X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


یکشنبه 29 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:39

۴۲۶. روزی پرحادثه در تهران


سلام!

دیشب ساعت 11 شب رسیدم فرودگاه امام خمینی تهران. هنوز هیچی نشده از 24 ساعت اخیر خاطره زیاد دارم!!! پس یکی یکی شروع می کنم می گم براتون. (انقدر خاطره زیاد شد توی همین روز اول که به چندتاشون بسنده باید بکنم فعلا) امیدوارم مفید و جالب باشه:

1. دیشب بابا و مامان اومدن فرودگاه و خوشحال و این حرفا. این دفعه مثل دفعه قبلی که اومده بودم (و بدون این که بهشون بگم زنگ خونه رو زدم و غافلگیرشون کردم) نکردم. این بار قبل از حرکتم بهشون شماره پرواز و زمان فرود و این چیزا رو داده بودم. توی فرودگاه هم لحظات خوشمزه ای بود.
وقتی اومدم براشون توضیح دادم که فرانسه برف می اومد و مقداری سیستم حمل و نقل کل کشور به هم ریخته بود و هواپیماها و قطارها تاخیر داشتن و غیره. دیدم که خودشون می دونن! برام عجیب بود که همین دیروز تازه برف شروع شده بود توی فرانسه و شرایط جوی به هم ریخته بود، ولی هنوز هیچی نشده این ور دنیا عده ای اطلاع داشتن. ×با خودم فکر کردم: به عصر ارتباطات خوش آمدید× ولی یه چیزای دیگه هم به ذهنم رسید: چه عجیبه که خیلی اتفاق های خیلی مهم تر توی دنیا می افته که هیشکی ازش خبر نداره ولی یه برف می آد و یک کم سیستم حمل و نقل یه کشور اروپایی به هم میریزه، اون وقت همه خبردار می شن!!! همین روز اخیر به عنوان مثال چند ده نفر توسط حمله های هواپیماهای بی سرنشین به مناطق قبیله ای-عشایری پاکستان توسط آمریکا کشته شدن، ولی توی دنیا انگار نه انگار. اصلا نمی دونم کسی خبر داره توی سال اخیر هواپیماهای بی سرنشین آمریکا بیش از 600 نفر رو توی همین مناطق کشتن؟ دنیای عجیبی داریم.

2. تقریبا 2 هفته پیش توی اتاقم توی فرانسه خواب یه بنده خدایی رو توی ایران دیده بودم که توی عمرم شاید جمعا هفت هشت دفعه دیده بودمش. در عین حال وقتی ایران بودم به من علاقه داشت بنده خدا. خلاصه توی خوابم خیلی پریشون و ناراحت وحشت زده بود. اون شب از خواب پریدم...
گذشت...
امروز داشتم توی خیابون قیطریه راه می رفتم که دیدمش. قیافش کاملا زرد و خسته بود. شدید لاغر شده بود و موقع راه رفتن دست و بدنش می لرزید. من رو دید و ایستاد و خوش بش کرد. گفتم: "رفیق، چه طوری؟ چرا داری می لرزی؟ سردته؟" گفت: "نه." باز لرزید. گفتم: "چند هفته پیش خوابت رو دیدم. توی خوابم خیلی حالت بد بود." چیزی نگفت و همین طور نگاه کرد. گفتم: "راستی دانشگاهت چه طوره؟" گفت: "حاجی اون رو که اخراج شدم..."

3. به یاد قدیما توی کوچه ی پرستو بودیم که ناگهان آقای خسرو آبادی رو دیدم. آقای خسروآبادی معلم شیمی دوره ی پیش دانشگاهی من توی ایران بود. جانباز جنگ هم بود (شیمیایی هست بنده خدا فکر کنم). رفتم و جلو و شدیدا سلام و احوال پرسی کردم. وقتی بقلش کردم خیلی احساس خوبی بهم دست داد. هنوز همون آقای خسروآبادی بود. ولی موهاش ریخته بود و مقداری هم که مونده بود سفید شده بود. گفتم: "آقا شما هنوز اینجایین؟" (اشاره کردم به مدرسه ی قدیمیم که چند صد متر فاصله داشت). گفت: "آره. اینجا و چند جای دیگه."
یاد اون کلاس هایی افتادم که با هم داشتیم. یاد اون موقع هایی که تکلیف می داد و بعضی از بچه ها نمی نوشتن. یاد این که به تلافی ننوشتن بچه ها، برای هفته ی بعد 100 برابر تکلیف رو برای همه ی بچه های کلاس اجباری می کرد. یاد این که اگر بچه ها با لاک غلط گیر خودکار خودشون رو پاک می کردن (از بوی لاک به دلیل شیمیایی بودن) حالش به هم می خورد. یاد وقتایی که گچ رو می ذاشت روی میز و از بچه ها عذر خواهی می کرد و یه لحظه از کلاس می رفت بیرون که نفس بکشه...
گفتم: "آقا. من همیشه شاگرد شما هستم. اجازه می دین توی همین یکی دو روز یک بار دیگه بیام سر کلاستون؟" یه کم تعجب کرد و گفت اگر با مدرسه هماهنگ کنم ایراد نداره. خداحافظی کرد و قرارمون شد برای چهارشنبه.
وقتی رفت یاد یکی از مشاهدات گذشتم افتادم. فکر کنم قبلا هم براتون نوشته بودم که توی مشرق زمین و توی فرهنگ های ما، استاد چه جایگاه رفیعی داره. بعضی اوقات استاد مثل پدر می شه برای آدم. ما رابطه های عمیق استاد شاگردی برقرار می کنیم. ولی توی مغرب زمین این طور نیست. رابطه ها بین شاگرد و معلم معمولا شدیدا سست تر هست. اگر هم رابطه ای قوی بشه، رابطه دوستانه می شه، نه استاد و شاگردی. ما مرید و مرادی می شیم و عاطفی، اونا رفیق می شن و شاید با هم برن رستوران!

4. توی تمام دورانی که راهنمایی تدریس می کردم، یکی دوتا شاگرد داشتم که خیلی به دلم نشسته بودن. یکیشون اسمش "برقعی" بود (امیداورم اسمش رو درست نوشته باشم). امروز برقعی رو هم توی خیابون دیدم! خیلی دوسش دارم. یه خاطره ی خیلی ناراحت کننده ولی شیرین هم ازش دارم. نمی دونم تا به حال توی وبلاگم نقل کردم یا نه، ولی دوباره نقل می کنم.
روزی سر کلاس امتحان بچه ها رو تصحیح کرده بودم و بهشون پس داده بودم تا ببینند که چه کردن. بعد گفتم که هر کسی سوالی داره بپرسه که دیگه سوالی توی ذهن کسی نمونه. بچه ها یکی یکی سوال می کردن و من هم جوابشون رو می دادم. برقعی هم در مورد یکی از جاهایی که ازش نمره کم کرده بودم سوال کرد و جواب صحیح رو خواست. من هم جواب صحیح رو بهش دادم. ولی اعتراض کرد و گفت: "آقا، اونی که شما می گین درسته، ولی اینی که من هم می گم درسته. یه نگاه کنین." دوباه نگاه کردم و به این نتیجه رسیدم که چیزی که نوشته غلطه. دوباره اعتراض کرد و خیلی محترمانه و مظلومانه گفت: "آقا می شه دوباره نگاه کنین؟ باور کنین اینی که می گم درسته". من هم دوباره نگاه کردم و دوباره نظرش رو رد کردم. این دفعه کمی خشن تر. کمی ناراحت شد و گفت: "اخه.." دیگه نذاشتم حرف بزنه و سرش داد زدم! گفتم: "من معلمت هستم! وقتی می گم غلطه، یعنی غلطه! اینی که من می گم درسته"
اشک توی چشاش جمع شد. آروم همون طور که به صورت خفیف گریه می کرد گفت: "آقا، باور کنین جواب ما درسته..." کمی به خودم اومدم. اشک هاش قلبم رو ذوب کرد. دوباره به صفحه ی امتحانش نگاه کردم. باورم نمی شد! چیزی که نوشته بود درست بود! خیلی شرمنده شدم. خیلی. رو به تمام کلاس گفتم: "من از آقای برقعی معذرت می خوام. جواب ایشون درسته. من اشتباه کردم." بعد رو به برقعی کردم و گفتم: "منو ببخش لطفا! من اشتباه کردم. جوابت درسته. من نباید عصبانی می شدم"
توی این لحظه بود که گریه ی برقعی تبدیل شد که تعجب! دیگه گریه نمی کرد ولی داشت شاخ در می آورد. باورش نمی شد که معلم اعتراف کرده که اشتباه کرده!!! و نه تنها اعتراف کرده به اشتباه، بلکه در حضور بچه ها، از دانش آموز معذرت خواهی هم می کنه!!! گفت: "نه آقا این حرفا چیه. شما درست می گفتین. جواب شما درست بود. جواب من هم اشتباه نبود."
بعد از این واقعه نمره ی امتیازی دادم بهش. گفتم یکی به خاطر این که جوابت درست بوده، یکی هم به خاطر این که مودبانه پای جواب درستت ایستادی.
برقعی از بهترین شاگردهای من بود و بعد از این واقعه علاقم بهش حتی بیشتر شد. این روزها وقتی به دوران تدریسم در دوره ی راهنمایی فکر می کنم، برقعی و چند تن از بچه های دیگه (مثل دادمهر و شایان و میرنژاد و نوید و جلالی و کمال هدایت و... که هرکدوم خاطره های عجیبی دارن که شاید روزی براتون نقل کردم) می افتم.
خلاصه... برگردم به خاطره ای امروز.
برقعی رو توی خیابون (جلوی مدرسه) دیدم و گفتم: "می تونی هماهنگ کنی من توی این دو هفته ای که ایران هستم بچه ها رو دوباره ببینم؟ دلم براشون تنگ شده."

پ.ن.1: س.ح و رستگار با ساعت های موجود مشکل دارن. روز جلسه احتمالا پنجشنبه 3 دی باشه. این دوستای عزیز ساعت های دیگه ای هست که توی 5شنبه آزاد باشن؟ اگر نه، چه ساعتی براشون بهتره؟ در ضمن، خانوم ح.ع درخواست کردن که سوال کنیم چه کسایی می آن. پس دوستایی که می خوان بیان توی قسمت نظردهی اعلام کنن. (حمید بازارگان -پسر عموم- هم می آد راستی! این وبلاگش، اینم مطلبی که در مورد سفرم باهاش به پاریس نوشتم.)


ابزار امتیاز دهی



پنج‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 15:50

425. دیدار در محرم


1) ماه رمضون گذشته ایران بودم. خانواده و دوستان ازم می پرسیدن: "کی بر می گردی دوباره؟" می گفتم: "انشالله اگه خدا بخواد..." بله، درست حدس زدین. هدف این بود که هم ماه رمضون و هم دهه ی اول محرم ایران عزیز باشم. خداوند متعال امسال حال اساسی داده به ما! ماه رمضان افتاد توی تعطیلات تابستانی و ماه محرم هم توی تعطیلات کریسمس! فردا عصر هواپیمام از فرودگاه اورلی پاریس بلند میشه و چند ساعت بعد می شینه فرودگاه امام خمینی تهران... بوی محرم می آد... خدایا شکرت


2) اگر دوستان یادشون باشه، توی ماه رمضون با خواننده های عزیز وبلاگ قرار گذاشتیم و یک روز همدیگه رو دیدیم. قرارمون این بود که یه جلسه داشته باشیم که هم بتونیم توی فضای حقیق با همدیگه بیشتر آشنا شیم هم این که به هدف اصلیمون -یعنی بحث در مورد حضرت علی- بپردازیم.

اون جلسه که شدیدا خوب بود. خیلی خیلی حال کردیم.

مطالب مربوط به اون دیدار رو می تونین این جاها بخونین:

اعلام و توضیحات اولیه

مکان برگزاری و داستان مربوطه

خلاصه ی جلسه (1و2)

خلاصه ی جلسه (3و4)

خلاصه ی جلسه (5)

بچه ها رو تشویق می کنم که برن این مطالب رو دوباره ببینن. باز هم تاکید می کنم که اون جلسه واقعا فراتر از حد انتظار بود.

خلاصه، با الهام گرفتن از جلسه ی قبلی که داشتیم، دوباره می خوایم یه جلسه بذاریم. این دفعه با موضوع "امام حسین". شرکت برای عموم کاملا آزاده. یعنی حتی افرادی که اصلا برای اولین بار دارن مطالب این وبلاگ رو می خونن هم تشویق می شن که شرکت کنن.

برای دوستانی که فضای جلسه رو خوب نمی شناسن، توضیح بدم که، جلسه کاملا خودمونیه. دخترها و پسرها و خانومها و آقاها می آن دور هم میشینیم و توی یه قضای دوستانه مسائلی که توی ذهنمون در مورد موضوع جلسه هست رو مطرح می کنیم. این وسط دوستانی هم هستن (مثل آقا جواد) که اطلاعات خوبی دارن و به پربار بودن جلسه کمک می کنن.

توی جلسه هیشکی قرار نیست بره بالا منبر. آقا بالاسر هم نداریم. هر کس آزاده که حرف دلش رو بزنه. من هم با اجازه بحث رو یه جوری هدایت می کنم که اول و آخر داشته باشه و همه استفاده کنن و آخرش همین طوری روی هوا ول نشه.

حالا فقط یه چیز می مونه، اون هم زمان برقراری جلسه است. مکانش که همون مکان قبلیه. یعنی: تهران، خیابان حکمت (برادران سلیمانی)، امام زاده علی اکبر چیذر، مزار "شهید عبدالحسین صالحی". اتوبان صدر، خیابان قیطریه، پارک قیطریه، جلوی در اصلی فرهنگ سرای ملل (امیرکبیر)

در مورد زمان هم، جواد و خانوم س.ف. و خانوم ح.ع و علیرضا و علیرضا! (علیرضای اول که الان انگلیسه و متاسفانه این دفعه از حضورش محرومیم. علیرضا دوم هم که میشم خودم) حق آب و گل دارن.

پس یه رای گیری می ذارم اینجا که بین زمان ها انتخاب کنیم. لطفا فقط بچه هایی که می خوان بیان جلسه رای بدن. اونایی که نمی خوان بیان رای ندن که آرا خراب نشه.

اگر دوستان گزینه ی 4 رو انتخاب می کنن، توی قسمت نظردهی بگن که نظرشون چیه. اگر دوستان مکان برگزاری رو دوست ندارن و یا یه مکان دیگه به نظرشون می رسه، باز هم توی قسمت نظردهی در میون بذارن!


ابزار امتیاز دهی



چهارشنبه 25 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:13

424. دخترهای ایرانی: به رابطه ی جنسی بگین نه!


می دونم این مطلبی که می نویسم یه کم احتمال داره مشکل ایجاد کنه و بعضی ها خوششون نیاد، ولی به نظر من چیزیه که باید گفته بشه و مطلبی هست که می تونه به بعضی ها کمک کنه. از اون جایی که خودم از نزدیک مشکلات ناشی از ندونستن این مطالب رو در بین دخترهای عزیز و پاک ایرانی دیدم، وظیفم می دونم که این مطلب رو انتشار بدم، حتی اگر به نظر بعضی ها بی ادبی یا به درد نخور بیاد. پیشاپیش عذرخواهی می کنم از بابت رک گویی.

پیش نوشت: دوست عزیزم رستگار به درستی گفت: "به نظرم شان و شخصیت یه دختر خیلی بالاتر از اینه که یه پسر به خودش اجازه بده راجع به این مسائل باهاش حرف بزنه چه برسه به اینکه چنین پیشنهاد زشتی رو بده!..." من هم در همین پیش نوشت تاکید می کنم با دوستم رستگار موافقم. ای کاش اصلا گندکاری نشه که بخواد به اینجا کشیده بشه.

ولی این متن برای کسایی هست که به هر حال -چه دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم- رسیدن به این نقطه ی حساس و من دوست دارم به جای این که انگشت اتهام بگیرم طرفشون، توی این متن کمکشون کنم.



هر کشور و یا منطقه ای، بنا به شرایط اجتماعی و فرهنگی خاص خودش، مشکلات و معضلات اجتماعی و فرهنگی خودش رو داره. به نظر من یکی از مشکلاتی که توی ایران وجود داره، رابطه ی جنسی بین دخترها و پسرها قبل از ازدواجه. این نوع روابط توی فرهنگ ایرانی (چه اسلامی چه غیر اسلامی) از دیرباز پذیرفته نبوده. ولی با نفوذ رسانه ها و فرهنگ های غیر ایرانی در کشور، بیشتر و بیشتر به وجود اومده.

توی فرهنگ ایرانی "باکره" بودن قبل از ازدواج برای دخترها از اصول خیلی مهمیه. من کاری ندارم که به نظر شما این اصل چیز خوبیه یا بدیه. اصلا به این که این اصل از کجا اومده هم کاری ندارم؛ چه بخوایم چه نخوایم به عنوان یک مطلب خیلی مهم وجود داره.

من خودم دخترها و پسرهایی رو می شناسم که قبل از ازدواج با هم رابطه ی جنسی داشتن، ولی وقتی ازشون سوال می کنی که موقع ازدواج به نظرت بهتره طرف مقابل باکره باشه یا نه، اکثرا می گن آره. یعنی این یه چیزیه که حتی اگر رعایت هم نکنن، رعایت کردنش رو خوب می دونن.

خوب، برگردم سر اصل مطلب. چیزی که شخصا خودم مشاهده کردم اینه که دخترهای ایرانی به دلیل این که عموما بسیار پاک و معصوم و بی تجربه هستن (حداقل در دوران نوجوانی)، وقتی با موقعیتی رو به رو می شن که باید در اون موقعیت نسبت به پیشنهادها و مسائل جنسی واکنش نشون بدن، یه جورایی گیر می کنن و گیج می شن.

به عنوان مثال معمولا دخترها بدون چشم داشت رابطه ی جنسی و برای برقراری یه رابطه ی پاک که در ذهنشون قرار هست منجر به ازدواج بشه با پسرها آشنا می شن، و با پیش رفتن رابطه، وقتی به نقطه ای می رسن که از طرف پسر پیشنهاد جنسی یا نیمه جنسی بهشون داده می شه، نمی دونن چه طور واکنش نشون بدن.

چند شب پیش با یه دختر صحبت می کردم. خیلی ناراحت بود. می گفت مدتیه که خیلی ناراحته. پرسیدم چرا؟ گفت: "چند ماه پیش پسری که عاشقش بودم بهم گفت که یا باید نیازهای جنسیش رو رفع کنم، یا می ره دنبال یکی می گرده که نیازشو براش رفع کنه"... (بماند که دختر چه جوابی داده بود و رابطه به کجا کشیده شده بود).

ولی این مورد فقط یک مثال هست، از مثال های متعددی که در اون دخترها قربانی خواسته های پسرها می شن، یا به عبارتی، به خواسته های پسرها تن می دن.

یه دختر دیگه می گفت: "اولین دفعه ای که رابطه ی جنسی داشتم خیلی ناراحت بودم. چند شب از گریه خوابم نبرد." پرسیدم: "آخه اگر همچین چیزی انقدر ناراحتت می کرد، چرا تن دادی؟" گفت: "جوون بودم؛ هیچی از مسائل جنسی نمی دونستم. وقتی دوست پسرم گفت که باید همچین کاری کنیم، من هم با خودم فکر کردم که چون دوست دخترش هستم وظیفم اینه و باید انجام بدم".

راستش اینه که بله، اتفاقا توی دنیا دوست دخترها و دوست پسرها معمولا رابطه ی جنسی دارن. ولی فرهنگ و اصالت ایرانی کجا، استانداردهای سخیف دنیای مدرن کجا؟ وقتی کسی در فرهنگ و جامعه ی ایرانی بزرگ شده، ولی تجربه ها و آموزش های جنسیش رو از دنیای غیر ایرانی گرفته، خوب نتیجش همینه.

خیلی دلم به حال این دختر سوخت. می گفت: "هر موقع بهش فکر می کنم گریم می گیره. حالا چه طور با یه پسر پاک ازدواج کنم؟ یعنی من هم مجبور می شم با یه پسری ازدواج کنم که هزارتا کار کرده قبل از ازدواج؟"

بگذریم، خاطره بسه... برم سراغ اصل مطلب.

دخترهای عزیز ایران زمین، معمولا به دلیل درگیری عاطفی و عاشقی، سختشونه به سینه ی عشقشون دست رد بزنن. دخترهای بی تجربه ی ایران زمین، سختشونه در موقعیت های حساس بگن "نه".

می دونم شاید یه کم به نظر مسخره بیاد، ولی می خوام به عنوان یه پسر، اینجا به دخترهای خوب و پاکی که این وبلاگ رو می خونن، یه درس کوچیک در زمینه ی "نه" گفتن به پسرها بدم. البته قبل از هر چیز باید بگم: شدیدا بهتره اصلا آدم نذاره به همچین جایی کشیده بشه رابطه. اگر از همون اول آدم جلوی یه سری چیزا رو بگیره، توی همچین مشکلاتی گیر نمی افته. اصلا اگر آدم حرف خدا و پیغمبر و بزرگ ترها رو گوش بده معمولا گندش در نمی آد!!!!

ولی خوب، ما هم جوونی کردیم و می دونیم که شیطون آدمو گول می زنه. حالا اگر به هر دلیلی رابطه به نقطه ای رسید که از دخترای عزیزی که این وبلاگ رو می خونن همچین درخواستهایی شد، یه سری پیشنهاد دارم که با استفاده ازش می تونین درخواست رو رد کنین:

1) اولین چیزی که امکان داره اتفاق بیافته اینه که دختر پاک به دلیل پاک بودن مسخره شه. (حتی امکان داره بین خود دخترا پیش بیاد) امکان داره بعضی افراد دخترهای پاک رو به مسخره بگیرن که مثلا فلانی حتما یه عیبی داره که هنوز دوست پسر نداره. یا مثلا فلانی عقب افتادس و جذاب نیست و از این مزخرفات.
جوابی که می شه توی این موقعیت ها داد اینه که: "من می تونم توی چند ثانیه مثل شما ناپاک بشم، ولی شما هرگز نمی تونین مثل من پاک بشین؛" (همون طور که یه آدم پاک می تونه به راحتی معتاد شه، ولی یه معتاد نمی تونه به راحتی پاک شه.) با این جواب، دختر پاک نشون می ده که نه تنها وضعیتش مشکلی نداره، بلکه یه درجه هم از فرد مسخره کننده بالاتره.

2) امکان داره پسر با این استدلال درخواست نزدیکی کنه: "بهم نشون بده که چه قدر منو دوست داری. بهم نشون بده که چه قدر به نیازها و خواسته هام اهمیت می دی".
جوابی که می شه در این موقعیت داد اینه: "تو هم با انتظار کشیدن تا بعد از ازدواج بهم نشون بده که چه قدر برات اهمیت دارم!" یا می شه جواب داد: "تو که حاضر نیستی از این خواسته هات برای یه مدت کوتاهی بگذری، از کجا معلوم در آینده برای زنت (من) از خواسته های خودت گذشت کنی؟"

3) پسر می تونه این استدلال رو بکنه: "ما که دیر یا زود قراره با هم ازدواج کنیم. حالا چه فرقی می کنه اسممون توی شناسنامه ی هم باشه یا نه." این استدلال خیلی استدلال شیکیه. فکر می کنم شاید از استدلالهای دیگه بیشتر به کار بره برای رسیدن به هدف.
جوابی که دختر می تونه به این استدلال بده اینه که بگه: "پس حالا که قراره ما دیر یا زور با هم ازدواج کنیم، پس بذار شب ازدواجمون رو یه شب به یاد موندنی کنیم."

4) یه چیز دیگه که خیلی مد شده اینه که گفته می شه "تماس جنسی یه چیز خیلی نرمالیه" یا مثلا این که "تماس جنسی داشتن که چیز عجیبی نیست. از نیازهای عادیه". این هم از اون استدلال های خیلی شیکه. با این همه فیلم و چیزای غربی هم جور در میاد. توی فیلم می بینیم دیگه، یارو نیم ساعت نیست که با خانومه آشنا شده، توی صحنه ی بعدی با هم همخواب می شن! خوب، با این همه کثافت که می ره توی مغزمون، همچین استدلالی کردن هم چیز بعیدی نیست.
خلاصه، جواب به این استدلال می تونه این باشه: "خیلی چیزا توی دنیا نرماله. دستشویی رفتن هم نرماله. ولی آدم هر جایی یا هر وقتی که نمی ره دست شویی. هر چیزی راه و روش خودش رو داره. ارتباط جنسی هم راه و رسم خودش رو داره. راه و رسمش هم این نیست که آدم قبل از ازدواج..."

5) استدلال آخری که به ذهنم می رسه الان اینه که پسر جو عاشقی داشته  باشه. شیدا باشه و عاشق و غیره و بگه: "من عاشقتم. عاشق همه چیزتم. عاشق چشات، عاشق صدات، عاشق بدنت. نمی تونم ازت دوری کنم. می خوام لمست کنم، می خوام..." شاید این حرفا خیلی شیرین و شاعرانه باشه، ولی می شه بهش جواب خوبی داد.
جواب به نظرم اینه: "چه خوبه که عشقمون رو با هوس لکه دار نکنیم! چه خوبه که این عشق رو به وقت خودش شکوفا کنیم"



پ.ن.1: مطلبی در گذشته نوشته بودم به عنوان: "جوون و نیاز جنسی". گرچه خیلی به این مطلب ربط نداره، ولی اگر دوستان می خوان، می تونن دوباره بهش مراجعه کنن.

پ.ن.2: دوست خوبم بنت الهدی گفت: "خانه ای که از اساس اشتباه بنا بشه تا آخرش اشتباه میره تا وقتی که رو سر آدم ویران می شه... وقتی پسری از دختری تقاضای عمل جنسی میکنه مطمئنا دختر قبلش بهش خیلی چیزا رو اوکی داده... و بر اساس اون (اتفاقات قبلی) این تقاضا رو میکنه..." از همون اول باید مواظب بود

پ.ن.3: این بحث توی یکی از نوشته های آینده ی وبلاگم در حال دنبال شدنه! حتما به اینجا سر بزنین (اردیبهشت 89)


ابزار امتیاز دهی



دوشنبه 23 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 03:28

423. بی احترامی به عکس امام و واکنش دانشجویان


همون طور که می دونین، چند روز پیش -یعنی در روز دانشجو 16 آذر- عده ای عکس امام خمینی رو پاره کردن و حتی آتیش زدن. ما قبلا شنیده بودیم عکس آقای خامنه ای رو پاره کنند (به عنوان مثال در 18 تیر 1378) ولی تا به حال نشنیده بودیم به عکس امام بی احترامی بشه. البته بعضی اوقات که توی تاکسی می شستیم، جسته و گریخته افراد حرف هایی میزدن، ولی چیزی که غالبا واضح بود این بود که امام حرمت خاصی داشت. متاسفانه توی این بلبشوها و زد و خوردها و کشمکش ها، به امام دلسوز امت هم رحم نشد!

روزگاری این جور چیزها خط قرمز محسوب می شد. و حالا که همچین کار مزخرفی رخ داده، عده ای انگشت اتهام رو به سمت دانشجوها نشونه گرفتن، عده ای هم رهبران اعتراضات علیه حکومت رو مسئول دونستن.

در چرخی که توی اینترنت می زدم دیدم که همه این حرکت رو محکوم کردن. از رئیس مجلس خبرگان گرفته و رئیس مجلس شورای اسلامی و رئیس جمهور و غیره. و مهم این که سران جنبش اعتراض هم این حرکت رو محکوم کردن. آقای میرحسین گفت: "کسانی که به اینجانب محبتی دارند هرگز کوچکترین اهانت به حضرت امام خمینی را جایز نمیدانند و حفظ حرمت امام را واجب میدانند. اطمینان دارم که دانشجویان هرگز دست به چنین ساختارشکنیها نمی زنند"

یعنی در قبیح دونستن این کار، بین مهمترین چهره های سیاسی کشور اجماع وجود داره و توی این اجماع شکی نیست.

ولی چه طور شد که اصلا همچین اتفاقی افتاد؟

به گفته ی رهبر عزیز انقلاب: "بعد از انتخابات، متأسفانه عده ای قانون شکنی، و ایجاد اغتشاش کردند و زمینه ای را به وجود آوردند که دشمنِ مأیوس و ناامید، جان بگیرد و آنقدر جسارت پیدا بکند، که در مقابل چشم انبوه دانشجویان علاقه مند به امام، انقلاب و نظام اسلامی به امام (ره) اهانت کند."

و به قول رئیس مجلس: "کسی تردید ندارد که قشر فرهیخته دانشگاهی، هر ایده‌ای که داشته باشند، به چنین رفتار سخیفی روی نمی‌آورند. سخن در این است که وقتی فضای سیاسی جامعه را غبارآلود کردید و در شعارها و پیام‌های خود، معیارها و حدود و قانون اساسی را محترم نشمردید و به راحتی از راهنمایی‌های دلسوزانه رهبر فرزانه انقلاب عبور نمودید، مجال برای عده‌ای فراهم می‌کنید که ریشه‌ها و هویت‌ها را به سخره گیرند."

و بعد دوباره به قول رهبر انقلاب: "عقل حکم می کند، در قضیه اهانت به امام (ره) به جای آنکه منکر اصل قضیه شوید، اهانت را محکوم کنید و بالاتر از آن به حقیقت و عمق این اقدام پی ببرید و متوجه شوید که دشمن کجا را هدف گرفته و بدنبال چیست."

و جالب این که دانشجویان معترض که خودشان هم از همچین وضعیتی ناراضی بودن و نمی خواستن توهین به امام به اسم اونا تموم بشه، از خودشون حرکتی آگاهانه نشون دادن.

امروز توی دانشگاه تهران صدها دانشجوی معترض به حکومت فعلی، با در دست داشتن عکس هایی از امام راحل و عزیز شمردن این عکس ها، به اعتراضاتشون ادامه دادن.

به گفته ی س.ع. که خودش در اعتراض امروز در دانشگاه تهران شرکت کرده بود، حتی تعدادی از این دانشجوها به امام اعتقاد هم ندارن، ولی از این که این هتک حرمت به اسم اونا تموم بشه ناراضی بودن. می گفت: "خیلی از بچه ها می گن پاره کردن عکس امام کار خود حکومته که با این کار می خواد جنبش ما رو خدشه دار کنه"

درست و غلطش به کنار، ولی بدبین بودن مردم ایران به "پشت پرده"ی ماجراها یه واقعه ی ریشه داره که از زمان "دایی جان ناپلئون" وجود داشته. انقدر شاه ها و حکومت های استکباری مثل انگلیس سر مردم ما رو شیره مالیدن که زیر سوال بردن اخبار و اعتقاد به داستان های "پشت پرده" قسمتی از رویکرد معمولی ایرانی ها به اتفاقات شده.

خلاصه، حالا ما موندیم این حرکت ظاهرا زیبای دانشجوها، مصداقی از چیه؟

1) هوشیاری و برائت حقیقی از هتک حرمت به امام؟

2) حرکت تاکتیکی روی میز شطرنج علیه حرکات حکومت؟

3) قرآن بر سر نیزه کردن معاویه و ظاهر سازی؟

خلاصه هر دلیلی که این حرکت داشته باشه، من دوسش داشتم. چرا که نتیجه ی فوریش اینه که این پیغام به همگان داده می شه که هتک حرمت به حضرت امام کاری پذیرفته شده نیست.

پ.ن.1: یکی ازم پرسید: "به نظر تو، مجازات کسی که عکس امام رو پاره می کنه باید چی باشه؟"

و من در جواب بهش گفتم: "مطمئن نیستم که باید اصلا مجازات داشته باشه یا نه؛ شاید مجازات قضایی لزومی نداشته باشه. به نظر من باید جامعه یه جوری تربیت شه، که خود مردم اگر کسی عکس امام رو پاره کرد حالشون به هم بخوره از فردی که داره عکس رو پاره می کنه. که خوشبختانه به نظرم الان این طوریه"

پ.ن.2: دوستی در قسمت نظرات به مطلبی اشاره کرد که واقعا تاسف بار بود... عده ای از معترضین رو آوردن به جعل سخنانی از امام!!! (منبع)

شخصا من این کار رو بدتر از پاره کردن عکس می دونم. امکان داره عکس پاره کردن پیگرد قانونی نیاز نداشته باشه، ولی این کار یقینا درخور پیگرد قانونی و اشد مجازاته.

....

نامه ی ارسال شده به مرکز نشر آثار امم به شرح زیر است:

با سلام و تحیت

با توجه به درج عبارتی منسوب به حضرت آمام خمینی در یکی از نشریات دانشجویی دانشگاه صنعتی شریف، مستدعی است صحت عبارت درج شده را بررسی (نمایید)... عین متن به شرح زیر است

«سپاه باید پشت مردم باشد. اصل مردمند. ارتش هم باید پشت مردم باشد. ارتش وسپاه باید بگویند: جانم فدای مردم. اگر بگوید جانم فدای رهبر انحراف است. اصل مردمند. رهبر هم جانش فدای مردم است... ما همه برای مردمیم. سپاه باید از حقوق مردم دفاع کند. پشتیبان مردم باشد. اگر بگوید جانم فدای رهبر که این میشود همان زمان شاه. پس مردم برای چی انقلاب کردند؟ 

امام خمینی، صحیفه نور، جلد سوم پاراگراف ۱۳۲»

بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتی شریف

جواب:

سلام علیکم

احتراما عطف به نامه شماره 88/203/ب مورخ 88/8/12 به آگاهی می رساند جمله ی مذکور در صحیفه امام یافت نشد...

هادی قبادی

مسوول واحد ارزشیاب



ابزار امتیاز دهی



یکشنبه 22 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 04:10

422. آرزوهای لستر - شل سیلورستاین


ترجمه ی فارسی این متن/شعر رو بابا برام فرستاد. شعر خوشگلی بود. بعد از خوندنش رفتم اصلش رو هم گیر آوردم و دوباره خوندم. ترجمش خیلی دقیق نیست، ولی زیبایی مطلب رو می رسونه.

اگر با "شل سیلورستاین" آشنا نیستین، حتما آشنا شین! :)

شعرها و داستان های کوتاهش در عین سادگی، نفوذ عمیقی به وجدان کودکانه ی آدم می کنن. دوسشون دارم.

این قطعه هم، به فکر فروم برد...


Lester,

Lester was given a magic wish

By the goblin who lives in the banyan tree,
And with his wish he wished for two more wishes--
So now instead of just one wish, he cleverly had three.
And with each one of these
He simply wished for three more wishes
Which gave him three old wishes, plus nine new.
And with each of these twelve
He slyly wished for three more wishes,
Which added up to forty-six--or is it fifty-two?
Well anyway, he used each wish
To wish for wishes 'til he had
Five billion, seven million, eighteen thousand thirty-four.
And then he spread them on the ground
And clapped his hands and danced around
And skipped and sang, and then sat down
And wished for more.
And more...and more...they multiplied
While other people smiled and cried
And loved and reached and touched and felt.
Lester sat amid his wealth
Stacked mountain-high like stacks of gold,
Sat and counted--and grew old.
And then one Tuesday night they found him
Dead--with his wishes piled around him.
And they counted the lot and found that not
A single one was missing.
All shiny and new--here, take a few
And think of Lester as you do.
In a world of apples and kisses and shoes
He wasted his wishes on wishing.

 

Shel Silverstein

آرزوهای لستر،

 جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
هه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد

 

شل سیلورستاین


پ.ن.1: علیرضا شجاعیان (جوجو)، از یکی از کتاب های همین شل سیلورستاین لقب "مارشمالو" رو بهم داد

پ.ن.2: به سحر.ع. یه قولی داده بودم امشب که اجرا نکردم. همین جا معذرت می خوام سحر خانوم. ایشالا امشب

پ.ن.3: اون داستان معروف کودک و درخت مهربون هم از همین نویسندس. حتما داستان رو شنیدین، ولی اگر یادتون رفته، اینجا رو بخونین.


ابزار امتیاز دهی


1 2 3 4 5 6 >>