاه بیان، می گن: "شما خبرت رو از منابع غرب زده گرفتی!" آخه این دیگه چه جوابیه برادر من!؟
به نظرم این چیزی نیست جز نبرد "اعتبار" و "تصور". و چه کم هستند کسایی که توانایی این رو دارن که عقلشون رو بگیرن دست خودشون!
عکسی که حرفش رو زده بودم:

* * *
چندی پیش، یکی از دوستانم که طرفدار دولت هست مطلبی نوشت. گرچه من طرفدار دولت نیستم، و با خیلی از جزئیات مطلبش مخالف بودم، ولی به نظرم خواسته یا ناخواسته به نکته ی جالبی اشاره کرده بود در این مطلبش که به بحث من کاملا مربوطه. گفته بود:
"عقل انسان تابع احساس هم هست، خون ببیند دیگر چیزی نمی فهمد! حالا اینکه چه کسی خون را ریخته چه کسی شرایط خونریزی را فراهم کرده چه کسی از کجا خط می گیرد و ... اینها دیگر اصلا به چشم این عقل نمی آید.
عقل انسان تابع تکرار هم هست! اگر چیزی برایش زیاد تکرار شود باورش می شودمثل اینکه بسیجی ذاتا کثیف است، مصباح قاتل است، احمدی نژاد دروغگوست، مشایی جاسوس است و... هرچقدر هم بیشتر تکرار شود باور پذیریش عمیق تر میشود و اگر این نقطه ضعف در عقل انسان نبود درِ دکان هرچه رسانه هست باید تخته میشد."
چند سال پیش بود.
کل خانواده جمع شده بود. عمه ها بودن. عمو ها بودن. مامان بزرگ بود. مامان و بابا و محمود و همه. پسر عموها، دختر عموها...
یه گوشه ای نشسته بودم و به جمع نگاه می کردم.
عموم اومد جلو و گفت: "عمو جون، چرا این طور نگاه می کنی؟"
گفتم: "عمو... این جمع رو می بینی؟ این خوشی ها؟ این مهر و محبت؟ این عشق؟ عمو، می دونی... چند سال دیگه هر کدوممون یه طرف دنیایم. این صحنه ها تکرار شدنی نیست. عمو، هر کدوممون زنده باشیم، چندین سال دیگه، غبطه ی این روزها رو می خوریم."
یادم نیست عمو چه جوابی داد. ولی معلوم بود اصلا نفهمیده چی می گم. مهم نبود برام. جوابش رو نداده بودم تا بفهمه.
الان تازه بعد از چندین سال، بعضی اوقات از دهن بعضی هاشون میشنوم: عجب روزگاری بودا...
* * *
بعضی اوقات اذیت می شم. هر لحظه ای که می گذره اذیتم می کنه.
شنیدی بعضیا می گن: "آی جوونی کجایی که یادت به خیر؟"
شنیدی بعضیا می گن: "یاد باد آن روزگاران یاد باد؟"
شنیدی بعضیا می گن: "چه روزگاری داشتیم؟"
نه نه... بعضیا نمی گن! همه می گن. به اطرافیانت نگاه کن. چشاتو باز کن. کسی رو می شناسی که از دهنش عبارت "یادش به خیر؟"، یا عبارتی به این معنا نشنیده باشی؟ کسی رو می شناسی که برای گذشته هاش دلش تنگ نشده باشه؟ کسی رو می شناسی که خاطره های شیرین گذشته هاش هنوز دلش رو دگرگون نکنه؟
بذار یه چیزی بهت بگم...
می دونی فرق من چیه؟ من نیازی به گذشت زمان ندارم تا این که بفهمم "عجب دورانی داشتیم"، نیازی به از دست دادن عزیزی ندارم تا بفهمم "یادش بخیر"، نبازی به پیر شدن ندارم تا بگم "آه از دست دادن جوونی رو درک کنم"؛ ساده بگم، من نیازی به گذشتن لحظه ندارم تا ارزش لحظه رو درک کنم. نه...
من همون لحظه ای که لحظه داره می گذره، دلم برای لحظه تنگ می شه.
من همون لحظه ای که لحظه داره سپری می شه، اندوه ی که در آینده از گذر اون لحظه خواهم چشید، رو می چشم. من نسبت به گذر لحظه ها آگاهم.
* * *
بعضی وقتا که با هم تنها می شدیم بغض می کرد. بی مقدمه. لبخند داشت ولی بغض می کرد. چه قدر بغضش درد آور بود. مثل این که تمام غم دنیا رو ریخته باشی توی چشمای بی گناهش. چه قدر بی گناه بود...
می فهمیدم چرا بغض می کنه. لحظه ها در حال سپری شدن بود...
اون هم مثل من گذر لحظه ها رو حس می کرد.
این نوشته قراره یه مقایسه انجام بده بین یک نمونه انتخابات به سبک ایرانی، و یک نمونه انتخابات به سبک آمریکایی؛ مقایسه بین رقابت انتخاباتی آقای احمدی نژاد و آقای موسوی در سال 1388، و، رقابت انتخاباتی آقای ال گور (نخست وزیر آقای کلینتون) و آقای جورج بوش در سال 2000. البته صحبت مستقیمی در مورد آقایان احمدی نژاد و موسوی نمی کنم، و این قسمتش رو می ذارم به عهده ی خواننده های محترم.
شاید دوستان سوال کنن: "خوب این کار چه فایده ای داره؟"
و در جواب به این دوستان می گم: "شما حوصله کنید و متن رو بخونین! اون وقت می فهمین که در یک مقایسه ی ساده چه چیزهای زیادی می شه یاد گرفت..."
البته همین جا بگم که این متن در تمجید انتخابات به سبک آمریکایی نوشته نشده. انتخابات به سبک آمریکایی برای من مثل خیمه شب بازی می مونه که ارزش خاصی نداره. دلیل برای مزخرف بودن سیستم انتخاباتی آمریکا زیاده؛ همین که جز نماینده های دو حزب اصلی کسی شانس برنده شدن ندارن، همین که شرکت های خصوصی بسیاری از مخارج انتخاباتی رو می دن، همین که شرکت های به خصوص فقط در شمارش آرا نقش دارن، همین که کاندیدایی که رای بیشتری بیاره لذوما رئیس جمهور نمی شه (به عنوان مثال در سال 2000) و غیره و غیره. اگر دوستان بخوان براشون روی فاجعه های سیستم انتخاباتی رئیاست جمهوری در آمریکا حرف بزنم، حرف برای گفتن زیاده. ولی در هر صورت، این نوشته بیش از این که یک نوشته ی تخصصی در زمینه ی انتخابات باشه، یک نوشته ی فرهنگیه.
انتخابات به سبک آمریکایی:
سال 2000 بود و من و خانواده ام سال ها بود که در کانادا زندگی می کردیم. همون طور که می دونین کانادا همسایه ی شمالی و دوست دیرینه ی آمریکاست. به همین دلیل در کانادا انتخابات ریاست جمهوری آمریکا به دقت دنبال می شه.
من سال 2000 رو برای مقایسه با انتخابات سال 1388 ایران انتخاب کردم، چرا که شباهت های بسیاری بین این دو موقعیت وجود داره. مهم ترین اون، شبهه ی عظیم تقلب در انتخاباته.
نمی دونم شما اصلا یادتون هست یا نه، ولی توی آمریکای شمالی در سال 2000 یه بلبشوی به تمام معنا سر انتخابات برپا شد.
ال گور بیش از جورج بوش رای آورد، ولی بنا به قانون رای های الکتورال، جورج بوش رئیس جمهور اعلام شد. مشکل ایالت فلوریدا بود که اول اعلام شده بود اکثرا به ال گور رای داده، و بعد حرفشون رو پس گرفتن! چه جالب... آره... بعدش همه فهمیدیم که اتفاقا استاندار ایالت فلوریدا که رای های تعیین کننده در اونجا شمرده شده، برادر جورج بوش تشریف دارن (Jeb Bush)!!! بعد مراجعه شد به رای های باطله و دیدن، بله، چندین هزار رای به نفع ال گور باطل اعلام شده!!! خلاصه گند کاری به حدی زیاد بود که صدای همه در اومد.
ال گور اعتراض کرد و درخواست بازشماری آرا رو انجام داد. دادگاه عالی ایالت فلوریدا هم اجازه ی بازشماری رو صادر کرد. ولی صبر کنید!!! ناگهان دیوان عالی آمریکا که اعضاش مادام العمر انتصاب (!) می شن و روی حرفش نمی شه حرف زد می آد وسط اجازه ی بازشماری رو لغو می کنه!!! حالا جالب تر چیه؟ جالب تر این که این دیوان که 9 عضو داره، اکثرشون به حزب آقای بوش تعلق دارن!!! آخر هم با اختلاف 537 رای -بله فقط 537 رای- جورج بوش رو رئیس جمهور قانونی آمریکا اعلام کردن.
(اگر فیلم فارانهایت نه صد و یازده مایکل مور رو ندیدین، حد اقل ده دقیقه ی اولش رو از اینجا ببینین)
جامعه (مخصوصا جامعه ی روشن فکری آمریکا) داشت منفجر می شد. من یادمه مردم خیلی ها امیدشون رو به سیستم آمریکا داشتن از دست می دادن و حکومت آمریکا علنا رسوا شده بود.

باختن به سبک آمریکایی:
به نظر شما ال گور، نماینده ای که به وضوح به او ظلم شده بود چه کرد؟ حدس بزنید...
نه نه! ال گور بیانیه نداد و مردم رو به تظاهرات گسترده در خیابون و پس گرفتن حقشون از دولت بوش دعوت نکرد. نه نه! ال گور نظام کشور خودش رو به باد انتقاد نگرفت و زمینه رو برای خوشحالی شوروی و چین و دیگر رقبای آمریکا برای خندیدن به ریشش محیا نکرد. نه نه! ال گور نزد زیر میز و به دیوان عالی کشورش اهانت نکرد. همسر آقای گور هم با خبرگزاری اجنبی تماس نگرفت و از بی عدالتی در آمریکا شکایتی نبرد!
بلکه ال گور به تلویزیون آمد و در آن شرایط افتضاح کشورش و در حالی که همه می دانستند حق او خورده شده است، رو به دوربین گفت:
"شب بخیر؛
چند لحظه پیش من با جورج دبلیو بوش صحبت کردم و به وی به مناسبت برگزیده شدن به عنوان چهل و سومین رئیس جمهور ایالات متحده تبریک گفتم... من به وی گفتم که در اسرع وقت همدیگر را ملاقات کنیم، تا جدایی های حاصل از این مبارزه انتخاباتی را که پشت سر گذاشتیم، التیام بخشیم...
...من به رئیس جمهور منتخب بوش می گویم آنچه که از کینه ی ناشی از تعلقات حزبی باقی مانده الان بایستی کنار گذاشته شود، و خداوند تصدی سرپرستی کشور توسط وی را مورد برکت قرار دهد.نه من و نه بوش این مسیر طولانی و سخت را پیش بینی نمی کردیم. قطعا هیچکدام از ما دو نفر نمی خواست اینگونه شرایطی پیش بیاید. ولی به هر حال پیش آمد، و الان به پایان رسید، و حل شد، همانگونه که باید حل می شد...
اکنون که دیوانعالی آمریکا صحبت کرده است، بگذارید هیچ گونه شکّی نباشد، در حالی که من قویا با نظر دیوانعالی مخالفم، ولی آن را می پذیرم...
من... می پذیرم تا به رئیس جمهور منتخب احترام گذاشته باشم و آنچه که ممکن باشد انجام خواهم داد تا به او کمک کنم که آمریکا را دور هم آورد برای تحقق بخشیدن به رؤیای بزرگی که بیانیه استقلال ما تعریف می کند و قانون اساسی ما به آن تصریح و از آن دفاع می کند.
...این یک انتخابات غیرعادی بوده است. ولی... می تواند همه ی ما را به مفهومی مشترک اشاره دهد... می تواند به ما یادآور شود که ما مردمی یکپارچه ایم با تاریخی مشترک و سرنوشتی مشترک.
...من می دانم که بسیاری از هواداران من اندوهگین شده اند. من هم همینطور. ولی اندوه ما بایستی با عشق ما به میهن از بین برود.
و من به کشورهای جهان می گویم، هیچ کس این مبارزه را نشانی از ضعف آمریکا نبیند. اقتدار دموکراسی آمریکا از طریق مشکلاتی که پشت سرگذاشته نمایان شده است.
برخی گفته اند که ماهیت غیر عادی این انتخابات ممکن است رئیس جمهور بعدی را در اداره دولت دچار مشکل کند. من این سخن را باور ندارم.
رئیس جمهور بوش، وارث ملتی است که شهروندانش آماده اند تا به او در انجام وظایف بزرگش یاری رسانند. من شخصا در خدمت وی خواهم بود. من از همه ی آمریکاییها، خصوصا از همه ی کسانی که با ما بودند، می خواهم تا پشت سر رئیس جمهور بعدیمان متحد شوند.
در حالی که زمان کافی برای بحث در مورد اختلافات جاریمان خواهد بود، اکنون زمان آن است که بدانیم آنچه ما را متحد می کند بزرگتر است از آنچه ما را جدا می کند. در حالی که ما هنوز به باورهای متضادمان از هم پایبندیم، ولی وظیفه ای داریم بالاتر از وظیفه ای که نسبت به حزب داریم. اینجا آمریکاست و ما کشور را قبل از حزب در نظر می گیریم. ما با هم پشت سر رئیس جمهور جدیدمان می ایستیم.
برخی از من پرسیده اند آیا نسبت به چیزی افسوس می خورم، بله من نسبت به یک چیز افسوس می خورم و آن این است که این فرصت را نداشتم تا بمانم و برای مردم آمریکا در چهار سال آتی مبارزه کنم، مخصوصا برای آنها که نیاز دارند باری از دوششان برداشته شود و مانعی از جلویشان جابجا شود، بطور خاص برای آنها که صدایشان شنیده نشده است. من صدایتان را شنیدم و هرگز فراموشش نمی کنم.
و در مورد مبارزه ای که امشب به پایان می رسد...
این مبارزه همانطور که شروع شد، به پایان رسید: با محبت به تیپر و خانواده مان، و با ایمان به خدا و ایمان به کشوری که خدمتش افتخارم است، از ویتنام تا معاونت رئیس جمهوری، و با قدردانی از اعضاء و داوطلبان خستگی ناپذیر پویش انتخاباتی ما، از جمله افرادی که با سختی و جدیت طی 36 روز گذشته در فلوریدا کار کردند.
اکنون مبارزه ی سیاسی به پایان رسیده، ما همگی بر می گردیم به تلاش انتها ناپذیر برای منفعت مشترک همه ی آمریکاییها و جمعیت کثیری در دنیا که به ما برای رهبری راه آزادی نگاه می کنند...
متشکرم و شب بخیر.
خدا آمریکا را مورد برکت قرار دهد."
(فیلم این سخنرانی رو می شه از اینجا، و متنش رو از اینجا دید) (ترجمه ی فارسی از اینجا)
بردن به سبک آمریکایی:
و البته جورج بوش، به طرفداران ال گور که بعضی از آن ها هنوز به نتیجه ی انتخابات معترض بودند و سایت ها علیه او تشکیل داده بودند و روزنامه ها چاپ کرده بودند و جک ها ساخته بودند و اهانت ها کرده بودند، تلویحا اهانت نکرد! نه نه! مخالفین و حتی معاندین افکار و اعتقاداتش رو "منافق" خطاب نکرد!
به مخالفین و معترضین پوزخند نزد. با باتوم به ده ها هزار نفری که جلوی ماشین او را در روز تحلیف گرفته بودن حمله نکرد. نه. دولت جورج بوش تندرو ترین مخالفان خودش رو هم دستگیر نکرد، چه برسه به دانشجوهای معترض...
بلکه جرج بوش در اولین صحبت رسمیش گفت:
"شب بخیر هموطنان؛
از این که امشب فرصتی برای صحبت با شما دارم، بسیار خوشبختم...
...کشور ما از دوره ای سخت و طولانی گذر کرده است، و نتایج انتخابات آن طور که تصور می رفت نهایی نشد و بیش از آن چه تصور می کردیم طول کشید.
نخست وزیر ال گور و بنده، با تمام وجود رقابت کردیم و احساسات مشابهی داشتیم؛ من درک می کنم که این لحظات چه قدر برای نخست وزیر گور و خانواده اش دشوار است.
او تاریخچه ی برجسته ای به خدمت به کشور ما دارد، به عنوان یک عضو کنگره، یک سناتور، و یک نخست وزیر.
امشب من یک زنگ با کرامت از نخست وزیر دریافت کردم و ما با هم توافق کردیم که همدیگر را هفته ی بعد در واشنگتن ببینیم، و بیشترین تلاشمان را برای التیام کشورمان بعد از این نبرد سخت به کار ببریم...
من می خواهم از آقای نخست وزیر به خاطر آن زنگی که می دانم زذنش چه قدر برای او سخت بود، تشکر کنم...
ما باید از سیاست عبور کنیم و با هم همکاری کنیم و آرمان های آمریکا را برای تمام شهروندانمان محیا کنیم...
به نظر من هر اتفاقی حکمتی دارد؛ و این پنج هفته ی گذشته به ما اشتیاق خواهد داد که از تلخی ها و شکاف ها عبور کنیم (و یک دست تر شویم).
کشور ما باید از شکاف پرهیز کند. آمریکایی ها امیدها و هدف ها و آرمان های مشترکی دارند؛ و این از هر تفاوت نظر سیاسی مهم تر است.
جمهوری خواه ها بهترین چیزها را برای آمریکا می خواهند؛ دموکرات ها هم همین طور. رای های ما متفاوت است، ولی امید های ما خیر...
در طول انتخابات ما با هم تفاوت های در مورد جزئیات (نحوه ی اداره ی کشور) داشتیم، ولی در اصول اشتراکات چشم گیری داریم...
من از شما یک درخواست دیگر دارم. من از هر آمریکایی یک درخواست دارم. و از شما می خواهم برای این ملت پرافتخار دعا کنید. از شما می خواهم برای بزرگان هر دو حزب دعا کنید. من برای دعاهای شما که برای من و همسرم انجام دادید تشکر می کنم. و از شما می خواهم برای نخست وزیر و خانواده ی او نیز دعا کنید.
رئیس جمهور آمریکا، رئیس جمهور تک تک آمریکایی هاست؛ از هر نژاد و از هر پیشینه ای.
چه به من رای دادید، چه خیر، من تمام تلاش خودم را برای منافع شما خواهم کرد و احترام شما را به دست خواهم آورد...با تشکر فراوان،
خدا آمریکا را مورد برکت قرار دهد."
(منبع سخنرانی)
و در نتیجه:
بگذارید امام علی به جای من حرف بزند! نهج البلاغه، خطبه 25:
علی علیه السلام خطاب به لشکریان خویش می فرمایند: «والله لاظن ان هولاء القوم سیدالون منکم باجتماعهم علی باطلهم و تفرقکم عن حقکم»
به خدا سوگند به همین زودی آنان (ارتش معاویه) برشما چیره شوند، چرا که آنان در باطل خویش اتحاد و همبستگی دارند و شما در حق خود دچار تفرقه و اختلاف هستید.
ببینید چه طور با رعایت کردن حد و حدود، یه موقعیت 100 درصد رسوا کننده و یک آبرو ریزی به تمام معنا برای کشورشون رو کنترل کردن؟ چی بگم والا.
پ.ن.1: یادم می آد بعد از این ماجراها مدام مقامات آمریکایی و شبکه های تلویزیونی و سیاست مدارها مردم رو به "اتحاد" و "آرامش" دعوت می کردن. حالا یه سوال ساده پیش می آد: به نظر شما چرا وقتی نوبت خودشون بود، از مردم آرامش و اتحاد می خواستن، ولی حالا که نوبت ایرانه، از مردم جنجال و اعتراض می خوان!؟ اون موقع گوش فلک رو کر کردن که: "ببینید ما چه قدر با فرهنگیم. ببینید چه قدر خوب با هم کنار می آیم..." حالا هم گوش فلک رو کر کردن که: "آفرین به مردم شجاع و معترض ایران! آفرین به آرامش نگرفتن!"
مرگ خوبه ولی برای همسایه!؟
پ.ن.2: ادامه ی سوال ساده ی بالا: به نظر شما وقتی حکومت ایران دست به حبس کردن عده ی زیاده از هموطنان معترض می زنه و یا برای "حفظ امنیت" به دادگاه های آبکی رو می آره، دمشن های ما ته دلشون خوشحال می شن یا ناراحت؟
پ.ن.3: متن رو کمی بازنویسی کردم. نمی دونم کسی براش مهمه یا نه. ولی خوب گفتم که اطلاع داده باشم. باز هم احتمال داره بازنویسی کنم. وحی منزل نیست که! 
پ.ن.4: در زمینه ی خس و خاشاک، حالا این که منظور آقای رئیس جمهور دقیقا چی بوده، در خوشبینانه ترین حالت چیزی که می شه گفت اینه که ایشون منظور بدی نداشتن ولیکن در رسوندن منظورشون بسیار ضعیف عمل کردن و طوری در اون فضا و در اون شرایط جمله بندی کردن، که عده ی عظیمی از شنونده های عادی، احساس کردن ایشون داره بهشون توهین می کنن.
همین نکته برای رئیس جمهور مملکت یه اشتباه بزرگ نیست؟
پ.ن.5: از دوستان خواهش می کنم که یک مقدار از مصداق امروزی کشور خودمون فاصله بگیرن و از دور نگاه کنن. از روش آمریکایی از حل و فصل این گند کاریشون، چی می شه یاد گرفت؟
همچون اکثر انقلاب ها و یا حرکت های اجتماعی موفق دنیا، بعد از پیروزی جنبش و وفات رهبر جنبش، اکثریت قاطع مردمان سعی می کنند که با رهنمود گرفتن از دستورات رهبر فقید، جنبش رو ادامه بدن. این امر بسیار منطقیه به نظرم. رهبر فقید هر جنبش، مایه ی دلگرمی و یادآور روزهای پرشکوه پیروزی هست و تا مدت ها، رهبران بعدی از این رهبران الهام خواهند گرفت. (به عنوان مثال می شه در آمریکا به "founding fathers" اشاره کرد. همواره این افراد در ذهن آمریکایی ها نقش مهمی داشتند و خواهند داشت. البته واضح هست که با گذر زمان، گرچه از اهمیت رهبران فقید کاسته نمی شه، ولی الگو برداری عملی از منش و عملکرد اون ها کمتر و کمتر می شه.)

امام خمینی، معمار انقلاب اسلامی ایران، شخصیتی استثنایی نه تنها در تاریخ ایران و یا کشورهای منطقه، بلکه در تاریخ معاصر دنیای مدرن بود. من نمی خوام این متن رو در تمجید این مرد بزرگ بنویسم. قبل از من بسیاری بودند که از بزرگی این مرد و کاری که برای این ملت کرد حرف زدند. بعد از من هم حتما افرادی خواهند بود که به این مقوله بپردازند.
بگذریم... نباید مقدمه طولانی بشه!
در جریانات داخلی کشور بعد از انتخاب مجدد آقای احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهور قانونی جمهوری اسلامی ایران، مسائلی دیده شده که شاید برای خیلی ها تصورش هم غیر ممکن به نظر می رسید.
امروزه افرادی هستند که "جنبش سبز" رو حرکتی مردمی و آزادی خواهانه و مقدس برای ملت می دونن؛ و عده ای هم هستند که این حرکت رو یک حرکت منحرف و کثیف و منافقانه می دونن.
در این بین، در صحبت هایی که بین طرفین می شه، می بینیم که در بسیاری از موارد عبارت "انحراف از خط امام" مطرح می شه. البته برای شخص من، و خیلی از ایرانیان مسلمان دیگه، حرف های حضرت امام از اهمیت بسیار بالایی برخورداره. و "انحراف از خط امام" پیدا کردن، معادل به درد نخور بودن شخص و یا عده و یا جنبشی محسوب می شه.
البته در این بین، به نظر می رسه که بیشتر به انحرافات "جنبش سبز" اشاره می شه. اگر به سخنان امام در صحیفه نور نگاه کنیم، می بینم که در بسیاری از موارد، به واقع "جنبش سبز" از روش و منش صحیح امام فاصله داره. به عنوان مثال:
1. در خارج از ایران از جنبش سبز بسیار همایت می شود.
"باید هیچ سستی نکنیم و از این ترس نداشته باشیم که فلان رادیو یا دولت خارجی چه می گوید. رادیوها باید به ما فحش بدهند! آن روزی را که آمریکا از ما تعریف کند باید عزا گرفت" (ج18، ص242)
2. استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی؟
"هر کس مسیرش مسیر اسلام نباشد، دشمن ماست. با هر اسم که می خواهد باشد. هر کس جمهوری بدون اسلام را بخواهد دشمن ماست برای این که دشمن اسلام است" (ج7، ص457)
3. قبول نداشتن شورای نگهبان توسط جنبش سبز
"نمی شود از شما پذیرفت که ما قانون را قبول نداریم. غلط می کنی قانون را قبول نداری! قانون تو را قبول ندارد! ... نباید از کسی پذیرفت ما شورای نگهبان را قبول نداریم. نمی توانی قبول نداشته باشی. مردم رای داده اند به اینها" (ج14، ص377)
خوب، مثال برای جنبش سبز زیاد می شه زد، ولی همینا فعلا کافیه. بنده -گرچه طرفدار انتقاد از حکومت بوده و هستم- ولی در منحرف بودن این جنبش به شکل امروزیش (با توجه به توضیحات بالا) شکی ندارم. ولی... این ولی خیلی مهمه!!! ولی قسمت مهمتر این نوشته ی من، قسمتی که ازش توی بسیاری از صحبت ها چشم پوشی می شه، تخطی آشکار دولت و حاکمیت امروز ایران از "خط امام" هست. دقت کنید! چرا فقط انحراف جنبش سبز از حرف های امام گفته بشه؟ چرا انحراف آشکار دولت رو کسی گوشزد نکنه؟ چرا عده ای امام رو منحصرا مال خودشون می دونن؟ نه، این صحیح نیست. بله، مثال برای انحراف حاکمیت از خط امام هم داریم.
منحرف بودن جنبش سبز، به هیچ عنوان منحرف نبودن دولت و حاکمیت رو ثابت نمی کنه.
به مثال های زیر توجه کنید:
1. بدرفتاری با زندانیان
"در هر صورت، زندان اسلامى باید روى همان موازین اسلامى باشد. همانى که وقتى که به شخص اول اسلام، حضرت امیر، ضربت مىزند، بعد که مىبردندش، سفارش مىکند که این را از همان غذایى که خودتان مىخورید بدهید و همانطور چه بکنید. وقتى مواجه بشوند اینها با یک اخلاق صالح و خوبى، یک دستهشان که توطئه گرند و اینها که اصلًا دنبال این مسائل نیستند؛ اما یک دسته دیگر کم کم آرام مىشوند، کم کم همان طورى که گفتید بعضیهایشان تربیت شدند، تربیت مىشوند و باید اینها را با اخلاق خوب و با رفتار خوب و اینها تربیت کرد و کار، کار بسیار مشکلى است؛" (ج14، ص274)
2. ایجاد غائله از پاره شدن عکس امام
"ریشههاى رژیم سابق و طرفداران آنها و دارو دسته امریکا در این امور دست دارند که نگذارند آرامش در این کشور تحقق پیدا کند. لهذا من به شما ملت هوشیار هشدار مىدهم که هر تشنجى و غائلهاى امروز برخلاف مصالح اسلام و کشور است و موافق خواستهاى دشمنان اسلام است. من به شما دوستان اکیداً اخطار مىکنم که هرکس عکس اینجانب را پاره کند یا بسوزاند و به من ناسزا بگوید و اهانت کند کسى حق ندارد به او تعرض کند و از من طرفدارى کند. امروز در صددند ایجاد غائله کنند و شماها را به جان هم بیندازند. باید با کمال خونسردى و آرامش از کنار آنان بگذرید و تعرض به آنان و مقابله به مثل خلاف رضاى خداوند و از محرمات بزرگ شرعیه است." (ج11، ص174)
3. قابل توجه باتوم به دستان
"چه اشخاصى که در رأس هستند و چه اشخاصى که مشغول اجراى عمل هستند، باید این معنا را توجه بکنند که حدود الهى معنایش این نیست که یک کسى که مستحق قتل است ما فحشش بدهیم؛ جایز نیست این، یا به او سیلى بزنیم؛ حق نیست؛ یعنى، قصاص دارد این.
یک نفر آدم جانى که دارند مىبرند بکشندش، اگر شما یک سیلى بزنید، او حق دارد به شما سیلى را عوض بزند و خلاف شرع کردید" (ج16، ص425)
خوب دیگه، مثال کافیه.
خلاصه پیغام من در این نوشته اینه که نمی شه فقط یک بعد از حرف های امام یا هر یک از بزرگان رو نگاه کرد، و بعد دیگه رو رها کرد. این ساده انگاریه که بگیم جنبش سبز ها از خط امام منحرفند و بعد از قبول کردن این عبارت، دیگه کاری به کار انحراف های "خودی" نداشته باشیم. این را بفهمیم که حاکمیت امروز ایران هم -در مواردی- از خط امام منحرف شده، و از این گناه بزرگ مبرا نیست.
*** یادآوری می کنم که وقتی از عبارت "جنبش سبز" استفاده می کنم منظورم آمیزه ای از تمام جریانات مخالف هست. احتمال داره بسیاری از معترضین خودشون رو از عملکرد دیگر معترضین مبرا بدونن. همون طور که بسیاری از حامیان حکومت خودشون رو از عملکرد دیگر حامیان حکومت مبرا می دونن. ولی در این متن برای ساده سازی، دو جریان کلی رو در مقایسه با هم در نظر گرفتم.
پ.ن.1: امام 21 جلد حرف زده! یعنی توی این 21 جلد اگر بگردی، از شیر مرغ تا جون آدمی زاد توش پیدا می شه. الان اگر دوستان بگردن، می تونن برای هر یک از عبارت های بالا، یه عبارت متضاد پیدا کنن! البته این عبارت های فراوان چیزی از ارزش حرف ها کم نمی کنه. به عنوان مثال قرآن هم همین طوره. ولی آدم باید دقت کنه که اون فرد بزرگوار، حرف رو در چه موقعیتی و در چه شرایطی زده.
پ.ن.2: از چند روز پیش که ایمیل خاصی دریافت کردم تا به امروز مریض هستم. نمی دونم تاثیر ایمیل بوده، یا دست روزگار مریضی من رو با اون ایمیل هم زمان کرده!
پ.ن.3: این متن رو تقدیم می کنم به پدر بزرگوارم که انقدر به کلمات امام اشراف داره که شاید بشه گفت کما بیش کل این 21 جلد رو بلده. دکتر جون، گرچه 5000 کیلومتر فاصله داریم، ولی کماکان مخلصتیم!
پ.ن.4: وقتی می گم غائله درست کردن از ماجرای عکس امام، منظورم بی اهمیت کردن اصل موضوع نیست. معلومه که بی احترامی به عکس امام بسیار کار زشتیه. ولی منظور اینه که حاکمیت (صدا و سیما) به طرز واضحی از این موضوع به نفع اهداف سیاسی خودش "بل" گرفت و از این موضوع جنجال درست کرد. یعنی عکس امام رو خرج خودش کرد. البته، در نوشته های قبلی مطلبی در مورد پاره شدن عکس امام نوشتم که میشه از اینجا بهش مراجعه کرد. ولی باز هم تاکید می کنم، پاره کردن عکس امام کار بسیار زشت و کثیفیه.
پ.ن.5: من شخصا کماکان به رهبر انقلاب امید دارم و از ایشون عاجزانه می خوام که جلوی انحراف "خودی ها" و "غیر خودی ها" رو بگیره. از طرفی متاسفانه آدم تندرو انقدر زیاد هست که به نظرم کنترل این ها از دست خود رهبر عزیز هم خارجه. از طرفی، رهبر و ملت عزیز با جریان مخالفی مواجه هستن که به راه غلطی می ره. یعنی نهایتا نه می شه جلوی جریان منحرف کوتاه اومد، نه می شه از عملکرد عاملین حکومت دفاع کرد. موقعیت بدی شده!