X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


دوشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 02:01

482. جانی براوو - Johnny Bravo


این نوشته ربطی به نوشته های قبلی نداره. ولی گفتم یه کم حال و هوا عوض شه، دوباره از نوشته ی بعدی بر میگردم به اون بحث.


وقتی بچه بودم، مثل خیلی از بچه های دیگه کارتون های تلویزیونی قسمتی از اوقات فراقتم رو پر می کرد. فقط فرق من با خیلی از خواننده های این وبلاگ اینه که اون ها پای کارتون هایی مثل "دوقلو های افسانه ای" و "هنا، دختری در مزرعه" و "زبل خوان" بزرگ شدن... ولی من چون از هفت سالگی ایران رو به مقصد کانادا ترک کردم، خاطرات زیادی از این کارتون ها ندارم.

در میون کارتون هایی که می دیدم... یکیشون هست که به این نوشته خیلی مربوطه.

یادمه توی دوران بچگی، شخصیتش خیلی برام جالب بود و هر وقت توی تلویزیون می دیدمش، لبخندی همراه با فکر روی لبم می اومد. درسته، کارتون های زیادی بودن که هیجان بیشتری داشتن و یا با تعقیب و گریز و جذابیت هاشون بچه ها رو به خودشون جلب می کردن... ولی من الان که بهش فکر می کنم، واقعا دلم از همه بیشتر برای دوتا کارتون تنگ شده؛ یکی "پینکی اند د برین" یکی هم همین "جانی براوو".

شاید براتون جالب باشه بدونین که اصلا "جانی" کی بود که و کارتون در مورد چی بود که من از بین همه ی کارتون ها بیشتر دلم برای "جانی" تنگ شده.

خلاصه ی موضوع اینه که این "جانی" یه آدم کاملا خودبین و خودشیفته بود. ولی شخصیتش انقدر باحال بود که آدم این خودبینیش رو مایه ی خنده ی کارتون می دید. همیشه یه شونه و یه آینه همراه داشت که تا با یه دختر برخورد می کرد، سریع شونه و آینه رو در می آورد و روی سر و صورتش کار می کرد. البته همین چیزا باعث می شد که مامان نذاره زیاد این کارتون رو ببینیم و معمولا بهمون می گفت که کانال رو عوض کنیم 

خداییش مامان خیلی مواظب و مراقب تربیتمون بود.

خلاصه نمی دونم چه طور جانی رو توصیفش کنم... یه آدم خودشیفته ی که  همه چیو به هم می ریخت و خراب می کرد؛ ولی هر کی برنامه رو می دید، به عشق اون می دید.

هر موقع به یه آدم جدید می رسید می پرسید: "می خوای ببنی موهامو شونه کنم!؟ با سرعت خیلی زیاد!؟" بعد قبل از این که یارو جواب بدو شونه رو در می آورد و مثل فرفره موهاش رو شونه می کرد.

یادمه توی یکی از قسمت هاش داشت یه کاری رو به دقت انجام می داد که یه بچه از راه رسید. بچه شروع کرد نگاه کردن و جانی که می خواست یکی ازش تعریف کنه رو به بچه کرد و گفت: "چرا ازم تعریف نمی کنی؟ مگه نمی خوای کار خوب پیش بره؟ یادت باشه، من بهترین کار رو وقتی ارائه می دم که یکی منو مثل خدا بپرسته"

خیلی متداول هم به دوربین نگاه می کرد و می گفت: "ای ول! چه قدر من خوشتیپم"

این هم تیتراژ برنامه:

توی یکی از قسمت های برنامه وقتی جانی داره دائم در مورد خوبی ها و دست آوردهای خودش برای یه دختره تعریف می کنه، ناگهان متوجه می شه که دختره یه کم داره حوصلش سر می ره.

جانی یه مکث کوچیک می کنه و می گه:

"دیگه حرف در مورد من بسه. حالا در مورد تو حرف بزنیم. ببینم تو، در مورد من چی فکر می کنی؟"

(یعنی آدم خودشیفته آخرش باز موضوع رو برمیگردونه به خودش!)

بعضی اوقات که خودم دارم مدام در مورد خودم برای کسی توضیح می دم و حرف می زنم و تعریف می کنم، ناگهان یاد این جمله می افتم و خجالت می کشم. این جملش بیش از هر جمله ی دیگش یادم مونده و برام درسی شده که همیشه مچ خودم رو باهاش می گیرم :)


به نظرم پدر و مادرها باید قدر صدا و سیمای ایران رو حد اقل از این لحاظ بدونن... به نظرم در فیلتر کردن کارتون های ناباب برای بچه ها، صدا و سیما خدمت بزرگی می کنه به خانواده های ایرانی و تربیت بچه ها.

در شرایطی که ما هر روز تو جامعه با کارتون هایی مثل "سیلیر مون" رو به رو می شدیم که مغزمون رو منحرف می کرد و فرهنگ و رفتارمون رو پوک می کرد، بچه های ایرانی از "کوزت" درس وفاداری و عاطفه می گرفتن. فکر کنم نیازی نباشه که توضیح بدم که چرا "سیلیر مون" برنامه ی مناسبی برای بچه ها نبود!


عکسی از کارتون سیلیر مون

توی کانادا برنامه هایی مثل "جانی براوو" رو حالا می شد یکی در میون دید، ولی مامان به طور کامل سیلیر مون رو غدقن کرده بود! خدا عمرش بده... حالا می فهمم چه خدمتی به ما می کرد.

ناراحت کنندس که این روزا خیلی پدر مادرا اصلا حواسشون نیست که توی تربیت فرزنداشون چه قدر مسئولیت دارن. هر چیزی که وارد مغز بچه می شه، روی شکل گیری شخصیتش تاثیر می ذاره. به همین دلیل باید خیلی مراقب بچه بود. بعضی از مادرای امروزی حاضرن بچه رو بذارن جلوی هر کارتون یا چیزی که به کار خودشون برسن. این ظلم در حق بچس. نگه داری از بچه که فقط غذا و لباس دادن بهش نیست که. شاید مهم تر از چیزهای دیگه، تربیت فرهنگی، اخلاقی، و دینی بچه باشه که متاسفانه خیلی وقتا به امان خدا رها می شه.


پ.ن.1: دیشب یونس من رو با چند تا جوون اهل ایران آشنا کرد که تا به حال نمی شناختم. البته من که پس فردا از این شهر می رم... ولی همین آشنایی با این افراد هم دلم رو تازه کرد.
توی فرایند آشناییمون این دوستان در مواقعی در مورد من و دست آوردها و موفقیت هام و این چیزا سوال می کردن و براشون جالب بود که از خودم براشون بگم. دوستان همواره تمجید می کردن...
ولی من هر چند وقت یک بار یادم می اومد که دوباره دارم مثل "جانی" می شم و حرفم رو کوتاه می کردم!

خلاصه جمع خیلی خوبی بودن. سعید و خانومش و دیما. ایشالا توی آینده باز هم ببینمشون.

پ.ن.2: در بین کارتون هایی که دلم براشون تنگ شده باگزبانی رو مطرح نکردم... چون هنوز باگزبانی نگاه می کنم، دیگه دلتنگی نداره که ؛)


ابزار امتیاز دهی