X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


یکشنبه 29 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 21:30

493. درباره من


مدتی هست که دوستان هر چند وقت یک بار درخواست می کنن که کمی در مورد "خودم" بنویسم تا بتونن بیشتر با نویسنده ی وبلاگ آشنا بشن. راستش اولهاش که وبلاگ رو شروع کرده بودم، افرادی که وبلاگ رو می خوندن معمولا من رو حضوری می شناختن و نیازی به این کار نبود، ولی به نظر می رسه که با گذر زمان دوستان زیادی به جمعمون اضافه شدن و یک معرفی نامه شاید بتونه به دردشون بخوره.

پس اگه اجازه بدین -به شرط این که خیلی شبیه جانی براوو نشم- کمی در مورد خودم می نویسم.


سال 64 توی تهران به دنیا اومدم. توی خانواده ای که پدرش مهندس بود و مادرش جامعه شناس -و هر دو متعهد. یک سال و نیمم بود که برادری هم خدا بهم داد. تا امروز هم خودمون چهارتاییم. همیشه با برادرم خوب و مهربون بودم. به خاطرات بچگیم که مراجعه می کنم، شاید جز یکی دو مورد اصلا یادم نمی آد باهاش دعوام شده باشه. مامان همیشه می گه: "از بچگی همین طور بودی. هیچوقت دعوا نداشتی. جز مهربونی و آرامش ازت چیزی ندیدیم."

هفت سالم بود که برای تحصیلات عالیه پدرم رفتیم کانادا. از همون بچگی توی مدرسه ها و محیط کانادا بزرگ شدم و شخصیتم شکل گرفت. البته همیشه پدر و مادرم دلسوزانه هدایتم می کردن و  این طور نبود که به امون خدا ولم کنن میون گرگ ها و فرهنگ غرب! ولی خوب، مدرسه ی کانادایی و رفت آمد با دوستا و کلا زندگی بلند مدت (حدود 10 سال توی کانادا) تاثیرات خودش رو گذاشت. یه جورایی دو فرهنگه بزرگ شدم. همواره طی این مدت بابا و مامان برای هدایت و تربیت صحیح اقداماتی می کردن، محیط غرب هم کار خودش رو می کرد.

یادمه توی نوجوونی خیلی وقتا برای من و برادرم آسون تر بود که با هم به جای فارسی به انگلیسی صحبت کنیم. وقتی مامان اینا متوجه شدن، توی خونه، صحبت چیزی جز فارسی رو قدغن کردن. دستشون درد نکنه. اگر مواظبمون نبودن معلوم نیست الان باید از توی چه آشغال دونی جممون می کردین! ایشالا خدا خیر دنیا و آخرت رو بشهون بده. و هزار برابر از اون.

به بلوغ که رسیدم مامان و بابا ازم سوال کردن: "آماده ای مسلمون باشی؟ ... بیا این ساعت زنگدار رو هدیه بگیر. برای نماز صبح بیدارت نمی کنیم. وظیفه ی خودته."

قبول کردم.

برام توی همون منطقه ای که زندگی می کردیم جشن گرفتن. همه ی همسایه ها و ایرانی هایی که میشناختیم و دعوت کردن و به همه کباب دادن. گفتن: "جشن تکلیف علی ه". همسایه بقلیمون که اصلا نمی دونست چه خبره و سر در نمی آورد که چرا همه دارن جشن می گیرن که من بالغ شدم! یه توضیحاتی بهش دادیم، ولی بیش از هر چیز از کباب خوشش اومد.

از فردا صبحش دیگه مسلمون بودم. گرچه گفته بودن برای نماز بیدارم نمی کنن، ولی یادمه که بعضی اوقات مامان صبح ها می اومد و از لای در نگاه می کرد. دلش شور می زد نکنه پسرش نماز نخونه. آزاد بودیم تصمیم خودمون رو بگیریم، ولی یقینا به سمت "مسلمون بودن" به صورت سازمان دهی شده هدایت شدیم. مامان نقل می کنه که هرگز بودن وضو بهم شیر نداده. بابا هم که برام الگویی آسمون هست، که حتی نفس کشیدنش مایه ی هدایتم بوده.

حدودا 17 سالم بود که از کانادا اومدیم ایران. توی مدتی که کانادا بودیم همیشه مامان و بابا باهام درسای ایرانی رو کار می کردن که اصل و ریشمون یادمون نره پس وقتی اومدم ایران و صاف رفتم نشستم سر کلاس سوم دبیرستان، از بچه ها اصلا عقب نبودم (جز توی زمینه ی املاء که تا به امروز هم درست نتونستم یاد بگیرم! ) همون روزهای اول خیلی جا خوردم - نه به دلیل درسی، بلکه به دلیل فرهنگی. تصورم این بود که ایران پر هست از بچه های ساده و صادق و علاقه مند به قرآن و خدا و پیغمبر. بچه هایی که آگاه هستن از دنیا و به کشور و نظامشون افتخار می کنن. جوون هایی که روز و شبشون پر است از مهربونی و ایثار و ادب. مدتی طول کشید، ولی کم کم فهمیدم که گرچه تعدادی از بچه های مدرسه این طور هستن، ولی تعدادیشون هم اولین سوالی که ازم می کنن اینه که: "توی کانادا دوست دختر خوشگل داشتی!؟"

خلاصه بعد از یکی دو سال کنکور دادم و با رتبه ی خوبی تونستم توی رشته مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی شریف مشغول به تحصیل بشم.

یادمه سال کنکور همه بچه های مدرسه دعا می کردن که رتبشون خوب شه. حتی بعضی از خانواده ها نذر و نیاز کرده بودن. من یادمه به خدا می گفتم: "خدایا، ایشالا هر چی صلاحه همون بشه. اگر صلاح من اینه که کنکور رد بشم و رفتگر خوبی می شم، لطفا کمکم کن کنکور رد بشم. ولی اگر صلاح اینه که تحصیلات کسب کنم و به ملت و کشور و نظامم خدمت کنم، کمکم کن توی این راه موفق باشم"

همیشه دعام همین بود.

سال های دانشگاه کتاب های شهید مطهری رو می خوندم. خیلی از کتاباشو خوندم و به جایی رسیدم که تقریبا توی هر زمینه ای می تونستم بگم که نظر شهید مطهری چیه و توی چه کتابی در موردش توضیح داده. البته این روزها کمی یادم رفته، ولی اون روزها خیلی بهتر بودم.

به جز حضرت مطهری، کتاب های دیگه هم زیاد می خوندم. هر چی گیرم می اومد. نه رمان. چیزی که آموزنده باشه و بتونم افق های دیدم و شعورم رو باهاش افزایش بدم. یادمه یه روز داداشم من ور در حال خوندن دید (فکر کنم داشتم یه چیزی در مورد فمنیسم می خوندم. شاید هم یه چیزی در مورد یهودیت بود. ولی از این دو تا گزینه خارج نیست! چون یادمه جفت این کتاب ها روی میز وسط حال بود، فقط یادم نیست کدومش توی اون لحظه دستم بود) خلاصه محمود اومد جلو و با پرخاش برادرانه بهم گفت: "اه!" نگاهش کردم کمی متعجب. گفت: "چرا هر موقع من تورو دیدم داری یه چیزی می خونی!؟ اصلا معلوم هم نیست این به چه دردت می خوره! چته تو؟" 

توی دوره ی لیسانس احساس نمی کردم لزومی هست که زیاد درس بخونم. شاید چندین روز می گذشت بدون این که هیچ نگاهی به هیچ کدوم از کتاب های درسیم بندازم. ولی در عین حال توی تمام دوره ی تحصیلی همواره از نمره هام راضی بودم و از لحاظ نمره، از شاگردهای متوسط به بالای دانشکده به حساب می اومدم. یکی دوتا مقاله هم داشتم، که یکیشون توی یه کنفرانس رتبه ی اول رو کسب کرد (اون هم خاطره ی باحالی داره که اگر یه روزی زنده بودم شاید در موردش براتون نوشتم). به طور کلی گرچه درس نمی خوندم با اتکا با هوش و حافظم اوضاع درسی رو پیش می بردم، ولی از طرفی کارهای متفرقه ی دوران لیسانس خیلی زیادتر از چیزیه که بشه در موردش نوشت.

از شرکت در ساختن چند فیلم مستند گرفته، تا فعالیت های سیاسی، تا ترجمه ی کتاب (که تا به امروز بیش از 10 باز تجدید چاپ شده)، تا سفر و زندگی کوتاه در آلمان برای کارآموزی، تا فعالیت های فرهنگی و خیریه و خیلی کارهای دیگه؛ این سال ها، بیشترین رشد ممکن رو داشتم.

از لحاظ معنوی در دو سال اول دانشگاه اوجی گرفتم که این روزها وقتی بهش نگاه می کنم خودم هم باورم نمی شه که به چه درجاتی رسیده بودم. ولی افسوس که از سال سوم به بعد به دلیل گناه های مکررم روز به روز افت کردم؛ هنوز هم که هنوزه احساس می کنم بسیاری از خیر و برکت در زندگی کنونیم هست، ثمره ی درو کردن محصولی هست که توی دو سال اول دوران لیسانس کاشتم. متاسفانه حس می کنم که این روزها فعلا دارم همش از جیب می خورم و می فهمم که روز به روز توبره ی معنویم داره خالی تر و خالی تر می شه.

بعد از لیسانس و قبل از این که برای کارشناسی ارشد به فرانسه برم، مدتی توی پرس تیوی هم کار کردم و مسئول سایت مستندات شبکه بودم. و در طول تمام این مدت معلم زبان هم بودم و تافل و آیلتس درس می دادم. مخصوصا در دانشگاه صنعتی شریف و دبیرستانی که چند سال قبل توش درس خونده بودم. شاگرد خصوصی هم خیلی داشتم و دوست داشتم که رابطه های دوستانه با شاگردام برقرار کنم. امروزه هم مطمئنم که تعدادی از شاگردام از اون دوران، خواننده ی وبلاگ هستن.

بعد از این دوران به فرانسه سفر کردم و فعالیت های علمی رو کمی پی گیری کردم. حاصل این که معمولا در حالی که بهترین نمره های کلاس رو کسب می کردم، بیشتر فعالیتم رو به کارهای جانبی و فرهنگی اختصاص می دادم. از نوشته های وبلاگ فکر کنم مشحص باشه که توی اون دوران، چه کارهایی انجام دادم و چه مقدارش کار فرهنگی بوده. من جمله، توی همین دوران چند بار مطالبی که نوشتم روی سایت های خبری انعکاس پیدا کرد که سایت "الف" بیشترین بازتاب از مطالب من رو داشت. به عنوان مثال اینجا و اینجا.  سایت های دیگه ای مثل عصر فردا، سه نقطه، و چند سایت دیگه که الان خاطرم نیست هم مطالبی رو انعکاس دادن.

خلاصه فاز فرانسه با تجربیات منحصر به فردش هم به پایان رسید و برای مرحله ی بعدی کنکاش ها و کشفیات و رشدم، به هنگ کنگ سفر کردم و الان هم فعلا اینجام و ملالی نیست جز دوری شما!  البته با این که به هیچ وجه مسائل فرهنگی رو رها نکردم، ولی این جا بار علمی زندگیم سنگین تر شده و فعالیت هایی که انجام می دم از لحاظ علمی از درجه و اهمیت بالایی برخوردار هستن و در واقع می شه گفت که یه جورایی در حال نوشتن تز کارشناسی ارشد هستم.

خلاصه می دونم توی نوشته ای به عنوان "درباره من" خیلی چیزهای دیگه ای مثل تفکرات و نقطه نظر سیاسی، زندگی خصوصی و خانوادگی و خیلی چیزای دیگه می شه نوشت. ولی فکر می کنم همین قدرش هم شاید برای معرفی خودم بیش از حد بوده باشه. بقیش رو هم دیگه می شه با مراجعه به نوشته های مختلف وبلاگ متوجه شد. امیدوارم این متن برای کسایی که سوالاتی داشتن مفید بوده باشه.

از تک تکتون برای خوندن وبلاگ و نظرهای پربارتون تشکر می کنم.

علیرضا


پ.ن.1: 29 فروردین، روز ارتش رو به تمام عزیزان تبریک می گم. چه عجیب که در این روز به جای "ما" از "من" نوشتم. خدا ایشالا عاقبت هممون رو ختم به خیر کنه


ابزار امتیاز دهی