X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


چهارشنبه 30 دی‌ماه سال 1388 ساعت 21:50

۴۴۷. زن بخرم یا ساندویچ!؟



این عکس از یکی از خیابون های "منطقه ی چراغ قرمز" آمستردام- پایتخت، و بزرگ ترین شهر هلند هست.
در قسمت سمت چپ عکس مغازه ای دیده میشه که در اون، زن ها پشت شیشه به رقصیدن و عرضه کردن خودشون می پردازن. اگر رهگذری از رقاص پشت شیشه خوشش اومد و دهنش مثل حیوون آب افتاد، می ره داخل و فاحشه رو برای مدتی خریداری می کنه. در این منطقه از شهر، هر شب و هر روز، هزاران زن مشغول به عرضه کردن خودشون هستن.

حالا دقت کنین به قسمت سمت راست عکس که در اون مغازه ای دیده می شه که رهگذرها می تونن برای خرید ساندویچ بهش مراجعه کنن!

شاید این رهگذر جلوی دوربین داره با خودش فکر می کنه: «هوووم.... زن بخرم یا ساندویچ؟»

پ.ن.۱: قبل از این که این عکس رو بذارم کمی با خودم فکر کردم که آیا این کار خداپسندانه هست یا نه. در آخر به این نتیجه رسیدم که حیف هست که دوستان نبینن که زن غربی چه قله هایی رو فتح کرده!

پ.ن.۲: می گن:‌ «فاحشگی هم یه شغله. چه ایرادی داره؟»‌ و بعد می گن: «شما خجالت نمی کشین که اسلام حقوق زن ها رو رعایت نمی کنه!؟!» !!!

پ.ن.3: بیش از 3 و نیم میلیون نفر -غیر هلندی- در سال به عنوان «توریست» به این منطقه از شهر سفر می کنن. عجب تجارتی!

پ.ن.۴: عکس های دیگه ای هم از این فاجعه داشتم ولی نخواستم بیش از این وبلاگم رو آلوده کنم. هدف این بود که دوستان بدونن توی دنیا چه خبره. از دوستانی هم که این عکس ناراحتشون کرد و تاب دیدن این پستی رو نداشتن٬ عذر می خوام.

پ.ن.5: قیمت هم خوابی با یکی از این خانوم ها، معادل حدودا 10تا ساندویچ هست.

پ.ن.6: چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟ 
دوره ی ارزانیست؛ 
شرافت ارزان،
تن عریان ارزان و
دروغ از همه چیز ارزان تر.
آبرو قیمت یک تکه ی نان
و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان....!


ابزار امتیاز دهی



سه‌شنبه 29 دی‌ماه سال 1388 ساعت 14:31

446. جنبش سبز، جنبش نفی و اعتراض


بعضی اوقات توی وبلاگم مطالب سیاسی می نویسم، این از همون اوقاته!

این مطلب رو می نویسم چون توی چند ماه اخیر، یه چیزی رو مشاهده کردم که دوست دارم باهاتون در میون بذرام...

اون هم اینه که...

اون چیزی که اسمش رو گذاشتن جنبش سبز هیچ هدف مشخصی نداره؛ آقای موسوی داره سعی می کنه به صورت اصولی هدف مشخص کنه (مثل اون 5 هدفی که توی بیانیه داده بود). ولی در واقع بیش از این که توده ی این جنبش چیز خاصی بخواد، یه جنبش "نفی" کننده هست. یعنی می گه: "من راضی نیستم! من اعتراض دارم! از چی راضی نیستم؟ از وضع مملکت. به کی اعتراض دارم؟ به هر کسی که توی وضع کنونی مسئولیت داره! به در و دیوار!"

اولش جنبش با "رای من رو پس بده" یا "رای من کو؟" شروع شد. یعنی اولش یه هدف مشخص داشت. هدف مشخصش هم مقابله با ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد بود.

ولی بعد از گذشت چند هفته، این هدف یه جورایی بین چندین و چند شعار و هدف دیگه کم رنگ شد. البته اگر الان هم از "سبز"ها سوال بشه که هنوز به آقای احمدی نژاد اعتراض دارن، حتما جواب مثبت می دن.

ولی بحث اینه که دیگه اعتراض به احمدی نژاد محدود نیست. خیلی پراکنده تر هست. اعتراض به رهبر هست، اعتراض به اقتصاد هست، اعتراض به عملکرد نیروهای امنیتی هست، اعتراض به وضع فضاوت هست، اعتراض نسبت به اختلاط دین و سیاست هست، و غیره و غیره.

پس همون طور که گفتم، برای من، جنبشی که راه افتاده بیش از هر چیزی یه جنبش نفی کننده هست. به نظرم جنبش نمی خواد چیزی رو اثبات کنه. فقط می خواد نفی کنه، فقط می خواد اعتراضش رو ابراز کنه.

فرض کنید همین امروز حکومت بیاد بگه که معترضین محترم، اصلا مملکت دست شما. مال شما. بیاین هر کاری دوست دارین بکنین...

به قول mb حاضرم رو جفت مچام شرط ببندم که خودشون هم دقیق نمی دونن می خوان چی کار کنن! یعنی انقدر حرف ها و نقطه نظرها پراکنده است که عملا اگر مملکت هم بهشون داده بشه، چیز واحدی برای ارائه کردن ندارن.

به همین دلیل مطمئنا این جنبش به هیچ جای مشخص و تعیین شده ای نمی رسه. تا وقتی که هدف مشترک فراگیری به وجود نیاد و پر رنگ نشه، جنبش توی همین مرحله ی نفی و اعتراض باقی می مونه.

البته همین مرحله ی "نفی" هم بسیار قابل توجه و مهمه. همین که صدها هزار نفر (اگر نه میلیونها نفر) در سراسر کشور به گونه ای خودشون رو عضو این جنبش می دونن، خودش نشونه ی مهمی ه. حداقل می شه این طور گفت که صدها هزار نفر ایرانی، نسبت به وضعیت کنونی اعتراض شدید دارن. و صدها هزار نفر وضعیت کنونی رو "نفی" می کنن.

البته اگر بخوایم انقلاب اسلامی رو در نظر بگیریم، می بینیم که اون جنبش هدف خاصی داشت. و فراتر از هدف خاص داشتن، رهبر خاصی داشت که مردم او رو در رسوندن مملکت به اون هدف لایق می دونستن. رهبر اون انقلاب کبیر، کسی بود که می تونست از هزاران کیلومتر فاصله، یه نوار کاست بفرسته، و فقط با نفس مسیحایش و یه نوار کاست، صدها هزار نفر رو جلوی گلوله ی مستقیم به خیابون بیاره. این کجا و آن کجا!

من واقعا تعجب می کنم وقتی بعضیا به خودشون اجازه می دن این جنبش رو حتی با اون جنبش مقایسه کنن. احتمالا از روی عدم آگاهی یا جوگیری بیش از حد باشه.


ابزار امتیاز دهی



یکشنبه 27 دی‌ماه سال 1388 ساعت 14:25

445. بازیگر زن = زن خودفروش ؟


"در مصاحبات من با هنرمندان این عرصه (تئاترهای خیابانی در جنوب هند) توضیحاتی که اکثر بازیگرها به من دادند، ورود به این عرصه از روی ناچاری و به دلیل فقر بود... درآمد این کار نسبتا بالا است؛برای مثال زنی که به عنوان آشپز و یا خدمتکار فعالیت کند، درآمد 75 روپی در ماه خواهد داشت. در حالی که این بازیگران تئاتر خیابانی قابلیت در آوردن 300 روپی در هر شب را دارند."
(کتاب «زندگی روزمره در جنوب آسیا، Everyday life in South Asia By Diane P. Mines, Sarah Lamb، ص ۱۱۷)

و در ادامه ی کتاب می خوانیم که با تن دادن به بازیگری در این جامعه، زنان در واقع موقعیت اجتماعی خود را به حراج می گذارند.

"بازیگر تئاترهای خیابانی شدن در واقع معادل از دست دادن شانس یک ازدواج عادی است. و هیچ خانواده ی محترمی حاضر نمی شود پسرش با یک بازیگر ازدواج کند (حتی بازیگرهای مرد هم با ازدواج با بازیگرهای زن اکراه دارند!). بازیگرها به صورت زنان خیابانی دیده می شوند، زنان خودفروش.
حقیقتا در زبان تمیل کلمه ی "بازیگر زن" به معنای "خودفروش" و "فاحشه" نیز می تواند به کار رود."

"اکثر زنهای «خوب» ناحیه ی تمیل هرگز نمی خواهند و جرات نمی کنند بازیگر شوند، و اکثر بازیگرهای زن در نهایت زن دوم می شوند - یعنی معشوقه و یا صیغه ای که حق و حقوقی ندراد."

و در ادامه در صفحه ی 120:

"سرتاسر هند، مانند خیلی از سرزمین های دیگر در دنیا، بازیگرها به معنای زن های «بد» بوده اند. برخلاف زن های متعهد و باوفا و عفیف که فقط خود را برای یک مرد نگاه می دارد، شغل بازیگر ایجاب می کند که او خود را به نگاه مردان نا آشنای بسیاری عرضه کند."

و شاید مفید باشد سه دلیل مهم بر این که اصولا چرا این نگاه نسبت به بازیگرهای زن وجود دارد توضیح داده شود:

1. بازیگری یعنی دروغ. بازیگر خوب، یعنی دروغ گوی خوب. نقش دیگران را بازی کردن، به معنای جدا شدن از حقیقت است و کسی که نقش فردی جز خود را بازی می کند فریبکارانه مطلبی که حقیقت ندارد را به صورت حقیقت جلوه می دهد.

2. زن بازیگر مجبور است رابطه های عاطفی عمیق با مردانی جز شوهر خود برقرار کند. وقتی زن بازیگر نقش همسر را بازی می کند، به عنوان مثال او را "عزیزم" خطاب می کند. یعنی بازیگر زن عاطفه و مهر و روابط خصوصی و عاشقانه ی خود را می فروشد. حتی امکان دارد بدن خود را هم در نقش خود به حراج بگذارد.

3. زن بازیگر مشهور می شود و درگیر هیاهو و سفر می شود و از خانه ی خود دور می شود. همین سفرهای متعدد و شهرت، حیا را از او می گیرد. او دیگر بی نام و نشان و ساده نیست؛ بلکه خود را به دنیا عرضه کرده و با دنیا آلوده کرده است.

پ.ن.1: گرچه من شخصا بازیگر زن را "فاحشه" نمی دانم و "فاحشه" خواندن آن ها را زیاده روی می دانم. ولی چهارچوب کلی نقطه نظر مردم تمیل را درک می کنم.

پ.ن.2: برای من ناراحت کننده است وقتی از دختر جوان ایرانی سوال می شود: "می خواهی چه کاره شوی؟" و او در جواب می گوید: "بازگیر!" برای من ناراحت کننده است که در ایران -از لحاظ ارزش اجتماعی- بازیگرها در جایگاه حقیقیشان (پایین تر از یک کارمند آبرومند) قرار ندارند! و برای من ناراحت کننده است که این افراد در بسیاری از مواقع از بالاترین جایگاه های اجتماعی برخورداند!!!

پ.ن.3: من کل این کتاب رو نخوندم. این قسمت به خصوصش رو خوندم چون جایی شنیده بودم که در بعضی از زبان ها کلمه ی "فاحشه" و "بازیگر زن" یکی هست. و می خواستم ببینم حقیقت داره یا نه. که ظاهرا حقیقت داره!


ابزار امتیاز دهی



جمعه 25 دی‌ماه سال 1388 ساعت 21:06

444. مسجد بزرگ پاریس


دیروز پاریس بودم. کارامو تا ساعت 2 و اینا انجام دادم و تموم شد. بلیط قطار برگشتم ساعت 6ونیم عصر بود. تصمیم گرفتم که تا قبل از این که برگردم، برای اولین بار توی عمرم برم مسجد بزرگ پاریس.

چند وقتیه که می دونم همچین مسجدی وجود داره، ولی تا به حال نرفته بودم. با خودم فکر کردم: "من که این همه توی پاریس این ور و اون ور رفتم، من که خیلی از جاهای دیدنی پاریس رو انقدر دیدم که دیگه حوصله ی دیدنشون رو ندارم، خجالت آور نیست که تا به حال یکی از معروف ترین مسجد های اروپا رو ندیدم؟"

مدت ها بود که انقدر به دیدن جایی مشتاق نبودم. با شعف بچه گانه ای تصمیم گرفتم که برم مسجد و نماز ظهر و عصرم رو اونجا بخونم. فقط یه مشکل بزرگ وجود داشت!!! اصلا نمی دونستم مسجد کجای شهر هست!

فکر به سرم زد... سوار مترو شدم و رفته منطقه ای از شهر که می دونستم چند تا رستوران حلال و اسلامی داره. رفتم توی یکیشون و ناهار سفارش دادم. همین طور که آقا ناهارم رو آماده می کردم گفتم: "راستی، این دور و برا مسجد نیست؟ حالا این دور و برا مهم نیست... کلا توی پاریس مسجد هست؟"

یکی از مشتری ها که سیبیل خفنی داشت و من رو یاد صدام حسین مینداخت یک کم گفت: "بله. مسجد بزرگ پاریس."

ازش آدرس رو گرفتم. چند نفر دیگه هم کمک کردن تا آخر آدرس دقیقش رو فهمیدم.

ساندویچم رو گرفتم دستم و راه افتادم به سمت ایستگاه مترو.

* * *

از مترو پیاده شدم و به سمت آدرس مسجد حرکت کردم. به سر کوچه ای رسیدم که از مسجد از تهش معلوم بود.

خوشحال شدم.

از بیرون از خوشگل بود و معلوم بود مسجده. آخه می دونین، توی اروپا خیلی از مسجدها اصلا از بیرون معلوم نیست که مسجد هستن. شبیه ساختمون های عادی می مونن که وقتی می ری داخل، تازه می فهمی مسجده اینجا. (می دونین که توی سوئیس هم تازه یه قانون تصویب کردن که مسجدهای سوئیس جایز نیست مناره داشته باشن!!! واقعا که!!!)

در هر صورت. این مسجد خوشگل از بیرون کاملا معلوم بود که مسجده.

این تصویر از کنار مسجده:

دم در، قبل از این که برم داخل عده ای جوون فرانسوی رو دیدم که دوربین به دست داشتن از مسجد می اومدن بیرون. معلوم بود که به صورت توریستی رفتن داخل و عکس انداختن. یه کم برام عجیب بود چون دخترا چیزی سرشون نبود و حجاب نداشتن. توی مسجد بی حجاب؟ یه کم جالب بود. عادت نداشتم. نمی دونم اگر دم در یه علامت بذارن که: "خواهرم حجابت رو رعایت کن" چی می شه :)

ولی می شد که همچین چیزی بذارم. آخه به عنوان مثال وقتی آدم می خواد وارد کلیسای نوتر دام یا بعضی از کلیساهای بزرگ و مهم دیگه بشه، دم در یه سری چیز نوشته و علامت زده که باید رعایت بشه. (به عنوان مثال کسی نباید کلاس سرش باشه و از این حرفا) این طوری هویت و قالب یه مکان بهتر حفظ می شه. بگذریم...

رفتم داخل و برای خودم شروع کردم به قدم زدن.

واقعا که زیبا بود.

این عکسا رو خودم ننداختم. عکس زیاد می شه گذاشت ولی شاید همینا برای نشون دادن زیبایی مسجد کافی باشه.

قدم زدم و خوب در و دیوار رو نگاه کردم. معماریش رو دوست داشتم. چوب کاری های داخل مسجد و منبر و لوستر چوبی داخل مسجد هم عالی بودن.

کلا حس خوبی داشتم. احساس می کردم که اومدم "خونم". مسجد برام مثل خونه و آشیونه می مونه.

رفتم وضوخونه ی مسجد. همین که داخل شدم دیدم 2تا جوون نورانی دارن با هم فارسی صجبت می کنن. لبخند زدم. رفتم جلو و به شوخی گفتم: "آقا شما انقدر قشنگ فارسی صحبت می کنین... نکنه ایرانی هستین!؟"

* * *

با هم دوست شدیم. بچه های خیلی خوبی هستن. سجاد و احسان. امیدوارم در آینده هم با هم دوست بمونیم. نمازمون رو خوندیم و تا قبل از این که سوار قطار برگشت بشم تقریبا با هم بودیم. احسان هم رفت به سمت محل دعای کمیل که سفارت هر شب جمعه در پاریس برگذار می کنه، سجاد هم رفت دانشگاه خودشون کار داشت.

راستی، معلوم شد که من و سجاد خیلی دوست ها و آشناهای مشترک داریم. داشت شاخ در می آورد وقتی یه چیزایی رو براش می گفتم. گفت: "دنیا چه قدر کوچیکه..."

پ.ن.1: سایت رسمی مسجد بزرگ پاریس به فرانسوی اینجاست.

پ.ن.2: گرچه معمولا مسجدهای به این زیبایی توسط مسلمون های خیر ساخته می شن، ولی این مسجد به خصوص بعد از جنگ جهای اول توسط دولت فرانسه برای تشکر از مسلمون هایی ساخته شد که در جنگ علیه آلمان و در پیروزی فرانسه بهش کمک کرده بودن. خود رئیس جمهور وقت فرانسه (گاستون دومرگ) مسجد رو افتتاح کرد و در حضور او اولین نماز جماعت این مسجد خونده شده.

پ.ن.3: در گوشه و کنار مسجد سنگ های تخت پیدا می شد. معلوم بود که شیعه ها در مسجد رفت و آمد دارن و به جای مهر از این سنگ ها استفاده می کنن.

پ.ن.4: بعضی از مدرسه های فرانسوی بچه ها رو برای اردوی علمی می آرن این مسجد تا در مورد اسلام چیز یاد بگیرن. کاش توی ایران هم بعضی از مدرسه ها بچه ها رو به عنوان گردش علمی می بردن کلیسا.

پ.ن.۵: این مسجد دومین بزرگترین مسجد اروپا است. مساحت کلی اون (با حیاط و همه چی روی هم، حدود یک هکتار هست).


ابزار امتیاز دهی



چهارشنبه 23 دی‌ماه سال 1388 ساعت 22:58

443. ایراد نداره، سرت سلامت


اگر درختی از لحاظ ریشه و تنه سالم بوده باشد و آنگاه به واسطه بعضی پیشامدها و در اثر برخی علل و عوامل خارجی میوه اش از بین برود و یا برگش بریزد و یا شاخه اش قطع شود، سرما شکوفه اش را بزند و یا پرندگان میوه اش را منقار بزنند و فاسد کنند و نظیر اینها، در عین اینکه موجب تأسف است باعث نگرانی نیست، چرا؟ زیرا خود درخت اگر سالم باشد بار دیگر برگ و شکوفه خواهد داد، میوه خواهد داد، از نو جوانه خواهد زد و سایه خواهد انداخت، در این گونه مواقع است که آدمی به خود حق می دهد که خود را تسلی داده و بگوید: "سر خود درخت سلامت باشد".

وجود آدمی نیز مانند یک درخت با اراده و ثمر بخش است، اگر سالم و بی عیب باشد خرم و با نشاط است، میوه ها و شکوفه ها می دهد، بر سر ها سایه می افکند، رهگذران در سایه اش از رنج آفتاب می آسایند، مانند همان درخت انواع حوادث و پیشامدها ممکن است داشته باشد، ممکن است کودکان به او سنگ بپراکنند. آدمی سالها زحمت می کشد و رنج می برد و دسترنجی تهیه می نماید، بعد در اثر حوادثی آن دسترنج از دستش می رود، سرمای فقر او را بی برگ و نوا می سازد، متاع دنیا ربوده شدن و سوختن و غرق شدن و هزاران آفت دیگر دارد، در عین اینکه این حوادث موجب تأسف است، برای یک روحیه سالم و با نشاط و امیدوار جای نگرانی نیست. همان طوری که اگر یک بدن، جوان و سالم بود وارد شدن جراحتی چندان نگرانی ندارد زیرا دوباره نسجها به هم می آید ولی بدن ناسالم و مبتلا به مرض قند مثلا، مدتها وقت لازم است تا بتواند یک زخم کوچک را جبران کند. روحیه سالم و با نشاط و امیدوار نیز چنین است، هر نقصی را جبران می کند. مصیبت آن وقتی است که آفت به ریشه درخت بخورد، اگر آفت به ریشه خورد محفوظ ماندن شاخه و میوه و برگ و شکوفه اثر ندارد. اگر خدای ناخواسته آدمی در ناحیه روح و قلب و احساسات پژمرده و افسرده باشد، ناراضی و ناخشنود باشد، به جهان بدبین باشد، خودش را تک و تنها و بی غمخوار و مدد کاری ببیند، دیگر همچو شخصی نه برای خودش و نه برای دیگران مفید نخواهد بود، آنچنان زندگی با مرگ چندان تفاوتی ندارد هر چند هزاران برگ و نوا داشته باشد.

در قرآن کریم این تعبیر زیاد آمده که خسران و بدبختی آنجاست که آدمی در ناحیه معنی و روح ببازد، باختن اثرات و ثمرات زندگی چندان اهمیت ندارد. زندگی اگر باشد، همیشه اثرات و ثمرات دارد، ولی خدای ناخواسته اگر آدمی مثلا امید و رجاء خود را ببازد و از دست بدهد اهمیت فوق العاده دارد. بالاتر از آن، هنگامی است که ایمان و معرفت خود را ببازد، زیرا ایمان است که منبع امید و رجاست، ایمان است که توکل و اعتماد و امیدواری می آورد. آدم با ایمان هیچوقت خودش را تک و بی مدد کار و بی غمخوار نمی بیند، همیشه در نماز می گوید: "خدایا تو را می پرستیم و از تو مدد می خواهیم". آدم مؤمن می گوید: "خدایا ما به تو توکل کرده ایم و به سوی تو بازگشت کرده ایم". آدم با ایمان فرضا در اثر پیشامدهای روزگار صدمات و لطماتی ببیند، چندان نگرانی ندارد. در مورد این افراد و اشخاص باید گفت: " سر ایمان و عقیده و روحیه آنها سلامت باشد ".

شهید مطهری، حکمت ها و اندرزها، ص 175


ابزار امتیاز دهی


1 2 3 4 5 >>