X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


چهارشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 18:53

۵۰۷. دروغ سفید - دروغ شریف - دروغ مصلحتی


در زبان انگلیسی بهش می گن: white lie. یعنی دروغ سفید. یعنی دروغی که سیاهی و پلیدی نداره و از جنس تاریکی نیست. البته بهش noble lie هم می گن. یعنی دروغ شریف: دروغی که از روی پلیدی نیست، بلکه برای برقراری نظم و عدالت و خوبی گفته می شه. (فرق بین دروغ سفید و دروغ شریف رو توی پی نوشت دوم توضیح دادم). 
توی فارسی خودمون هم بهش می گیم دروغ مصلحتی.

با توجه به بحث هایی که از نوشته ی قبلی به وجود اومد٬ به نظرم رسید که مناسب هست یه بحث در مورد این نوع «دروغ» داشته باشیم.

پیر زنی میشناسم٬ بسیار عزیز. همه ی فامیل دوستش می دارن. هر روز صبح یک ساعت قبل از اذان صبح بلند می شه و برای نوه ها و بچه ها و همه ی اهل فامیل نماز و دعا می خونه. چشم و چراغ فاملیه. عیدها که می شه٬ از همه جای ایران می آن دیدنش. هر موقع هم که کسی کارش گیر کنه٬ همه می دونن که دعاش کارگشاست.
فقط یه نکته ای هست... این پیر زن که مسئولیت برقراری صلح و صفا میون فامیل رو هم به عهده داره٬ خیلی وقتا برای رسیدن به این هدف دروغ می گه. مثلا می گه: «ننه جون. مگه نشنیدی شوهر عمت از فلان کار خوشش نمی آد؟». حالا معلومه که شوهر عمه حرفی در این باره اصلا نزده. ولی پیرزن برای این که تو رو از اون کار بد منصرف کنه٬ از شوهر عمه که براش ارزش قائلی مایه می ذاره و با یه «دروغ سفید» کار رو پیش می بره.

این کار صحیحه؟ غلطه؟ نظر اسلام در این باره چیه؟ دستور اخلاقی توی همچین موقعیتی چی می تونه باشه؟

توی این زمینه بحث های خیلی عجیب و گسترده ای وجود داره. مثلا ایمنوئل کانت -که لزومی برای توضیح شهرتش نیست- اعتقاد داره که هرگز دروغ جایز نیست. هرگز٬ و در هیچ شرایطی. یعنی اگر مثلا کسی شما را به باد کتک گرفته و داره بدترین شکنجه ها رو انجام می ده و انقدر داره ازت خون می ره که امکان داره تا چند دقیقه ی دیگه بمیری٬ باز غلط هست حتی اگر یک کلمه دروغ بگی تا نجات پیدا کنی. یا مثلا اگر کسی می خواد به خونه ی شما حمله کنه تا خانوادت رو مورد تجاوز جنسی قرار بده٬ حتی در این شرایط هم شما اجازه نداری آدرس غلط بهش بدی!

از طرف دیگه بعضی از متفکرین مثل نیچه معتقد هستن که کسایی که همیشه راست می گن آدم های ضعیفی هستن! و چون آدم های ضعیف می ترسن که بعد از دروغ دستشون رو بشه یا آبروشون بره و مشکلات دیگه ای براشون ایجاد بشه٬ از دروغ اجتناب می کنن. و الا آدم های قوی و شجاع در مواردی برای پیشرفت اهدافشون دروغ هم می گن.

وقتی تفکراتی وجود داره که انقدر با هم در تضاد هستن٬ بحث در این باره کار سختی می شه. حتی نظر اسلام هم در این باره چیزی نیست که روش بحث نباشه و این طور نیست که چیزی قطعی باشه.

در زمینه ی اسلام اون چیزی که به نظر می رسه اینه که حد اقل در موارد استثنایی دروغ مصلحتی جایز هست. و این طور نیست که مثل کانت دروغ در هر شرایطی -حتی برای نجات جان کسی- جایز نباشه. به عنوان مثال٬ در سوره ی یوسف (آیات ۶۹ الا ۸۱) حضرت یوسف و یارانش با یک عملیات که توش کلک هم جا داره٬ منجر به این میشن که نهایتا برادرهای خطاکار به اشتباهشون پی ببرن و سرانجام پدر یوسف (حضرت یعقوب) رو به دیدن یوسف بیارن:

«هنگامى که (برادران) بر یوسف وارد شدند، برادرش (بنیامین) را نزد خود جاى داد و (پنهانی به او) گفت: «من برادر تو هستم، از آنچه آنها انجام مى‏دادند، غمگین و ناراحت نباش!» و هنگامى که (مامور یوسف) بارهاى آنها را بست، ظرف آبخورى پادشاه را در بار برادرش (بنیامین) گذاشت. سپس کسى صدا زد: «اى اهل قافله، شما دزد هستید!»... گفتند: «به خدا سوگند شما مى‏دانید ما نیامده‏ایم که در این سرزمین فساد کنیم. و ما (هرگز) دزد نبوده‏ایم!» آنها گفتند: «اگر دروغگو باشید، کیفرش چیست؟» گفتند: «هر کس (آن پیمانه) در بار او پیدا شود، خودش کیفر آن خواهد بود٬ (و بخاطر این کار، برده شما خواهد شد) ما این‏گونه ستمگران را کیفر مى‏دهیم!» در این هنگام، (یوسف) ... به کاوش بارهاى آنها پرداخت. سپس آن را از بار برادرش (بنیامین) بیرون آورد. این گونه راه چاره را به یوسف یاد دادیم! او هرگز نمى‏توانست برادرش را مطابق آیین پادشاه (مصر) بگیرد، مگر آنکه خدا بخواهد (و به او راه را نشان دهد). درجات هر کس را بخواهیم بالا مى‏بریم و برتر از هر صاحب علمى، عالمى است. (برادران) گفتند: «اگر او (بنیامین) دزدى کند، (جاى تعجب نیست) برادرش (یوسف) نیز قبل از او دزدى کرد» یوسف (سخت ناراحت شد، و) این (ناراحتى) را در درون خود پنهان داشت، و براى آنها آشکار نکرد. (همین اندازه) گفت: «شما (از دیدگاه من،) از نظر منزلت بدترین مردمید! و خدا از آنچه توصیف مى‏کنید، آگاهتر است!» گفتند: «اى عزیز! او پدر پیرى دارد (که سخت ناراحت مى‏شود)٬ یکى از ما را به جاى او بگیر٬ ما تو را از نیکوکاران مى‏بینیم!» گفت: «پناه بر خدا که ما غیر از آن کس که متاع خود را نزد او یافته‏ایم بگیریم. در آن صورت، از ظالمان خواهیم بود!» هنگامى که (برادران) از او مایوس شدند، به کنارى رفتند و با هم به نجوا پرداختند; (برادر) بزرگشان گفت: «آیا نمى‏دانید پدرتان از شما پیمان الهى گرفته. و پیش از این درباره یوسف کوتاهى کردید؟! من از این سرزمین حرکت نمى‏کنم، تا پدرم به من اجازه دهد. یا خدا درباره من داورى کند، که او بهترین حکم‏کنندگان است! شما به سوى پدرتان بازگردید و بگویید: پدر(جان)، پسرت دزدى کرد! و ما جز به آنچه مى‏دانستیم گواهى ندادیم. و ما از غیب آگاه نبودیم!»

دو تا نکته:

اول این که٬ توی داستان بالا جز با این کلک٬ طبق قانون مصر راه دیگه ای برای دستگیری بنیامین نبوده. و در واقع راه دیگه ای وجود نداشته که به ظلم پایان داده بشه و یعقوب پیغمبر بعد از این همه سال و این همه رنج و نابینایی از شدت گریه و غیره، به یوسف رسونده بشه.

دوم این که٬ این نوع رفتار از بزرگان بسیار نادر هست. توی این همه داستانی که از پیغمبرها داریم٬ شاید تعداد دفعاتی که این طور عمل کردن به اندازه ی تعداد انگشت های یک دست هم نرسه. توی آیه هم مستقیم اشاره کرده که این مورد خاصی بوده که خدا به حضرت یوسف راه رو نشون داده٬ و این طور نیست که هر کس هر موقع بخواد بتونه این طور عمل کنه.

خلاصه٬ به نظر می رسه که در موارد استثنایی این طور دروغ مصلحتی (توریه کردن) ایراد نداره (در صورت علاقه برای توضیح معنی کلمه توریه به قسمت نظرها مراجعه کنین).

توی قسمت نظرهای نوشته ی قبلی به یکی از دوست ها گفتم٬ این جا هم تکرار می کنم٬ شاید موقعیتی که آدم توش باید دروغ مصلحتی بگه٬ توی کل عمر آدم دو سه بار بیشتر اتفاق نیافته. شاید هم برای بعضی ها اصلا توی کل زندگی موقعیتش پیش نیاد.

یعنی این طور نیست که آدم بتونه هر موقع خواست٬ به خاطر هر مصلحتی که عشقش کشید٬ دروغ بگه و بعد توجیه کنه که: «آقا دروغ مصلحتی ایراد نداره!»

به این مثال ها دقت کنین:

مثال اول: یکی از یاران امام صادق در برابر یکی از مخالفان ایشون -به ترس از جون خودش- شیعه بودن خودش رو انکار می کنه. و بعد امام صادق کار ایشون رو تایید می کنه (التفسیر المنسوب الی الامام ابی محمد الحسن بن علی العسکری ص ۳۵۵ـ ۳۵۶)

مثال دوم: بعضی اوقات که حضرت رسول (ع) برای ماموریت جنگی از شهر خارج می شدن٬ با زیرکی سعی می کردن که دیگران متوجه قصد ایشون نشن - و به قول خودمون سعی می کردن عملیات لو نره ( ابن اثیر ج ۴ ص ۱۶۰ ، ابن حجر عسقلانی ج ۸ ص ۱۱۷ و نراقی ج ۲ ص ۳۲۳).

اگر به مثال های بالا و دیگر مواردی که بزرگان اجازه ی همچین کاری رو دادن نگاه کنیم٬ به هیچ وجه نمی تونیم دروغ های مصلحتی روزمره رایج توی جامعه رو توجیه کنیم. به عنوان مثال٬ وقتی یک مادر برای ساکت کردن بچش بهش می گه: «اگه ساکت نباشی پیشی میخوردت ها!» این به نظر من هیچ توجیهی نداره. یک دروغ آشکاره. یا مثلا وقتی یکی می خواد ازت پول قرض بگیره و تو به مقدار کافی داری ولی نمی خوای بهش بدی٬ نمی شه بگی: «ندارم. دستم تنگه». یا اگر کسی غذایی درست کرد و به نظرت انقدر بدمزه بود که دیگه نمی خواستی حتی یه قاشق بخوری٬ نمی شه بگی: «به به! عجب غذایی. چه خوشمزه!». این ها همه دروغه و به نظر من مصداق دروغ مصلحتی نیست.

این نوع دروغ های ظاهرا مصلحتی٬ جامعه رو آلوده و کثیف می کنه. به قول عمو محسن: «این فرهنگ غلط ماست که بر اساس تعارف٬ دروغ مصلحتی٬ و پنهان کاری بنا شده است. سی سال سابقه تدریس و تحقیق در علوم انسانی و اجتماعی به من آموخته است که چنین فرهنگی منجر به شایعه سازی٬ دروغ پردازی٬ غلو کردن٬ تهمت٬ دو رویی٬ پنهان کاری٬ و وارونه نشان دادن حقیقت می شود... ما حد و حصری برای دروغ مصلحتی و پنهان کاری نمی شناسیم. (با این عمل های «مصلحتی» کار را به جایی می رسانیم که شفافیت از بین می رود.) و تا جایی پیش می رویم که تشخیص درست از نادرست در زندگی سیاسی و اقتصادی و حتی قضایی روزمره ممکن نیست.»


پ.ن.۱: مطلب بالا برداشتی هست که من با مطالعه ی بسیار اندکم از این موضوع دارم. اگر کسی حرفی داره که می تونه مطلب رو پربارتر کنه٬ حتما باهامون به اشتراک بذاره٬ تا ما هم استفاده کنیم.

پ.ن.2: برای دوستایی که علاقه به زبان انگلیسی دارن، یه توضیح تکمیلی می دم. توی انگلیسی، دروغ سفید (white lie) به دروغ های مصلحتی کوچیک گفته می شه. یعنی دروغی که اگر برملا بشه، تاثیر آن چنانی نداره. مثلا این که آدم برای این که دل کسی نشکنه از دست پختش تعریف کنه. توی ادبیات و محاوره، کلمه ی دروغ سفید زیاد کاربرد داره. از طرفی دروغ شریف (noble lie) دروغ های مصلحتی خیلی مهم هستن که خیلی کمتر دیده می شه و کابرد نادری داره. مثلا دروغی که امنیت کشور رو حفظ کنه یا موجب برقراری عدالت بشه.

پ.ن.3: کاربر "جوانمرد" به نقل از شهید مطهری گفت: «فرق است میان دروغ مصلحت آمیز و دروغ منفعت خیز. خیلى افراد دروغ منفعت خیز را با دروغ مصلحت آمیز اشتباه مى‏کنند یا مى‏خواهند اشتباه کنند. دروغ مصلحت آمیز یعنى دروغى که فلسفه خودش را از دست داده و فلسفه راستى را پیدا کرده است؛ یعنى دروغى که با آن، انسان حقیقتى را نجات مى‏دهد. ولى دروغ منفعت خیز یعنى انسان دروغ مى‏گوید که خودش سودى برده باشد. مسئله مصلحت با مسئله منفعت نباید اشتباه بشود.»

پ.ن.۴: اندر باب استفاده از دروغ های مصلحتی برای برقراری صلح و صفا بین افرادی که با هم دعواشون شده: «اگر کسی با دروغ مصلحتی سعی کنه روابط بین افراد رو درست کنه شاید یک بار یا دو بار یا ده بار بتونه کار خیر انجام بده. ولی با گذر زمان و نهایتا لو رفتن این شگرد٬ دیگه چه کسی برای حرف های اون فرد «مصلح» ارزش قائله!؟ اگر این فرد خیرخواه دفعه بعد هم بخواد صلح و صفا برقرار کنه٬ حتی اگر راست هم بگه٬ دیگه کی حرفشو باور می کنه؟ باید مراقب بود.»


ابزار امتیاز دهی



دوشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 13:48

۵۰۶. باغ انار


چند وقت پیش یکی از کاربرهای خوب وبلاگ به اسم «ابوالفضل» یک داستان کوتاه برام ایمیل کرده بود که دلم نیومد براتون نقلش نکنم. اصل داستان از خانوم «نهاله شهیدی» هست (از این لینک) و من براتون کمی بازنویسیش کردم. امیدوارم که شما هم مثل من از این داستان لذت ببرین:



باغ انار


زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم که توی تابستونا روزشماری می کردیم که با پدر مادرها و بچه های فامیل٬ همه توی باغ جمع شیم و خوش بگذرونیم. تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای کوچ میکردیم به این باغ خوش آب و هوا که حدوداً ۳۰ کیلومتری با شهر فاصله داشت، روزهای بسیار خوش و خاطره انگیزی توی این باغ داشتیم٬ و من امروز می خوام یکی از مهم ترین خاطره هام رو از این باغ براتون تعریف کنم.

تا جایی که یادمه، اواخر شهریور بود، همه فامیل اونجا جمع بودن چونکه وقت جمع کردن انارها رسیده بود، ۸-۹ سالم بیشتر نبود، اون روز تعداد زیادی از کارگرهای بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار. ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازی کردن و خوش گذروندن بودیم!
بزرگترین تفریح ما در این باغ، بازی گرگم به هوا بود. به خاطر درخت های زیاد انار و دیگر میوه ها و بوته های انگوری که در این باغ وجود داشت، بعضی وقتا میتونستی، ساعت ها قائم شی، بدون اینکه کسی بتونه پیدات کنه!

بعد از نهار بود که تصمیم به بازی گرفتیم، من زیر یکی از بوته ها قایم شده بودم و منتظر بودم که پیدام کنن. توی همین حالت بودم که دیدم یکی از کارگرای جوونتر، در حالی که کیسه سنگینی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی که مطمئن شد که کسی اونجا نیست، شروع به کندن چاله ای کرد و بعد هم کیسه انارها رو توی چاله گذاشت و با خاک پوشوند. کارگرها اون زمان وضعشون خیلی اسفناک بود و با همین انار دزدی هم دلشون خوش بود.
توی عالم بچگی با خودم گفتم: «انارهای مارو میدزی! صبر کن بلایی سرت بیارم که دیگه از این غلطا نکنی!»

بدون اینکه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی کردن ادامه دادم، به هیچ کس هم چیزی در این مورد نگفتم. انگار نه انگار.

غروب شد و همه کارگرها جمع شده بودن و میخواستن مزدشون رو از بابا بگیرن، بچه ها هم بازیشون تموم شده بود و همه ی خانواده دور هم جمع بودن. نوبت رسید به کارگری که انارها رو زیر خاک قایم کرده بود، پدر در حال دادن پول به این شخص بود که من با غرور زیاد دویدم جلو و با صدای بلند گفتم: «بابا! بابا! من دیدم که علی اصغر، انارها رو دزدید و زیر خاک قایم کرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم، این آقا دزده و شما نباید بهش پول بدین!»

همه منتظر عکس العمل پدر بودن، بابا اومد پیشم و بدون اینکه حرفی بزنه، سیلی محکمی زد تو صورتم و گفت: «برو دهنتو آب بکش!» پدر خدا بیامرز ما، هیچوقت در عمرش دستشو رو کسی بلند نکرده بود. من هم که شوکه شده بودم ناگهان زدم زیر گریه.

بابا طوری که همه بشنون گفت: «من خودم به علی اصغر گفته بودم، انار هارو اونجا چال کنه، واسه زمستون!»
بعد بابا رفت پیش علی اصغر و گفت: «شما ببخشش، بچس. اشتباه کرد.» اون وقت بابا پولشو بهش داد،۲۰ تومان هم گذاشت روش و گفت: «قربان دستت. این هم به خاطر زحمت اضافه».

من هم که گیج شده بودم٬ گریه کنان رفتم بغل مامانم.

کارگرا رفتن و دیگه هوا تاریک شده بود. من هم رفته بودم توی اتاقم و در رو برای هیچ کس باز نمی کردم. بابا اومد و در زد. با صدای مهربون گفت: «عزیزم٬ در رو باز کن. برات بستنی آوردم.» در رو باز کردم و بدون این که به بابا نگاه کنم بستنی رو ازش گرفتم.

بابا اومد و نشست روی تخت. صورتمو بوسید و گفت: «عزیز دلم... میخواستم ازت عذر خواهی کنم. نازنینم٬ تو زندگیت هیچوقت یادت نره که نباید با آبروی کسی بازی کنی. آره. تو راست می گی. علی اصغر کار بسیار ناشایستی کرد٬ اما بردن آبروی علی اصغر جلو فامیل و در و همسایه، از کار اونم زشت تره.»

نزدیک نصف شب شده بود و همه کم کم داشتن می رفتن بخوابن. من هم تنها توی حیاط نشسته بودم که دیدیم علی اصغر سرشو انداخته پایین و واستاده دم در. یه کیسه تو دستش بود. رفتم جلو. آهسته گفت: «اینو بده به حاج آقا. بگو از گناه من بگذره.»

کیسه رو بردم پیش بابا. بازش کرد. دیدیم انارهایی که چال کرده بود توشه، به اضافه همه پولایی که بابا بهش داده بود.


پ.ن.1: شهادت حضرت فاطمه رو هم به دوستان تسلیت می گم. یاد مراسم های مذهبی و ایستگاه صلواتی خیابون قیطریه و بچه های هیات، همگی به خیر...

پ.ن.2: امروز برای جایی یه پروپوزال فرستادم، که اگر قبول کنن، سرنوشت زندگیم تغییر می کنه!  به امید خدا ببینیم چی می شه...



پ.ن.۳: بعد از این نوشته٬ عموی عزیزم٬ استاد دانشگاه سی درو یو٬ ساعت یک نصف شب به وقت هنگ کنگ از لوس آنجلس بهم زنگ زد! بعد از مقداری صحبت و بحث و غیره٬ عمو متنی نوشت و برام ارسال کرد. من هم اون متن رو (بدون این که درش دست ببرم) برای کاربرهای عزیز وبلاگ نقل می کنم:

سلام عمو جون٬
هدف من از این نوشته تشویق جوانان معتقد و متعهد مثل تو عزیزم به مرمت و بنای جدیدی از فرهنگ اسلامی است که مبتنی بر علم و عمل صالح باشد.
نه نظر من٬ پدری که فرزند خود را مقابل دیگران با «سیلی محکمی» تنبیه می کند٬ تا از دزد حفظ آبرو کند٬ لایق پدری نیست و از آموزش و تربیت صحیح بهره ای نبرده است. این عمل نه اخلاقی است نه شرعی.
هیچ مدرک علمی در دست نیست نسبت به این که دزدها در طولانی مدت تبدیل به آدم های صحیح شوند٬ ولی مدرک علمی کافی در دست است که این نوع برخورد با کودکان عواقب وخیمی به بار می آورد.
این فرهنگ غلط ماست که بر اساس تعارف٬ دروغ مصلحتی٬ و پنهان کاری بنا شده است. سی سال سابقه تدریس و تحقیق در علوم انسانی و اجتماعی به من آموخته است که چنین فرهنگی منجر به شایعه سازی٬ دروغ پردازی٬ غلو کردن٬ تهمت٬ دو رویی٬ پنهان کاری٬ و وارونه نشان دادن حقیقت می شود.
دروغ مصلحتی چیزی جز دروغ نیست - ظلم هرگز عدل نیست و گناه و اشتباه دیگران را با اشتباه دیگری نمی توان جبران کرد.
ما حد و حصری برای دروغ مصلحتی و پنهان کاری نمی شناسیم.
(با این عمل های «مصلحتی» کار را به جایی می رسانیم که شفافیت از بین می رود.) تا جایی پیش می رویم که تشخیص درست از نادرست در زندگی سیاسی و اقتصادی و حتی قضایی روزمره ممکن نیست.
تاجایی که رهبر مخالفان از اشرار دفاع می کند٬ ریاست جمهور مخالفان خود را قلیل دانسته و به آنها توهین می کند٬ و امام جمعه ی تهران تشویق به عیب پوشی مسلمانان می کند و آن را ستر عورت می داند و الی آخر...
قربانت٬
عمو محسن

جواب من:

سلام عموی عزیزم٬
از این که به من لطف داری و با این دقت و حرارت مطالب وبلاگ رو دنبال می کنی٬ افتخار می کنم. این پیگیری های شماست که به من انگیزه می ده که هر روز بهتر از روز قبل بنویسم.
فقط یک نکته در مورد «عیب پوشی و ستر عورت» اضافه کنم: عیب پوشی به معنای این نیست که آدم دروغ بگه و یا گناهی مرتکب بشه تا اشتباه دیگران رو بپشونه. عیب پوشی نقطه ی مقابل «عیب جویی» هست. یعنی این که آدم عیب دیگران رو توی بوق و کرنا نکنه. یعنی این که اگر کسی اشتباهی کرد٬ آدم سعی نکنه که اون اشتباه رو به رخ همه بکشه و به گوش همه برسونه. این عمل به نظر من٬ همون طور که امام جمعه به صحیحی فرموده در واقع همون ستر عورت (ترجمه ی لغوی: پوشاندن زشتی) هست.
در تعلیمات عرفانی عیب پوشی از با فضیلت ترین کارهاست و حدیث های بسیاری برای تمجید از این کار داریم. به عنوان مثال کلام پیغمبر که فرمود: «هـر که از بـرادر خـود گـناهى بداند و آن را بپوشاند، خداوند در روز قیامت گناهان او را بپوشاند.» (منبع)
البته من نقطه نظر شما رو درک می کنم و به طور کلی با شما موافق هستم. عیب پوشی نباید از حد به در بشه تا جایی که آدم به قول شما مرتکب گناه ها و اشتباه های دیگه ای برای انجام این کار خیر بشه. این پنهان کاری ها و مسائل ناشایست٬ هیچ کدوم مورد تایید من نیست.
فدای شکل ماهت بشم عمو٬ من رو هم دعا کن٬
علیرضا

پ.ن.4: این بحث در نوشته ی بعدی به عنوان "دروغ مصلحتی" پیگیری شده.


ابزار امتیاز دهی



شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 12:29

505. تاثیرگذارترین فرد در تاریخ بشریت


توی تاریخ بشریت تا به امروز، چه افرادی بیشترین تاثیر رو گذاشتن؟ یعنی چه کسایی در دنیایی که ما امروز می شناسیم و توش زندگی می کنیم بیشترین نقش رو بازی کردن؟ آیا افرادی بودن که اختراع های بزرگی انجام دادن؟ آیا افرادی بودن که رهبرهای سیاسی اجتماعی بی نظیری بودن؟ آیا افرادی بودن که نظریه ها و فلسفه های مهمی رو به دنیا ارائه دادن؟ اگر بخوایم مهم ترین و تاثیرگذار ترین افراد در تاریخ زندگی انسان رو دسته بندی کنیم، چه کسایی توی لیست قرار می گیرن...؟


چند شب پیش داشتیم با بچه ها توی مترو به سمت خونه می اومدیم. قبل از این که سوار مترو شیم یکی از بچه ها گفت: بریم به این کتاب فروشی ایستگاه یه سری بزنیم. حدودا ساعت 11 و ربع شب بود (مترو هنگ کنگ ساعت 12 الا 12 نیم شب تعطیل می شه) و ما با بعد از این که کمی به دوستمون غر زدیم که "بابا الان چه وقت کتاب خریدنه" و "نکنه آخرین مترو رو از دست بدیم" رفتیم به کتاب فروشی سر بزنیم.

{درون پرانتز، کتاب فروشیش "relay" بود. همونی که توی همه ی ایستگاه های فراسنه بود. کلی خاطره تو ذهنم زنده شد وقتی سردر کتاب فروشی رو دیدم. نمی دونستم که relay توی هنگ کنگ هم شعبه داره}

به کتاب فروشی که رسیدیم، سریع یه کتاب چشمم رو گرفت. عنوانش این بود: "100 تاثیرگذار ترین افراد در تاریخ". رفتم سراغش و با کنجکاوی بازش کردم. می خواستم ببینم نویسنده چه افرادی رو به عنوان تاثیر گذارترین فردهای تاریخ شناسایی کرده. بچه ها هم دورم جمع شدن و اون ها هم با کنجکاوی می خواستن ببینن که لیست به چه ترتیب تنظیم شده و "تاثیرگذارترین فرد در تاریخ" چه کسی هست!

حالا برای این که خوننده های وبلاگ رو کمی مشتاق به خوندن ادامه ی مطلب کنم، قبل از این که برم سراغ لیست رده بندی، یه مختصر در مورد نویسنده ی کتاب توضیح می دم. آخه وقتی کتاب رو برداشتم و نگاه کردم، یه سوال بزرگ توی ذهنم این بود که چه کسی این کتاب رو نوشته. چون اگر کسی کتاب رو کسی بنویسه که گرایش های خاصی داشته باشه، و یا سواد زیادی نداشته باشه، رده بندی هم بی خود می شه.

نویسنده ی کتاب: مایکل اچ هارت. فیزیک دان، ریاضی دان (دانشگاه کورنل)، دکترای اخترفیزیک (دانشگاه پریستون)، حقوق دان، کارشناس علوم کامپیوتر، یهودی معتقد، آمریکایی. خلاصه نویسنده آدمی هست که می دونه چی به چیه و همین طوری از تو خیابون بلند نشده بیاد یه کتاب بنویسه الکی. البته نویسنده هر کسی که باشه نمی شه این طور دسته بندی ها رو مطلق دونست. بیشتر می شه گفت که نظر شخصی یک نویسنده ی آگاه هست. حالا امکان داره افراد زیادی باشن که باهاش موافق یا مخالف باشن. من که شخصا وقتی لیست رو نگاه کردم بعضی جاها باهاش موافق نبودم، ولی به طور کلی برام ترتیب لیستش جالب بود.

این کتاب که در سال 1978 نوشته شده و در سال 1992 بازنویسی شده، تا به حال بیش از 500 هزار جلد در سرتاسر دنیا فروش داشته و به 15 زبان هم ترجمه شده.

عکسی از جلد کتاب:

فکر می کنم دیگه مقدمه بس باشه و به اندازه ی کافی کنجکاو کرده باشمتون! حالا اگر موافق باشین، 10 نفر اول لیست رو با توضیحاتی جلوی اسم هر کس براتون می نویسم (یادآوری می کنم که عنوان "موثرترین" به معنای "بهترین" نیست. یعنی این دسته بندی به تاثیر افراد در تاریخ بشریت کار داره، نه به چیز دیگه ای):


رتبه دهم - البرت انیشتن

آلبرت اینشتین (۱۸۷۹ - ۱۹۵۵) فیزیک‌دان نظری زادهٔ آلمان بود . او بیشتر به خاطر نظریه نسبیت و بویژه برای هم‌ارزی جرم و انرژی (E=mc۲) شهرت دارد. علاوه بر این، او در بسط تئوری کوانتوم و مکانیک آماری سهم عمده‌ای داشت. اینشتین جایزه نوبل فیزیک را در سال ۱۹۲۱ برای خدماتش به فیزیک نظری و به خصوص به خاطر کشف قانون اثر فوتوالکتریک دریافت کرد . او به دلیل تأثیرات چشمگیرش ، به عنوان یکی از بزرگ‌ترین فیزیکدانانی شناخته می‌شود که به این جهان پا گذاشته‌اند. در فرهنگ عامه، نام «اینشتین» مترادف هوش زیاد و نابغه شده‌است.

رتبه نهم - کریستوفر کلمبوس

کریستوف کلمب (۱۴۵۱ -۱۵۰۶) سوداگر و دریانورد اهل جنُوا در ایتالیا بود که بر حسب اتفاق قارهٔ آمریکا را کشف کرد. او که از طرف پادشاهی کاستیل (بخشی از اسپانیا) مأموریت داشت تا راهی از سمت غرب به سوی هندوستان بیابد، در سال ۱۴۹۲ میلادی با سه کشتی از عرض اقیانوس اطلس گذشت اما به جای آسیا به آمریکا رسید. کلمب هرگز ندانست که قاره‌ای ناشناخته را کشف کرده است. وی از چهره‌های بحث برانگیز تاریخ است. برخی – از جمله اکثر سرخپوستان آمریکا – او را مسئول مستقیم یا غیرمستقیم کشتار دهها (اگر نه صدها) میلیون نفر از مردم بومی و عامل استثمار آمریکا از سوی اروپا می‌دانند؛ در حالیکه دیگران وی را به خاطر نقش مؤثری که در گسترش فرهنگ و تمدن غرب ایفا کرد می‌ستایند.

رتبه هشتم - یوهانس گوتنبرگ

یوهانس گوتنبرگ، (حدود ۱۳۹۸ - ۱۴۶۸) زرگر آلمانی و اولین مخترع ماشین چاپ و گسترنده ی صنعت آن در اروپا بود. البته این صنعت ۴۰۰ سال قبل از وی توسط یک بازرگان چینی به نام بی شنگ استفاده می‌شد ولی این گوتنبرگ بود که صنعت چاپ را به دنیای غرب عرضه کرد. صنعت چاپ مکانیکی یکی از مهم ترین عوامل گسترش علم و فن آوری و اطلاعات در دنیا است که سرعت گسترش علم در دنیای غرب را به صورت غیر قابل مقایسه ای افزایش داد.

رتبه هفتم -  تسای لون

تسای لون یا سای لون (چینی ساده: 蔡伦 ، انگلیسی Cia Lun) (حدود 50 - 121) مخترع چینی کاغذ و از خواجگان دربار امپراتوری هان شرقی بود. هرچند انواع بدوی کاغذ پیش از تسای لون نیز در چین تولید می‌شد ولی او با ابداع شیوه‌ای نوین و افزودن موادی جدید به ترکیبات مورد نیاز آن، اولین کاغذ با الیاف گیاهی به شکل آنچه که امروزه وجود دارد را تولید نمود. آیا واقعا دنیای بدون کاغذ قابل تصور است؟

رتبه ششم - پولس

پولس (بولوس - St. Paul) از رسولان و مبلغان مسیحیت و بنیانگذار الهیات و خداشناسی این آئین بود؛ برخلاف حواریون، پولس هرگز با عیسی دیدار مستقیم نداشته است؛ با این حال این پولس بود که مسیحیت را از یهودیت جدا ساخت، همچون دینی جداگانه. در کتاب اعمال رسولان، پولس پیشوای نصاری و حواریون پیشوای مسیحیان خوانده شده اند. در واقع حضرت مسیح آیین مسیحیت را ایجاد کرد، ولی این پولس بود که آیین را گسترش داده و از سرزمین فلسطین به مناطق دیگر دنیا رساند.

رتبه پنجم - کنفسیوس

کنفسیوس حکیم (550 ق.م - 479ق.م) حکیم و آموزگار باستانی چینی است. در چین باستان آموزش در انحصار طبقه اشراف بود، اما کنفوسیوس نظام انحصاری آموزش اشراف را در هم شکست. وی شاگردانی از طبقات مختلف را پذیرفت و گفتنی است حدود سه هزار نفر شاگرد وی بودند. آموزش های کنفوسیوس نه تنها در چین بلکه در برخی از کشورهای آسیای دور تاثیرات عمیقی دارد. عقاید کنفوسیوس در عصر فئودالی -بیش از دو هزار سال- همواره بر منطقه حکمفرما بود و امروزه هم در عقاید مردم مشرق زمین نمود دارد. کتاب مقدس موسوم به "سخنان" که حاوی افکار، سخنان ومطالب درباره کردار کنفوسیوس است به زمینه های مختلف مانند تحصیل، موسیقی، گردشگری و دوستی مربوط است.

رتبه چهارم - سیذارتا گوتاما بودا

در افاسنه های بودایی، سیدارتا (واژه سیدارتا بمعنی کمالجو است) شاهزاده‌ای بود که در تاریخی مابین 6 الا 4 قرن قبل از میلاد مسیح در نپال امروزی می‌زیست. پدر سیدارتا که پادشاهی متمول بود ولی را در ناز و نعمت پروراند و در کاخ‌هایی محفوظ قرار داد تا سیدارتا با رنج‌ها و کاستی‌های زندگی آشنایی نیابد. با این حال سیدارتای کمال‌جو به دنبال حقیقت جهان از کاخ‌ها گریخت. وی پس از شش سال آزمودن و پویش در زیر درختی به درون پویی (مراقبه و مکاشفه) نشست و به دریافت رموز و بیداری کامل رسید و بودا گشت. واژه بودا به معنای بیدار شده یا به عبارتی به روشنی رسیده‌است. وی بنانهنده ی مذهب و تفکر بودایی است که امروزه چند صد میلیون پیرو دارد.

رتبه سوم - عیسی مسیح

حضرت عیسی مسیح یا عیسی ناصری شخصیت مرکزی مسیحیت بزرگترین دین دنیاست. در باور مسیحیان عیسی تجسم خدا در جسم انسانی و آغازگر جریان مسیحیت می‌باشد و مسلمانان به عیسی به عنوان یک پیامبر باور دارند؛ نگاه مسیحیت به عیسی بر پایه اعتقاد به الوهیت عیسی، مسیح بودن او همان گونه که در عهد عتیق پیشگویی شده‌است و زنده شدن او پس از مصلوب شدنش می‌باشد. اکثر مسیحیان غالباً عیسی را پسر خدا می‌دانند (که معمولاً اینطور تعبیر می‌شود که او خدای پسر، رکن دوم تثلیث است) که برای رستگاری و آشتی با خدا به روی زمین آمد. آنان همچنین به تولد معجزه‌وار عیسی از یک باکره، انجام معجزات، به صلیب کشیده شدن ولی، عروج به آسمان، و بازگشت مجدد او در آینده باور دارند.

رتبه دوم - آیزاک نیوتن

(اسحاق) نیوتن (۱۶۴۳ – ۱۷۲۷) فیزیک‌دان، ریاضی‌دان، فیلسوف و عضو پارلمان انگلستان بوده‌ است. وی در سال ۱۶۸۷ میلادی شاهکار خود «اصول ریاضی فلسفه طبیعی» را به نگارش درآورد. در این کتاب او مفهوم گرانش عمومی را مطرح ساخت و با تشریح قوانین حرکت اجسام، علم مکانیک کلاسیک را پایه گذاشت. از دیگر کارهای مهم او بنیان‌گذاری حساب دیفرانسیل و انتگرال است. همچنین او نخستین کسی است که قواعد طبیعی حاکم بر گردشهای زمینی و آسمانی را کشف کرد. وی همچنین توانست برای اثبات قوانین حرکت سیارات کپلر برهان‎های ریاضی بیابد. افزون بر اینها، نیوتن پس از آزمایش‎های دقیق دریافت که نور سفید ترکیبی از تمام رنگ‌های موجود در رنگین‌کمان است. او فرضیه موجی هویگنس را درباره ی نور رد کرد. از دیدگاه نیوتن نور جریانی از ذرات است که از چشمه نور به بیرون فرستاده می‌شوند.

رتبه اول - محمد مصطفی

ابوالقاسم محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم (‎۵۷۰ - ۶۳۲) بنیان‌گذار و پیامبر دین اسلام و به اعتقاد مسلمانان، آخرین و یکی از پیامبران در سلسلهٔ پیامبران خداست. مسلمانان محمد را تحویل‌دهندهٔ کتاب آسمانی قرآن و بازگردانندهٔ آیین اصلی و تحریف‌نشدهٔ یکتاپرستی (یا همان دین آدم، ابراهیم، موسی، نوح، عیسی و سایر پیامبران پذیرفته‌شده در اسلام) می‌دانند. او هم‌چنین به‌عنوان یک سیاست‌مدار، رئیس دولت، بازرگان، فیلسوف، خطیب، قانون‌گذار، اصلاح‌طلب، فرماندهٔ جنگی، و برای مسلمانان و پیروان برخی مذاهب دیگر مأمور تعلیم فرمان‌های الهی به‌شمار می‌رود. آیین اسلام که توسط وی به دنیا ارائه شد، در شکل گیری زندگانی میلیاردها نفر در طول تاریخ نقش داشته است.

به راستی دنیای امروز بدون تعلیمات و تاثیرات عمیقی که دین محمد در سرتاسر جهان در پی داشته است، بسیار متفاوت می بود. وی، تاثیرگذارترین فرد در تاریخ بشریت است.


پ.ن.1: کتاب خیلی قطور بود. در مورد هر یک از اشخاص لیست چندین صفحه توضیح داده بود. افراد دیگه ای در سرتاسر لیست به چشم می خوردن که واقعا من رو به فکر تاثیرات هر کدومشون فرو می برد - ارسطو، ماکس پلانک، کارل مارکس، هنری فورد، افلاطون، حضرت موسی، ادیسون...

پ.ن.2: اولین خبرنامه ی وبلاگ به کاربرهای عزیزی که آدرسشون رو ثبت نام کردن (سمت چپ توی قسمت متفرقه) ارسال شد! کسایی که دریافت کردن، نظرها و انتقاداتشون رو بگن که ایشالا خبرنامه هم با گذر زمان بهتر و بهتر بشه.

پ.ن3: eleven to thirty: 11 Louis Pasteur
12   Galileo Galilei
13   Aristotle
14   Euclid
15   Moses
16   Charles Darwin
17   Shih Huang Ti
18   Augustus Caesar
19   Nicolaus Copernicus
20   Antoine Laurent Lavoisier
21   Constantine the Great
22   James Watt
23   Michael Faraday
24   James Clerk Maxwell
25   Martin Luther
26   George Washington
27   Karl Marx
28   Orville and Wilbur Wright
29   Genghis Khan
30   Adam Smith

لیست کامل اینجا.


ابزار امتیاز دهی



چهارشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 10:27

504. مگه می شه داستان اصحاب کهف راست باشه؟


چندی پیش مطلبی نوشته بودم به عنوان "علم و دین و اختلاف نظر" که کمی به این موضوع مرتبط هست. گرچه اون مطلب بد نبود، ولی به نظرم کمی شلخته نوشته بودم. حالا که کمی گذشته فکر می کنم بتونم مطلب دیگه ای در این باره بنویسم.

(سوره کهف):

«مگر پنداشتى اصحاب کهف و رقیم [=خفتگان غار لوحه‏دار] از آیات ما شگفت بوده است (۹) آنگاه که جوانان به سوى غار پناه جستند و گفتند پروردگار ما از جانب خود به ما رحمتى بخش و کار ما را براى ما به سامان رسان (۱۰) پس در آن غار سالیانى چند بر گوشهایشان پرده زدیم (۱۱) ... و مى‏پندارى که ایشان بیدارند در حالى که خفته‏اند و آنها را به پهلوى راست و چپ مى‏گردانیم و سگشان بر آستانه [غار] دو دست‏خود را دراز کرده [بود] اگر بر حال آنان اطلاع مى‏یافتى گریزان روى از آنها برمى‏تافتى و از [مشاهده] آنها آکنده از بیم مى‏شدى (۱۸) و این چنین بیدارشان کردیم تا میان خود از یکدیگر پرسش کنند گوینده‏اى از آنان گفت چقدر مانده‏اید گفتند روزى یا پاره‏اى از روز را مانده‏ایم [سرانجام] گفتند پروردگارتان به آنچه مانده‏اید داناتر است...(۱۹) ... و سیصد سال در غارشان درنگ کردند و نه سال [نیز بر آن] افزودند (۲۵) بگو خدا به آنچه درنگ کردند داناتر است نهان آسمانها و زمین به او اختصاص دارد وه چه بینا و شنواست براى آنان یاورى جز او نیست و هیچ کس را در فرمانروایى خود شریک نمى‏گیرد (۲۶) و آنچه را که از کتاب پروردگارت به تو وحى شده است بخوان کلمات او را تغییردهنده‏اى نیست و جز او هرگز پناهى نخواهى یافت (۲۷)»

بعضی از مسلمون های مدرن وقتی حدیث یا آیه ای عجیب و خارق العاده و غیرقابل باور می شنون، برای توجیه می گن: "داستان های قرآن حقیقت تاریخی رو بیان نمی کنن و در واقع برای آموزش ما هستن و هر کدوم تعابیر عرفانی دارن."

ولی به نظرم این فقط یه توجیه برای افرادی هست که از طرفی ریشه های مذهبی و اعتقادی دارن و دلشون نمی آد دین رو به خاطر این داستان های عجیب رها کنن، و از طرف دیگه توانایی این رو ندارن که فراتر از چهارچوب های علمی زمان خودشون فکر کنن. به همین دلیل وسط این ماجرا گیر کرده و دست به توجیه می زنن.

البته به نظرم اگر قرآن رو زیر رو کنیم، به صورت مؤکد گزاره هایی می بینیم که نمی شه این طور توجیه کرد. من شخصا هر چه قدر که بیشتر قرآن خوندم، بیشتر متوجه شدم که عملا نمی شه قسمت های خارق العاده ی این داستان ها رو حذف کرد و فقط با تعابیر عرفانی عبارت های قرآنی رو توجیه کرد. یعنی این طور بگم: اگر آدم منصفانه نگاه کنه می بینه که اعتقاد داشتن به یک سری رویداد فوق العاده ی غیر قابل فهم -مثل شکافتن دریا توسط موسی و زنده کردن مرده ها توسط عیسی- قسمتی جدا نشدنی از دین هست. دقت کنین که نگفتم "جدا نشدنی از اسلام" بلکه گفتم "جدا نشدنی از دین". چون همه ی کتب دیگه ی دینی که من دیدم هم داستان هایی از همین سنخ دارن.

در همچین شرایطی افراد ضد دین، خیلی از این موضوع برای تبلیغ علیه دین استفاده می کنن و مقاله های بسیاری نوشتن و می نویسن که این رویدادها رو از لحاظ علمی نقد کنن. به عنوان مثال این نوشته از دنیس گیرون فکر می کنم واضح باشه:

«باور به قرآن باوری است غیر عقلانی وغیر منطقی. اشتباهات ودروغ بسیاری در متون قرآن وحدیث یافت می شوند. مسلمانان بسیاری این یاوه های شبه علمی را با ایمانی کور پذیرا می شوند. جهان درکلیت خود به مرحله ای از رشد وپیشرفت دست یافته که  بتواند بسیاری از خرافات وموهومات مورد باورفرهنگ های بدوی را بدورریزد. متاسفانه بخاطرمقدس پنداشتن متون قرآن، مسلمانان ازبزیر سؤال بردن بسیاری از موهومات ضد علمی موجود درآن خودداری می ورزند درحالی که می بایستی سالها پیش از قید این خرافات رها می شدند... (به عنوان مثال) قرآن محتوی داستان دوشیزه ای است که باوجودی که باکره است باردار می شود وپسربچه ای را به دنیا می آورد (سوره 19 آیه های 16 تا 21). این افسانه ای ا ست که در بسیاری ازفرهنگ ها ریشه داراست. از آنجا که این دکترین مذهبی مسیحیان نیز می باشد، مسلمانان با آنان به مناظره می نشینند ولی هیچیک از این دو گروه باور ندارند که تولد از باکره ناممکن است... درحالی که مسلمانان و مسیحیان دررابطه با آگاهی های علمی قرآن مباحثه می کنند، برای یک اندیش ورز خردگرا ایده ی تولد کودکی از مادری باکره وسخن گفتن کامل او پس از یک روز آشکارا پوچ وخرافی است... بررسی دقیق نشان می دهد که نه تنها هیچ نیروی ماوراء الطبیعی محمد واصحابش را یاری نداده است، بلکه برای یک انسان خرد ورز بدیهی است که قرآن واحادیث دارای اشتباهات علمی بی شماربوده ودر نتیجه سرچشمه ی انسانی دارند.»

برای افرادی که مثل نویسنده ی بالا فکر می کنن مثالی می زنم که موضع من رو روشن کنه:

فرض کنید حدود دو هزار سال پیش زندگی می کنید و یک دین پدیدار می شه که در بین دستورات اخلاقی و اعتقادی که می ده، همچنین در جایی می گه: "زمین به دور خورشید می گردد". البته اون موقع علم شما و دانش کل بشر مطمئن هست که اتفاقا زمین در مرکز هستی قرار داره و همه ی ستاره ها و ماه و خورشید به دور زمین می چرخن. دانشمندان اون زمان که اطلاعی از حرکت نسبی ندارن به شما می گن: "مگه نمی بینین که هر روز خورشید به بالا می آد و هر غروب به پایین می ره؟ ما می بینیم که خورشید در حال حرکت هست و در عین حال شما به ما میگین که خورشید ثابته؟ این یاوه ی غیر علمی شما چیه که با مشاهده ی مستقیم ما در تضاد هست؟"

منظورم از این مثال اینه که خیلی وقت ها علم زمان نمی تونه پدیده هایی رو درک کنه. ولی آیا این درک نکردن علمی یک پدیده، دلیلی برای رد اون پدیده است؟

برگردیم سر عنوان این نوشته ی وبلاگ...

وقتی داستان اصحاب کهف برای کسی گفته می شه، واضح ترین سوال هایی که پیش می آد اینه:

1) چه طور این افراد با گذر این همه زمان بدون آب و غذا زنده موندن؟
2) آب و غذا به کنار! اصلا چه طور افرادی چند صد سال عمر کردن!؟

حالا اگر بر فرض محال روزی بیاموزیم که چه طور بدون آب و غذا برای مدت طولانی زنده بمونیم و چه طور سرعت پیر شدن خودمون رو کاهش بدیم، این دوستان پرسشگر ما راضی می شن؟

دو روز پیش دو مقاله ی خبری مختلف در میون میلیون ها مقاله ای که هر روز در سطح دنیا چاپ می شه منتشر شد که من رو به نوشتن این متن در مورد اصحاب کهف تشویق کرد. مهمی این دو مقاله و ارتباطش با این متن من به این دلیل هست که اولا این مقاله ها از منابع معتبر منتشر شدن و می شه به محتواتشون کمابیش اعتماد کرد؛ و دوما، نشون دهنده ی ضعف و کاستی های علم حال حاضر ما درباره ی پدیده های طبیعی -و به عنوان مثال پدیده های مربوط به داستان اصحاب کهف- هست.

کمی درنگ بر روی این دو خبر می تونه تفکر برانگیز و تاثیر گذار باشه:

مقاله ی اول
به نقل از تلگراف و یاهو نیوز (لینک و لینک):

"ادعای یک مرد هندی درباره اینکه 70 سال است بدون خوردن آب و غذا زندگی می‌کند این روزها همه پزشکان این کشور را شگفت‌زده کرده است. پراهلاد جانی، 82 ساله اکنون در بیمارستانی در منطقه احمدآباد زیر نظر دانشمندان ارتش هند است و آزمایش‌های زیادی روی بدن او توسط موسسه تحقیقات دفاعی صورت می‌گیرد.او اکنون دو هفته است که زیر نظارت شدید قرار دارد و پزشکان می‌گویند در این مدت بدن او هیچ نشانه‌ای از نیاز به غذا یا آب از خود نشان نداده است. در حالی که یک انسان عادی بعد سه الا پنج روز دوری از آب و غذا دچار سختی های شدید می شد، پراهلاد به عبادت و زندگی روزمره خود ادامه می دهد. در سال 2003 نیز این مرد 10 روز زیر نظر دانشمندان بدون آب و غذا زنده مانده بود.
پراهلاد جانی در مصاحبه‌ای با یکی از شبکه‌های هندوستان خاطر‌نشان کرد: من در سن هفت سالگی خانه را ترک کرده و در کنار یک مرد روحانی در ایالت «راجستان» زندگی خود را آغاز کردم. او به من آموخت که چگونه با زندگی دنیوی و عوامل آن مقابله کنم.متخصص مغز و اعصاب دکتر سودهی شاه می گوید: ما هنوز نمی دانیم او چه گونه زنده می ماند. اگر او انرژی خود را از آب یا غذا به دست نمی آورد، حتما از منبع دیگری تغزیه می شود - شاید نور خورشید. در هر صورت ما به عنوان متخصص پزشکی نباید چشمان خود را بر منابع احتمالی دیگر انرژی ببندیم."


مقاله ی دوم
به نقل از تایمز آنلاین (
لینک):

"بروک گرینبرگ سال آینده به سن قانونی رای دادن می‌رسد، اما از لحاظ فیزیکی و ذهنی رشد بسیار پایینی دارد. او با وجود داشتن 17 سال سن، فقط 76 سانتی‌متر قد دارد و از لحاظ ذهنی نیز در حد یک کودک یک ساله است...
بروک در شهر ریسترتاون در آمریکا متولد شد و در ابتدا کاملا سالم به نظر می‌رسید. قبل از رسیدن به دو سالگی او دچار شرایط و مشکلات پزشکی غیر قابل توضیحی شد و پدر و مادر او متوجه شدند او به طور طبیعی رشد نمی‌کند. پزشکان قادر به توضیح در مورد وضعیت بروک نبودند، اما اعتقاد داشتند قسمت‌های خاصی از بدن او با هم هماهنگ نیستند و به شکلی متفاوت در حال رشدند...
در ابتدا پزشکان قادر تشخیص به بیماری او نبودند، اما تحقیقات بیش‌تر روی دی.ان.ای. او نشان داد نقص‌هایی در ژن‌هایی که مسوولیت افزایش سن و پیر شدن را دارند وجود دارد.

دانشمندان امیدوارند بتوانند با مطالعه دی.ان.ای بروک اطلاعات جدیدی در مورد روند پیر شدن انسان پیدا کنند و شاید این مطالعات بتواند به آن ها در درمان بیماری های مربتط با پیری و افزایش سن کمک کند.
پروفسور ریچارد واکر از دانشگاه سوث فلوریدا که وظیفه رهبری تحقیقات (بر روی بروک) را به عهده دارد در این باره گفت: شاید ما بتوانیم با مطالعه روی بروک به بعضی از اسرار رشد و پیر شدن انسان‌ها پی ببریم. در حقیقت وضعیت بروک موقعیت منحصر به فردی را برای ما فراهم کرده است و ما باید از آن حداکثر استفاده را ببریم." (منبع)


خواهر بزرگتر در بغل خواهر کوچکتر:
بروک (سمت چپ) 16 ساله، و خواهرش کارلی (سمت راست) 13 ساله


پ.ن.۱: کاربر «جوانمرد» در تکمیل مطلب نوشت: «خداوند متعال در سوره یونس ایه 39 میفرماید:
بَلْ کَذَّبُواْ بِمَا لَمْ یُحِیطُواْ بِعِلْمِهِ وَلَمَّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ کَذَلِکَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِینَ
بلکه چیزى را دروغ شمردند که به علم آن احاطه نداشتند و هنوز تاویل آن برایشان نیامده است کسانى [هم] که پیش از آنان بودند همین گونه [ایات الهی را] تکذیب کردند پس بنگر که فرجام ستمگران چگونه بوده است»

پ.ن.2: کابر "همت" گفت: «چند سال پیش شب شهادت حضرت زهرا کاروانی بدن های پاک شهدا در تهران تشییع شدند و بنده هم سعادت این رو پیدا کردم که از فرودگاه مهرآباد تا حسینیه فاطمه الزهرا با ایشان همراه باشم. با چشم خودم شاهد بودم که هفت نفر از بدن های ایشان بعد حدود 20 سال سالم سالم بودند انگار صبح همین امروز در اثر تیر و ترکش دشمن کشته شده اند.»


ابزار امتیاز دهی



یکشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 21:21

503. ادیسون می ره بهشت؟


سوال:

"آقا، افرادی که به بشر این همه خدمت کردن، ولی مسلمون نبودن، به نظر شما می رن بهشت؟ آخه مگه می شه خدا کسی رو بفرسته جهنم در حالی که انقدر کارهایی که تو زندگیش کرده به انسان ها  خیر رسونده باشه؟ مثلا همین ادیسون. اگر لامپ رو اختراع نکرده بود، الان که همه تو تاریکی زندگی می کردم. یا چه می دونم، اون فردی که واکسن های مختلف رو اختراع کرده و صدها هزار نفر رو از مرگ نجات داده. یا اون داشنمندی که ابزارآلات کشاورزی رو پیشرفته کرده تا بتونیم برای مردم غذای بیشتری تولید کنیم... مگه می شه اینا نرن بهشت، اون وقت یک آدمی که هیچ فایده ی خاصی به دنیا نرسونده ولی هر روز نمازش رو خونده و روزه هاش رو مرتب گرفته توی بهشت قرار بگیره؟"

در سال های اخیر این سوال رو از بسیاری از افراد -به شکل های مختلف- شنیدم. توی قسمت نظرات مطلب قبلی وبلاگم هم که کمابیش به این مطلب مروبطه، مشخص شد هنوز همچین سوالایی توی ذهن بعضی از دوستان قرار داره. پس توی این نوشته تصمیم گرفتم جواب به این سوال رو بدم.


جواب:

قبل از جواب دادن، مثل همیشه اعلام می کنم که جواب دادن به سوالای دینی رشته تخصصی من نیست پس اگر کم و کاستی هست، به بزرگی خودتون ببخشین.

حالا بریم سراغ جواب؛

اصل جواب به این سوال و خیلی از سوال های مشابه توی یک کلمه نهفته است: "نیت"

نگران نباشین! توضیح می دم.

فرض کنین یه دزد که تازه یه بانک رو زده داره سریع می دوه و از دست پلیس فرار می کنه. میلیون ها دلار از پول مردم هم توی کیفش هست و اگر فرار کنه خسارت بزرگی به جامعه زده شده. حالا دو تا سناریو مختلف رو در نظر بگیرین:

  • سناریو اول) شما در حال رانندگی هستین و اصلا حواستون به خیابون و اتفاقی که داره می افته نیست و دارین با تلفن همراهتون صحبت می کنین. از قضا، این دزد قصد می کنه که از خیابون عبور کنه و شما که اصلا ندیده بودینش با ماشین باهاش تصادف می کنین. اون هم می خوره زمین و تا قبل از این که بتونه بلند شه و ادامه بده، پلیس ها از راه می رسن و دست گیرش می کنن. خوشبختانه پول بانک هم به بانک پس داده می شه.
  • سناریو دوم) شما در حال رانندگی هستین و وقتی دزد داره فرار می کنه متوجه وضعیت می شین. با یک نگاه متوجه می شین که پلیس ها هرگز به دزد نخواهند رسید. البته شما ماشین رو تازه خریدین و یک تصادف خیلی از قیمت ماشین شما رو کاهش می ده. علاوه بر اون، شما در حال رفتن به یک قرار کاری مهم هستین که اگر دیر برسید، امکان داره پول خوبی رو از دست بدین. ولی با همه ی این اوصاف، شما در نهایت تصمیم می گیرن که از خود گذشتگی کنین، و با یک تصادف دزد رو متوفق کرده و تحویل مامورین می دین.

خوب، ظاهرا در دو سناریو، نتیجه یکی شد. ولی هر آدم عاقلی متوجه می شه که این دو سناریو خیلی با هم فرق می کنن. در واقع شما در سناریوی اول هیچ کار مفیدی نکردین! حتی شاید بشه گفت شما به دلیل استفاده از تلفن همراه هنگام رانندگی، بیش از این که درخور تشویق باشین، درخور جریمه هستین! ولی به وضوح در حالت دوم، قضیه زمین تا آسمون فرق می کنه.

حالا برگریدم سر سوال اولیه.

به نظر من، هر کاشف بزرگی یا هر کسی که به جامعه خدمت خاصی کرده رو بسته به این که نیتش چی بوده باید ارزیابی کرد.

مثلا اگر ادیسون در کشف لامپ، نیتش این بوده که از این کشف پول در بیاره، چرا باید بره بهشت؟
اگر پاستور در کشف واکسن، نیتش این بوده که اسمش توی تاریخ ثبت بشه، چرا باید بره بهشت؟
اگر نیوتن در کشف قوانین فیزیک، نیتش این بوده که مشهور شه و به پارلمان انگلیس راه پیدا کنه، چرا باید بره بهشت؟
{جملات بالا کاملا فرضی هستن. خدا می دونه نیت این افراد چی بوده! من فقط این طور نوشتم که منظورم رو رسونده باشم}

به نظر من، تنها عاملی که منجر به این میشه که فعل کسی اون رو توی درگاه خدا متسحق پاداش کنه، این هست که اون فرد "نیت الهی" داشته باشه. هر نیت دیگه ای جز "رضای خدا" نیتی نیست که درخور پاداش باشه. اگر هم کاری انجام می شه که جامعه ازش سود می بره، اون فرد باید همچین نیتی بکنه که: "خدایا، دارم به خلق تو خدمت می کنم. و این خدمت به خلق تو در راستای خدمت به توست"

ولی اگر در نیت بویی از خدا نباشه، چرا در پاداش توقع دارین خدا نقشی داشته باشه؟
این طور بگم: اگر برای رضای جامعه کاری کردی، برو پاداشت رو از جامعه بگیر!

حالا ادیسون می ره بهشت یا نه؟

نمی دونم.


پ.ن.1: یه مرحله بالاتر!!! می خوام براتون یه حدیث نقل کنم که وقتی خودم شنیدمش به فکر فرو رفتم. البته این که حدیث معتبر هست یا نه، نمی دونم. ولی چه معتبر باشه چه نباشه، چیزی هست که آدم می تونه بهش فکر کنه:
«به سندهای متعدد نقل شده است که خداوند می فرماید: «اَنَا خیرُ شریکٍ»؛ من بهترین شریک هستم!
کسانی که در کاری مشارکت می کنند، یک سهم معیّنی از درآمد کار را می برند؛ مثلاً، پس از اینکه آن کار تمام شد، معامله ای، تجارتی، زراعتی انجام گرفت، به اندازه ای که سرمایه گذاری کرده اند، سهمشان را می برند. خدای متعال می فرماید: من بهترین شریک هستم؛ برای اینکه هر کس مرا با دیگری در کاری شریک کند، من همه سهمم را به او واگذار می کنم؛ یعنی اگر کسی نماز می خواند، هم برای من بخواند، هم کنارش قصد دیگری داشته باشد، می گویم: آن قسمتی را هم که برای من خواندی من نمی خواهم، سهمی از آن نمی پذیرم... من همه سهمم را به آن شریک واگذار می کنم!» (بحارالانوار، ج 70، ص 243، روایت 15، باب 54 - منبع)

پ.ن.2: کاربرهایی که عضو "خبرنامه" وبلاگ شدن تا آخر این هفته ایشالا ارسال می شه. (دوست هایی هم که هنوز نشدن، به سادگی می تونن با وارد کردن اسم و ایمیلشون توی قسمت متفرقه {سمت چپ صفحه} به جمع ما اضافه شن)

پ.ن.3: کابر "محمدحسین" گفت: «باید دقت کرد که ادیسون علاوه بر مخترع، تاجر و سرمایه‌گذار ثرومتندی هم بوده. در واقع او بیشتر یک کارآفرین بوده تا دانشمند. او اختراعاتش را به صورت پتنت ثبت می‌کرد تا بتواند حق انحصاری استفاده از آن‌ها را داشته باشد در حالی که اگر هدف وی خدمت به بشریت بود می‌توانست حق استفاده از اختراعاتش را ببخشد. او حتی سر پتنت لامپ الکتریکی مدت‌ها در دادگاه با مخترعان دیگر درگیر بود. دارایی وی زمان فوت ۱۲ میلیون دلار (که در آن زمان به اندازه‌ی ۱۶۰ میلیون دلار الان ارزش داشت) بوده. او ۱۴ شرکت تأسیس کرد که یکی از آن‌ها جنرال الکتریک، یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های حال حاضر دنیاست. او کارخانه‌ها و نیروگاه‌های متعدد داشت. (منبع: صفحه‌ی ادیسون در ویکی‌پدیا) بنابراین می‌توان گفت او پاداشش را از این دنیا گرفته، خوب هم گرفته.»

پ.ن.4: کابر "محمد حسینی" (فکر کنم با کاربر "محمدحسین" فرق می کنن و اینا دو نفر  هستن) یک لینک گذاشته بود که قسمتی از متنش به نظرم خیلی خوب بود و براتون نقل می کنم. نوشته بود: «... مثلا، شما ثروتی داشتید، بیمارستانی ساختید و سالهای طولانی مردم از آن استفاده می کنند، فقرای بیمار که نمی توانند خرج معالجه شان را بدهند از آن سود می برند و برای شما ثواب می نویسند. حال اگر همه پولهایی را که شما خرج کرده بودید، به اسم کس دیگری تمام می شد، بالایش اسم دیگری را می نوشتند، آیا همین قدر خوشحال بودید؟ آن خدایی که باید ثواب بدهد می داند چه کسی پول این بیمارستان را داده است، او که اشتباه نمی کند. اگر برای او انجام داده ای او اشتباه نمی کند، به اسم هر کس می خواهد باشد. برای اینکه آدم بفهمد قصدش واقعا خالص است یا نه، یکی از راههای فهم اخلاص همین است که انسان فرض کند کار خیر را دیگری انجام داده، او زحمتش را کشیده، پولش را خرج کرده، ولی به اسم دیگری تمام بشود. آیا در این صورت همان قدر خوشحال می شود که به نام خودش نوشته شود؟ باید سعی کنیم نیتمان را پاک کنیم. این کار خیلی ارزش دارد که آدم بنشیند و فکر کند، چون تفاوت قیمت بین دو عملی که یکی برای خدا باشد و دیگری برای غیر خدا، از زمین تا آسمان بیشتر است. خیلی فرق است بین کاری که برای خدا انجام می گیرد، اگر چه کوچک باشد، با کار بزرگی که برای غیر خدا باشد.»


ابزار امتیاز دهی


1 2 3 >>