X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


سه‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 14:06

۵۴۱. مناجات شعبانیه


هر مناجات یا دعایی حال و هوای خودش رو داره. معمولا بچه هایی هم که توی مفاتیح کنکاش کردن و دعاهای مختلفی خوندن٬ حس های متفاوتی از بعضی از دعاها می گیرن. مثلا بعضی ها خیلی با پونزده مناجات امام سجاد حال می کنن٬ بعضی ها با کمیل٬ بعضی ها هم با زیارت عاشورا.

من شخصا اگر بخوام بین دعاها انتخاب کنم٬ دعای کمیل رو می ذارم صدر جدول - به عنوان یک دعایی که در حال و هوای عادی می شه خیلی ازش لذت برد.

زیارت عاشورا و کلا زیارت نامه ها رو خیلی حال نمی کنم. جز دعای مخصوص پس از زیارت امام رضا که توی اون کتاب سبزهای حرم می شه پیدا کرد. توی صحن گوهرشاد بشینی و به گنبد نگاه کنی و اون دعا رو بخونی... اون هم حال و هوای خودش رو داره. زیارت آل یاسین و دعای توسل و این ها خیلی برام جالب نیست.

به دعای ندبه هم به صورت یه دعای استدلالی-تاریخی نگاه می کنم. یعنی بیش از این که برم توی فاز ارتباط معنوی برقرار کردن٬ فاز عقلانی موضوع برام خیلی باحاله. بالاخص قسمتی که در مورد حقانیت حضرت علی هست.


از طواف کعبه فارغ شدم. چند روزی بود که برای اولین بار پا به مکه گذاشته بودم. بعد از طواف اومدم سمت صفا و مروه. نشستم روی سنگ هایی که به عنوان بازمانده ی کوه صفا ازش یاد می شه. یکم رفتم بالا که از شلوغی ها فاصله بگیرم. اوایل ماه شعبان بود. اگر اشتباه نکنم٬ یا تولد امام حسین بود یا حضرت عباس. همین روزها. برای اولین بار مفاتیح رو باز کردم به مناجات شعبانیه. تا به اون روز هیچ چیز در مورد این مناجات نشنیده بودم و حتی یک جمله ازش رو هم نخونده بودم.

چند خط اول رو خوندم. وحشتناک تاثیر گذار بود. احساسی داشتم که خیلی به ندرت موقع دعا خوندن پیش می آد. یه حالتی که احساس می کردم ارتباط صحیحی با دنیای معنوی برقرار شده. به قول معروف «سیم وصل شد». تا نیمه های دعا خوندم و دیگه نمی تونستم ادامه بدم. گریه امونم نمی داد.

از صفا اومدم پایین و به راه رفتن بین صفا و مروه پرداختم.

بعد از دعا یه حس جالب دیگه هم داشتم. احساس می کردم که این مناجات چیزی نیست که بشه در هر حالتی خوند. یعنی مناجاتی هست که آدم فقط موقعی باید بره سراغش که خیلی حال معنویش مساعد هست. اگر روح آدم آماده نباشه٬ احساس می کنم عمق این مناجات رو نمی تونه درک کنه و به قول معروف مطلب «شهید می شه».


مدتی از این ماجرا گذشت و مناجات شعبانیه به عنوان دعایی که توی لحظات به خصوص می شه ازش استفاده ی کامل کرد توی ذهنم نقش بسته بود. صحبت یکی از علما رو داشتم گوش می دادم. بحث دعا و مناجات بود. ناگهان جمله ای گفت که برام خیلی جالب بود. گفت: «هر دعایی رو نمی شه توی هر زمانی خوند و ازش استفاده ی کامل کرد. به عنوان مثال حضرت امام خمینی توی یادداشت هاشون نوشتن که مناجات شعبانیه رو فقط وقتی آدم آمادگی روحی بالا داره می تونه ازش بهره ببره»

یه حس باحال داشتم. لذت می بردم که نتیجه ای که بهش رسیده بودم با نتیجه ای که امام بهش رسیده بود مشترک بود. یاد کشف های ریاضی و فیزیک افتادم که خیلی وقت ها چند دانشمند مستقل از هم به یک نتیجه ی واحد می رسن.


اگر حالی داشتین و توی این روزهای عزیز سراغ مناجات شعبانیه رفتین٬ موقع دعا کردن من رو هم یاد کنین...


پ.ن.۱: فردا صبح دارم دوباره می رم سفر.

هنگ کنگ -> ماکائو -> جاکارتا -> جوگجا -> سولو -> کوالالامپور -> هنگ کنگ

حدودا یک هفته شرق آسیا رو می خوایم بگردیم. توی این مدت حتما به وبلاگ سر می زنم و براتون می نویسم. دقیقا نیمه ی شعبان بر می گردم هنگ کنگ. انشالله دعای کمیل شب نیمه ی شعبان رو توی کوالالامپور (با دوستای قدیمی ساکن اونجا) می زنیم به بدن.


ابزار امتیاز دهی



یکشنبه 27 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 14:23

۵۴۰. بچه های پارک - خشونت علیه دخترها


برف خوبی اومده بود. رفته بودم پارک و مثل همیشه بچه ها رو اونجا دیدم که دور هم جمع بودن. دو تا دختر جوون و یه پسر از اون نزدیکی رد شدن. ناگهان دیدم که یکی دو تا از بر و بچه های الاف پارک سریع خم شدن و این ها رو با گوله های برف هدف گرفتن. نه یه بار نه دو بار. معلوم بود که دخترهای رهگذر اصلا راضی نیستن و عصبانی شدن٬ ولی این پسرها بدون توجه به اعتراض اون ها بهشون گوله پرت می کردن.

من که هم ناراحت بودم٬ و بهت زده! فکر نمی کردم انقدر مشکل فرهنگی داشته باشیم. اعتراض کردم. پسرها دست کشیدن٬ جز یکیشون که انقدر از گوله بارون کردن دخترها لذت می برد که اصلا حواسش به اعتراض من نبود. یک گوله ی محکم پرت کرد به پشت یکی از دخترا.

به ناراحتی گفتم: «اگر یه گوله ی دیگه پرت کنی٬ من از پیشتون می رم»

از گوله پرت کردن دست کشید. بچه های دیگه هم که تا چند لحظه پیش باهاش همراه بودن بهش گفتن: «مگه نمی بینی حاج علی چی می گه؟ بسه دیگه...»

ناراحت و معترض گفتم: «چرا به دختر مردم حمله می کنی؟»

گفت: «حاج علی. اینا خودشون می خوان که بهشون گوله بزنیم. اگر دخترهای خوبی بودن با خانوادشون می اومدن پارک. توی روز برفی دختری که این طوری می آد پارک یعنی تنش می خاره»

گفتم: «یعنی چی این حرف ها!؟ الان وسط روز هست و با دوستش به خاطر هوای خوب پارک و برف زیبا اومده پارک. اون وقت این طور شما اذیتش می کنین؟ فکر اون پسر بیچاره باشین که باهاشون بود. به نظرت اون غرورش له نشد الان؟ شما چند نفری به دخترها حمله کردین٬ از دست اون هم کاری بر نمی اومد. آبروی اون رو هم جلوی دخترها بردین.»

دیگه به بحث ادامه نداد. گفت: «ببخشید حاج علی.» بعد با شوخی و خنده اومد جلوم خم شد و دستم رو گرفت و باز هم گفت: «غلط کردم.» دیگه دخترها و پسره هم از تیر رسش خارج شده بودن و رفته بودن.

ناراضی گفتم: «تو که به من کاری نکردی که بخشیدنت دست من باشه. اصلا همین که از من معذرت خواهی می کنی نشون می ده که نفهمیدی من اصلا به چه چیزی اعتراض دارم. تو به من بی احترامی نکردی که بخوای از من عذرخواهی کنی. تو باید از اون دخترها و پسر معذرت خواهی می کردی - که دیگه دیر شده.»

به شوخی جلوم روی برف ها زانو زد و کلش رو انداخت پایین و باز ازم معذرت خواهی کرد. سریع بلندش کردم و گفتم: «ای بابا. چرا گوش نمی دی؟ مگه من چی کارم که از من عذر می خوای؟ این کارها چیه دیگه؟ من مشکلم با این رفتار غلط و اذیت کردن دخترهاست٬ مشلکم شخصی نیست که.»


پ.ن.۱: آخر سر هم فکر نکنم که فهمید اصلا حرف حسابم چیه. به جای این که به کارش فکر کنه و متنبه بشه٬ همش از شخص من معذرت می خواست. احساس می کنم اگر دوباره همچین موقعیتی براش پیش می اومد و من شاهد نبودم٬ دوباره کار خودش رو می کرد.

پ.ن.۲: نوشته ی مربوط: «بچه های پارک - درس اول»

پ.ن.۳: باید بستر فرهنگی جوری محیا باشه که این اتفاقات نیافته. هم باید جریمه ی قابل توجهی برای پسرهای متعرض در نظر گرفته بشه٬ هم بهشون آموزش داده بشه که این کارها صحیح نیست و با فرهنگ اسلامی هیچ سازگاری نداره. علی (ع) از ربوده شدن خلخال از پای دختر یهودی بی تاب بود و بعضی جوون های جامعه ی ما به دخترهای مسلمون هم رحم نمی کنن!

پ.ن.۴: یه جایی می خوندم که دلیل تیکه انداختن و خشونت های این چنینی علیه دخترها این هست که این پسرهایی که همچین حمله هایی می کنن توانایی ابراز مردانگی خودشون رو جای دیگه ای از زندگی ندارن. یعنی این که به عنوان مثال مزدوج نیستن و دل دختری رو تسخیر نکردن. مردی که بر زنی غلبه نکرده باشه و زنی رو به اصطلاح «فتح» نکرده باشه٬ به دخترها در فضای عمومی خشونت می ورزه که نیاز طبیعیش در غلبه بر زن ها رو ارضا کنه.


ابزار امتیاز دهی



جمعه 25 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 19:58

۵۳۹. بچه های پارک - درس اول


شهاب مرعشی و مهدی افکاری و صبا و صوفی ایمانی و رضا اکبر و کوروش و مجتبی اکبری و منصور طلوعی و باقر و مجتبی سلیمانی و جورابچی ها و مصطفی اصغری و احسان نادری و کلا بر و بچه های بالای پارک. چند ماه پیش که ایران بودم و به پارک سر زده بودم٬ خبری از هیچ کدومشون نبود و جوون های ناشناسی جاشون رو به عنوان بچه معروف های الاف بالای پارک قیطریه گرفته بودن. انگار هر چند سال یک بار پارک پوست می اندازه - و این طبیعت دنیا هست که قدیمیا برن و جاشون رو به جدیدترهای جویای نام بدن.

گرچه من از «بچه های پارک» محسوب نمی شدم٬ ولی بین این بچه ها رفت و آمد داشتم و به عنوان «حاج علی» همیشه مورد لطفشون قرار می گرفتم. رابطه ی متقابلی داشتیم: اون ها سوال های شرعی و عقیدتیشون رو از من می پرسیدن٬ من هم ازشون درس زندگی می گرفتم و توی دلهاشون جا باز می کردم. حس خوشآیندی بود که توی محل همیشه احترامم رو نگه می داشتن و به عنوان «حاجیشون» قبولم داشتن.

دنیای اون ها با دنیای من خیلی فرق داشت. به همین دلیل می تونستم از طریق اون ها با مسائلی که به صورت عادی آشنایی نداشتم٬ آشنا بشم. درس های زیادی ازشون گرفتم که توی عمرم خیلی مفید بوده - و البته امیدوارم درس هایی هم بهشون داده باشم که براشون مفید بوده باشه.

امروز سالروز ازدواج یکی از همین برو بچه های پارک بود. به همین دلیل به فکر این افتادم که یکی از درسهایی که ازش گرفتم رو نقل کنم. شاید توی نوشته های آینده به درس های دیگه ای که از این بچه ها گرفتم بپردازم. بستگی داره کاربرهای وبلاگ مایل باشن یا نه.

درس اول

پدر شهاب سکته ی مغزی کرده بود (خدا رحمتش کنه). مثل هر شب٬ بچه ها توی پارک جمع شده بودن و آخر شب رو با هم می گذروندن. معمولا سیگار می کشیدن ولی با حضور من با اطلاع به این که اصلا این کارشون رو تایید نمی کنم٬ حرمت نگه می داشتن و یا سیگارهاشون رو خاموش می کردن یا فاصله می گرفتن. خلاصه شهاب درد و دل می کرد٬ بچه ها هم به حرفاش گوش می دادن.

یه نگاهی کرد و گفت: «می دونی بدترین چیز دنیا چیه؟»

گفتم: «چی؟»

گفت: «این که آدم شرمنده ی پدر و مادرش بشه.» بچه ها همه تایید کردن. ادامه داد: «به مولا هیچی بدتر از این که آدم شرمنده ی مادرش بشه نیست. امروز صبح بابا رو باید از تخت می آوردم پایین که ملحفه ها رو عوض کنیم. خیلی سنگین شده بود بدنش. گذاشتمش روی صندی و ملحفه ها رو عوض کردیم. وقتی دوباره باید بابا رو می ذاشتم روی تخت٬ متوجه شدم که نمی تونم. حاج علی٬ نمی دونی چه قدر داشتم شرمنده می شدم. بالا رو نگاه کردم و چشم های نگرون مادرم رو دیدم. با خودم یه لحظه فکر کردم که چی داره توی ذهن مادرم می گذره. دیگه غیرتم به جوش اومد. به مولا... گفتم یا حضرت عباس٬ خودت کمک کن. هرچی زور داشتم گذاشتم توش و بابا رو بلند کردم گذاشتم روی تخت. خدا رو شکر. حاج علی هنوز کمرم درد می کنه٬ ولی خدا رو شکر شرمنده ی مادرمون نشدیم»


پ.ن.۱: بارها به شهاب گفتم: ارادتم بهت غیر قابل وصفه. قول بده روز قیامت من رو شفاعت کنی.

پ.ن.۲: میلاد امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) -مخصوصا روز جانبازهای گرامی- رو تبریک می گم

پ.ن.۳: شنیدم که در زاهدان بمب گذاری تروریستی شده. خیلی دلم سوخت. خدا رحمت کنه کشته شدگان این حادثه رو و ایشالا صبر بده به خانواده هاشون


ابزار امتیاز دهی



چهارشنبه 23 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 07:48

۵۳۸. سقوط آزاد


چند روز پیش با بچه ها رفتیم «پارک دریایی» که در واقع یکی از دو شهر بازی هنگ کنگ محسوب می شه. در بدو ورود و بعد از گرفتن نقشه و بروشور پارک متوجه دستگاه سقوط آزاد شدم. حدود ۱۰ سال بود که سوار همچین دستگاهی نشده بودم.

توضیح کارکرد دستگاه خیلی ساده است: شما رو چندین طبقه می بره بالا٬ و بعد ول می کنه تا به سمت زمین سقوط کنین. فکر می کنم عکسش رو براتون بذارم گویا باشه. به ادعای خودشون حدود ۲۰ طبقه سقوط بود. یعنی مثل این که سوار یه آسانسور باشی که از طبقه ۲۰ ام به زمین بیافته. یه همچین چیزی.

از دور که نگاهش می کردیم و صدای چیغ مردم رو موقع سقوط می شنیدیم٬ جو دستگاه بیشتر می گرفتمون. یکی از بچه ها که از همون اول طی کرده بود که سوال همچین چیزایی نمی شه گفت: «علیرضا٬ یه سوال دارم ازت. می خوام بدونم مگه تو ترس نداری؟ اصلا احساسی نداری وقتی به سقوط فکر می کنی؟»

گفتم: «اگر بگم ترس ندارم دروغ گفتم. ترس یک چیز طبیعی هست.»

گفت: «پس چرا می خوای سوار دستگاه شی؟ دلیلش چیه؟»

گفتم: «چندتا دلیل داره. هیجان انگیز بودن و تجربش به کنار... ولی یک دلیل برام خیلی مهم تره.»

معلوم بود که دوست داره دلیل مهم رو بدونه. ادامه دادم: «می خوام خودم رو تربیت کنم.»

قیافش شبیه علامت سوال شده بود! پرسید: «یعنی چی؟»

گفتم: «نفس من می ترسه. خوب٬ چه طور آدم باید نفسش رو تربیت کنه؟ چه طور باید آدم بر ترسش غلبه کنه و به خودش بچربه؟ با همین تجربه هاست. آره من می ترسم. ولی باید خودم رو رام کنم - تربیت کنم. دلیل اصلی من از سوار شدن این هست که روحم رو آموزش بدم.»

یه جوری بهم نگاه می کرد انگار اصلا حرفام براش قابل درک نیست!

توضیح دادم: «ببین شاید یکی از فلسفه های نماز خوندن -در هر شرایطی- هم همین تربیت باشه. یعنی آدم خودش رو با نماز مستدام تربیت کنه که خدا از همه چیز مهم تره. اگر خوابت می آد٬ خدا مهم تره. اگر بیرون هستی٬ خدا مهم تره. اگر سر کار هستی٬ خدا مهم تره. یعنی نماز مستدام برای تربیت هست که نفست رو رام کنی. این تربیت ها یه جای دیگه خودش رو نشون می ده. مثلا پسفردا اگر موقعیتی توی زندگی پیش بیاد که باید حکم خدا رو به لذت نفس خودت ترجیح بدی٬ کسی که خودش رو با نماز تربیت کرده می تونه جلوی خودش رو بگیره و دستور خدا رو اجرا کنه - هر چند ناخوشایند یا سخت باشه. به خاطر همین توی قرآن می گه «به درستی که نماز انسان رو از پلیدی ها و منکرات دور می کنه». تاثیر تربیت همینه»

«حالا من می خوام خودم رو تربیت کنم که اگر موقعی نیاز بود شهامت به خرج بدم٬ کم نیارم. می خوام خودم رو رام کنم که اگر در شرایطی گیر کردم که نیاز بود بدنم رو به سختی بذارم٬ از ترس خشکم نزنه.»


روی صندلی دستگاه نشستیم و کمربندهای مخصوص که همه ی بدن و سینه رو به دستگاه می چسبوند رو محکم کردیم. البته فکر نمی کنم کلمه ی کمربند درست باشه چون یه تیکه ی محکم و حجیم بود که از بالا می اومد و جلوی سینه و کل بدن رو می گرفت.

بعد از این که همه چیز آماده بود٬ دستگاه ما رو به بالا برد. همین طور که بالا می رفتیم دو تا رفیقامون که همراهیم کرده بودن شدید ترسیده بودن. من که تجربه ی همچین چیزی رو از دوران جوونی داشتم٬ آروم تر بودم. دوستم که سمت راستم نشسته بود می گفت: «چرا انقدر می ره بالا؟ پس کی وای می سه؟ وایسا وایسا! علیرضا تو منو گول زدی. تو به من دروغ گفتی!» بنده خدا حتی بهم فحش هم داد. فکر کنم اصلا حواسش نبود داره چی می گه. به چهرش نگاه کرم. واقعا از ته دل دوست داشت که دستگاه بایسته و دیگه ارتفاع بیشتر نشه.

به بالای سرم نگاه کردم و متوجه شدم که هنوز حدود ۶ - ۷ طبقه مونده. به رفیقم گفتم: «خیالت راحت! هنوز خیلی مونده تا برسیم بالا!» واقعا چرا انقدر می رفت بالا؟ جدی ترسناک بود.

دوست سمت چپم می گفت: «من می خوام پیاده شم!!! من نمی خوام...!! چرا سوار شدیم اصلا؟»

دستگاه هنوز بالا می رفت.

رسیدیم به اوج و صندلی ایستاد.

نمی دونم تاحالا از پنجره یا ایوون یک برج ۲۰ طبقه ای بیرون رو نگاه کردین یا نه. ولی زاویه ی دید ما خیلی وحشتناکتر از چشم اندازی بود که از یه آسمان خراش آدم می بینه. سوار یک صندلی بودیم در اون ارتفاع. پاهامون هم معلق بین زمین و آسمون.

هیچ صدایی نمی اومد. دستگاه آروم آروم بود. اصلا معلوم نبود کی می خواد ما رو به سمت زمین رها کنه! یک ثانیه؟ دو ثانیه؟ زمان می گذشت و ما هنوز اون بالا معلق بودیم٬ بدون هیچ اطلاعی از لحظه ی سقوط! ثانیه ها خیلی دیر می گذشت.

عجب چشم اندازی بود. به افق نگاه کردم. دریا و جنگل و کوه...

بچه ها هنوز سر و صدا می کردن. من هم ساکت نبودم. با حرف زدن سعی می کردیم حواسمون رو از اتفاق عنقریب پرت کنیم! گفتم: «بسم الله الرحمن الرحیم. یک. دو. سه. چهار...» به شماره ی پنج یا شیش که رسیده بودم رها شدیم. سقوط. جیغ. فریاد.

جالبه موقع سقوط آدم اصلا فرصت نمی کنه بترسه. تا قبل از این که مغزت بخواد بفهمه چه اتفاقی افتاده رسیدی زمین! فقط یه احساس عجیب هست. برای من بیشتر تعجب بود تا ترس. بیشتر ترس دستگاه موقع بالا رفتن٬ افزایش ارتفاع٬ نگاه کردن به پایین قبل از سقوط٬ و انتظار رها شدن بود.

رسیدیم پایین و از دستگاه پیاده شدیم. بدنم حس عجیبی داشت. انگار کل هورمون اضافه (آدرنالین) ترشح شده توی بدنم رو می تونستم حس کنم. از محوطه ی دستگاه خارج شدیم. می خواستم بالا پایین بپرم و انرژیم رو خالی کنم.

بچه ها هنوز داشتن تجربه رو برای همدیگه شرح می کردن که با لبخند گفتم: «می خوام دوباره سوار شم!»
و البته که شدم.


ابزار امتیاز دهی



دوشنبه 21 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 18:58

۵۳۷. جام جهانی فوتبال - حاشیه ی قهرمانی


۵:۱۵ صبح به وقت هنگ کنگ بود و اسپانیا لحظاتی قبل با گل دقیقه ی ۱۱۷ علیه هلند٬ جام جهانی رو برنده شده بود. من و علی ش. برای دیدن بازی رفته بودیم مرکز شهر که حال و هوای شادی های بعد از قهرمانی رو ببینیم. طبق عادت همیشگیم٬ به صورت طبیعی دنبال مطالب فرهنگی بودم که به نظرم جالب می اومد. اینجا هم یکی دوتاش رو براتون نقل می کنم که شاید شما هم به فکر فرو برین:

۱. خوشگل باش و خفه شو

دو تا کلاه سرشون بود به رنگ پرچم اسپانیا. ولی وقتی با هم انگلیسی صحبت کردن و از لهجشون واضح شد که اسپانیایی نیستن برام سوال پیش اومد که پس چرا طرفدار اسپانیا هستن؟ سوال کردم: «ببخشید٬ شما اهل کجایین؟»
یکیشون گفت: «اسپانیا»
از قیافم معلوم بود متقاعد نشدم. خندید و گفت: «نه٬ راستش از استرلیا هستیم»
گفتم: «خوب٬ چه طور از اسپانیا طرفداری می کنین؟»
گفت: «از اونجایی که ما اروپایی هستیم٬ طرفدار اسپانیا هستیم»
از لهن و قیافش واضح بود که داره جدی حرف می زنه.
گفتم: «شما اروپایی هستین!؟ مگه نگفتین استرلیایی هستین!؟ بعدش این که... مگه هلند اروپایی نیست که می گین اسپانیا!؟ اگر هلند اروپایی نیست٬ پس کجاییه؟»
گفت: «نه! اسپانیا اروپایی تر از هلنده!»
به اطرافم نگاه کردم. به پسرهای دیگه ای نگاه کردم که مدام این دخترها رو نگاه می کردن و هر کدومشون سعی می کردن یه جوری خودشون رو نزدیک کنن و با این دو تا رابطه برقرار کنن. یک کم فکر کردم٬ پکر شدم. بعضی اوقات وقتی به دنیا و شرایطش فکر می کنم٬ حالم گرفته می شه. از دخترها فاصله گرفتم و به علی ش. گفتم: «ناراحتم. این دو نادان -حتی اگر هیچی از دنیا نفهمن- فقط به خاطر قیافه ی خوشگلشون امکان داره به خیلی جاها برسن٬ موفق بشن٬ پسرها براشون بال بال بزنن و تا آخر عمر راحت زندگی کنن. ولی این همه دختر لایق و باشعور توی دنیا هستن که چون قیافشون مثل این ها نیست به خیلی از چیزها نمی رسن.»
نمی دونم تاثیر الکلی بود که خورده بودن یا این که اصالتا نادان بودن٬ ولی در هر صورت٬ یک یادآوری غیر منتظره بود برای من. یاد حقیقت «خوشگل باش و خفه شو» افتادم که بارها و بارها دیدم برای پیشرفت دخترها توی دنیا جادوها کرده. فرقی هم به ایران و غیر ایران نداره. انگار توی طبیعت دنیا هست که این طور باشه.

۲. من قهرمان دنیا هستم

از لحظاتی بعد از قهرمانی اسپانیا تا حدود یک ساعت بعد یه مرد ۵۰ - ۴۵ ساله رو زیر نظر داشتم. مست بود. بعضی افراد وقتی مست می شن شلوغ کاری و کثافت کاری می کنن (مثل اکثر افرادی که بلیزشون رو در آورده بودن و جلو ماشین ها رو می گرفتن رو روی هم مشروب می ریختن و توی صورت هم دیگه داد می کشیدن و همدیگه رو هل می دادن و بعضی ها رو زیر پا لگد می کردن)... ولی این آقا خیلی آروم بود.
جلوی افراد رو می گرفت و با آرامش و متانت پیراهن تیم اسپانیا که تنش بود رو نشون می داد می گفت: «ببخشید. ببخشید. من اسپانیایی هستم. بله. من اسپانیایی هستم و من قهرمان دنیا هستم. خیلی ممنون» و بعد از دست دادن یا بغل کردن مخاطبش٬ می رفت سراغ نفر بعدی.
بدون اغراق می گم که این کار رو به صورت مدام برای یک ساعت انجام داد. شاید تک تک افرادی که اون جا بودن رو نگه داشت و بهشون همین جمله ها رو گفت.
دیگه خورشید طلوع کرده بود و ساعت حدودا ۶ شده بود. مرد اسپانیایی به طرف پلیس هایی که اونجا صف کشیده بودن که کسی خیلی خرابکاری نکنه رفت. آروم روی شونه ی پلیس زد و با لبخند توضیح داد که اسپانیایی هست و قهرمان دنیا. پلیس بیچاره مونده بود که چه طور باهاش برخورد کنه. آخر تصمیم گرفت که هیچ عکس العملی نشون نده و افق رو نگاه کنه.


ابزار امتیاز دهی


1 2 3 4 >>