X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


پنج‌شنبه 30 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 22:33

371. پاریس با حمید. 22 نوشته


همون طور که بعضی ها می دونن، قراره فردا بریم همون سفر که توی مطلب 354 توضیح دادم. به همین دلیل امکان داره برای یه چند روزی نتونم مطلب جدید بنویسم. پس تصمیم گرفتم که خاطرات سفر پاریس با حمید رو الان پشت سر هم بنویسم که برای این چند روز برای خوندن مطلب زیاد داشته باشین! چون نوشته طولانیه، عدد گذاری می کنم که اگر دوست داشتین در چند قسمت بخونین.


-* * *- 1
نماز صبح رو خوندیم و صبحونه خوردیم و حمید ایمیلش رو چک کرد و حدود ساعت 9 صبح به سمت پاریس راه افتادیم.
من نشستم پشت فرمون. روی دستگاه جی پی اس نوشته بود که این مسیر حدودا باید 5 ساعت و 45 دقیقه با ماشین طول بکشه. (اگر جاده های پولی رو انتخاب می کردیم می شد 3 ساعت و 50 دقیقه، ولی جاده های غیر پولی معمولی رو انتخاب کردیم.
اگر یادتون باشه توی خاطرات بارسلون رفتن همه ی مسائل مربوط به این موضوع رو توضیح دادم.)
خوب رانندگی کردم و در 5 ساعت رسیدیم پاریس.
توی راه اومدنه با حمید خیلی حرف زدم. درسته که حمید پسر عمومه، ولی به دلیل این که ما فقط چند سال کوتاه تونستیم همزمان توی یه کشور زندگی کنیم، اطلاعاتم در مورد شخصیتش به نظر خودم کافی نبود. این سفر فرصت خوبی بود که بشناسمش.


-* * *- 2
کل سفرمون 30 ساعت طول کشید. از این 30 ساعت، حدودا 10 ساعت پشت فرمون بودم ولی خسته نشدم؛ اتفاقا خیلی هم سفر خوشایندی بود.


-* * *- 3
برام مسجل شد که با این که شاید چهار پنج دفعه بیشتر پاریس نرفتم، شهر رو نسبتا خوب می شناسم. توی تمام مدتی که حمید رو از یه بنای تاریخی به بنای بعدی هدایت می کردم پی در پی خط مترو عوض می کردم و توی خیابونا راه می رفتیم، حتی یک بار هم هیچ مسیری رو اشتباه نرفتیم. همش به خوبی و خوشی پیش رفت.


-* * *- 4
پاریس شهر هنر و فرهنگه. قبلا توی یه مطلب براتون توضیح داده بودم که هنر و فرهنگ و این جور چیزها با زندگیه اکثر فرانسوی ها آمیخته است و قسمتی از فرهنگ عمومی محسوب می شه، ولی اینجا براتون یه مثال عینی می زنم که برای حمید هم جالب بود.
توی 20 ساعتی که توی پاریس بودیم، فکر می کنین چنتا موزیسین دیدیم که گوشه ی خیابون یا توی ایستگاه مترو یا حتی توی خود مترو در حال حرکت موسیقی بزنن و پول جمع کنن؟
اگر راستش رو بخواین حسابش از دستم در رفت! ولی یقینا رقم از 10 بیشتره. از آکاردئون گرفته تا گیتار تا ویولن تا... یه گروه که دسته جمعی توی ایستگاه مترو آهنگ می زدن و یه خانوم هم پشت میکرفن به عنوان خواننده می خوند. این همه موسیقی فضای جالبی به شهر می ده که هر دفعه اومدم پاریس –تو سرما و گرما- وجود داشته.
برای حمید توضیح دادم که "فضا" خیلی مهمه؛ و پاریسی ها استاد ایجاد کردن فضای مخصوص فرهنگ خودشون هستن.


-* * *- 5
پاریس بی شک چند ملیت ترین (multicultural) شهریه که توی زندگیم دیدم. به عنوان میانگین هر روز دویست هزار توریست از دور و بر دنیا توی خیابون های شهر در حال رفت و آمد و عکس انداختن و فعالیت هستن. پس می تونین حدس بزنین که چه قدر آدم از شکل و رنگ و فرهنگ های مختلف توی شهر وجود داره.
خود فرانسوی ها هم از همه اصل و نصبی هستن. خیلی ها از شمال آفریقا و جاهای دیگه ای که برای سالها زیر چکمه های فرانسه له شدن اومدن به کشور ارباب. خیلی ها هم از جاهای مختلف کوچ کردن. حتی آدم چینی هم دیدم که مثل بلبل فرانسوی صحبت می کرد.


-* * *- 6
مردم فرانسه، اهل پاریس رو دوست ندارن. به نظر مردم شهرهای کوچکتر پاریسی ها مغرورن و احساس می کنن از دماغ فیل افتادن. شاید توی این زمینه مثل ما باشن. من هم احساس می کنم اهل تهران نسبت به اهل شهرستان غرور می ورزن. البته به نظر من این کار توسط یه پایتخت نشین که خودش رو بالاتر از شهرستانی ها بدونه کاملا بی شعوری شخص رو نشون می ده، ولی خوب، دلایل روانی و فرهنگی همچین نگرشی کاملا واضحه.
وقتی کسی کلمه ی "دهاتی" یا "شهرستانی" رو به عنوان فحش به کار می بره، توی ذهن من، بیشتر از این که به طرف مقابل فحش داده باشه، خودش رو ضایع کرده.


-* * *- 7
توی وقت محدودی که داشتیم، تقریبا لیست چشم گیری از جذابیت های پاریس رو به حمید نشون دادم. الان حوصله ندارم در مورد هر کدومشون توضیح بدم پس به صورت لیست ارائه می دم و لینکشون رو می ذارم. البته برای دیدن هر کدوم از این جذابیت ها و بناها شاید بشه یه روز کامل وقت گذاشت، ولی ما مجبور بودیم با توجه به وقت محدودمون مثل بازدید صنعتی عمل کنیم :دی
Sacré coeur
 Eiffel tower
Notre Dame
Louvre
Palais de Justice
Arc de Triomphe -Champs Elysee
یکی دوتا جای دیگه هم رفتیم که به معروفی این چنتای بالایی نبودن.


-* * *- 8
برای ناهار از قصد حمید رو بردم همون رستوران "کوئیک" توی شانزلیزه که دو سال پیش محمد منو برده بود. درسته که شکل مغازه رو عوض کرده بودن. ولی به نظر من هنوز به روح زیبای محمد معطر بود.


-* * *- 9
هتل رو از توی اینترنت رزرو کرده بودیم. نشسته بودم بیش از یک ساعت همه ی هتل های ممکن توی پاریس رو بررسی کرده بودم و یه معادله ی 4 فاکتوری برای خودم طراحی کرده بودم (خفن!!!) سه عامل مهم در انتخاب هتل: 1. قیمت، 2. نزدیکی به ایستگاه مترو، 3. نزدیکی به بناهای تاریخی، 4. نیاز به کمترین تعویض خط مترو برای رسیدن به مکان هایی که می خوایم ازشون بازدید کنیم!!!!
وقتی توی نانت، حدود 1 نصف شب این محاسبات رو می کردم حمید خواب بود. ولی وقتی توی پاریس دید چه قدر هتل مناسبی گرفتم، خیلی تشوقم کرد.
اگر راستش رو بخواین، خودم هم تعجب کردم که چه قدر دقیق و حرفه ای کار کرده بودم. فکر کنم همون حرف عبدالرحمن در مورد این که باید برم یه شرکت مسافرتی بزنم درست بشه!
آخ آخ، حرف عبدالرحمن شد، یادم رفت بنویسم!!! شنبه حمید توی شهر نانت موند و یک شنبه صبح به سمت پاریس حرکت کردیم. از شنبه هم برای گشتن و گذار توی شهر خودم استفاده کردیم. عصر هم دم غروب با عبدالرحمن رفتیم دم اقیانوس اطلس.
هم حمید عبدالرحمن رو دوست داره، هم عبدالرحمن حمید رو. البته به صورت گذری یکی دوتا از دوستای دیگرم رو هم دید حمید.


-* * *- 10
توی پاریس حمید رو بردم جلوی یه بنای زیبا و گفتم: "حمید، مطمئنم محمد هم حتی این بنا رو ندیده."
یه کم فکر کرد و گفت: "جایی که محمد ندیده رو نمی خوام ببینم."
حمید کاملا این حرف رو به صورت گذری زد و روش تاکید خاصی نداشت. خودش هم نفهمید عمق حرفش چه قدر بود!!! ولی روم تاثیر جالبی گذاشت و به فکر فرو رفتم.


-* * *- 11
توی راهروهای مترو بودیم. چشمم افتاد به یه تبلیغ بزرگ روی دیوار که مال لباس زیر زنونه بود. واضحه که برای جذب مشتری، عکس یه زن زیبا که تقریبا هیچی تنش نبود رو برای تبلیغ استفاده کرده بودن.
چشممو برگردوندم و یه خانواده ی 4 نفره فرانسوی رو دیدم که دارن از رو به رو می آن. پدر و مادر و پسر حدود 10 ساله و دختر حدود 7 ساله. مادر و پدر با هم حرف می زدن و دست بچه ها رو گرفته بودن و به سمت ما حرکت می کردن.
با خودم فکر کردم که اگر بچه ها این تبلیغ رو ببینن، چه تاثری روشون می ذاره و چی کار می کنن. توی همین فکر بودم که جوابمو گرفتم.
دیدم که چشم دوتاشون افتاد به عکس زن. تا جایی که می تونستن با چشماشون تبلیغ رو دنبال کردن. حتی وقتی از کنار تبلیغ هم گذشته بودن چشای معصوم دختر کوچولو رو یادم نمیره که هنوز داشت به دقت تبلیغ رو نگاه می کرد.


-* * *- 12
من که از این کارا خوشم نمی آد ولی حمید چون شدیدا معتاد قهوه است، تاکید داشت که توی شانزلیزه بشینیم توی یه کافه و قهوه بخوریم. نشستیم. گارسون اومد و سوال کرد چی می خوایم. گفتم یه قهوه لطفا. گفت: "متاسفانه نمیشه. هر کس که بخواد روی صندلی های کافه لب خیابون بشینه باید چیزی بخره."
از این حرفش خوشم نیومد. در هر صورت چون می دونستم حمید دوست داره اونجا باشیم گفتم: "پس لطفا برای من یه آب معدنی بیارین."
شوخی نمی کنم وقتی می گم سر گردنه بود! آب معدنی شد 5 یورو!


-* * *- 13
سفارت ایران ساختمون خوشگلی داشت. توی حیاطش هم یکی دوتا مجسمه از شاعرها و ادیب های معروف ایرانی داشت. معلوم شد که فضای هنری پاریس روی سفارت ما هم تاثیر گذاشته! موقعیت ساختمون هم بسیار بسیار عالی بود. نزدیک رود سن؛ فکر می کنم پیاده از سفارت تا برج ایفل 4 دقیقه می شد.
حمید به شوخی گفت: " حتما این ساختمون رو قبل از انقلاب بهمون دادن! اگر قرار بود الان بدن، احتمالا یه ساختمون توی حلبی آبادهای شهر بهمون می دادن!" با خودم فکر کردم: "بعضی اوقات ارباب نداشتن این مشکلات رو هم داره."


-* * *- 14
حمید در مقایسه با بقیه ی پسر عموها و خودم، خیلی حواسش بیشتر جمعه. توی کل سفر چیزی رو جایی جا نذاشت و یا کارهایی که بهش گفته بودم انجام بده یا چیزایی که گفته بودم چک کنه یادش نرفت. فقط یه مورد حواس پرتی داشت. فکر کنم در مقایسه با من یا mb خیلی نمره ی بهتری بگیره!


-* * *- 15
هتلی که گرفته بودم در قسمتی از پاریس بود که تا به حال نرفته بودم. کنار یه میدون اصلی توی منطقه ی porte de montreuil بودیم. خیابون ها پر از دست فروش بود. بعدا فهمیدیم که همه ی روزها همین طوره دور این میدون. افرادی هم که توی خیابون بودن اصلا قیافشون فرانسوی نبود.
با توجه به ساکنین منطقه مشاهده کردم که به ندرت آدم سفید پوست می دیدم!
توی خیابون هم احتمال شنیدن زبون فرانسوی، مساوی با احتمال شنیدن زبون عربی بود! خیلی عرب زیاد بود. خیلی. کلا منطقه ی جالبی بود. انگار عرب ها برای خودشون یه منطقه از پاریس رو انتخاب کرده بودن و همه به اون منطقه کوچ کرده بودن.


-* * *- 16
رانندگی توی پاریس اصلا خوب و راحت نیست. گرچه از تهران بهتره، ولی قابل مقایسه با نانت نیست. وقتی آدم توی نانت رانندگی می کنه، احساس می کنه که هیچ خطری تهدیدش نمی کنه. پاریس یه کم تو هم تو هم تره. ولی با این که تو هم تو هم و شلوغه، باز راننده ها حقوق همدیگه رو نسبتا رعایت می کنن.


-* * *- 17
شب بود و توی ایستگاه مترو منتظر بودیم. یه آقا اومد جلو و به سختی و اشتباه به فرانسوی آدرس پرسید. همون لحظه احساس کردم که این آقا ایرانیه. ولی روم نشد چیزی بگم. سوال کردم: "انگلیسی صحبت می کنین؟" گفت: "بله". آدرس رو براش توضیح دادم و بعد صندلی که روش نشسته بودم رو بهش تعارف کردم تا بشینه. فکر می کردم دیگه باید به خاطر تعارف کردن صندلی براش واضح شده باشه که ایرانی هستم. اون وقت بود که حمید پرسید: "شما ایرانی هستین!؟" اون هم به خانومش نگاه کرد و با خنده گفت: آره!
خندیدیم و هم صحبت شدیم. گفتن که فکر می کردن ما عرب مقیم فرانسه هستیم.
شمردم دیدم جمعا در طول روز با این زن و شوهر، 8 نفر فارسی زبان دیده بودم.


-* * *- 18
جلوی موزه ی لوور می خواستیم عکس بندازیم ولی حمید بلد نبود چه طوری دوربینش رو تنظیم کنه که چند ثانیه بعدش به صورت اتوماتیک عکس بندازه. توی فکر بودیم که چی کار کنیم که یه خانوم ژاپنی خیلی ناز اومد جلو و به ژاپنی باهامون صحبت کرد و بهمون با لبخند اشاره کرد که ازمون عکس می اندازه.
عکس و انداخت و بعدش به ژاپنی یه چیزی گفت و به ژاپنی خداحافظی کرد.
رو به حمید کردم و گفتم: این جدی نفهمید ما ژاپنی نیستم!؟ :دی


-* * *- 19
رو به روی کمان پیروزی (آخر خیابون شانزه لیزه) می خواستیم عکس بندازیم و دوباره همون مشکل بالا رو داشتیم.
یه خانوم گدا اومد و ازمون پول خواست. خانوم حجاب داشت. من طبق معمول بهش کمک نکردم. کلا به گداها بد بین شدم. با خودم یه محاسبه کردم دیدم اگر روزی توی شانزه لیزه 15 نفر هم بهش کمک کنن، در آمدش از من بیشتر می شه! پس فکر می کنم منطقیش این بود که من دستمو جلوی اون دراز کنم :دی
ولی حمید بلافاصله کیفشو در آورد که کمک کنه. حمید گفت: "علی این حجاب داره. باید کمکش کرد." یاد محمد افتادم. اون هم همین حرف رو می زد. وقتی برای حمید گفتم که محمد هم همین عقیده رو داره خوشحال شد و تعجب کرد. خلاصه به خانوم کمک کرد.
خانومه وقتی دید توی کیف حمید دلار آمریکایی هم هست بازم کمک خواست. حمید 20 سنت دیگه بهش داد. خانوم گفت: "دلار." و اشاره کرد به این که حمید بهش دلار بده!!!
با لبخند بهش فهموندیم که دیگه شورشو در نیاره :)
خانومه هم لبخند زد. بعد بهمون گفت که حاضره ازمون عکس بندازه. عکس خوبی هم انداخت!
به حمید گفتم که یادت باشه خرج این عکس شده 2 یورو و 20 سنت.

عکسی که خانومه انداخت:


-* * *- 20
تصمیم گرفته بودیم که در طول روز به جای ماشین از مترو برای سفر درون شهری استفاده کنیم. فقط مشکل این بود که جایی برای پارک کردن ماشین نمی شناختیم که بتونیم برای کل روز ماشین رو بذاریم. هتل 10 یورو می گرفت برای یک روز جای پارک. فکر کنم حمید بیشتر نظرش این بود که ماشین رو بذاریم هتل ولی من نظرم این نبود.
خلاصه این داستان منجر شد به یک سری حرکت های حساب شده.
می دونین که پارک کردن کنار خیابون های فرانسه در روزهای هفته به جز یکشنبه معمولا بین ساعت های 7 صبح تا 7 شب پولیه. روز اولی که اونجا بودیم یکشنبه بود. حمید گفت برای ماشین کرایه ای بیمه گرفته، پس خیالمون راحت بود که می تونیم توی خیابون پارک کنیم.
پس کنار هتل توی یه کوچه پارک کردیم و رفتیم شهر رو بگردیم. شب اومدیم و ماشین رو چک کردیم. همه چیز خوب بود. به حمید گفتم که ماشین رو تکون بدیم بهتره. قبول کرد و ماشین رو بردیم کوچه ی کناری یعنی کنار یه مرکز خرید پارک کردیم. فردا دوشنبه بود و پارک کردن توی خیابون خرج داشت. پس با یه عملات حساب شده، فردا صبح هم قبل از حرکت به سمت شهر، ماشین رو بردیم گذاشتیم توی پارکینگ مرکز خرید که تا شب مجانی بود!
عصر هم اومدیم و ماشین رو از توی پارکینگ مرکز خرید برداشتیم و بدون این که در 24 ساعت اخیر پولی برای پارکینگ داده باشیم رفتیم پی کارمون!


-* * *- 21
بحث های سیاسی هم با حمید کردیم. مقداری با هم موافق بودیم و مقداری مخالف. ولی بین صحبت ها حمید به یه نکته ی خیلی مهمی اشاره کرد. گفت: "ببین. ما و شما و خیلی از دوستان امکان داره نظرهای متفاوتی داشته باشیم. ولی یه چیزی توی ماها ثابته. اون هم این که عاشق انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ایران هستیم. می دونی چی به نظرم احمقانس؟! این که یه عده می شینن و چون بین ما اختلاف نظر وجود داره، فکر می کنن ما با هم دعوا داریم. نمی فهمن که اگر یکی از ما داره از دولت به شدت بدی می گه، به دلیل عشقش به جمهوری اسلامیه! نمی فهمن که هر انتقادی یا مخالفتی یا حتی دعوایی می شه، سر اینه که چه طور می شه بهتر به اسلام و جمهوری اسلامی خدمت کرد! دلم می سوزه وقتی کسایی که به هیچی اعتقاد ندارن و کاملا گمراهن می آن وسط و بل می گیرن که بین نیرو های انقلاب دعوا شده و اختلاف افتاده. عجیبه که یه عده واقعا درک نمی کنن که ما این اختلاف ها رو دوست داریم و مفید می دونیم."
موافق بودم باهاش. هر چی مخالفت بین ما هست، مخالفت در اینه که چه طور می تونیم خدمت گذارهای بهتری برای اسلام و انقلاب عزیزمون باشیم. مخالفت و رقابت بین اینه که چه طور می شه بنده های بهتری برای خدا بود. تا باشه انشالله از این اختلاف ها باشه.


-* * *- 22
همه ی سفر یه طرف...
این مطلبی که می خوام بنویسم یه طرف...
به حمید گفتم: "حمید، خیلی خوش گذشته این سفر. ولی اگر بتونیم ______ رو هم ببینیم، بدون اغراق سفر 2 برابر برای من خوشایند تر می شه. همه ی سفر یه طرف، دیدن «اونجا» یه طرف."
حمید گفت: "مگه تا حالا نرفتی؟"
گفتم نه.
هتل رو به سمت نانت ترک کردیم و البته با دستگاه جی پی اس مقصد میانه رو نشونه گرفته بودم. 40 کیلومتر از پاریس فاصله داشت.
رفتیم و کم کم به "مقصد" نزدیک می شدیم. توی راه سعی کردم فضا رو عوض کنم. شروع کردم در موارد مربوط به جایی که می خواستیم بریم با حمید صحبت کردم. فضای ماشین عطرآگین شد.
قبلا از روی اینترنت خونده بودم که ساختمون رو خراب کردن و چیزی از ساختمون نمونده. از این موضوع ناراحت بودم؛
رفتیم و شهر رو گشتیم. با جی پی اس آدرسی که از توی اینترنت پیدا کرده بودم رو پیدا کردیم. ولی چیز خاصی ندیدیم. از ماشیین پیاده شدیم و توی کوچه های آروم و خلوت این شهر کوچیک به دنبال مقصدمون قدم زدیم.
آخر سر دیدیمش.
چیزی چز یه در چوبی سبز ازش نمونده بود. حیاط پر از برگ های جمع نشده و درخت های هرس نشده بود. معنویت همین در ساده فضا رو پر کرده بود. رفتم نزدیک. دستم رو گذاشتم روی دستگیره. قفل بود.
توی اینترنت خونده بودم که ایران سعی کرده این ملک رو بخره و تبدیل به موزه کنه. ولی نفروختن.
روی در رو نگاه کردم. پر بود از یادگرای های نوشته شده...
"اماما، فدایت شوم"
"امام عزیز، جایت خیلی خالی است"
"امام جان، یادت به خیر"
"امام جان، همیشه در قلب مایی"
و...
معلوم بود عده ای کینه ای اومدن و چیزهای دیگه ای هم نوشتن روی در. ولی یکی روشون رو خط خطی کرده بود. حمید که عین خیالش نبود و زیاد با در ارتباط عاطفی برقرار نکرده بود، ولی من احساساتی شده بودم. اشک تو چشام جمع شده بود.
همیشه دوست داشتم که یه روزی این در رو ببینم. خیلی فضا اختصاصی بود. فقط من و حمید. گه گاهی هم ماشینی از اهالی شهر کوچیک رد می شد.
روی در مطالبی به فرانسوی و انگلیسی هم دیدم که عاشقای غیر ایرانی امام نوشته بودن. یکی از مطالب که خیلی عجیب بود. زیرش رو یکی از کوبا امضا کرده بود.
از یه طرف دلم خیلی می سوخت که چرا این در عزیز رو با نوشته هاشون پوشوندن. از طرفی، بعضی از جمله ها فضای معنوی رو جلا می بخشید. مخصوصا جمله ی ساده ی "اماما، فدایت شوم" دلم رو لرزوند. اشک رو توی چشام احساس کردم.
حمید مثل توریست ها خوشحال بود و با دوربینش ور می رفت ولی من توی دنیای خودم بودم.
وضو داشتم. کفشامو در آوردم و قبله رو مشخص کردم...
جلوی همون در چوبی سبز، توی پیاده رو، دو رکعت نماز تحیت خوندم (نماز تحیت یعنی نمازی که معمولا توی مسجد خونده می شه و برای احترام به اون مکان مقدسه. مستحبه آدم وقتی وارد مسجد می شه دو رکعت نماز تحیت بخونه. بعضی ها هم وقتی برای اولین بار وارد مسجدی می شن که تا به حال واردش نشدن، نماز تحیت می خونن).
توی نماز هر کاری کردم که ذهنم رو متمرکز کنم و بگم "الهم اغفر لخمینی" نمی تونستم ذهنم رو آرامش بدم. یاد نماز افتادم که آیت الله گلپایگانی بر پیکار امام خونده بود. بابا همیشه در این باره خاطره تعریف می کنه که وقتی آیت الله گلپایگانی که مردی سالخورده و روحانی بود به جمله ای رسید که باید توی نماز برای "بنده ی گناهکار" طلب مغفرت می کرد، بعد از یه مکث، این جمله رو نخونده بود و گذشته بود ازش.
دیدم حمید هم داره روی در یادگاری می نویسه. وای... وقتی خودکار رو روی در فشار می داد انگار خنجر گذاشته بود روی قلب من و فشار می داد. می خواستم جلوش رو بگیرم، ولی دیدم نصف جمله رو نوشته و دیگه جلوش رو گرفتن فایده ای نداره. حد اقل باید جمله رو تکمیل می کرد.
نوشت: "ما همه سرباز توایم خمینی"
نذاشتم مصرع دومش رو بنویسه. همین قدر کافی بود. گرچه نوشتن روی در کار درستی نبود که با این کار داشت به تاریخ لطمه وارد می کرد. ولی خوب، شاید توی آینده یکی بیاد و همون قدر که جمله ی "اماما، فدایت شوم" دل من رو هوایی کرده بود، این جمله دلش رو هوایی کنه.


ابزار امتیاز دهی



چهارشنبه 29 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 20:16

370. سفر به بارسلون - دو عکس مهم


وقتی پای مشروب می آد وسط، فرهنگ و ادب و شعور از پنجره می ره بیرون.

خدا یه چیزی می دونسته وقتی این حرومی رو نجس اعلام کرده.

یکشنبه بود و توی جای جای مرکز شهر بارسلون -توی کوچه های باریک مرکز پارتی های شبانه- که شب قبلش (یعنی شنبه شب) پر از پارتی و اینا بوده، روی زمین گودال های ادرار می دیدیم. می دونین که آدم مست اگه خیلی مست باشه نمی تونه ادرارش رو کنترل کنه.

خاک تو سرشون بکنن...

مرده شورشون رو ببرن...



همانا شیطان مى‏خواهد با شراب و قمار میان شما دشمنى و کینه ایجاد کند و شما را از یاد خدا و از نماز باز دارد پس آیا شما دست برمى‏دارید؟ (سوره مائده، آیه ۹۱)

 

إِنَّمَا یُرِیدُ الشَّیْطَانُ أَن یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء فِی الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ وَیَصُدَّکُمْ عَن ذِکْرِ اللّهِ وَعَنِ الصَّلاَةِ فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهُونَ ﴿۹۱﴾


----------------------

دم در ورودی کلیسای اصلی شهر بارسلون یه علامت زده بودن که خیلی قابل توجه بود.

علامت یه آقا و خانومی بود که لباسشون تنگ و کوتاه بود و به قول خودمون در معیارهای اروپایی حجاب رو رعایت نکرده بودن.

و بعد علامت معین کرده بود که کسایی که "حجاب" رو رعایت نکردن حق ورود به کلیسا رو ندارن.

سال ها پیش خانوم های اروپایی بدون روسری وارد کلیسا نمی شدن.

الان کلیسا یه قدم عقب نشینی کرده. ولی جالبه که هنوز اصل موضوع -یعنی نپذیرفتن افراد بدحجاب- باقیه. واضحه که توی آینده باز هم عقب نشینی خواهند کرد.

زنده باد اسلام که با قدرت هر چه تمام تر این اصول رو حفظ می کنه.

عکس زیر شاید یکی از مهمترین عکس هایی باشه که تو زندگیم انداختم:


----------------

----------------

خانوم ملکوتی راد (از دوستان قدیمیه دوران دانشجویی) زحمت کشیدن و بعد از خوندن این مطلب یه عکس مشابه که از ورودی واتیکان (یعنی مرکز مسیحی های کاتولیک جهان) انداختن رو برام فرستادن که براتون می ذارم اینجا (باز هم تشکر از خانوم ف.م):



ابزار امتیاز دهی



چهارشنبه 29 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 19:53

۳۶۹. سفر به بارسلون - متفرقه


تراکم جمعیت تهران: حدود 10400 نفر در هر کیلومتر مربع

تراکم جمعیت بارسلون: 16000 نفر در هر کیلومتر مربع

تراکم جمعیت پاریس: حدود 20700 نفر در هر کیلومتر مربع

اگر این اطلاعات رو نداشتم، با توجه به ترافیک و دیگر مشاهداتم می گفتم احتمالا تراکم جمعیت پاریس و تهران برابر باشه. تراکم جمعیت بارسلون رو هم حدس می زدم نصف این دو شهر باشه!

عجیبه که تراکم جمعیت بارسلون انقدر زیاده، ولی آدم احساس نمی کنه که شهر شلوغه. ما حتی یک بار هم توی ترافیک گیر نکردیم.

شاید دلیلش این باشه که حمل و نقل عمومی بارسلون خیلی خوبه. و به نظر من مهمتر از اون، توی قسمتی از شهر که قاعدتا باید خیلی شلوغ باشه، اتوبان های خیلی خوبی دارن. مثلا کنار دریا، در بعضی جاها اتوبان ها چند طبقه ای می شه. اون قسمت هم پر از تونل و اتوبان های تو در تویه. یه همچین شبکه ای برام چشم گیر بود. هیچ جای دیگه همچین شبکه ی راهی ندیده بودم.

البته مطمئنم شبکه ی راهی ژاپن از این هم چشم گیر تر خواهد بود. پس به امید روزی که برم توکیو و براتون بنویسم که توکیو حتی از بارسلون هم شبکه ی حمل و نقل بهتری داشت! 

توی بارسلون و پاریس و شهر های مهم دیگه ی دنیای غرب، میشه با حمل و نقل عمومی (مترو و اتبوس و ترم و غیره) از هر نقطه ای از شهر به هر نقطه ی دیگه ی شهر سفر کرد.

------------------

این موضوع رو باید قبلا می نوشتم ولی یادم رفت:

توی راه بین فرانسه و اسپانیا چندین و چند نفر معمولی دیدیم که توی جاده ها دوچرخه سواری یا ورزش های مشابه می کردن. کلا ورزش های این طوری توی اروپا خیلی زیاده. حیفه که توی ایران این طور نیست.

یکی از ورزشکارهایی که دیدیم خیلی خفن بود! داشت یه کاری بین اسکیت کردن و اسکی کردن انجام می داد:



--------------------

چوپان ها و کشاورزهای اروپایی چه قدر با کلاسن! وقتی می بینیشون باورت نمی شه اینا در دهات زندگی می کنن و چوپان و کشاورز هستن. توی راه یه خانواده ی سه نفره (پدر و مادر و بچه ی ده ساله) دیدیم که داشتن کوسفند چرونی می کردن.

اگر خودم گوسفنداشون رو نمی دیدیم، فکر می کردم دارن می رن پارک یا سینما یا یه همچین چیزی.

یه عکس برای نمونه از یه دسته ی بزرگتر می ذارم:

---------------------

بناهای مهمی هم بود که میشد در موردش حرف زد ولی حیف فرصت ندارم بنویسم...  :(

هم شما محروم شدین، هم خودم که قراره توی آینده این خاطراتم رو دوباره بخونم.

---------------------

سیستم پست کشورشون برام جالب بود. اگر دقت کنین اینجا که می شه نامه ها رو انداخت، نامه ها به 3 دسته تقسیم می شن: "بین الملل" "مادرید" "بقیه ی اسپانیا". توی کشورهای دیگه ای که رفتم دسته بندی این طوری ندیده بودم.

عکس بامزه ای که می بینین بیشتر ایده ی حمید بود!

----------------------

بدون شرح:

--------------------

روی هم رفته، بارسلون مرغوب ترین شهریه که توی زندگیم دیدم.

خیلی بتهر از پاریس و تورنتو و لوس آنجلس و غیره و غیره...!


ابزار امتیاز دهی



سه‌شنبه 28 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 21:32

۳۶۸. سفر به بارسلون - کاتالونیا


قبل از هر چیز فاجعه ی بمب گزاری در جنوب شرقی کشور و کشته شدن بعضی از بزرگان شیعه و سنی و همچنین خادمین نظام مقدس جمهوری اسلامی رو تسلیت می گم. وقتی از پاریس برگشتم اتاقم باورم نمی شد که بیش از 30 نفر از هموطنانمون توی عملیات تروریستی شهید شدن.  

---------------

می خواستم در مورد سفر به پاریس با حمید بنویسم، ولی یادم افتاد که هنوز کلی از مطالبی که می خواستم برای سفر به بارسلون بنویسم مونده هنوز! متاسفانه بعضی از مطالب رو مجبورم جا بندازم. چون هم وقت کمه، هم شور و شوق روزهای اولی که بعد از سفر اومده بودم رو دیگه ندارم. یه نکته های ریزی هم که دیده بودم یادم رفته. پس الان تلاشم رو می کنم که توی مغزم رو شخم بزنم و توی این یکی دو روز آینده مطلاب مربوط به سفر به بارسلون رو تموم کنم. بهتون این نوید رو هم می دم که مطالب مربوط به حمید و سفرمون خیلی باحاله. گرچه مطالب رو امروز نوشتم، ایشالا شب جمعه ی این هفته براتون می ذارمشون اینجا.

---------------

بارسلون مهمترین شهر منطقه ی "کاتالونیا" در اسپانیاس. همون طور که می دونین، اسپانیا ایالت های مختلف فدرال داره که خیلی چیزاشون از هم منفکه. بین این ایالت ها، 2تاشون استقلال طلب جدی هستن و سالیان ساله که با دولت مرکزی مشکل داشرن. "باسک" و "کاتالونیا".

کاتالان ها حتی زبان و پرچم خودشون رو دارن. من بین دوستام دو تا دوست اسپانیا داشتم، که از شانس من، یکیشون از کاتالونیا بود، یکیشون از مادرید (دولت مرکزی). ازشون در مورد جدیت مشکل بین استقلال طلب ها و دولت مرکزی و نظرهاشون و این جور چیزا رو پرسیدم. مثل این که مشکلشون جدیه. این دوستام هم حتی با هم میونشون خوب نیست!

یکی از دلایلی که "پربیننده ترین بازی باشگاهی فوتبال دنیا" بازی بین بارسلونا و رئال مادرید هست همینه.

ما که توی بارسلون بودیم از در و دیوار معلوم بود که اینا می خوان مستقل باشن. اولا روی هر ساختمون دولتی یه پرچم کاتالونیا کنار پرچم اسپانیا بود. دوما خیلی از خونه های محلی فقط پرچم های کاتالونیا داشتن. سوما وقتی رسیدیم به مسابقات والیبال ساحلی که در حال برگزاری بود، روی دیوار دقت کردم و دیدم که نوشته: "مسابقات والیبال ساحلی؛ زیر نظر فدراسیون والیبال کاتالونیا" (یعنی حتی مسابقات ورزشیشون رو هم دوست دارن از بقیه ی مملکت جدا کنن).

عکس زیر رو با یکی از پرچم های کاتالونیا انداختیم. البته اول دور و بر رو نگاه کردیم تا مطمئن شیم که یه وقت هیشکی نبینه که خدای نکرده با این شوخی کسی ناراحت بشه.


ابزار امتیاز دهی



سه‌شنبه 28 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 00:37

367. اندک اندک، پله پله


به یکی گفتن: مجبوری یا مشروب بخوری، یا زنا کنی، یا آدم بکشی.

مقاومت کرد ولی گفتن راه چاره ای نیست و باید یکی رو انجام بدی.

با خودش گفت: اگر زنا کنم جرمم اعدامه؛ اگر آدم بکشم تا آخر عمر نمی تونم توی آینه به خودم نگاه کنم؛ پس همون بهتر که مشروب خوردن رو انتخاب کنم.

مشروب خورد.

مست شد.

در عالم مستی و بی عقلی با زنی که از اون نزدیکی می گذشت زنا کرد.

اثر مشروب از سرش پرید.

برای جلو گیری از رسوایی، زن را کشت.

* * *

یادمه وقتی توی کانادا دبیرستان می رفتم، هر چند وقت یک بار بچه های مدرسه رو توی آمفی تئاتر مدرسه جمع می کردن و برامون برنامه می ذاشتن.

یکی از برنامه هایی که گذاشتن این بود که معتادهایی که ترک کرده بودن رو برامون می آوردن تا حرف بزنن و داستان های زندگیشون رو برامون بگن. گذشته از این که خیلی مفید بود و واقعا مستقیم می فهمیدیم که اعتیاد چه قدر چیز بدیه، یه جمله همیشه تکرار می شد که می خوام براتون نقل کنم. همیشه بهمون می گفتن:

tobacco and alcohol are gateway drugs

یعنی: سیگار و مشروب، دریچه ی مواد مخدره.
(برای مطالعه بیشتر درباره ی gateway drug theory اینجا رو کلیک کنین)

خلاصه برامون توضیح می دادن که هیشکی از همون اول نمی ره هروئین یا کوکائین بکشه! آدمی که پاکه این نوع مواد قوی رو پس می زنه. یه آدمی که نهایتا موتاد می شه، اول از سیگار و مشروب که خیلی سبک تر هستن شروع می کنه. بعد که عادت کرد و به اصطلاح "راه افتاد" می ره سراغ چیزهای مزخرف تر و مزخرف تر.

متن من در مورد سیگار و مشروب نیست.

بلکه در مورد این درس زندگیه: که گناه ها و خطاهای بزرگ معمولا ناگهان و بی مقدمه اتفاق نمی افتن. آدم بعد از تکرار مکرر اشتباه ها و گناه های کوچکتر، اونقدر کثیف می شه که بعد، دستش به گناه های جدیدتر و وخیم تر هم آلوده می شه.

به نظر من به خاطر همینه که طبق دستورات اسلامی می گن به گناه "نزدیک" هم نشین...


و به زنا نزدیک مشوید چرا که آن همواره زشت و بد راهى است (سوره ی اسراء آیه ۳۲)

 

وَلاَ تَقْرَبُواْ الزِّنَى إِنَّهُ کَانَ فَاحِشَةً وَسَاء سَبِیلًا ﴿۳۲﴾


یه مثال آخر: هیچ وقت توی جنگ سپاه مقابل از همون اول نمی آد پایتخت رو بگیره! برای گرفتن پایتخت و سرنگون کردن یه مملکت، باید اول شهر ها و منطقه های مرزی رو گرفت!!!!


خدایا، خودت بهمون کمک کن که نذاریم انحراف و گناه بهمون نزدیک شه و کم کم توی وجودمون نفوذ کنه.


ابزار امتیاز دهی


1 2 3 4 5 ... 7 >>