X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


جمعه 28 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 09:28

477. کوروش کبیر - نظر کمونیستی


چند روز پیشترها مطلبی به عنوان "آداب و اخلاق پارسیان" نوشته بودم که در اون از بعضی از جوانب تاریخ ایران باستان انتقاد کرده بودم. البته گفته بودم که به نظرم ایران تمدن پرشکوهی داشته و این شکوه رو نمی شه انکار کرد، ولی در عین حال تاکیید کرده بودم که نباید از جنایت هایی که در ایران باستان شده چشم پوشی کرد و با نادیده گرفتن همه چیز به صورت کور کورانه فقط تاریخ کشور رو ستود.


خلاصه امروز در فعالیت هام با سخنرانی یکی از متفکرین حزب کمونیست کارگران ایران رو به رو شدم.

همون طور که از اسم حزبش معلومه، این آقا نه تنها به خدا اعتقاد نداره، بلکه احساس می کنه که مذهب مایه ی بیچارگی و عقب افتادگی مردم هست. حالا با توجه به ماهیت ضد مذهبی افکار این آقا، جالبه که بدونین ایشون هم تئوری نازیدن به "کوروش کبیر" رو شدیدا نقد می کنه. حالا اگر یه آدم مذهبی همچین نقد تندی کرده بود، دوستان وطن پرست ما نمی ذاشتن سر به تنش بمونه. خدا رو شکر همچین آدمایی هم پیدا می شن که دیگه دوستان وطن پرست نتونن نگاه انتقادی ما به -بعضی- از جوانب تاریخ باستانی کشورمون رو ناشی از "مذهبی" بودنمون ببینن.


پخش صوتی


پخش صوتی و تصویری


پ.ن.1: کلیپ تصویری بالا رو می تونین از این لینک دانلود کنید (سایز فایل بزرگه. فقط با اینترنت پر سرعت می شه). فایل صوتی رو می تونین با حجم خیلی کمتر از اینجا دانلود کنین.


پ.ن.2: به کاربری به نام "معصومه" گفته بودم که امروز یه سفرنامه می نویسم. ولی متاسفانه بعد از شنیدن سخنرانی 2 ساعته ی این آقا، حیفم اومد که این تیکش رو برای دوستان نذارم. ببخشین لطفا 


پ.ن.3: مسقتل از نظر این آقای سخنران، یه چیزیش برام خیلی جالب بود. توی فیلم جلسه معلومه که جمعیتی که اونجا هستن از نظر این آقا در مورد کوروش کبیر خوششون نیومده، ولی این آقا به جای این که سعی کنه نظر خودش رو ماست مالی کنه یا خود خوری کنه تا مردم رو راضی نگه داره، با شجاعت حرف خودش رو می زنه. این نوع استقامت می تونه برای من و امثال من که خیلی وقتا به خاطر این که جلوه ی بدی نداشته باشیم و کسی فکر بدی نکنه حرفامون رو می خوریم درس آموزنده ای باشه.


ابزار امتیاز دهی



سه‌شنبه 25 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 23:17

۴۷۶. انصاف


حق پذیری یعنی چی؟ یعنی این که حرف حق رو بپذیری٬ حتی اگر به ضررت باشه.

حق پذیری یعنی چی؟ یعنی اگر یه کار ناپسند دیدی٬ مستقل از این که چه کسی مرتکب اون کار شده، اون کار رو مذموم بدونی

حق پذیری یعنی چی؟ یعنی این که وقتی فهمیدی اشتباه کردی٬ با مردانگی به اشتباهت اعتراف کنی...

من این حق پذیری رو شاخه ای از صداقت می دونم. این صداقت، در واقع صداقت با "خود" هست. اگر کسی حرفی رو شنید که حق بود، و به دلایل شخصی و یا تعصبات و یا موقعیت اجتماعی و غرور و هزار و یک دلیل دیگه، این حقیقت رو نادیده نگرفت، و اون رو پذیرفت، این فرد در واقع با خودش صداقت پیشه کرده.

به این آیه دقت کنید:

"اى مؤمنان به عدل و داد برخیزید و در راه رضاى خدا شاهد باشید [و شهادت دهید] ولو آنکه به زیان خودتان یا پدر و مادر و خویشاوندانتان باشد، [خواهان گواهى‏] چه توانگر چه تهیدست باشد، خداوند بر آنان مهربان‏تر است، پس از هواى نفس پیروى مکنید که از حق عدول کنید،و اگر حق را تحریف کنید و یا از اظهار آن اعراض نمائید خداوند به آنچه انجام می‏دهید آگاه است" (قرآن مجید، سوره نساء، آیه 135)

شاید بشه گفت، این جلوه و نمودی از چیزی باشه که اسمش رو انصاف هم گذاشتن.

کسی که انصاف نداره، چه طور می تونه حق رو پیدا کنه؟ حالا بر فرض، اگر هم پیدا کرد، چه طور می شه تضمین کرد که بپذیره؟

انصاف هم چیزی نیست که ناگهان ایجاد بشه. تمرین می خواد. تا توی زندگی روزمره تمرین نشه، چه طور می شه در شرایط بحرانی و خاص اعمال بشه؟ وقتی کسی داور یه مسابقه ی فوتبال بین بچه محل های خودش هست و به نفع تیم رفیقش حکم می ده، چه طور می شه ازش توقع داشت که در شرایط سخت تر حکم درست بده؟

"من را با کسیکه خلق کرده‌‌ام و به او مال فراوان و فرزندانی که حاضرند داده‌‌ام و همه چیز را برایش آماده کرده‌‌‌ام و با وجود این انتظار زیاده بر آن را دارد تنها بگذار. هرگز نعمتش را زیادتر نمیکنیم. چون او مخالف سرسخت آیات ماست. او را دچار تنگنائی سخت خواهیم کرد. او فکر کرد و محاسبه نمود. مرگ بر او، چه محاسبه ای کرد. باز هم مرگ بر او چه محاسبه ای کرد. بعد نگاه کرد و ابرو در هم کشید و روترش کرد و سپس رو برگرداند و تکبر ورزید و گفت این فقط سحری است که نقل شده. این قرآن جز سخن انسان نیست." (قرآن مجید، سوره مدثر، آیات 11 الا 25)

با کمی تامل می بینیم که اصلا دلیل آرزوی مرگ برای این فرد این هست که با این که حق رو شنیده، نشسته با خودش محاسبه کرده و علیه حق موضع گرفته.

کسی که حق رو نپذیره، و میل و امیال و اهداف خودش رو در اولویت قرار بده، آخر کارش همین می شه.

حالا از زاویه ی مقابل نگاه کنیم...

اگر کسی خودش رو تربیت کرده باشه که وقتی حقیقت ارائه شد، قبول کنه - حتی اگر ظاهرا به ضررش باشه؛ حتی اگر بین مردم بد نام بشه؛ حتی اگر منافع شخصیش به خطر بیافته - عاقبتش چی می شه؟

می گن وقتی آتشی که برای سوزاندن ابراهیم درست کرده بودن، به اذن خدا هوای بهاری سرد شد و ابراهیم با جان سالم ازش در اومد٬ یکی از بزرگای قوم نمرود گفت: "من به آتش گفتم او را نسوزان!"
ولی یکی دیگه از تماشاچی ها با دیدن این معجزه حقیقت رو پذیرفت و پا روی امیال شخصیش گذاشت و به ابراهیم ایمان آورد... و بله، او کسی نبود جز حضرت لوط، که در آینده خود پیامبر شد.

منبع تاریخ ایمان آوردن حضرت لوط: روضه کافی ص 368

حضرت رسول (ص) می فرماید:

"با مردم منصفانه رفتار کن و نسبت به آنان خیرخواه و مهربان باش، زیرا اگر چنین بودى و خداوند بر مردم آبادیى که تو در آن به سر مى‏برى خشم گرفت و خواست بر آنان عذاب فرو فرستد، به تو نگاه مى‏کند و به خاطر تو به آن مردم رحم مى‏کند." (مکارم الاخلاق، ص‏457)


پ.ن.1: نکته ی مهم دیگه ای هم هست که دوست دارم بهش اشاره کنم: این که کسی ادعا کنه می دونه حق چیه و دیگران رو متهم کنه به این که دارن با حق مقابله می کنن، خودش ادعای بزرگیه که مطمئن نیستم بتونم از کسی بپذیرم.
این مطلب در مورد جنگ داخلی هر کس با خودشه.
در واقع دارم توی این مطلب به دوستان یادآوری می کنم که هر کس وقتی کلای خودش رو قاضی می کنه، در خلوت خودش، باید تمرین کنه که امیال شخصیش رو بذاره کنار و اون چیزی که به عنوان حقیقت تشخیص داده، بپذیره.

پ.ن.2: دوستان نمی تونن دم از "همبستگی" بزنن، و بعد حدیث حضرت علی رو نادیده بگیرن که می فرماید: "انصاف، اختلافات را از بین مى‏برد و موجب الفت و همبستگى مى‏شود." (غررالحکم، ج2، ص30، ح1702) پس اگر می بینی در یه مملکت یا یه مجموعه خشم و تنفر و اختلافات وجود داره، مطمئن باش که یکی از دلیلاش اینه که اهالی اون مجموعه انصاف رو رعایت نکردن.

پ.ن.3: چرا دروغ و غیبت و بدحجابی و دزدی رو محکوم می کنیم، ولی چیزی به این اصیلی و عمق رو نادیده می گیریم؟ هر چند وقت یک بار می بینیم که یه پدر به پسرش یاد بده که "پسرم، همواره منصف باش. حتی اگر به ضررت تموم بشه" ؟ در حالی که همچین حدیثی از مولای متقیان داریم که می فرماد: "انصاف، برترین ارزشهاست." (غررالحکم، ج1، ص203، ح805)

پ.ن.4: امشب خونه ی دوست نسبتا جدیدم یونس شام مهمون بودم. دوست عزیزم مجتبی هم اومد. چند هفته بیشتر نیست که با این بچه ها آشنام، ولی خوشحالم که باهاشون آشنا شدم. مخصوصا مجتبی که هر روز با هم توی کافتریای دانشگاه ناهار می خوریم. نظرهای سیاسیمون فرق می کنه ولی همواره به مجتبی گفتم که: "گرچه نظرهامون خیلی متفاوته، ولی من صحبت باهات رو خیلی دوست دارم. احساس می کنم اهل انصافی. کسی هم که انصاف داره، نزد من همواره عزیزه"

پ.ن.5: یادش به خیر. دوستی داشتم که همیشه به "حق پذیر" بودن می شناختمش؛ با نوشتن این مطلب یادش افتادم.

پ.ن.6: بحثی کمی مربوط به این بحث: تکبر در برابر خدا


ابزار امتیاز دهی



دوشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 05:58

475. اسم اعظم، ام، لوگوس، کلمه


پیشگفتار

از دیرباز انسان به دنبال "کلمه"ای رمزآلود بوده که کلید قدرت ها باشه. در فرهنگ های مختلف و در عصرهای مختلف این کلمه نام متفاوتی به خودش گرفته. ولی چه در فرهنگ الهی چه غیر الهی افراد دنبال کلیدواژه ای می گشتن که قدرت آسمانها و زمین به پشت اون پنهان بوده باشه.

«یعنی در واقع این "اسم" به گونه ای تجلی آیه ی "و او کسى است که آسمانها و زمین را به حق آفرید و هر گاه که مى‏گوید باش بى‏درنگ موجود شود" (انعام، آیه 73) می باشد.
به راستی چه گونه می شود که آدمی به مقامی رسد که همچون خدا گوید "باش" و بی درنگ، "موجود شود"؟»

در نوشته ی گذشته مفصلا دیدگاه اسلام درباره ی این "اسم اعظم" رو برسی کردیم. اگر دوستان هنوز اون نوشته رو نخوندن، توصیه می کنم اگر علاقه به این مباحث دارن حتما یه نگاهی بندازن.

 در این نوشته به ترتیب مکاتب هندو، فلسفه ی رواقیون (یونان باستان) و مسیحیت رو بررسی می کنیم و "اسم اعظم" در این فرهنگ ها رو مطالعه می کنیم. از لحاظ زمانی، این سه فرهنگ بر اسلام تقدم دارن و امکان داره مفهوم اسم اعظم که در اسلام هست مقداری از شاخ و برگش رو از این تعالیم عاریه گرفته باشه.


ام

آیین هندو مملو از خدایان مختلف، بت های رنگارنگ و شرک هست. ولی حتی در این آیین شرک آلود، هزاران هزار سال پیش، مفهومی به نام کلمه ی "ام" (om یا aum) به وجود آمده که گویا ورای همه ی خدایان قرار داره و مانند اسم اعظم، قدرت کائنات در این کلمه خلاصه می شه.

هندوها "ام" رو اینطور تعریف می کنن:

"وقتی خلقت آغاز شد، نیروی الهی، یک آگاهی نامحدود به صورت ارتعاش اولیه ی صدای "ام" در آمد. قبل از خلقت عدم بود. ارتعاش صدای "ام" به خدا عینیت بخشید. "ام" انعکاس وجود مطلق است. ازلی و ابدی و بی پایان است و همه چیز را در بر می گیرد"

شاید توی بعضی از فیلم ها دیده باشین که وقتی بعضی از مرتاض ها در حال عبادت هستن چشاشون رو بستن و دارن این صدا رو از خودشون در می آرن: اووومممم

یعنی برخلاف اسلام که اسم اعظم معلوم نیست دقیقا چه کلمه ای هست، در آیین هندو این کلام کاملا معلوم هست که چیه - صدای ام

در کتاب "کاتا اوپانیشاد" که یکی از کتب معروف هندو به شمار می ره نوشته است:

"این کلمه ی یک بخشی - ام - حقیقتا همان برهمن (خدای خالق) است. این یک بخش، رفیع ترین است. هر کس این یک بخش را بداند (درک کند)، هر چه را که بخواهد به دست می آورد" (1.2. 15-17)

البته برداشت عمومی از کلمه ی "ام" این هست که این کلمه نقطه ی اشتراک سه خدای اصلی هندو یعنی سه خدای "خالق" "نگه دارنده" و "نابود کننده" هست.

پرواضح هست که هر کس و ناکسی نمی تونه از کلمه ی "ام" برای دست رسی به قدرت نامحدود هستی استفاده کنه و فقط افرادی که در این راه تلاش ها بکنند و لیاقت داشته باشن به این کلید دست پیدا می کنن.


علامت ام


لوگوس

یونانی های باستان خدایان زیادی داشتن که داستان ها و افسانه هاشون رو حتما شنیدین. ولی با گذر زمان و شکل گرفتن فلسفه های نوین در یونان، بعضی از متفکرین، نگرش متفاوتی به این خدایان در خودشون شکل دادن.

اولین فیلسوف یونانی که به "لوگوس" اهمیت ویژه ای بخشید، هراکلیتوس بود. او حدودا 500 سال قبل از حضرت مسیح یعنی حدود 2500 سال پیش می زیست. واژه ی لوگوس (logos) در زبان یونانی به معنای "کلمه" است.

هراکلیتوس معتقد بود که عالم همواره در جریان و سیلان هست و همه چیز در حال تغییر است ولی در زیربنای این همه تغییر، او چیز دیگری می دید: " هراکلیتوس با اینکه از عالم به عنوان محل کثرت و تغییرات یاد کرده‌است از یک عقل جهانی وقانونمند تحت عنوان "logos" یاد می‌کند که در پشت این تغییرات قرار دارد. به اعتقاد او چون این لوگوس عقل است، زنده‌است و چون زنده‌است و تمام عالم را قانونمند کرده‌است، پس خداست."

همچنین "در زمینه اخلاق تاکید وی بر تقوا و پاکدامنی همراه با اطاعت فرد از قانون جهانی (یا همان قانون طبیعت که همان لوگوس یا خداوند است) که باعث نوعی نظم عقلانی می‌شود. از دیدگاه او زمانی انسان به شکل اخلاقی رفتار میکند که خود را باعقل جهانی یا همان لوگوس مطابقت دهد." از نظر او، فرد خوب می بایست در مسائل اجتماعی و سیاسی فعالیت بسیار داشته باشه و عضو آگاهی از اجتماع باشه.

گرچه پیروان و فیلسوف هایی که بعد از هراکلیتوس زندگی کردن لوگوس رو به نحوه هایی کمی متفاوت تفسیر کردن. ولی اون چیزی که از کلام هراکلیتوس بر می آد اینه که "لوگوس" کلمه ای هست که تمام حقیقت هایی هستی از اون ناشی می شه، ولی این کلمه توسط انسان ها قابل درک نیست. او در جایی می گه:

"گرچه این لوگوس (ازلی) و ابدی است، ولیکن انسان قابل به درک آن نیست - نه تنها قبل از شنیدن آن، بلکه حتی بعد از این که آن را برای اولین بار بشنود."

برای علاقه مندان به این موضوع، این لینک رو می ذارم. دوستان خواهند دید که خیلی از مفاهیمی که در اسلام در مورد خدا وجود داره، گویی -به صورتی بدوی- هزار سال قبل از ظهور اسلام توسط هراکلیتوس و پیروانش ارائه شده. بعضی از توضیحاتشون در مورد خدا واقعا عمیق و خواندیست (لینک به زبان انگلیسی است)


کلمه

مفهوم "لوگوس" که توسط یونانی ها مطرح شد، بعد از چند سال توسط مسیحی ها بسط داده شد، به نحوی که، این "کلمه" و کلیدواژه ی آسمان ها و زمین این گونه تعریف شد:

"در ازل، پیش از آن که چیزی پدید آید، "کلمه" وجود داشت و نزد خدا بود. او همواره زنده بود. و خود او خداست. هر چه هست، به وسیله ی او آفریده شده و چیزی نیست که آن را نیافریده باشد. زندگی جاوید در اوست و این زندگی به تمام مردم نور می بخشد."

(انجیل مقدس، کتاب یوحنا، آیات 1-4)

و در ادامه در همین کتاب و در آیه 14 می خوانیم:

"کلمه ی خدا انسان شد و بر روی این زمین و در بین ما زندگی کرد. او لبریز از محبت و بخشش و راستی بود. ما بزرگی و شکوه او را به چشم خود دیدیم، بزرگی و شکوه فرزند بی نظیر پدر آسمانی ما، خدا."

و بله، این اشاره ی مستقیم به حضرت مسیح است. یعنی در مسیحیت، آن "کلمه"ی مقدس، و آن کلید واژه ی هستی، به صورت حضرت مسیح بر زمین نزول کرده. اگر دقت کنید خواهید دید که در اسلام هم بعضی از بزرگان "اسم اعظم" رو معادل "نام ولی هر زمان" گرفتن. و این شباهت برای من خیلی جالب بود.


نتیجه گیری

از سالیان دور و در فرهنگ های مختلف، بشر به دنبال کلید واژه ای می گشته که حقیقت های هستی در اون کلمه نحفته بوده. البته این "کلمه" در فرهنگ های مختلف با خداوند متعال رابطه ای مستقیم داره و به نحوی دریچه ای به سمت خدای قادر بی همتا محسوب می شه.

این مقوله حتی به مسائل علمی هم کشیده شده! همون طور که می دونین در دنیای فیزیکی قوانین متعددی وجود داره که بر پدیده ها حاکم هستن. ولی سالیانی هست که فیزیک دان های به خصوصی به دنبال یک تئوری جهان شمول می گردن، که همه ی پدیده های موجود رو بشه با اتکا به همون یک تئوری توضیح داد. و در واقع به نظر من، این چیزی نیست به جز یک صورت نو و علمی، از همان "کلمه"ی آسمانی.

این تئوری، "نظریه ی همه چیز" نام داره و این طور تعریف می شه: "نظریه همه‌چیز (به انگلیسی: Theory of everything)، یک نظریه فرضی در فیزیک نظری است که به بیان رابطه همه پدیده‌های فیزیکی با یکدیگر می‌پردازد. این نظریه در واقع تلاشی برای ترکیب نظریه نسبیت عام انیشتین و مکانیک کوانتومی است که ناسازگار بایکدیگر می‌باشند. این نظریه همچنین درصدد یکپارچه سازی چهار نیروی اصلی شناخته شده طبیعت یعنی نیروی گرانش ،نیروی هسته‌ای ضعیف، نیروی هسته‌ای قوی و نیروی الکترومغناطیس می‌باشد."


خداوندا، تو را به اسم اعظمت -هر چه که باشد- قسم می دهیم، همه ی ما را به راه راست هدایت فرما...


ابزار امتیاز دهی



جمعه 21 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 23:27

۴۷۴. اسم اعظم در اسلام


پیشگفتار

از سالیان دور عرفا و دانشمندان اسلامی در پی "اسم اعظم" خداوند متعال بحث ها رانده اند و تلاش ها کرده اند. ولی این "اسم" چیست که این مقدار منزلت دارد؟

لغتنامه ی دهخدا اسم اعظم را این گونه تعریف می کند: "(اسم اعظم) نامیست که مختص حضرت حق جل جلاله می باشد. گفته می شود هر کس آن را بداند هر آنچه بخواهد انجام خواهد شد." (منبع)

یعنی در واقع این "اسم" به گونه ای تجلی آیه ی "و او کسى است که آسمانها و زمین را به حق آفرید و هر گاه که مى‏گوید باش بى‏درنگ موجود شود" (انعام، آیه 73) می باشد.
به راستی چه گونه می شود که آدمی به مقامی رسد که همچون خدا گوید "باش" و بی درنگ، "موجود شود"؟


مقدمه

اسماء الهی کلماتی هستند که با نظر به یکی از صفات الهی، به ذات پروردگار اشاره دارند. برای نمونه لفظ شافی با توجه به صفت- شفادهنده -به ذات خداوند اشاره میکند.

اسماء الهی واسطه بین ما و خدا هستند و ما در هر موردی خداوند را با اسم مناسب آن مورد می خوانیم. مثلا هرگاه درخواست بخشایش گناهان خود را داشته باشیم، خداوند را با لفظ -یا غفور- می خوانیم و برای درخواست بهبود یک بیمار، لفظ -یا شافی- رابکار می بریم، زیرا هر کدام از اسماء الهی اثر ویژه خود را دارند.
برخی اسماء معنی عامی دارند و به جای چند اسم دیگر می توان آن ها را به کار برد، مثل لفظ علیم که اعم از سمیع و بصیر و شهید است؛

به همین دلیل شکل اسماء از نظر وسعت و معنا، در هم تداخل می کنند تا جایی که به اسمی منتهی شوند که دیگر اسمی مافوق آن نباشد - و به آن اسم اعظم گفته می شود.
و چون یک اسم هر چه وسیع تر باشد، آثار و برکات آن هم بیشتر خواهد بود، اسم اعظم دارای وسیع ترین محدوده اثر و برکت است، به گونه ای که هر امر و اثری را در عالم شامل خواهد شد.

در احادیث اسلامی وارد شده که هرکس خدا رابه آن اسم اعظمش بخواند دعای او مستجاب می‏شود. و باز وارد شده است که اسم اعظم الهی، از اسرار می‏باشد، و دانستن آن کلید گشایش بسیاری از مشکلات است، و به همین دلیل جز پیامبران و امامان (ع) کمتر کسی بدان دست‏ خواهد یافت. (منبع: دانشنامه رشد)


کدام اسم خدا، اسم اعظم است؟

دراین‌باره که کدام نام خدا اسم اعظم است، دیدگاه‌ها گوناگون‌اند. یکی از دیدگاه‌ها این است که هیچ یک از نام‌های خدا را نمی‌توان بزرگ‌تر از دیگر نام‌ها دانست؛ بلکه هر نامی را بنده از روی التجاء و انقطاع کامل از ماسوا بر زبان آورد و به آن توسل جوید، همان برای او اسم اعظم است. البته بیشتر دانشمندان شیعه بر این باورند که اسم اعظم، نامی خاص است، ولی در تعیین آن میان «هو»، «الله» یا «الحی القیوم» و چند اسم دیگر اختلاف است.

به گفته ابن عباس، اسم اعظم از ترکیب حروف مقطعه ساخته می‌شود.
برخی خواندن کلمات قرآن از سر و ته را برای کشف اسم اعظم پیشنهاد می‌کنند، یعنی خواندن اولین کلمه، سپس آخرین کلمه، سپس کلمهٔ دوم و سپس کلمهٔ ماقبل آخر، تا این که یک کلمه باقی بماند و آن اسم اعظم است.
برخی دیگر هم اسم اعظم را در آیه های آخر سوره حشر، در عبارت "بسم الله الرحمن الرحیم" و در سوره ی فاتحه جستجو کرده اند.
از برخی از عرفای شیعه نیز نقل شده است که: "اسم ولی هر زمان، اسم اعظم الهی است"

قولی معروف نیز وجود دارد که آیه هایی از قرآن که در آن ها عبارت "الله لا اله الا هو" وجود دارد را مکان یافتن اسم اعظم معرفی کرده اند. در قرآن مجید، 5 آیه این خصوصیت را دارا می باشند (در سوره های مبارک بقره و آل عمران و نساء و طه و تغابن):

1. اَللَّهُ لا اِلهَ إلاَّ هُوَ الْحَىُّ القَیُّومُ... الا آخر آیت‌الکرسى‏
(ترجمه: خدایى که نیست معبودى جز او زنده و پاینده است)

2. اَللَّهُ لا اِلهَ إلاَّ هُوَ الحَىُّ القَیُّومُ نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ، مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ، واَنْزَلَ التَّوْریةَ وَالْإِنْجیلَ مِنْ قَبْلُ هُدىً لِلنَّاسِ، وَاَنْزَلَ الْفُرْقانَ
(ترجمه: خدایى که نیست معبودى جز او زنده و پاینده که کتاب را به حق بر تو نازل فرمود و کتاب‌هاى پیشین را تصدیق کند و از پیش تورات و انجیل رانازل کرده که هدایتى است براى مردم‏ و فرقان را نیز نازل فرمود)

3. اَللَّهُ لا اِلهَ إلاَّ هُوَ لَیَجْمَعَنَّکُمْ اِلى‏ یَوْمِ الْقِیمَةِ لارَیْبَ فیهِ، وَمَنْ اَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدیثاً
(ترجمه: خدایى که نیست معبودى جز او و قطعاً شما را در روز قیامت گردآورد که شکى در آن نیست و کیست که در گفتار از خدا راستگوتر باشد)

4. اَللَّهُ لا اِلهَ إلاَّ هُوَ، لَهُ‏ الْأَسْمآءُالْحُسْنى
(ترجمه: خدایى که نیست معبودى جز او و همه نامهاى نیک از آن اوست)

5. اَللَّهُ لا اِلهَ إلاَّ هُوَ، وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ‏الْمُؤْمِنُونَ.
(ترجمه: خدایى که معبودى جز او نیست و بر خدا باید توکل کنند مؤمنان‏)

(منبع)


آیا اسم اعظم فقط یک لفظ است؟

حضرت آیت الله جوادی آملی در توضیح اسم اعظم می فرماید:

«...همان گونه که با صدور لفظ ﴿کُنْ﴾ و ارادهٴ تکوینی خداوند در مقام فعل، هر امری محقق می‏شود، با بسم‏اللّهی که بندهٴ صالح و سالک واصل می‏گوید، هر امری تحقق می‏یابد و از این رو در روایات آمده است که ﴿بسم الله﴾ به اسم اعظم چنان نزدیک است که سیاهی چشم به سفیدی آن (بحار الانوار، ج10، ص393) اسم اعظم از بزرگترین اسمهای خداست و با آن می‏توان هر کاری در جهان انجام داد. مراد از اسم اعظم لفظ و مفهوم نیست تا تلفّظ (یا تصور) شود... بلکه اسم اعظم مقام است و هر کس به این مقام برسد، می‏تواند کار خارق‏العاده انجام‏دهد.

اسم اعظم عالیترین درجهٴ وجودی در جهان تأثیر است، که به اذن خدای سبحان اثر می‏کند. اگر ولی‏الله به مقامی رسید که مظهر اسمی از اسمای حُسنای حق قرار گرفت قادر است به همان اندازه کاری را انجام دهد؛ در غیر این صورت، قادر به انجام کاری نخواهد بود...

...به این معنا نیست که تنها با تلفظ ﴿بسم الله الرَّحمن الرَّحیم﴾ و یا تصور مفهوم آن این کار صورت می‏پذیرفت، با صرف لفظ و مفهوم ذهنی بدون نیل به واقعیت مضمون آن نمی‏توان خرق عادت کرد، زیرا نظام هستی، نظام علّی و معلولی است. ممکن نیست کسی بتواند با لفظ یا مفهوم تهی از حقیقت، در واقع اثر بگذارد. بلکه آن درجهٴ وجودی که با ایمان و عمل صالح و ولایت حاصل می‏شود و موجودی عینی و قوی است، در واقعیت عینی مؤثر خواهد بود...

بزرگان فرموده‏اند: ﴿بسم الله الرَّحمن الرَّحیم﴾، از عبد صالح، همانند «کُنْ» از خداست، و این گفتهٴ آنان ریشه قرآنی دارد... همان طور که چیزی در مقابل ارادهٴ خداوند تمرّد نمی‏کند در برابر معجزهٴ الهی نیز که به دست عبد صالح ظاهر می شود همهٴ قدرتها و مقاومتها محکوم است... کسی که از اولیاء الله شد و در قلبش جز رضای حق چیز دیگری نبود و خواهشی غیر از خواستهٴ حق نداشت، خواسته‏اش نافذ و شکست‏ناپذیر است.»

(تفسیر موضوعی قران، فصل 6، ص265-269)

پس همانطور که می بینیم، مراد از "اسم اعظم" لفظ خالی نیست.


اسم اعظم را به هر کس ندهند

یوسف بن حسین را در خواب گفتند: «در هــر عهـدی نشانـه‌ای بـاشد و در این عهـد ذوالنّـون مصری است و نام اعظم او داند. پیش او رو.»
یوسف چون بیدار شد، جمله نهادش در گرفت و شوق بدو غالب شد و روی به مصر نهاد و در آرزوی نام بزگ حق – تعالی - می‌سوخت. چون به مسجد ذوالنّون رسید، سلام کرد و بنشست. ذوالنّون گفت: «علیک السلام». یوسف یکسال در گوشه مسجد بنشست که زهره نداشت که از ذوالنّون چیزی پرسد و بعد از یک سال ذوالنّون گفت که: « این جوان از کجاست ؟ ». گفت: « از ری ».

یک سال دیگر هیچ نگفت و یـوسف هم در آن گوشه مقیـم بـود. چـون یک سـال دیگر بگذشت، ذوالنـّون گفت: « این جوان به چه کار آمده است ؟ گفت: به زیارت شما. بعد از آن گفت هیچ حاجتی هست؟ گفت: بدان آمده ام که اسم اعظم در من آموزی.
یک سال دیگر هیچ نگفت. بعـد از آن (ذوالنون) کـاسه ای چوبین سر پوشیده بـدو داد وگفت: از رود نیل بگذر. فلان جایگه شیخی است. این کـاسه بـدو ده و هـر چه به تـو گوید، یـاد گیر.
یوسف کاسـه بـرداشت و روان شد. چـون پـاره‌ای راه بـرفت، وسوسه‌ای در وی پیدا شد که: در این کاسه چه باشد که می جنبد؟ سر کاسه بگشاد. موشی برون جست و برفت. یوسف متحیـّر بماند. گفت اکنون کجا روم؟ پیش شیخ روم یا پیش ذوالنّون؟
عاقبت پیش آن شیخ رفت با کـاسۀ تهـی. شیـخ چـون او را بـدیـد، تبسمی کـرد. گفت: « نـام بزرگ خـدای – تعـالی – از او خواسته ای ؟ » گفت « آری ». گفت ذوالنّـون بی صبری تـو می‌دید. موشی به تو داد. سبحان اللّه! موشی نگه نمی‌توانی داشت، اسم اعظم چون نگه داری!؟ یوسف خجل شد و بـا مسجد ذوالنّـون آمد. ذوالنّون گفت: دوش هفت بار از حق – تعالی – اجازت خواست تا اسم اعظم بتـو آمـوزم، دستوری نداد، یعنی هنـوز وقت نیست. پس حق – تعالی – فرمود که: او را به موشی بیازمای. چون بیازمودم چنین بود. اکنون به شهر خود باز رو تا وقت آید.
(تذکره الاولیاء عطار ، تصحیح دکتر محمد استعلامی ، صفحات 383 ، 384)


جمع بندی

اسم اعظم به عنوان کلامی رمزآلود که قدرت آسمان ها و زمین در آن نهفته است و رابطه ای مستقیم با خالق توانا دارد، در بسیاری از ادیان و مکاتب دنیا موجود می باشد که در این نوشته به مسائل اسلامی مربوط به این "اسم" رمزآلود اشاره شد.
اگر عمری باقی باشد، به امید خدا در نوشته ی بعدی به اسم اعظم در دیگر مکاتب دنیا به ویژه فلسفه ی یونان باستان، دین مسیحیت، و آیین هندو اشاره خواهد شد



پ.ن.1: نظر حضرت امام خمینی در مورد اسم اعظم را می توانید به زبان ساده از این منبع بخوانید.

پ.ن.2:شیخ بهائی مدعی بود که در هفتاد و یک سالگی اسم اعظم را کشف کرده‌ است

پ.ن.3:عمر بن حنظله، به امام باقر(ع) گفت: ای مولای من، من گمان می‏کنم نزد تو مقام و منزلتی دارم.
امام باقر (ع) فرمود: آری، همینطور است.
عمر بن ‏حنظله گفت: حال که چنین است، من از تو درخواستی دارم.
امام فرمود: درخواست تو چیست؟
عمر گفت: می‏خواهم "اسم اعظم خداوند" را به من بیاموزی.
امام باقر(ع) فرمود: آیا طاقت فهم و درک آن را داری؟
عمر گفت: آری.
امام (ع) فرمود: داخل اتاق شو.
وقتی «عمر» داخل اتاق شد، امام باقر(ع) دست ‏خود را روی زمین گذاشت، و اتاق تاریک شد، به طوری که از ترس، ناله و فریاد «عمر» بلند گردید.
امام باقر(ع) فرمود: چه می‏گویی؟ آیا "اسم اعظم‏" را به تو بیاموزم؟
عمر گفت: نه!
آنگاه امام(ع) دست‏ خود را از روی زمین بر داشت و فضای اتاق به ‏روشنایی و حالت اول بر گشت
(نفس الرحمن، ص 311؛ بصائر الدرجات، ص 230 مرکز پاسخگویی به سوالات دینی)

پ.ن.4: گویند روزی مردی به سراغ عیسی (ع) آمد و از او به اصرار اسم اعظم را بخواست تا مثل او مرده ها را زنده کند و کورها را شفا بخشد. عیسی انکار نمود و به او فرمود که اسم اعظم بازیچه نیست و مقام و منزلت خواهد. مرد گوش خود را گرفته و بی درنگ بر خواسته ی خود تاکید می کرد. عاقبت عیسی (ع) اسم اعظم را به وی سپرده و او را راهی بیابان نمنود.
مرد به استخوان هایی کهنه رسید و با اسم اعظم آن ها را گرده هم آورده و زنده کرد. ولیکن استخوان ها نه متعلق به انسان، بلکه متعلق به شیر درنده ای بود که او را در دم بکشد.
به قول حضرت مولوی:

گفت عیسی که به ذات پاک حق            مبدع تن خالق جان در سبق

حرمت ذات و صفات پاک او                     که بود گردون گریبان چاک او
کان فسون و اسم اعظم را که من           بر کر و بر کور خواندم شدن حسن
بر که سنگین بخواندم شد شکاف          خرقه را بدرید بر خود تا بناف
برتن مرده بخواندم گشت حی               بر سر لاشی بخواندم گشت شی
خواندم آن را بر دل احمق بود                 صد هزاران بار و درمانی نشد
سنگ خارا گشت و زان خو بر نگشت      ریگ شد کز وی نروید هیچ کشت
گفت حکمت چیست کنجا اسم حق       سود کرد اینجا نبود آن را سبق
گفت رنج احمقی قهر خداست               رنج و کوری نیست قهر آن ابتلاست
ابتلا رنجیست کان رحم آورد                  احمقی رنجیست کان زخم آورد


ابزار امتیاز دهی



چهارشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 23:38

473. تاریخچه ی اوستا


واژه اَوِستا که در خود این کتاب نیامده، به معنی دانش و شناخت است و با واژه «ودا»، نام کتاب کهن دینی هندوان همریشه است. بر روی هم اوستا را می‌توان به معنی «آگاهی‌نامه» یا «دانش‌نامه» دانست که آن را «مرجع نامه» نیز مینامند. مندرجات اوستا عبارت است از نیایش اهورا مزدا و امشاسپندان و دیگر ایزدان و مظاهر طبیعت و تکالیف انسان در جهان بهشت و دوزخ و داستان‌های ملی.

به طور کلی، اوستا -که کتاب مقدس دین زرتشت می باشد- سند تاریخی معینی ندارد. به این معنا که نویسنده گان آن مشخص نمی باشند و برخلاف برخی کتب مقدس دیگر در زمانه ی به خصوصی نگاشته نشده است. بخش‌های اوستا در دوران‌ مختلف توسط اشخاص متعدد تالیف و گرده همایی شده است، و از آن میان فقط بخشی از سرودها به نام گاتاها منتسب به خود زرتشت پیامبر است. از لحاظ علم زبان شناختی، این قسمت از کتاب حدود 2600 الا 3000 سال پیش نگاشته شده است که حدودا زمان زیستن حضرت زرتشت می باشد. البته زمان میلاد و زندگی حضرت زرتشت به صورت قطعی معین نیست، و تاریخ به صورت تقریبی در این باره سخن می گوید.

بررسی زندگی زرتشت و تاریخچه ی اوستا با دشواریهایی روبرو است که باعث شده مورخین در مواردی زندگینامه‌هایی که از زرتشت نوشته شده را سست و حتی گمانه زنی محض بخوانند؛ یکی از این دشواری‌ها پاسخ به این سؤال است که چه بخشی از دین زرتشتی از دین قبیله‌ای که زرتشت در آن بزرگ شده آمده و چه بخشی از آن ناشی از دریافت‌های مذهبی و تعلیمات او می‌باشد؟ سؤال دشوار دیگر این است که دین زرتشت در دوره ساسانی -که دین رسمی کشور شد- تا چه حد دقیق تعلیمات زرتشت را حفظ کرد؟

وضعیتِ زرتشتیان تا پیش از زمان اشکانیان به درستی معلوم نیست؛ ولی آنچه همه اتفاق نظر دارند این است که پیروان این دین از زمان هخامنشیان و از زمان داریوش بزرگ وجود داشته اند و خدای خاندان هخامنشی دست کم از زمان داریوش، اهورامزدا بوده‌است.

پس از هجوم اسکندر و کشته شدن موبدان، آیین زرتشت، برای مدت کوتاهی به خاموشی گرایید؛ چرا که در آن روزگار بیشترِ آثار دینی به شکل شفاهی و سینه به سینه انتقال می‌یافتند و روحانیان که با تکرار مستمرِ آنها منابع را در یاد داشتند به گونه‌ای در حکم کتاب‌های زنده این دین بودند و با قتل‌عام آنها بسیاری از کتاب‌های باستانی مزدیسنا از بین رفتند یا ناقص شدند. از همین رو سنت زرتشتی، اسکندر را همواره با صفت گجسته (ملعون) یاد می‌کند.

سالیانی پس از این حادثه، در زمان اشکانیان و ساسانیان، بخش های باقیمانده از اوستا با افزودن آنچه در یادها مانده بود گردآوری شده و سرانجام در سده های پنجم و ششم هجری بار دیگر این کتاب گردآوری شد که به صورت امروزی در آمد. امروزه، قدیمی ترین نسخه ی اوستا، به حدود 2000 سال پس از دوران زیستن زرتشت پیامبر باز می گردد و محتوای اوستای امروزی حدود یک سوم تا یک چهارم اوستای دوران ساسانی می باشد. 

منابع:
دانشنامه ی بریتانیکا
ویکیپدیا
کتابخانه ی انگلستان
موسسه ی میراث فرهنگی
پایگاه تاریخ ما
دانشنامه ی ایرانیکا

پ.ن.1: چندی پیش با خودم فکر می کردم: چه طور است که دوستان زرتشتی ما، عقاید خود را بر منابعی استوار کرده اند که در بهترین حالت، می توان آن ها را "غیر دقیق" دانست؟ گرچه برای دوستان زرتشتی احترام قائل می باشم، ولیکن کماکان برایم عجیب است که یک فرد رستگاری خود را بر منابعی این چنین غیر مستند استوار کند.

پ.ن.2: متن کامل اوستا را می توانید از اینجا مطالعه کنید.


ابزار امتیاز دهی


1 2 3 >>