X
تبلیغات

www.301040.tk وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


پنج‌شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 10:13

882. جلسه وبلاگ با حضور دکتر محسن بازارگان


سلام دوستان


خبر خوبی برایتان دارم. خوشبختانه دکتر محسن بازارگان برای چند هفته از آمریکا به ایران آمده است و من از ایشان تقاضا کردم که به جلسه ی ما بیایند. برای دوستانی که این عموی بنده را نمی شناسند, یک معرفی کوتاه می کنم. ایشان استاد تمام دانشگاه چارلز درو لوس آنجلس هستند و با چند دهه تجربه استادی بیش از 100 مقاله علمی و کتاب در مسائل بهداشت خانواده و جامعه شناسی دارند. ایشان رئیس سنای دانشگاه, رئیس برنامه ی AXIS و همچنین مدیر تحقیقات در دانشکده پزشکی خانواده هستند. برای اطلاعات بیشتر می توانید به این لینک (که متسافانه کمی قدیمی است) مراجعه کنید. خوشبختانه ایشان قبول کردند که جلسه ی ما را اداره کنند و دور هم یک بحث دوستانه داشته باشیم.


موضوع جلسه: روابط صحیح اعضای خانواده (فرزند و والدین, خواهر و برادر, زن و شوهر...)

زمان: جمعه, 31 مرداد ماه, از ساعت 3 الی 5 بعد از ظهر

مکان: ساختمان خبرگزاری الف: کریمخان, انتهای آبان جنوبی, ابتدای صارمی, نبش کرمانشاهی, پلاک 2, زنگ 3


از مدیریت سایت خبری تحلیلی الف هم تشکر می کنیم که این مکان را در اختیار ما قرار دادند.

حضور برای عموم آزاد است. اگر مایل هستید می توانید دوستان خود را هم بیاورید.


به امید دیدار

علیرضا

برچسب‌ها: جلسه


ابزار امتیاز دهی



سه‌شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 00:06

881. پیشگویی تصادف


دیروز قبل از ظهر بود که پدرم را در خانه دیدم. تعجب کردم که چرا سر کار نرفته است! از او دلیل را پرسیدم. گفت: "امروز صبح فلانی زنگ زد و تاکید کرد که صدقه ای کنار بگذارم و امروز از خانه بیرون نروم. من هم چند تلقن کردم و تمام دیدارهایم را کنسل کردم. صدقه را کنار گذاشته ام و امروز از خانه کار می کنم."

کمی تعجب کردم که آن آشنایی که با پدر تماس گرفته است چقدر حرفش برای پدرم مهم بوده است که این گونه عمل کرده است.

آن مکالمه گذشت و بعد از ظهر من و مادرم برای کاری به بیرون از خانه رفتیم. در اتوبان صدر در ترافیک ایستاده بودیم که ناگهان یک ماشین از پشت به ماشین ما کوبید. از جا کنده شدیم. من قبل از هر چیز به مادرم نگاه کردم تا مطمئن بشوم که حالش خوب است. خوشبختانه هم من هم ایشان کمربند بسته بودیم و مشکل خاصی برایمان پیش نیامد. فقط کمی ماشین ضربه دید.

شب که آمدیم خانه و خاطرات تصادف روز را بازگو می کردیم, پدر به صدقه ای اشاره کرد که کنار گذاشته بودیم. تازه متوجه شدم که چه اتفاق جالبی افتاده است! خدا رحم کرد, می توانست خیلی بدتر باشد. اگر صدقه نداده بودیم چه می شد؟ اگر پدر کارهایش را کنسل نکرده بود و جای من پدرم در ماشین بود چه می شد؟

برچسب‌ها: خصوصی، خاطره، اسلام


ابزار امتیاز دهی



شورای شهر گلاسکو در اسکاتلند امروز صبح (جمعه، هفتدهم مرداد) پرچم فلسطین را بر سردر خود به اهتزاز درآورد. این شوری در بیانیه ای اعلام کرده است که این پرچم را به علامت حمایت از مردم خشونت دیده ی غزه افراشته است. این اقدام پس از آن صورت گرفته است که شهردار "بیت لحم" در فلسطین -که شهر خواهر خوانده ی گلاسکو است- طی نامه ای درخواست همدردی از شهر گلاسکو کرده است.

شورای شهر اعلام کرده است که بسیار از مردم این شهر نیز با ارسال نامه از شهرداری درخواست همدردی با مردم فلسطین کرده اند. در قسمتی از بیانیه ی شورای شهر گلاسکو نوشته شده است: "خیلی در دوست داران فلسطین در گلاسکو زندگی می کنند و این زمان اضطراب آوری برای آن هاست. این مردم اعتقادات مذهبی و سیاسی گوناگونی دارند ولی همه ی آن ها در حمایت از مردم فلسطین متحداند. برای همبستگی با مردم بیت لحم و فلسطین شورای شهر گلاسکو پرچم فلسطین را در جمعه هشتم آگوست خواهد افراشت."

معاون این شوری در این باره گفته است: "اگر هر کدام از شهرهای خواهر خوانده ی ما دچار مشکل شوند، ما برای کمک به آن ها اقدام خواهیم کرد".

این اقدام سخنگوی اسرائیلی ها را عصبانی کرده است. پال مورون در مصاحبه ای با شبکه ی اسکای با عصبانیت گفت: "برافراشتن پرچم فلسطین هیچ فایده ای ندارد. این بدترین نوع سیاست است. این کار عقاید و نظر (ما) را عوض نمی کند. شورای شهر گلاسکو می بایست پرچم اسرائیل را نیز به اهتزاز درآورد!"



خبر برگرفته و ترجمه شده از این لینک.

این لینک هم از توضیحات رسمی شورای شهر گلاسکو در این باره.

برچسب‌ها: سیاست، غرب، اخبار، اروپا


ابزار امتیاز دهی



جمعه 10 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 14:07

879. درد دل و سنگ صبورهای دنیای مدرن


دنیای مدرن جایی است که افراد هر روز بیشتر از دیروز در آن به هم مرتبط می شوند. در حال حاضر شما می توانید اسم هر کسی را در گوگل وارد کنید و با صفحاتی رو به رو شوید که اطلاعات آن ها را در اختیار شما می گذارد. شاید صفحه ی فیسبوک آن ها را پیدا کنید؟ شاید دیگر شبکه های اجتماعی برای شما عکس یا نوشته ای از آن ها بیابند؟ شاید هم وبلاگی پیدا کنید که در آن افکار و اعتقاداتشان را منتشر کرده اند.

کسی منکر ارزش ارتباطات جهانی نیست. این حقیقتا یک نعمت است که آدم بتواند با دوستان و آشنایان خود در آن طرف دنیا در تماس باشد و از جزئیات زندگی آن ها با خبر باشد. چه کسی است که از شنیدن داستان آن پدر و دختری که سال ها پیش از همه جدا شده بودند و با استفاده از شبکه های اجتماعی پس از چند دهه همدیگر را پیدا کردند خوشحال نشود؟ دهکده ی جهانی هر روز کوچکتر و کوچکتر می شود.

ولی بعضی افراد روی دیگر سکه را می بینند. در دنیای شبکه های اجتماعی و آشنایی های مجازی، گمنام بودن هم ارزش خاص خودش را دارد. کافی است سری به فیسبوک بزنید. آن گاه با اسم هایی مانند «سار آ»، «آرش ایرانی»، یا «مریم جون» رو به رو خواهید شد که هیچ نشان مشخصی از کاربرهایی که از این اسم ها استفاده می کنند نمی دهند. حتی امکان دارد از عکس هایی برای معرفی خود استفاده کنند که متعلق به آن ها نیست: یعنی عکس فرد دیگری را به جای خود نمایش دهند. البته تمایل به گمنامی فقط مربوط به ایران نیست. در کشورهای اروپایی و آمریکا نیز، علاقه ی زیادی به گمنامی در فضای اینترنت وجود دارد. کافی است عبارت «گمنامی در اینترنت» را به زبان انگلیسی در گوگل اسکالر جستجو کنید تا ببینید که از سال گذشته تا اکنون صدها مقاله ی علمی به زبان انگلیسی در این باره نوشته شده است.

بحث گمنامی و امنیت در اینترنت بحث داغ روز دنیا است و موافقان و مخالفان خودش را دارد. چند سالی است که بعضی از شرکت های بزرگ دنیا مانند گوگل و بلیزارد برای استفاده از بعضی سرویس ها کاربرها را مجبور به استفاده از اسم حقیقی می کنند و به آن ها اجازه نیم دهند از نام مستعار یا نام کاربری دیگر استفاده کنند. بحث و جدل میان کاربرها این شرکت ها بسیار شدید بوده و آن قدر بالا گرفته است که کلمه ای برای توصیف این اختلاف نظر به نام Nymwars یا همان «جنگ نام مستعار» اختراع شده است (1).

در عین حال، در میان بحث های علمی و امنیتی، پروژه هایی هنری و اجتماعی در این باره نیز شکل گرفته اند که نگاه هایی لطیف به گمنامی در اینترنت داشته اند. به عنوان مثال می توان به سایت انگلستانی «هنر گمنام» اشاره کرد که در آن کاربرها می توانند به صورت ناشناس آثار هنری خودشان را به اشتراک بگذارند و خرید و فروش کنند. در واقع این سایت تلاش دارد که نام و نشان هنرمند را از اثر هنری جدا کند، تا خریدار بتواند بدون پیشفرض یک اثر را قضاوت و ارزیابی کند. نمونه ای دیگر از یک تارنما که از گمنامی بهره ای لطیف برده است، سایت «پست راز» است که توسط آن کاربرهای رازهای خود را بر پشت یک کارت پستال نوشته و به صورت گمنام به مدیران سایت پست می کنند (2). مدیران سایت همه ی این رازها را می خوانند و جالب ترین آن ها را در فضای مجازی و یا در کتاب منتشر می کنند.

شاید برای خواننده ها جالب باشند که بدانند پروژه های ایرانی نیز وجود دارند که از گمنامی در اینترنت برداشت لطیف کرده اند. یک تارنمای موفق ایرانی که از مفهوم گمنامی برداشتی احساسی و اجتماعی داشته است، dardodel.com است (3). با استفاده از این تارنما، کاربرها می توانند درد و دل ها و افکار خود را به صورت ناشناس برای کاربرهایی که هرگز ندیده اند و نمی شناسند ارسال کنند. کاربرهایی که پیام ها را دریافت می کنند می توانند تصمیم بگیرند که به نویسنده ی ناشناس جواب بدهند یا خیر. اگر جوابی داده شود، سایت dardodel.com این دو کاربر ناشناس را بدون فاش کردن هویت آن ها به هم متصل می کند و به آن ها این اجازه را می دهد که در فضایی خصوصی با هم صحبت کنند. این تارنما نمونه ی بارزی است از نیاز انسانِ مدرن به خالی کردن خود، بدون ترس و واهمه از قضاوت شدن.

در انتها باید گفت که دلیل های قوی و خوبی له و علیه گمنامی در فضای مجازی وجود دارند. در سراسر دنیا این موضوع هنوز حل نشده است و اختلاف نظر و بحث امنیتی در این باره همواره در حال شکل گیری و تکامل است. در حال حاضر نمی توان نظر قطی در این باره داد. ولی به طور کلی تجربه نشان داده است همواره کاربرهایی وجود خواهند داشت که تمام اطلاعات خود را بی پرده در معرض نمایش می گذارند؛ و در عین حال کسانی وجود خواهند داشت که از فاش شدن هویت و اطلاعات شخصی شان ناراضی اند. شما به کدام دسته تعلق دارید؟

(1) http://en.wikipedia.org/wiki/Nymwars
(2) http://en.wikipedia.org/wiki/PostSecret

(3) http://www.dardodel.com

برچسب‌ها: رسانه، ایران، اخبار، فرهنگ، غرب


ابزار امتیاز دهی



پنج‌شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 02:17

878. بی نظمی اجرایی حتی در دیدار با رهبری


دوشنبه یکی از دوستان قدیمی از دانشگاه صنعتی شریف با من تماس گرفت. مدتی طول کشید که بجا بیاورم با چه کسی در حال صحبت کردن هستم. گفت که شنیده است که به ایران آمده ام و شماره ی من را از یکی از دوستان مشترک گرفته است. بعد از کمی احوال پرسی گفت که قرار است روز چهارشنبه (امروز) دیدار دانشجویان با رهبر انقلاب باشد و اگر مایل هستم می توانم به عنوان یکی از دانشجویان ایرانی خارج از کشور در این مجلس شرکت کنم. من که تا به حال به جز یک بار در کودکی به دیدار رهبری نرفته بودم به او جواب مثبت دادم. قرار شد چهارشنبه (امروز) قبل از مراسم به دفتر این دوست بروم و کارت ورود به جلسه ی خودم را دریافت کنم.


امروز ساعت 4 خودم را به دفتر این دوست رساندم. ایشان هم بعد از سلام علیک من را به اتاقی راهنمایی کرد که آن جا کارت را دریافت کنم. به آن اتاق رفتم و به مسئول مربوطه سلام کردم و خودم را معرفی کردم. ایشان هم با روی گشاده من را پذیرفت و کارت را به من تحویل داد. تعجب من از بی نظمی ماجرا از همین جا شروع شد (بی نظمی اول). نکته ی اول این که اسم من را روی کارت اشتباه چاپ کرده بودند. سوال کردم: "این مساله مشکلی پیش نمی آورد؟" گفتند: "ما اسم را درست اعلام کرده بودیم ولی نمی دانیم چرا از دفتر بالا این اشتباه را کرده اند. نگران نباشید. مساله ای نیست. کارت را نشان دهید و وارد شوید. مهم نیست چه اسمی نوشته شده است روی کارت."


تشکر کردم و به پیش دوستم برگشتم. کمی با او صحبت کردم و بعد از مدتی صحبت با رئیس ایشان (حاج آقا که مسئول دادن کارت به دانشجویان خارج از کشور بودند) به اتفاق به سمت بیت رهبری رفتیم. در طول راه به سمت بیت متوجه شدم که فقط با درخواست نیمی از کارت ها موافقت شده بوده است و نیمی دیگر از دانشجویان بدون کارت دستشان مانده است در پوست گردو (بی نظمی دوم). به جلوی در ورودی بیت که رسیدیم جمعیت قابل توجهی را دیدم که در حال همهمه بودند. سربازها کسی را راه نمی دادند. عده ای صف کشیده بودند و عده ای دیگر تلاش به متقاعد کردن سربازها داشتند که تو را به خدا ما را برای دیدن رهبر راه دهید. هیچ کدام دعوت نامه یا کارت ورود نداشتند. من مانده بودم که این ها اصلا از کجا می دانند که رهبری قرار است دیدار داشته باشد؟ واقعا این همه دانشجوی علاقه مند به دیدار با رهبری داریم که حاضراند بدون کارت توی این گرما با دهان روزه بیایند دم در التماس کنند که راهشان دهند؟


من رفتم که در صف برای وارد شدن منتظر بایستم. یکی از آشنایان آمد جلو و گفت چه کار می کنی؟ گفتم می خواهم در صف بایستم. گفت بیا جلو. من را از میان جمعیت و همهمه برد جلوی جلوی صف و گفت اینجا کسی که کارت دعوت داره باید تو صف صبر کنه؟ گفتند نه! کسانی که کارت دارند می توانند داخل شوند! آن قدر فضا بی نظم بود که اگر این بنده خدا من را به جلوی صف نبرده بود اصلا متوجه نمی شدم که با کارت می توانم داخل شوم. هیج توضیحات درستی نبود که باید چه کنیم و چه کسی می بایست در صف بایستد (بی نظمی سوم).


از در اول که عبور کردم برگشتم و پشت سر را نگاه کردم. باورم نمی شد. آن حاج آقا که مسئول همه ی کارت های ما بود را دم در نگه داشته بودند و به داخل راه نمی دادند (بی نظمی چهارم)! اصلا مگر می شود؟ ما کارت هایمان را از ایشان گرفته بودیم ولی خودِ ایشان را دم در نگه داشته بودند! جلو رفتیم و سوال کردیم که مشکل چیست؟ گفتند که حاج آقا کارت شناسایی نیاورده است پس نمی شود وارد شوند. کمی فکر کردم و ناگهان متوجه شدم که من هم کارت شناسایی همراهم نیست ولی هیچ کس اصلا از من کارت شناسایی نخواسته است (بی نظمی پنچم)!


خلاصه یکی از مسئولین از آن جا رد شد و حاج آقا را شناخت و به سربازها گفت که ایشان را راه بدهند. پیش رفتیم و رسیدیم که مرحله ی بعد برای ورود. دوباره همان داستان. به حاج آقا گیر دادند که کارت شناسایی نشان دهد و دوباره هیچ کس از من سوال نکرد کارت شناسایی دارم یا ندارم (بی نظمی ششم). رفتیم و نشستیم تا برنامه شروع شود. منتظر بودم که یکی بگوید اصلا برنامه چیست! یعنی چه کسی اول صحبت می کند چه کسی دوم؟  ترتیب سخنران ها چگونه است؟ هر کدام چند دقیقه صحبت می کنند؟ اصلا دانشجوها چقدر صحبت می کنند و رهبری چقدر قرار است صحبت کنند؟هیچی که هیچی. اصلا هیچ برنامه ای به ما اعلام نشد. همانطور بدون هیچ اطلاع از سه ساعت آینده و جزئیات برنامه نشستیم. اصلا از این مساله راضی نبودم.


چند نفر دانشجو صحبت کردند. آن قدر صحبت کردند که حوصله ام سر رفت. اگر قرار نبود آقای خامنه ای بعد از آن ها صحبت کند حتی حاضر نبودم یک لحظه اش را تحمل کنم. تا حدی حوصله ام سر رفت که وسط برنامه نزدیک بود تصمیم بگیرم کلا جلسه را ترک کنم - ولی شوقم به شنیدن حرف های رهبر نگهم داشت تا جرف های بی خود و تکراری بقیه را هم گوش دهم. خداوکیلی رهبری خیلی حوصله دارد. به دقت گوش می داد. من مانده بودم این دانشجوها واقعا با خودشان فکر نمی کنند که نباید وقت رهبر مملکت را این گونه بگیرند؟ نکته ی ناراحت کننده ی دیگر یک دستی عجیب دانشجوهایی بود که پشت میکروفون قرار می گرفتند. همه معلوم الحال و انقلابی. آیا بهتر نمی بود نصف دانشجویانی که تریبون در اختیار می گیرند انقدر انقلابی نباشند؟ حداقل یک نفر می آمد که برای رضای خدا رهبری را با عبارت هایی مانند "جانم فدایت" و "نور چشم ما" صدا نزند؟


خدا را شکر حرف های دانشجوها تمام شد و آقا خودشان شروع به صحبت کردند. انصافا صحبت ها عالی بود. بسیار حکیمانه و دقیق. لذت بردیم. قبل از شروع صبحت های آقا دو ساعت وقتمان تلف شده بود ولی صحبت های رهبری آن قدر روشن و دلنشین بود که کمی ناراحتی ام فروکش کرد. صحبت ها رهبری حدود 45 دقیقه طول کشید. به محض این که تمام شد شروع کردن اذان گفتن. صحنه هایی دیدم که واقعا متجعب و ناراحتم کرد. این دانشجوها به سمت جلو حمله ور شدند.با شدت عجیبی می دویدند و همدیگر را هل می داند که به صف های اول نماز برسند. همهمه و بی نظمی کل فضای حسینیه را گرفت (بی نظمی هفتم). در حدی اوضاع وحشتناک بود که ترسیدم خدای نکرده آن وسط کسی بخواهد به آقا تعرضی بکند. دلم به حال این محافظ ها سوخت که باید آن جمعیت را هر طور شده کنترل کنند.


اذان تمام شد و به دلیل این همه همهمه هنوز صف ها درست شکل نگرفته بود. تصورش را بکنید! نماز پشت سر رهبر انقلاب با صف های کج و بی نظم (بی نظمی هشتم). نزدیک بود گریه ام بگیرد از کمبود متانت و وقار این مردم. به دور و برم نگاه کردم و دیدم عده ی دیگری از دانشجوها هستند که مثل من سر تکان می دهند و از این بی نظمی ناراحت اند. متوجه شدم که همه ی دانشجوها که به دیدار آمده اند را نمی شود با یک چوب راند. حاج آقا را دیدم (همان که دم در راهش نمی دادند)! معلوم شد که بالاخره آمده است. از قضا، در صف نماز کنار هم ایستادیم {...}

برچسب‌ها: دانشجو، خاطره، رهبری


ابزار امتیاز دهی


1 2 3 4 5 ... 177 >>