X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:48

۵۵۸. یک کم این طرف تر


پریروز توی پی نوشت شماره ۲ متن قبلی گفتم: «قبل از نوشتن این متن٬ سعی کردم یک متن عرفانی مناسبت با ماه رمضان بنویسم. ولی وقتی درون خودم مراجعه کردم دیدم... از کوزه همان برون تراود که در اوست! وقتی حواسم به عرفان نیست٬ چه طور از عرفان بنویسم؟»

فرداش این خواب رو دیدم.

خواب دیدم که نشتم توی یک اتاق٬ که احساس می کردم یک خوابگاه هست. و جلوی من دوست خوبم حمزه نعیمی نشسته (که مدت هاست ندیدمش). دوستانی که بیشتر با وبلاگ هستن٬ حتما با حمزه توی نوشته ی «ایستگاه صلواتی خیابون قیطریه» آشنا شدن. من حاضرم روی اسم حمزه قسم بخورم. یادمه یه ماه رمضون٬ یکی از شب های قدر توی مسجد کنار حمزه بودم. وقتی جوشن کبیر می خوندیم و به گناهام فکر می کردم٬ خیلی ناراحت و نا امید بودم. دستم رو گذاشتم پشت حمزه و در طول تمام دعا٬ توی ذهنم خدا رو به حق حمزه قسم می دادم. به پاکی حمزه. به خوبی حمزه. اون شب یکی از بهترین شب هایی بود که یادمه. روح حمزه بود که به دعای من طراوت می داد.

بگذریم.

خواب دیدم که نشسته رو به روم توی اتاق. داشتم آهنگ می خوندم برای خودم که حمزه گفت: «چرا همش آهنگ می خونی؟ دیگه مثل قبلنا ذکر نمی گی؟ یه روزایی یادمه برای ائمه می خوندی. اون روزا چی شد؟»

کنارم هم یک پنجره بود. چون رو به روی پنجره نبودم و فقط از کنار به پنجره نگاه می کردم٬ نمی تونستم ببینم که کامل جلوی پنجره چه چشم اندازی هست. ولی اون قسمت که می دیدم چشم انداز زیبای اطراف دانشگاه علم و صنعت هنگ کنگ بود. دریا و جنگل و جزیره ها - خیلی با صفا. ته دلم احساس کردم توی این سرزمین دور افتاده٬ چه قدر با چیزای معنوی فاصله گرفتم. چه قدر ایمانم سست شده.

با مسخره بازی آهنگی رو می خوندم رو تبدیل کردم به لحن روضه و شروع کردم برای امام زمان خوندن.

حمزه لبخند تلخی زد و گفت: «مسخره بازی؟ نمی خواد الکی بخونی. ولی یادمه قبلنا به امام رضا خیلی ارادت داشتی. اون روزا چی شد؟»

توی همون مسخره بازی وقتی اسم امام رضا رو آورد گفتم: «هنوز هم ارادت دارم.» و بعد همون لحن روضه رو ادامه دادم و به صورت جدی و با حضور قلب شروع کردم در مورد امام رضا خوندن. اون موقع بود که توی خواب منقلب شدم و چشام اشک آلود شد. به حمزه نگاه کردم. چشای اون هم اشک آلود بود. چند ثانیه در مورد امام خوندم و حالم دگرگون شد.

حمزه گفت: «خوب حالا یه بار دیگه درست از پنجره بیرون رو نگاه کن.» نگاه کردم و همون منظره ی هنگ کنگ بود. گفت:‌ «قشنگ گردنت رو بگردون تا این طرف چشم انداز رو هم ببینی» همین طور که گردنم رو چرخوندم٬ دیدم که این طرف حرم امام رضا است! دلم هوایی شد. باورم نمی شد حرم امام رضا تمام این مدت کنار گوشم بوده. خورشید داشت غروب می کرد و نور قرمز افتاده بود روی گلدسته ها. خیلی زیبا بود.

با خودم گفتم: «این همه وقت کنار حرم بودم و نمی دیدم!؟ این همه وقت به خودم زحمت ندادم حتی گردنم رو بچرخونم این طرف رو نگاه کنم! همش چشام رو به ساحل و دریا و جنگل بود...» بعد توی خواب متوجه شدم که مدت هاست توی این خوابگاه کنار حرم هستیم٬ ولی هنوز نرفتم زیارت.


سفره ی افطار حرم سلطان


ابزار امتیاز دهی



جمعه 29 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 20:25

۵۵۷. فرق تمایلات جنسی نر و ماده


از جوونی زیاد شنیدم که بعضیا اعتراض می کنن: چه طور پسرا وقتی رابطه ی جنسی متعدد دارن خیلی بد نیست٬ ولی وقتی دخترا از این رابطه ها دارن انگار جنایت کردن؟ چرا یه پسر می تونه چند تا همبستر داشته باشه و انگار نه انگار٬ ولی یه دختر تا هر کی همبستر بشه با ابد اسمش روش می مونه؟ چرا یه مرد اجازه داره تا چهارتا زن بگیره٬ ولی زن ها فقط یه شوهر می تونن بگیرن؟ و از این نوع چراها.

این اعتراض ها رو هم توی ایران شندیم٬ هم توی خارج از کشور. توی فرهنگ شرقی بیشتر از غربی - ولی حتی در غرب هم به مردی که با زن های زیادی همخواب بشه لقب «stud» یا «ladies man» یا «player» یا «rake» یا امثال این ها رو می دن - که کلماتی عموما مثبت هستن. و به زنهایی که این طور رفتار می کنن «slut» یا کلماتی این چنینی می گن که تقریبا همگی فحش هستن.

بعضی این موضوع رو نمونه ای از «نابرابری» و «غیرعادلانه» بودن تناسبات اجتماعی می دونن. و اعتراض می کنن که: به «دخترها ظلم شده»٬ یا «زن ها باید حق خودشون رو بگیرن» و این حرفا.

ولی وقتی می شینم با خودم فکر می کنم٬ می بینم دلیل این موضوع می تونه فراتر از یه «ظلم تاریخی» باشه. شاید بهتره به ساختار طبیعی زن و مرد نگاه کنیم. وقتی آدم مشاهده می کنه که همچین سنت و رویکرد و نظری٬ در طول تاریخ در اکثر (اگر نه تمام) تمدن ها دیده می شه٬ شاید منطقی تر باشه که دنبال یک دلیل طبیعی بگرده.

من مطالعات بسیار محدودی داشتم توی این زمینه٬ اصلا هم متخصص نیستم. ولی فعلا مهمترین دلیلی که پیدا کردم رو براتون ارائه می دم. احتمال می دم بحث بالا بگیره. به همین دلیل حرف ها رو «قطعی» نمی زنم و فقط دوست دارم مطلب رو انتقال بدم.

زیست شناسی تکاملی توضیح می ده که: جنس نر هر روز میلیون ها اسپرم تولید می کنه که آمادگی بارور کردن میلیون ها تخم رو دارن. جنس ماده٬ تعداد تخمک های محدودی تولید می کنه. به عنوان مثال در انسان٬ یک زن در هر دوره ی ماهیانه فقط یک تخمک برای تولید مثل آماده می کنه. در طبیعت٬ تولید مثل «موفق» چیزی مثبت هست و ژن ها ما تربیت شده اند تا ما به دنبال تولید مثل موفقت آمیز باشیم. پس جنس نر همواره توسط ژن هاش این طور تربیت می شه که٬ تا اونجایی که می تونه اسپرم خودش رو منتشر کنه٬ تا شانس بیشتری برای لقاح تخمک و تولید مثل داشته باشه. در مقابل٬ ژن های طبیعی جنس ماده او رو این طور تربیت می کنن که فقط مرد شایسته ای رو وارد زندگیش کنه٬ تا لقاح به دست بهترین گزینه اتفاق بیافته٬ و جنس مذکر شایسته از این تخم محافظت کنه. اگر جنس ماده٬ با نرهای متفاوتی رابطه ی جنسی داشته باشه٬ احتمال این که یکی از اون ها مسئولیت تولید بچه رو بپذیره٬ و با جان و دل از اون بچه مراقبت کنه٬ کاهش پیدا می کنه. پس طبیعت به جنس ماده یاد داده که همبسترهاش رو محدود کنه.

پ.ن.۱: اصلا خواننده های مذکر وبلاگ رو نمی خوام تشویق کنم به کارهای این چنینی. خدا به آدم عقل و اراده داده که آدم نذاره طبیعت مثل حیوون زندگیش رو مطلقا کنترل کنه. طبیعت راه رو تعیین می کنه٬ ما هم با عقل و دین و اخلاق و منابع دیگه اون جاهایی که باید و شاید این طبیعت رو محدود می کنیم. (مثل روزه گرفتن که کاملا بر خلاف طبیعته٬ ولی به دلایل ژرف تر٬ بر تمایلات طبیعی غلبه می کنه.)

پ.ن.۲: قبل از نوشتن این متن٬ سعی کردم یک متن عرفانی مناسبت با ماه رمضان بنویسم. (به توصیه آشنا). ولی وقتی درون خودم مراجعه کردم دیدم... از کوزه همان برون تراود که در اوست! وقتی حواسم به عرفان نیست٬ چه طور از عرفان بنویسم؟

پ.ن.۳: کاربر «صابر»: «همین که مرد قدرت یا طبیعت داشتن رابطه جنسی متعدد دارد خود به خود او را به مراتب بیشتر در معرض گناه و آلودگی قرار میدهد.»


ابزار امتیاز دهی



چهارشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 14:43

۵۵۶. سوراخ دموکراسی - خاطره ای از بیل کلینتن


توی نوشته ی قبلی توضیح دادم که به نظرم دموکراسی -به شکل عرفی امروزیش- سوراخ ها و نقص هایی داره که نمی شه ازشون چشم پوشی کرد. و همچنین توضیح دادم که به نظر من یکی از مهم ترین اون ایرادها این هست که مردم اطلاع صحیحی از کاندیدها ندارن٬ مردم به دلایل واهی و غیر دقیق رای می دن٬ و این که دلیل های «محبوب» بودن یک کاندید و رای آوردنش معمولا دلیل های سطحی هست. این نوشته خاطره ای از بیل کلینتن هست که نشون می ده که این سوراخ دموکراسی در چه حد می تونه موثر باشه. برای مطالعه ی بیشتر در مورد نقص های دموکراسی -به شکل عرفی امروزیش- به نوشتی قبلی مراجعه کنید.

*‌   *‌   *

امروز این فیلم رو باهاتون به اشتراک می ذارم. توی این فیلم بیل کلینتون (رئیس جمهور اسبق آمریکا) در مورد یکی از خاطره های دوران جوونیش صحبت می کنه. توضیح می ده که وقتی جوون بوده و برای یکی از مقامات سیاسی حزبش کار می کرده٬ یه روز برای ماموریت می فرستنش جایی تا برای حزبش رای جمع کنه.

اون ایالتی که فرستاده بودنش از مخالفین حزب دموکرات بودن٬ و همچنین اون چیزی که می خواستن براش رای جمع کنن٬ به قول خود کلینتن «یک مانور غیر واضح و غیر شفاف پارلمانی» بوده. خلاصه٬ تعریف می کنه که روی یک دختر ۱۹ ساله تمرکز می کنه و با خودش می گه هر طور شده می خوام رای این دختر رو برای حزب بگیرم.

اون دختر هم در جواب می گه: «من نمی فهمم تو داری چی توضیح می دی! ولی می دونم هر چیز که تو بگی٬ من مخالفشم!»

بعد کلینتن می گه چه طور می شه متقاعدت کنم که به حزب ما رای بدی؟ اون دختر هم می گه که تنها راه اینه که «ورن بیتی» (یکی از بازیگرهای مشهور اون روزهای هالیوود) باهاش روی ساحل قدم بزنه!

کلینتن در خاطرش می گه: «خدا شاهده٬ نیم ساعت بعد سوار یک آسانسور شدم و ورن بیتی رو دیدم!» و بعد براش توضیح می ده که قضیه چیه و ورن بیتی هم قبول می کنه که بیاد دختر رو ببینه و باهاش چند متر روی ساحل قدم بزنه.

و بعد کلینتن توضیح می ده: «بعد از این واقعه اون زن همیشه و برای هر چیزی به ما رای داد!... با گذر زمان اون زن معلم مدرسه شد و همیشه برای ما تبلیغ می کرد. چند سال بعد دیدمش و گفتم: باورم نمی شه بعد از این همه سال٬ همیشه برای ما تبلیغ می کنی و از ما طرفداری می کنی. جواب داد: هنوز دارم اون قدمهای روی ساحل رو جبران می کنم

می تونین فیلم رو از این لینک دانلود کنین.


ابزار امتیاز دهی



دوشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 07:22

۵۵۵. سوراخ دموکراسی (مشکلات و ضعف و انحطاط)


فرض کنین اهل یه دهات می خوان در مورد تقسیم آب چشمه تصمیم بگیرن. توی دهات همه همدیگه رو می شناسن. اوست ممد٬ با مشت قاسم سالهاست که آشناست. به علاوه٬ همه می دونن دقیقا تاثیر آب توی ده چه قدر مهمه. این که افراد در همچین شرایطی٬ هم به ویژگی های اخلاقی همدیگه آگاه هستن٬ هم به موضوعی که داره روش تصمیم گیری می شه. خوب٬ در این حالت خوبه که اهل دهات (فرض کنین ۱۰۰ نفر که همه همدیگه رو می شناسن) دور هم جمع بشن و آخرش یه تصمیمی بگیرن که آب رو چه طور تقسیم کنن. اگر تونستن تصمیم بیگرن٬ چه بهتر. ولی اگر فرایند تصمیم گیری خیلی طولانی شد و دعوا شد و توی سر و کله ی هم زدن٬ بهتر هست که همین ۱۰۰ نفر٬ دور هم جمع بشن و به جای تصمیم گیری مستقیم در مورد آب٬ از بین خودشون یه ریش سفید نماینده انتخاب کنن. یعنی یکی رو انتخاب کنن که همه قبولش دارن. اون فرد هم چون با همه آشنا هست و به مسائل کاملا آگاه هست٬ یک تصمیم عمومی برای دهات بگیره. این نمونه ی زیبایی از دموکراسی و کارکرد صحیح و منطقیشه.

حالا فرض کنین که این جمعیت یه مقداری بیشتر باشه. مثلا به جای ۱۰۰ نفر٬ صدهزار نفر باشه. اون وقت چی؟ فرقی که اینجا وجود داره اینه که همه ی افراد بر موضوع اطلاع دقیق ندارن. همه ی افراد نسبت به همدیگه هم آشنایی کامل ندارن. واضحه که اگر این افراد رو یه جا جمع کنین (مثلا توی استادیوم آزادی) هرگز نمی شه یه تصمیم در مورد تقسیم آب شهر گرفت. در همچین شرایطی این جمعیت ناچار هستن که نماینده انتخاب کنن تا این نماینده ها از طرف اون ها مشورت کنن و تصمیم بگیرن.

شاید نیاز به توضیح نباشه٬ ولی واضحه که با افزایش جمعیت٬ و همچنین با کم شدن شناخت مردم نسبت به همدیگه و تصمیم عمومی٬ انتخاب نماینده و فرایند تصمیم گیری٬ غیردقیق تر و آصیب پذیر تر می شه. تا جایی که توی دموکراسی های کنونی جهان٬ تقریبا هیچ فردی شناخت درسی از نماینده ی خودش٬ و همچنین مسائلی که داره روش تصمیم گیری می شه نداره.

توی دنیای امروز٬ کدوم یک از شهروندها رئیس جمهور خودشون رو می شناسن؟ اصلا راه شناخت افراد از نماینده هاشون چیه؟ آخر آخرش شناخت مردم از نماینده هاشون می شه روزنامه و تلویزیون و شاید شنیدن چند سخنرانی و مصاحبه. این شناخت دقیقه؟ این آگاهی کافیه؟ مشکل فقط کمبود اطلاعات رای دهنده ها نیست. مشکل تصمیم های غیر منطقی رای دهنده ها هم هست. مثلا شاید یکی فقط به دلیل تیپ و ظاهر نماینده انتخاب کنه٬ یا مثلا یکی به پسر عموش رای بده٬ یا این که کسی از شعارهای اقتصادی یه نماینده خوشش بیاد بدون این که هیچ اطلاع دقیقی از اقتصاد دنیا داشته باشه.

حتی افرادی که ظاهرا مطلع هستن٬ یعنی اون هایی که مطالعه می کنن و اطلاعات عمومی دارن و توی سخنرانی ها شرکت می کنن و همه ی روزنامه ها رو می خونن٬ درصد کمی از ماجرا رو می دونن. به قول ضرب المثل انگلیسی٬ این ها فقط نوک یخ رو می بیننن (وقتی یخ توی آب قرار می گیره٬ ۱۰ درصدش روی آب هست و ۹۰ درصدش از دسترس خارجه و زیر آب قرار داره.) واقعا یک رای دهنده -هر چه قدر هم مطلع و با مطالعه باشه- چه مقدار از مسائل امنیت ملی و اطلاعات استراتژیک نظامی آگاه هست که بخواد با توجه به این مسائل نماینده انتخاب کنه؟

یکی دیگه از مشکلات عظیم دموکراسی (که کاملا جدی و اجتناب ناپذیر هست) اینه که افراد برای این که رای بیارن٬ مجبورن خودشون رو توی چشم مردم خوب جلوه بدن و کارهایی بکنن که مردم خوششون بیاد. حتی اگر این کارها کاملا احمقانه و تبلیغاتی و غیر ضروری باشه. حتی اگر این کارها به نفع مردم نباشه. مثلا بعد از ۱۱ سپتامبر٬ رئیس جمهور آمریکا خوب می دونه که اگر به عراق حمله کنه (حتی با توجه به این که عراق هیچ نقشی در ماجرای ۱۱ سپتامبر نداشته) می تونه محبوبیت خودش رو افزایش بده! و می دونه که مردم ازش می خوان که انتقام کشورش رو بگیره و اقتدار آمریکا رو به دنیا نشون بده٬ پس لشکر کشی می کنه و حاصلش می شه بیش از یک میلیون نفر غیر نظامی کشته شده در عراق.

به قول دکتر علی شریعتی (به نقل از وبلاگ آهستان): «در برابر اینها کسانی که قدرت دارند بیشتر از همه سو‌استفاده می‌کنند. از این آزادی کسانی استفاده می‌کنند که قوی‌ترند. حتی رای می‌سازند، رای آزاد می‌سازند! این است تقلب قانونی و طبیعی! آنها رای قلابی را نیمه شبها پنهان در صندوق‌های اخذ رای نمی‌اندازند، رای قلابی را شب و روز آشکارا اما سخت عالمانه و ماهرانه در صندوق‌ها «خلق رای» یعنی مغزها و دلها، می‌افکنند، بی‌آنکه صاحب صندوق از آن آگاه شود!… گاه نزدیک انتخابات می‌بینیم ناگهان صدها مقاله، دهها کتاب، فیلم، تئاتر، هزاران گونه تبلیغ‌های مستقیم و غیرمستقیم با لحن‌ها و رنگ‌ها و جلوه‌های متنوع و جالب و مختلف، از نوشتن شرح حال گرفته تا چاپ عکس و اسم بر روی ران‌ها و پستان‌ها و دیگر نقاط حساس انتخاباتی و دموکراتیک مانکن‌ها و رقاصه‌ها و هنرپیشه‌های بسیار معروف و محبوب، در سینماها و دانسینگ‌ها و حتی پیاده‌روهای خیابان‌ها و گردشگاه‌ها و باغهای ملی، درباره یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری از در و دیوار همه جا و به هر وسیله‌ بر سر و روی مردم می‌ریزد…»

توی اکثر کشورها که من می شناسم٬ نماینده ها قبل از انتخابات به دیدن تیم های ورزشی معروف می رن و باهاشون خوش و بش می کنن و عکس می اندازن. واضحه که این عکس ها و این خوش و بش ها برای محبوبیت توی چشم مردم هست - و نه چیز دیگه ای. توی همچین وضعیتی٬ این نوع از دموکراسی نحوه ی درستی از حکومت کردن به نظر می رسه؟


روسیه


آمریکا


فرانسه

پ.ن.۱: برای کسایی که انگلیسی بلدن٬ این لینک رو پیشنهاد می کنم. و اگر می خواین بیشتر مطالعه کنین٬ اینجا خیلی مفصل توضیح داده.

پ.ن.۲: ارسطو و افلاطون از منتقدین دموکراسی بودن

پ.ن.۳: این نوشته قرار نبود «راه کار» ارائه بده و یا نتیجه گیری خاصی بکنه. فقط برای نشون دادن ضعف های فاحش دموکراسی (به صورت امروزیش) نوشتم.

پ.ن.۴: داشتم توی نوشته های قدیمی وبلاگ چرخ می زدم که به این نوشته ی کوتاه رسیدم. چه قدر باحاله که خط فکریم حفظ شده. اینجا همون حرف ها رو دوباره زدم٬ ولی خیلی اصولی تر. هاها


ابزار امتیاز دهی



شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 15:59

۵۵۴. جُوَیبِر و ذَلفا


جویبر مردی از اهل یمامه بود. در همان جا آوازه ی اسلام را شنید و عازم مدینه شد و خدمت پیامبر رسید و اسلام آورد و از زمره ی مسلمانان خالص گردید. او مردی کوتاه قامت٬ زشت رو و تنگدست بود٬ اما به رغم این ظواهر٬ باطنی زیبا و روحی بلند داشت. از آن جا که نه مالی٬ نه خویشی و نه جایی داشت٬ به دستور پیامبر به طور موقت در مسجد رحل اقامت افکند و پس از مدت کوتاهی افراد دیگری چون او نیز در آن جا گرد آمدند تا این که خداوند به پیامبر وحی کرد که آنان را در جای دیگری سکنا دهد که مسجد جای سکنا نیست و همه ی درهای رو به مسجد جز باب علی و خانه ی فاطمه را مسدود سازد. پیامبر نیز چنین کرد و مکانی خارج از مسجد را به این گروه اختصاص داد و سایبانی در آن جا ساخت و آنان را به آن مکان منتقل کرد. آن مکان را «صُفّه» می نامیدند و ساکنان آن جا را که مردمی تنگ دست و بی خانه و غریب بودند «اصحاب صفه» می گفتند. رسول خدا و یارانش به زندگی آنان رسیدگی می کردند.

روزی پیامبر به سراغ‌ اصحاب صفه رفته بود که چشمش به جویبر افتاد و از سر رحمت و علاقه به او گفت: «چه خوب است که ازدواج کنی تا هم پاکدامنی خود را حفظ کنی و هم آن زن در کار دنیا و آخرت کمک تو باشد».

جویبر گفت: «ای رسول خدا٬ چگونه؟ در حالی که من نه حسب و نسب دارم ونه مال و جمال. چه کسی به من زن می دهد و کدام زن رغبت می کند که همسر من بشود؟»

پیامبر فرمود: «ای جویبر٬ خداوند به وسیله ی اسلام (بسیاری از) آنان را که در جاهلیت محترم و شریف بودند پایین آورد و (بسیاری از) آنان را که خوار و بی مقدار بودند بالا آورد. خداوند به وسیله ی اسلام نخوت های جاهلی و افتخار به حسب و نسب و خاندان های بالا را منسوخ کرد. اکنون همه ی مردم از سفید و سیاه و اهل قریش (و غیر قریش) و عرب و عجم یکسانند که همه از آدمند و آدم از گل آفریده شده است. و بی گمان٬ محبوب ترین مردمان نزد خدای عزوجل در روز قیامت٬ فرمانبردارترین آنان نسبت به خدا و باتقواترین آن ها است.»

آنگاه پیامبر اضافه کرد: «ای جویبر٬ من در میان مسلمانان تنها کسی را از تو برتر می دانم که تقوا و اطاعتش از خدا بیش تر باشد. پس بی درنگ نزد «زیادبن‌ولید» از محترمان و بزرگان قبیله بنی‌بیاضه برو و به او بگو که مرا رسول خدا به سوی تو فرستاده است تا از دخترت ذلفا برای خود خواستگاری کنم

مصطفی دلشاد تهرانی٬ سیره ی نبوی دفتر چهار: سیره ی خانوادگی٬ ص۵۲-۵۳

وقتی این متن رو امروز خوندم از خودم سوال کردم: چه مقدار هماهنگی بین این دستورات پیغمبر و دنیای امروز ما وجود داره؟ من خودم دختر ندارم٬ ولی اگر روزی دختر داشته باشم٬ راضی می شم دخترم رو به همچین کسی بدم؟ یا اصلا این که... من دختر نیستم. ولی اگر دختر بودم٬ راضی می شدم زن همچین آدمی بشم؟ (نکته ی جالب این که در ادامه ی داستان پدر دختر -که از اشراف بوده- با این ازدواج مخالفت می کنه٬ ولی وقتی خود دختر می شنوه که دستور مستقیم از رسول خدا بوده به پدر اعتراض می کنه و...)


ابزار امتیاز دهی


1 2 3 4 >>