X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


سه‌شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 19:53

494. درس چهل و نه دقیقه ای


امشب می خوام براتون یه مکالمه رو نقل کنم که می شه ازش چندین درس گرفت. پس اول مکالمه رو نقل می کنم و بعد بقیه ی داستان. عکس مکالمه رو برای دوستان می ذارم، برای کسایی هم که عکس براشون نشون داده نمی شه، زیرش متن رو می نویسم. این مکالمه به صورت پیغامهای کوتاه اینترنتی انجام شد و 49 دقیقه طول کشید.


عکس»»

متن»»

سارا: خدایا، تمام تنفر دنیا رو بهم بده تا نثار احمدی نژاد (...) کنم اههههههههه

علیرضا: نچ نچ... تنفر خوب نیست

سارا: خوب یا بد ازش متنفرم... هم از خودش هم از اون نادن هایی که طرفدارشن

علیرضا: نچ نچ... طرفدارای ایشون هم فکر کنن شما نادونی و از شما متنفر باشن خوبه؟ به نظر من به جای این تنفرهای بی خود، به فکر ارتقای شعور اجتماعی خودمون باشیم که بتونیم کنار هم زندگی مسالمت آمیزی داشته باشیم

سارا: علیرضا. توی جای من باشی یکی بهت بگه تو مرتد ی چون این ا.ن. نایبه امام زمانه، از شدت عصبانیت چه می کنی؟؟؟

علیرضا: عصبانی نمی شم. به حال اون فرد دعا می کنم. با قلبی مهربون و پر از مهر. لزومی برای عصبانیت نمی بینم.

سارا: علیرضا، خیلی سعی کردم نزنمش... بیشتر دلم سوخت براش که انقدر سادست و نادووون

علیرضا: نه. با این حرفت فقط کوچیکیه خودت رو نمایان می کنی. همین که میگی "نادووونه" یعنی خودت رو از نادون بودن مبری می دونی، صحیح نیست. سعی کن انقدر وسعت داشته باشی که به خودت اجازه ندی کسی رو نادون بدونی. سعی کن بقیه رو بفهمی به جای این که اونها رو "دانا" یا "نادان" بدونی.
البته سارا جان، می دونی که من به خاطر خودت انقدر رک می گم. من مدت ها (...) بودم، و به همین دلیل هست که به خودم اجازه می دم این طور باهات حرف بزنم. من کوچیک تو هم هستم. پیش تو دارم درس پس می دم.

سارا: مرسی علیرضا از این که اینو گفتی... آرومم کردی... استاده خودم هم همیشه همین ها رو می گفت... تاج سری ؛)

علیرضا: قلب من با شما دوستای عزیز هست. من رو هم دعا کنین

سارا: مرسی از لطفت

علیرضا: راستی، حالا که آروم شدی، به نظر من هم حرف این فردی که با شما ه صحبت بوده غلطه. ایشالا هم خدا اون رو هدایت کنه، هم ما رو. شب خوبی داشته باشی سارا جان

سارا: مرسی دوست خوبم. تو هم همین طور.



شاید درس های زیادی بشه از این مکالمه گرفت ولی من توی این متن فقط می خوام به یه چیزی که خیلی به چشم خودم اومد اشاره کنم:

بزرگی شخصیت سارا (و امثال سارا). دقت کنید که چه قدر صادقانه به حرف ها گوش می ده، چه قدر بدون لجاجت به مطالب فکر می کنه، و چه قدر نیکو نظر تندش رو عوض می کنه. به نظرم این مثال بارزی هست از فردی که آماده ی رستگاری هست. یعنی ایشون خصلتی رو از خودش نشون داد که قبلا مفصلا در موردش توضیح داده بودم: "انصاف" (دوستانی که اون مطلب رو نخوندن، حتما بهش مراجعه کنن 476). به وضوح در اول مکالمه از ایشون "پرخاشگری" می بینیم، ولی با ادامه ی مکالمه معلوم می شه که ایشون قادر به اصلاح خودش هست، که لازمه ی اولیه ی ارتقاع سطح فکری هر کس هست. مرحبا بهش.


یادآوری بسیار مهم:

متنفر نبودن به معنای این نیست که آدم نظر نداشته باشه، یا مخالفت نکنه، یا سر حرفش نایسته، یا خوب و بد رو یکسان ببینه، یا بین پلیدی و نیکی فرقی قائل نباشه. نه. متنفر نبودن به این معناست که حتی اگر پلیدی رو محکوم می کنی، حتی اگر با چیزی سرسختانه مخالفت می کنی، ته دلت برای دشمنت مهر داشته باشی. یعنی اگر قراره اعدامش کنی، از روی کینه نباشه، بلکه از روی مهر به کره ی زمینی باشه که بدون او جای بهتری می شه.

به قول حضرت مولانا (خدو = آب دهان، تف):

از على آموز اخلاص عمل‏ 

شیر حق را دان مطهر از دغل‏ 

در غزا بر پهلوانى دست یافت‏ 

زود شمشیرى برآورد و شتافت‏ 

او خدو انداخت بر روى على‏ 

افتخار هر نبى و هر ولى‏ 

آن خدو زد بر رخى که روى ماه‏ 

سجده آرد پیش او در سجده‏گاه‏ 

در زمان انداخت شمشیر آن على‏ 

کرد او اندر غزااش کاهلى‏ 

گشت حیران آن مبارز زین عمل‏ 

وز نمودن عفو و رحمت بى محل‏ 

گفت بر من تیغ تیز افراشتى‏ 

از چه افکندى مرا بگذاشتى‏ 

آن چه دیدى بهتر از پیکار من‏ 

تا شدستى سست در اشکار من‏ 

آن چه دیدى که چنین خشمت نشست‏ 

تا چنان برقى نمود و باز جست‏ 

آن چه دیدى که مرا در عکس دید 

در دل و جان شعله‏اى آمد پدید 

آن چه دیدى برتر از کون و مکان‏ 

که به از جان بود و بخشیدیم جان‏ 

در شجاعت شیر ربانیستى‏ 

در مروت خود که داند کیستى... 

اى على که جمله عقل و دیده‏اى‏ 

شمه‏اى واگو از آنچه دیده‏اى‏ 

تیغ حلمت جان ما را چاک کرد 

آب علمت خاک ما را پاک کرد 

بازگو دانم که این اسرار هوست‏ 

زآنکه بى‏شمشیر کشتن کار اوست‏ 

صانع بى‏آلت و بى‏جارحه‏ 

واهب این هدیه‏هاى رابحه‏ 

صد هزاران مى‏چشاند هوش را 

که خبر نبود دو چشم و گوش را 

بازگو اى باز عرش خوش شکار 

تا چه دیدى این زمان از کردگار 

چشم تو ادراک غیب آموخته‏ 

چشمهاى حاضران بر دوخته...

راز بگشا اى على مرتضى‏ 

اى پس سوء القضا حسن القضاء... 

گفت من تیغ از پى حق مى‏زنم‏ 

بنده حقم نه مأمور تنم‏ 

شیر حقم نیستم شیر هوا 

فعل من بر دین من باشد گوا 

ما رمیت اذ رمیتم در حراب‏ 

من چو تیغم و آن زننده آفتاب‏ 

رخت خود را من زره برداشتم‏ 

غیر حق را من عدم انگاشتم‏ 

سایه‏اى ام کدخدایم آفتاب‏ 

حاجبم من نیستم او را حجاب‏ 

من چون تیغم پر گهرهاى وصال‏ 

زنده گردانم نه کشته در قتال‏ 

خون نپوشد گوهر تیغ مرا 

باد از جا کى برد میغ مرا 

که نیم کوهم ز حلم و صبر و داد 

کوه را کى در رباید تندباد 

آنکه از بادى رود از جا خسى است‏ 

زانکه باد ناموافق خود بسى است‏ 

باد خشم و باد شهوت باد آز 

برد او را که نبود اهل نماز 

کوهم و هستى من بنیاد اوست‏ 

ور شوم چون کاه بادم یاد اوست‏ 

جز به باد او نجنبد میل من‏ 

نیست جز عشق احد سر خیل من‏ 

خشم بر شاهان شه و ما را غلام‏ 

خشم را هم بسته‏ام زیر لگام‏ 

تیغ حلمم گردن خشمم زده است‏ 

خشم حق بر من چو رحمت آمده است‏ 

غرق نورم گرچه سقفم شد خراب‏ 

روضه گشتم گرچه هستم بوتراب‏ 

چون درآمد در میان غیر خدا 

تیغ را اندر میان کردن سزا 

تا احب الله آید نام من‏ 

تا که أبغض لله آید کام من‏ 

تا که أعطى لله آید جود من‏ 

تا که امسک لله آید بود من‏ 

بخل من لله عطا لله و بس‏ 

جمله لله‏ام نیم من آن کس‏ 

و آنچه لله مى‏کنم تقلید نیست‏ 

نیست تخییل و گمان جز دید نیست‏ 

ز اجتهاد و از تحرى رسته‏ام‏ 

آستین بر دامن حق بسته‏ام‏ 

گر همى پرم همى بینم مطار 

ور همى گردم همى بینم مدار 

ور کشم بارى بدانم تا کجا 

ماهم و خورشید پیشم پیشوا 

بیش از این با خلق گفتن روى نیست‏ 

بحر را گنجانى اندر جوى نیست


پ.ن.1: به راستی: از علی آموز اخلاص عمل... این هم لینکی مربوط به بحثی که در گذشته در این باره داشتیم.

پ.ن.2: دوستی در قسمت نظرات اشاره کرد که "حب و بغض" بر طبق روایات قسمتی از ایمان هست. جواب من به ایشون این طور بود که:
"من روی اصل بغض بحثی ندارم. بحثم روی این هست که کجا باید بغض ورزید. همچنین بغض به نظرم لزوما به "فرد" بر نمی گرده. اتفاقا من شدیدا با بغض نسبت به "فعل" ناپسند موافقم (در واقع همون نهی از منکر هست)... ولی اینجا بحث در مورد بغض نسبت به فرد هست. در نهی از منکر هم بحث در مورد اون فعل ناپسند هست، نه در مورد تنفر ورزیدن نسبت به فرد مرتکب شونده ی فعل"

پ.ن.3: آیت الله العظمى سید صادق شیرازى روز جمعه (11مرداد1387) فرمودند: شایسته آن است که آدمى تصمیم جدى بر ترک غضب بگیرد و بدین ترتیب دینِ خود را از گزند این آفت پاس بدارد. مولایمان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: خشم نوعى دیوانگى است؛ چون پس از آن انسان پشیمان مى شود و [اساساً] اگر پشیمان نشود جنون او استوار و ریشه دار است (گزارشی از سخنرانی ایشان در اینجا)


ابزار امتیاز دهی



یکشنبه 29 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 21:30

493. درباره من


مدتی هست که دوستان هر چند وقت یک بار درخواست می کنن که کمی در مورد "خودم" بنویسم تا بتونن بیشتر با نویسنده ی وبلاگ آشنا بشن. راستش اولهاش که وبلاگ رو شروع کرده بودم، افرادی که وبلاگ رو می خوندن معمولا من رو حضوری می شناختن و نیازی به این کار نبود، ولی به نظر می رسه که با گذر زمان دوستان زیادی به جمعمون اضافه شدن و یک معرفی نامه شاید بتونه به دردشون بخوره.

پس اگه اجازه بدین -به شرط این که خیلی شبیه جانی براوو نشم- کمی در مورد خودم می نویسم.


سال 64 توی تهران به دنیا اومدم. توی خانواده ای که پدرش مهندس بود و مادرش جامعه شناس -و هر دو متعهد. یک سال و نیمم بود که برادری هم خدا بهم داد. تا امروز هم خودمون چهارتاییم. همیشه با برادرم خوب و مهربون بودم. به خاطرات بچگیم که مراجعه می کنم، شاید جز یکی دو مورد اصلا یادم نمی آد باهاش دعوام شده باشه. مامان همیشه می گه: "از بچگی همین طور بودی. هیچوقت دعوا نداشتی. جز مهربونی و آرامش ازت چیزی ندیدیم."

هفت سالم بود که برای تحصیلات عالیه پدرم رفتیم کانادا. از همون بچگی توی مدرسه ها و محیط کانادا بزرگ شدم و شخصیتم شکل گرفت. البته همیشه پدر و مادرم دلسوزانه هدایتم می کردن و  این طور نبود که به امون خدا ولم کنن میون گرگ ها و فرهنگ غرب! ولی خوب، مدرسه ی کانادایی و رفت آمد با دوستا و کلا زندگی بلند مدت (حدود 10 سال توی کانادا) تاثیرات خودش رو گذاشت. یه جورایی دو فرهنگه بزرگ شدم. همواره طی این مدت بابا و مامان برای هدایت و تربیت صحیح اقداماتی می کردن، محیط غرب هم کار خودش رو می کرد.

یادمه توی نوجوونی خیلی وقتا برای من و برادرم آسون تر بود که با هم به جای فارسی به انگلیسی صحبت کنیم. وقتی مامان اینا متوجه شدن، توی خونه، صحبت چیزی جز فارسی رو قدغن کردن. دستشون درد نکنه. اگر مواظبمون نبودن معلوم نیست الان باید از توی چه آشغال دونی جممون می کردین! ایشالا خدا خیر دنیا و آخرت رو بشهون بده. و هزار برابر از اون.

به بلوغ که رسیدم مامان و بابا ازم سوال کردن: "آماده ای مسلمون باشی؟ ... بیا این ساعت زنگدار رو هدیه بگیر. برای نماز صبح بیدارت نمی کنیم. وظیفه ی خودته."

قبول کردم.

برام توی همون منطقه ای که زندگی می کردیم جشن گرفتن. همه ی همسایه ها و ایرانی هایی که میشناختیم و دعوت کردن و به همه کباب دادن. گفتن: "جشن تکلیف علی ه". همسایه بقلیمون که اصلا نمی دونست چه خبره و سر در نمی آورد که چرا همه دارن جشن می گیرن که من بالغ شدم! یه توضیحاتی بهش دادیم، ولی بیش از هر چیز از کباب خوشش اومد.

از فردا صبحش دیگه مسلمون بودم. گرچه گفته بودن برای نماز بیدارم نمی کنن، ولی یادمه که بعضی اوقات مامان صبح ها می اومد و از لای در نگاه می کرد. دلش شور می زد نکنه پسرش نماز نخونه. آزاد بودیم تصمیم خودمون رو بگیریم، ولی یقینا به سمت "مسلمون بودن" به صورت سازمان دهی شده هدایت شدیم. مامان نقل می کنه که هرگز بودن وضو بهم شیر نداده. بابا هم که برام الگویی آسمون هست، که حتی نفس کشیدنش مایه ی هدایتم بوده.

حدودا 17 سالم بود که از کانادا اومدیم ایران. توی مدتی که کانادا بودیم همیشه مامان و بابا باهام درسای ایرانی رو کار می کردن که اصل و ریشمون یادمون نره پس وقتی اومدم ایران و صاف رفتم نشستم سر کلاس سوم دبیرستان، از بچه ها اصلا عقب نبودم (جز توی زمینه ی املاء که تا به امروز هم درست نتونستم یاد بگیرم! ) همون روزهای اول خیلی جا خوردم - نه به دلیل درسی، بلکه به دلیل فرهنگی. تصورم این بود که ایران پر هست از بچه های ساده و صادق و علاقه مند به قرآن و خدا و پیغمبر. بچه هایی که آگاه هستن از دنیا و به کشور و نظامشون افتخار می کنن. جوون هایی که روز و شبشون پر است از مهربونی و ایثار و ادب. مدتی طول کشید، ولی کم کم فهمیدم که گرچه تعدادی از بچه های مدرسه این طور هستن، ولی تعدادیشون هم اولین سوالی که ازم می کنن اینه که: "توی کانادا دوست دختر خوشگل داشتی!؟"

خلاصه بعد از یکی دو سال کنکور دادم و با رتبه ی خوبی تونستم توی رشته مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی شریف مشغول به تحصیل بشم.

یادمه سال کنکور همه بچه های مدرسه دعا می کردن که رتبشون خوب شه. حتی بعضی از خانواده ها نذر و نیاز کرده بودن. من یادمه به خدا می گفتم: "خدایا، ایشالا هر چی صلاحه همون بشه. اگر صلاح من اینه که کنکور رد بشم و رفتگر خوبی می شم، لطفا کمکم کن کنکور رد بشم. ولی اگر صلاح اینه که تحصیلات کسب کنم و به ملت و کشور و نظامم خدمت کنم، کمکم کن توی این راه موفق باشم"

همیشه دعام همین بود.

سال های دانشگاه کتاب های شهید مطهری رو می خوندم. خیلی از کتاباشو خوندم و به جایی رسیدم که تقریبا توی هر زمینه ای می تونستم بگم که نظر شهید مطهری چیه و توی چه کتابی در موردش توضیح داده. البته این روزها کمی یادم رفته، ولی اون روزها خیلی بهتر بودم.

به جز حضرت مطهری، کتاب های دیگه هم زیاد می خوندم. هر چی گیرم می اومد. نه رمان. چیزی که آموزنده باشه و بتونم افق های دیدم و شعورم رو باهاش افزایش بدم. یادمه یه روز داداشم من ور در حال خوندن دید (فکر کنم داشتم یه چیزی در مورد فمنیسم می خوندم. شاید هم یه چیزی در مورد یهودیت بود. ولی از این دو تا گزینه خارج نیست! چون یادمه جفت این کتاب ها روی میز وسط حال بود، فقط یادم نیست کدومش توی اون لحظه دستم بود) خلاصه محمود اومد جلو و با پرخاش برادرانه بهم گفت: "اه!" نگاهش کردم کمی متعجب. گفت: "چرا هر موقع من تورو دیدم داری یه چیزی می خونی!؟ اصلا معلوم هم نیست این به چه دردت می خوره! چته تو؟" 

توی دوره ی لیسانس احساس نمی کردم لزومی هست که زیاد درس بخونم. شاید چندین روز می گذشت بدون این که هیچ نگاهی به هیچ کدوم از کتاب های درسیم بندازم. ولی در عین حال توی تمام دوره ی تحصیلی همواره از نمره هام راضی بودم و از لحاظ نمره، از شاگردهای متوسط به بالای دانشکده به حساب می اومدم. یکی دوتا مقاله هم داشتم، که یکیشون توی یه کنفرانس رتبه ی اول رو کسب کرد (اون هم خاطره ی باحالی داره که اگر یه روزی زنده بودم شاید در موردش براتون نوشتم). به طور کلی گرچه درس نمی خوندم با اتکا با هوش و حافظم اوضاع درسی رو پیش می بردم، ولی از طرفی کارهای متفرقه ی دوران لیسانس خیلی زیادتر از چیزیه که بشه در موردش نوشت.

از شرکت در ساختن چند فیلم مستند گرفته، تا فعالیت های سیاسی، تا ترجمه ی کتاب (که تا به امروز بیش از 10 باز تجدید چاپ شده)، تا سفر و زندگی کوتاه در آلمان برای کارآموزی، تا فعالیت های فرهنگی و خیریه و خیلی کارهای دیگه؛ این سال ها، بیشترین رشد ممکن رو داشتم.

از لحاظ معنوی در دو سال اول دانشگاه اوجی گرفتم که این روزها وقتی بهش نگاه می کنم خودم هم باورم نمی شه که به چه درجاتی رسیده بودم. ولی افسوس که از سال سوم به بعد به دلیل گناه های مکررم روز به روز افت کردم؛ هنوز هم که هنوزه احساس می کنم بسیاری از خیر و برکت در زندگی کنونیم هست، ثمره ی درو کردن محصولی هست که توی دو سال اول دوران لیسانس کاشتم. متاسفانه حس می کنم که این روزها فعلا دارم همش از جیب می خورم و می فهمم که روز به روز توبره ی معنویم داره خالی تر و خالی تر می شه.

بعد از لیسانس و قبل از این که برای کارشناسی ارشد به فرانسه برم، مدتی توی پرس تیوی هم کار کردم و مسئول سایت مستندات شبکه بودم. و در طول تمام این مدت معلم زبان هم بودم و تافل و آیلتس درس می دادم. مخصوصا در دانشگاه صنعتی شریف و دبیرستانی که چند سال قبل توش درس خونده بودم. شاگرد خصوصی هم خیلی داشتم و دوست داشتم که رابطه های دوستانه با شاگردام برقرار کنم. امروزه هم مطمئنم که تعدادی از شاگردام از اون دوران، خواننده ی وبلاگ هستن.

بعد از این دوران به فرانسه سفر کردم و فعالیت های علمی رو کمی پی گیری کردم. حاصل این که معمولا در حالی که بهترین نمره های کلاس رو کسب می کردم، بیشتر فعالیتم رو به کارهای جانبی و فرهنگی اختصاص می دادم. از نوشته های وبلاگ فکر کنم مشحص باشه که توی اون دوران، چه کارهایی انجام دادم و چه مقدارش کار فرهنگی بوده. من جمله، توی همین دوران چند بار مطالبی که نوشتم روی سایت های خبری انعکاس پیدا کرد که سایت "الف" بیشترین بازتاب از مطالب من رو داشت. به عنوان مثال اینجا و اینجا.  سایت های دیگه ای مثل عصر فردا، سه نقطه، و چند سایت دیگه که الان خاطرم نیست هم مطالبی رو انعکاس دادن.

خلاصه فاز فرانسه با تجربیات منحصر به فردش هم به پایان رسید و برای مرحله ی بعدی کنکاش ها و کشفیات و رشدم، به هنگ کنگ سفر کردم و الان هم فعلا اینجام و ملالی نیست جز دوری شما!  البته با این که به هیچ وجه مسائل فرهنگی رو رها نکردم، ولی این جا بار علمی زندگیم سنگین تر شده و فعالیت هایی که انجام می دم از لحاظ علمی از درجه و اهمیت بالایی برخوردار هستن و در واقع می شه گفت که یه جورایی در حال نوشتن تز کارشناسی ارشد هستم.

خلاصه می دونم توی نوشته ای به عنوان "درباره من" خیلی چیزهای دیگه ای مثل تفکرات و نقطه نظر سیاسی، زندگی خصوصی و خانوادگی و خیلی چیزای دیگه می شه نوشت. ولی فکر می کنم همین قدرش هم شاید برای معرفی خودم بیش از حد بوده باشه. بقیش رو هم دیگه می شه با مراجعه به نوشته های مختلف وبلاگ متوجه شد. امیدوارم این متن برای کسایی که سوالاتی داشتن مفید بوده باشه.

از تک تکتون برای خوندن وبلاگ و نظرهای پربارتون تشکر می کنم.

علیرضا


پ.ن.1: 29 فروردین، روز ارتش رو به تمام عزیزان تبریک می گم. چه عجیب که در این روز به جای "ما" از "من" نوشتم. خدا ایشالا عاقبت هممون رو ختم به خیر کنه


ابزار امتیاز دهی



جمعه 27 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 08:36

492. بچه بد پاف ددی، دیگه بد نیست! - لون


دوران جوونیم که توی کانادا بزرگ می شدم، یادمه توی کلاس هفتم که بودم، بعضی اوقات معلم های بعضی کلاس ها (مثلا هنر) اجازه می دادن که وقتی بچه ها توی کلاس دارن کار در کلاسشون رو انجام می دن، آهنگ رادیو هم روشن باشه. یادمه چند وقت یک بار یه آهنگی خیلی معروف می شد و رادیو خیلی بیشتر از آهنگ های دیگه اونا رو پخشش می کرد. مثلا "باربی گرل"، "راه"، "سک.س و شکولات" و "دلم برات تنگ می شه" (آهنگی که پاف ددی در مورد نوتوریوس خوند) و خیلی از آهنگ های دیگه.

احتمالا نشستین دارین این مطلب رو می خونین و با خودتون فکر می کنین که اصلا قراره راجع به چی باشه! والا، بین این آهنگ هایی که معروف می شد، یکیش بود به اسم "به یه دختر نیاز دارم" که توسط "پاف ددی و بچه های بدش" خونده شد و همون روزها خیلی معروف شد (این آهنگه همون روزا به دلم نشست و هنوزم دوسش دارم). هنوز هم که هنوزه وقتی اکثر جوون هایی که توی دهه ی نود توی آمریکا و کانادا بزرگ شدن این آهنگ رو می شنون می تونن باهاش همخونی کنن.

حالا پاف ددی کیه؟ بچه های بد کین؟ بذارین ساده بگم چون هم از حوصله ی خواننده هام بیرونه، هم وبلاگم رو نمی خوام با این چرت و پرتا پر کنم  ولی خوب برای این که ادامه ی مطلب جالب باشه مجبورم یکم از این تاریخچه رو بگم. پاف ددی یکی از خوننده های رپ و آر اند بی سیاه پوست آمریکاییه. می دونین، همونایی که توی آهنگاشون راجع به زن بازی و پول و ماشین و قدرت و این چیزا می خونن. لباس های گشاد گشاد تنشون می کنن و کلا توی فاز این چیزا هستن. این پاف ددی یکی از معروفاشونه که یه گروه و سری آهنگی راه انداخت که کسایی که باهاش همخونی می کردن به خودشون می گفتن "بچه های بد" و معمولا راجع به خلاف کاری و عشق خیابونی و این چیزا رپ می کردن و اون روزا برای خودشون معروف بودن.


پاف ددی {پی دیدی} (صاحب امتیاز گروه بچه های بد)

حالا، "لون" کیه؟

لون یکی از همین "بچه های" بد هست که توی این آهنگ "یه دختر نیاز دارم" که یکی از آهنگ های ماندگار و معروف شده مقداری تک خوانی هم کرد. باز می گم، برای دهه ی نودی های بزرگ شده ی آمریکا و کانادا شهرت این آهنگ و پاف ددی و گروهش خیلی بیشتر از دیگر خواننده های وبلاگ روشنه. اینم چنتا از عکسای روی جلد آلبوم های موسیقی که لون کار کرده:

خلاصه... مدت ها گذشت و ما بزرگ شدیم و دیگه یادمون رفت که "لون" کی بوده و کجا رفته. تا این که چند ماه پیش یه مصاحبه رو دیدم که منجر به شاخ در آوردن من، و همچنین عهدبندی با خودم شد که توی وبلاگ موضوع رو منعکس کنم.

لون دیگه "بچه ی بد" نیست! یعنی چی؟ یعنی این که لون دیگه لون نیست!

یعنی چی؟ یعنی این که زن بازی و ماشین بازی و فحش کاری و پول پارو کردن و عشق و حال رو رها کرده... یعنی این که از این به بعد به جای لون باید بهش گفت: "امیر جنید محدث"!

چی؟ آره. همونی که گفتم. اسمش رو عوض کرده به "امیر جنید محدث"

توی مصاحبش در حالی که حج عمره انجام داده و دشداشه ی سفید تنشه، یه تبسم آروم روی لباشه و ریش بلندش نشون دهنده ی تغییر ظاهر و باطنشه، وقتی خبرنگار ازش سوال می کنه: "پس فکر نمی کنم دیگه بچه ی بدی باشی؟"

لون در جواب می گه: "نه، روزهای بچه ی بد بودن تموم شده... الان دیگه کسی هستم که شاید بشه بهش گفت بچه ی خوب"


متن مصاحبه با لون:


س: یه کم قیافت با اون کلیپ های آهنگی که ازت یادمه فرق می کنه. هنوز لون توی وجودت هست؟

ج: "هاااا، نه... لون داره کم کم از زندگیم می ره بیرون. من فقط خوشحالم که اسلام رو پذیرفتم و اون آرامش روانی که همیشه توی تجارت موسیقی دنبالش می شتم پیدا کردم. دیگه (برای لون) سخته که توی زندگیم جایی داشته باشه. به لطف اسلام دیگه جستجوم پایان یافته و الان آرامش دارم."

س: "پس فکر نمی کنم دیگه بچه ی بدی باشی"

ج: "نه، روزهای بچه ی بد بودن تموم شده... الان دیگه کسی هستم که شاید بشه بهش گفت بچه ی خوب"

س: "حالا سوال اینه... به رپ کردن ادامه خواهی داد؟"

ج: "الان من بیشتر می خوام روی اسلام تمرکز کنم و بیشتر از دین آگاهی پیدا کنم و خودم رو تعلیم بدم. می دونی، وقتی آدم معروفه، خبرگزاری ها بعضی اوقات سعی می کنن که همچین تغییراتی در دین هنرمندا رو بد جلوه بدن و دین اسلام رو مسخره کنن - یا هر دین دیگه ای که خواننده بهش رو بیاره. پس من تاکیدم روی اینه که نسبت به دین آگاه تر بشم و خودم رو تعلیم بدم. ولی می دونی، "الله" بهتر می دونه. شاید یه روزی..."

فیلم کامل مصاحبه رو می تونین از این زیر ببینین. البته به دوستان هشدار بدم که مقداری زن های رقاص و این ها هم توی پس زمینه ی مصاحبه نشون داده می شه پس اگر با این مسائل مشکلی دارین، بهتره بی خیال فیلم مصاحبه شین {کلیپ رو می تونین از این لینک دانلود کنین (حدودا 30 مگابایت)}:


ابزار امتیاز دهی



چهارشنبه 25 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 23:35

491. گزینش نیرو برای CIA (طنز)


سازمان سیا شروع به گزینش فرد مناسبی برای انجام کارهای تروریستی کرد. این کار بسیار محرمانه و در عین حال مشکل بود؛ به طوریکه تستهای بیشماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتی قبل از آنکه تصمیم به شرکت کردن در دوره ها بگیرند، چک شد.

پس از برسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تستهای لازم، سه مرد ازمیان تمام شرکت کنندگان مناسب این کار تشخیص داده شدند. در روز تست نهایی تنها یک نفر از میان آنها برای این پست انتخاب می گردید. در روز مقرر، مامور CIA یکی از شرکت کنندگان را به دری بزرگ نزدیک کرد و در حالیکه اسلحه ای را به او می   داد گفت :

'- ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرایطی اطاعت می کنی، وارد این اتاق شو و همسرت را که بر روی صندلی نشسته است بکش!'

مرد نگاهی وحشت زده به او کرد و گفت:

' – حتما شوخی می کنید، من هرگز نمی توانم به همسرم شلیک کنم..'

مامور سیا نگاهی کرد و گفت : ' مسلما شما فرد مناسبی برای این کار نیستید.'

بنا براین آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالیکه اسحه ای را به او می دادند گفتند:

'- ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی... همسرت درون اتاق نشسته است این اسلحه را بگیر و او بکش '

مرد دوم کمی بهت زده به آنها نگاه کرد  اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. برای مدتی همه جا سکوت برقرار شد و پس از 5 دقیقه او با چشمانی اشک آلود از اتاق خارج شد و گفت:

' – من سعی کردم به او شلیک کنم، اما نتوانستم ماشه را بکشم و به همسرم شلیک کنم. حدس می زنم که من فرد مناسبی برای این کار نباشم،'

کارمند سیا پاسخ داد:

'- نه! همسرت را بردار و به خانه برو.'

حالا تنها مرد سوم باقی مانده بود. آنها او را به سمت در اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:

' – ما باید مطمئن باشیم که تو تمام دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. این تست نهایی است.. داخل اتاق همسرت بر روی صندلی نشسته است . این اسلحه را بگیر و او را بکش.'

او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتی قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صدای شلیک 12 گلوله را یکی پس از دیگری شنیدند. بعد از آن سر و صدای وحشتناکی در اتاق راه افتاد، آنها صدای جیغ، کوبیده شدن به در و دیوار و ... را شنیدند. این سرو صداها برای چند دقیقه ای ادامه داشت. سپس همه جا ساکت شد و در اتاق خیلی آهسته باز شد و مرد از اتاق خارج شد. او در حالیکه عرق را از پشانی اش پاک می کرد گفت:

'- شما باید می گفتید که گلوله ها مشقی است! خسته شدم... مجبور شدم آنقدر با صندلی بزنمش تا بمیرد!'


ابزار امتیاز دهی



دوشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 20:01

490. خاطرات یک سرباز


بعد از مطلب قبلی در مورد هلکوپتر چی های وحشی، خوندن این مطلب رو هم پیشنهاد می کنم. اصل مقاله ی زیر رو می تونین به زبان انگلیسی از این لینک بخونین.



جسون واشبورن، سرباز آمریکایی سه مرتبه در عراق به کشورش خدمت کرده. او در مارچ 13-16 سال 2008 در یک گردهمایی در مریلند آمریکا، خاطراتی از تجربیاتش و مشاهداتش در عراق بازگو کرد که برای همه تکان دهنده بود. این قطعه ترجمه ای ساده از صحبت های او و دیگر سربازان معترف در این گردهمایی است...

«یادم می آد یه خانوم در حال پیاده روی بود. او کیسه ی بزرگی در دست داشت و به سمت ما در حال حرکت بود... ما زن رو با تفنگ مارک 19، یعنی تفنگی که نارجک پرتاب می کنه، هدف گرفتیم. وقتی گرد و غبار نشست، متوجه شدیم که کیسه پر از غذا و میوه بوده؛ او تلاش کرده بود برای ما غذا بیاره، ولی ما تکه تکش کردیم.»

جسون در ادامه گفت: «به ما با ایما و اشاره گفتن که با خودمون "تفنگ انداختنی" یا "بیل انداختنی" حمل کنیم. (منظور از این "تفنگ انداختنی" این بود که) ما این اسلحه ها رو با خودمون حمل می کردیم که اگر توی راه شهروند بی گناهی رو به اشتباه کشتیم، تفنگ رو روی بدنش بندازیم و اون فرد رو به عنوان چریک (تروریست) معرفی کنیم.»

"هارت ویگس" که یکی دیگر از سربازهای اعتراف کننده بود، گفت: «یک بار به ما دستور دادن که همه ی تاکسی ها رو گلوله بارون کنیم چون دشمن از تاکسی برای حمل و نقل استفاده می کنه... یکی از تک تیراندازها گفت: "ببخشید؟ درست شنیدم!؟ همه ی تاکسی های (شهر) رو هدف بگیریم؟" فرمانده جواب داد: "درست شنیدی سرباز. به همه ی تاکسی ها شلیک کنید!" اون موقع بود که از آتیشی که روی تاکسی ها فرود آوردیم، کل شهر روشن شد»

... "براین کسلر"، یک سرباز معترف دیگه گفت: «... می دیدم که بعضی از سربازها توی کیسه ادرار و مدفوع می کردن و کیسه ها رو به سمت بچه های عراقی کنار جاده پرت می کردن»

... "جسون وین" که او نیز سه نوبت در عراق خدمت کرده است گفت: «اگر کسی در دست خودش بیل داشت، یا روی پشت بوم با تلفن همراه صحبت می کرد، یا شبانه در خیابون ها بود، او رو می کشتیم. قابل شمارش نیست که چه قدر آدم این طور کشته شدن. دیگه آخرای کار بهمون گفتن به هر کس شلیک کنیم، و فرمانده ها هوامون رو خواهند داشت (که بازخواست نشیم).»


پ.ن.1: این سربازها شاید افرادی باشن مثل من و شما. گرچه بعضی هاشون کثیف و پلید هستن، ولی آدم های عادی هم توشون پیدا می شن. حالا سوال اینه... چه طور می شه که افرادی که توی زندگی روزمره خیلی عادی و حتی مهربون هستن، دست به همچین کارایی بزنن؟

شاید یکی بگه به خاطر شرایط جنگ هست که آدم رو از خود بی خود می کنه. ولی من نمی تونم این جواب رو به راحتی بپذیرم. مگه جنگ تحمیلی ما جنگ نبود؟ پس چرا به اعتراف خودی و غیر خودی، وقتی به تاریخ جنگ ما نگاه می کنیم، از سربازها و شهدای ایرانی به جای وحشی گری، زیبایی و اخلاق و مهربونی می بینیم؟


شهید حسین خرازی

«همین طور حسین را نگاه می کرد. معلوم بود باورش نشده حسین فرمانده است. من هم اول که آمده بودم، باورم نشده بود. حسین آمد، نشست رو به رویش. گفت «آزادت می کنم بری.» به من گفت «بهش بگو.» ترجمه کردم. باز هم معلوم بود باورش نشده. حسین گفت «بگو بره خرمشهر، به دوستاش بگه راه فراری نیست، تسلیم شن. بگه کاری باهاشون نداریم. اذیتشون نمی کنیم.» خود حسین بلند شد و دست های اسیر را باز کرد...
افسر عراقی برگشت؛ پشت سرش هزار هزار عراقی با زیر پیراهن های سفید که بالای سرشان تکان می دادند.»


ابزار امتیاز دهی


1 2 3 4 >>