X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 13:36

660. آخرین مطلب 89 - هفت حکایت


سلام دوستان. قبل از هر چیز باید معذرت خواهی کنم که توی چند هفته ی اخیر اون طوری که شایسته هست به وبلاگم رسیدگی نکردم. راستش یه مسائلی برام پیش اومده که در مقایسه با همه چیز دیگه توی زندگی، در اولویت قرار داره. به خاطر همین نمی تونم اون طور که باید و شاید به کارهای دیگه بپردازم. البته شکایتی ندارم. خدا رو شکر خیلی هم خوشحال و سرحال و راضی ام. خیلی. امیدوارم در سال آینده بتونم تعادل بهتر مطلوب تری با فضای وبلاگم برقرار کنم. خلاصه، از این بابت عذر می خوام. جالبه که برای دوستان هم مشهود بوده. توی چند نوشته ی اخیر نظراتی که گذاشته شده، گاه و بیگاه به این موضوع اشاره کرده. تا جایی که یکی از دوستان نوشته: "کجا سیر می کنی برادر!؟" خدا خیرتون بده که به فکرم هستین.

برای این نوشته، تصمیم گرفتم که -7- داستان از منابع اصیل ایرانی براتون نقل کنم تا با فضای سنتی-آیینی این روزها هم سازگار باشه. توصیه می کنم که دوستان همه ی مطالب رو یک جا نخونن. چشاشون خسته می شه. پس زمانتون رو تنظیم کنین که مطالب زیر طی چند روز به صورت متعادل خونده بشن. شاید هر روز یک مطلب خوندن فکر خوبی باشه. شما هم اگر حکایت های خواندی در دسترس دارین، توی قسمت نظرات باهامون به اشتراک بذارین تا همه استفاده کنیم:

1.

آورده اند که در شهر موته مردی بود از خدمتکاران محمدبن سلیمان الهاشمی که او به بددلی (بزدلی) منسوب بود. شبی با جماعتی نشسته بود و هر کس ذکر دلیری و شجاعت خود می کردند. او گفت: "شما مرا به بددلی منسوب می کنید، من از همه شجاع و دلیرترم و اگر خواهید، بر شما روشن گردانم. در این شب تاریک که لباس هوا قیر و قار شده است، به هرجا که خواهید مرا بفرستید تا تها بروم و نشان شما آن جا برم." گفتند: "همچنان کنیم." پس گروی تعیین کردند. و در آن جا بر در شهر آبگیرهاست که حجاج یوسف کرده است. و جایگاهی است با وحشت باشد و مسکن سباع و مکمن دزدان بود. گفتند: "این ساعت برو و میخی در قعر آن صهریج بزن و باز آی، تا برهان شجاعت تو ظاهر گردد."

آن مرد میخی و خایسکی و شمشیری برگرفت و بدان موضع شدکه تعیین کرده بودند و پیش از آن که میخ را در قعر آن فرو کوبد آواز زنجیری شنید. نیکو بنگریست؛ بوزینه ای بود که از دست قراد گریخته بود. تکلف کرد و آن را بگرفت. در اثنای آن آوازی به گوش او آمد و مردی با زنی می گفت که: "عمر عزیز را در طلب تو ضایع کردم و البته به من التفات نکردی و پدر تو را به بیگانه داد و اگر رضای تو نبودی، آن نکاح نشدی. امشب کین خود را از تو باز خواهم و خون تو بریزم." آن زن تضرع می کرد که: "بر من رحم کن که آن چه پدر من کرد، مرا در آن جرمی نبود." آن جوان این مقالات بشنید، جان خود به خطر انداخت، بانگ بر آن مرد زد و آن بوزینه را بر وی انداخت. بوزینه بر گردن او جست. مرد متحیر شد. دست از زن برداشت و بگریخت.

جوان شجای زن را از بند بگشاد و حال او پرسید. زن گفت: "من دختر فلانی هستم، و مرا به بیگانه داد، و قضا چنین رانده بود، و این مرد کینه در دل گرفت. من با جماعتی از زنان به باغ رفته بودم. و او با طایفه مفسدان شریر بیامد و مرا در ربود. و این ساعت مرا به این جا آورد و قصد جان من کرد. تا آفریدگار، تعالی، تو را بر سر من رسانید."

پس او را به منزل برد و خود را به جمع یاران باز رسانید. حال او و آن چه بگذشت را با جماعت تقریر کرد. اندکی اندیشیدند و گفتند: "هر چه کردی، کردی. ولی میخ را در قعر صهریج نکوفتی بزدل!"

(اصل داستان از جوامع الحکایات محمد عوفی هست، ولی خودم در داستان تغییراتی دادم تا منظوری رو برسونم.)

2.

روایت کنند ملک الموت یک روز به نزدیک سلیمان بن داوود علیه السلام شد و تیز در ندیم او نگریست و بیرون شد. ندیم گفت: "یا رسول الله، این که بود که در من نگریست؟"

گفت: "ملک الموت بود." گفت: "ترسم که مرا بخواهد بردن، مرا یک ساعت از دست او برهان." گفت: "چگونه برهانم؟"

گفت: "باد را بفرمای تا مرا همین ساعت به زمین هندوستان برد تا باشد که مرا باز نیاید."

سلیمان باد را بفرمود تا او را به اقصای هندوستان برد در حال و ساعت. پس ملک الموت دیگر باره به نزدیک سلیمان بازآمد. سلیمان گفت: "چه سبب بود که در آن مرد بسیار می نگریستی؟"

گفت: "عجب می داشتم که مرا از پیش فرموده بودند که جان او بستان بر زمین هندوستان! ولی وی از هندوستان دور بود!"

(نصیحه الملوک، امام محمد غزالی)

به قول حضرت علی توی دعای کمیل: "و لا یکمن الفرار من حکومت" ای خدایی که فرار از حکومت تو ممکن نیست!

3.

پادشاهی با غلامی در کشتی بر دریا نشست و غلام، دیگر دریا ندیده بود و محنت کشتی نیازموده. گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندان که ملاطفت کردند، آرام نمی گرفت و عیش ملک از او منغص بود. چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود. ملک را گفت: "اگر فرمان دهی، من او را به طریقی خامش گردانم." گفت: "غایت لطف و کرم باشد." بفرمود تا غلام به دریا انداختند. باری چند غوطه خورد، مویش را گرفتند و پیش کشتی آوردند. به دو دست سکان کشتی آویخت. چون بر آمد، به گوشه ای بنشست و قرار یافت."

(گلستان، سعدی شیرازی)

4.

روزی زنی به محضر قاضی بلخ آمد و از شوهر ممسک خود شکایت کرد که خرج خانه نمی دهد و بداخلاق است و با او سر سازش و یاری ندارد. قاضی سخنان زن را گوش کرد و گفت: "حق با شماست"

زن با رضایت خاطر از دیوان بلخ خارج شد و امیدوار بود که حکم قاضی به نفع او صادر شود.

قاضی شوهر زن را احضار کرد. مرد نیز از بی علاقگی همسرش به زندگی داستان ها گفت. قاضی سری از سر تصدیق تکان داد و به مرد گفت: "حق با شماست"

زن قاضی که شاهد این ماجراها بود، برافروخته رفت و بر سر قاضی کوبید که: "ای مرد! این چه طرز قضاوت است که در آن واحد بر هر دو طرف دعوی می دهی؟"

قاضی کتک خورده زهر خندی بر لب آورد و همسر خود گفت: "حق با شماست"

(ریشه های تاریخی امثال و حکم، مهدی پرتوی آملی)

5.

جمعی به دعای باران می رفتند. مکتب خانه ها را تعطیل کرده و اطفال را با خود همی بردند. درویشی گفت: "این طفلان را کجا می برید؟"

گفتند: "تا دعا کنند، که ایشان بی گناهانند و دعای بی گناهان مستجاب است."

گفت: "اگی دعای ایشان مستجاب شدی، یک مکتبدار در همه عالم زنده نماندی!"

(لطایف الطوایف، فخرالدین علی صفی)

من خودم شخصا از این حکایت کوتاه و پر مغز خیلی لذت بردم. جای فکر داره.

6.

ذالنون مصری می گوید وقتی از شهر مصر بیرون آمدم تا ساعتی در صحرا تفرجی کنم، بر گوشه رود نیل می گشتم و در جریان زلال شمال نظاره می کردم. ناگاه کژدمی دیدم که به تعجیل می آمد. گفتم: "به کجا خواهد رفت؟" چون به لب آب رسید، غوکی بر لب آب آمده بود. آن کژدم بر پشت او نشست و او را مرکب خود ساخت و در آب شنا کرد! خود را به آب زدم و به تعجیل از آب گذشتم و به کنار آمدم. چندان که غوک برسید و کژدم را از آب بگذرانید، به خشکی آمد و به رفتن تعجیل گرفت. و من در عقب او می رفتم تا به زیر درختی رسید. مردی در زیر سایه درخت خفته بود و ماری سیاه قصد او کرده بود و نزدیک آمده بود که زخم بر وی راند. ناگاه کژدم بیامد و قصد کرد و نیشی آهسته در پای مرد زد. نیش گزندی مختصر رساند، ولی مرد چنان از جای پرید که مار وحشت کرده و فرار کرد. پس کژدم برگشت و به لب آب آمد و غوک منتظر او بود و بر پشت او نشست و برفت.

(متن از جوامع الحکایات محمد عوفی، ولی به طور کلی داستان رو تغییر دادم)

7.

آورده اند که زاغی کبکی را دید که می رفت. خرامیدن او در چشمش خوش آمد و از تناسب حرکات و چستی اطراف او آرزو برد، چه طباع را به ابواب محاسن التفاتی تمام باشد و هر آینه آن را جویان باشند.

در جمله خواست که آن را بیاموزد. یک چندی کوشید و بر اثر کبک پویید. آن را نیاموخت و رفتار خویش فراموش کرد. چنان که به هیچ تاویل بدان رجوع ممکن نگشت.

(کلیله و دمنه، عنصر المعالی نصرالله منشی)



پ.ن.1: می دونم این حکایت آخر رو احتمالا خیلی از دوستان قبلا شنیدن. ولی دلیل آوردنش اینه که کمی هم دوست دارم روش حرف بزنم. این شده حکایت خیلی از مردمان این مملکت. زرق و برق و پیشرفت های اجتماعی و نحوه ی زندگی جهان غرب رو می بینن، و به نظرشون خوش می آد. بعد آداب و رسوم و اخلاق و دین و فرهنگ خودشون رو رها می کنن و سعی می کنن مثل کبک راه برن. غافل از این که هم از اینجا رونده می شن، هم از اون جا مونده. نه می تونن فرهنگ غربی رو درست یاد بگیرن (چون مستلزم رها کردن کامل اصل خودشون هست و این با تربیت و پیشینه و ماهیتشون سازگار نیست)، نه اصالت های ایرانی خودشون رو درست حفظ کنن. بعد که می بینن شدن یک آش درهم و بی مزه؛ و بعد که می بینن تبدیل شدن به عده ای آدم که نه اصالت دارن، و نه به تصوری که از زندگی غربی داشتن رسیدن، اوضاع خراب می شه. می شه این همه کجرفتاری و هنجارشکنی که در جامعه وجود دارد. دست و پا می زنن تا برگردن به فرهنگ ایرانیشون. اون وقت به جای این که از حکمت ناب ایران زمین بهره ببرن، توی ظواهر گیر می کنن و رو می آرن به ترقه ترکوندن، از روی آتیش پریدن، سبزی گره زدن و یک سری کار دیگه برای این که وجدان خودشون رو راضی کنن که "ما ایرانی هستیم و از اصل خودمون دور نیافتادیم". آخه عزیز من! اگه می خوای واقعا ایرانی باشی و از اصل خودت دور نیافتی، از همون اولش نمی خواد روشنفکر بازی در بیاری. بعدش هم، به جای چسبیدن به ظواهر "ایرانی بودن" و ریش هخامنشی گذاشتن و آداب و رسوم جاهلی، بشین روزی یک ساعت گلستان سعدی و منطق الطیر عطار بخون تا فرهنگ اصیل ایرانی رو حقیقتا درک کنی. حکایت های ادبیات کهن فارسی، گنجینه ای از معرفت از حکمت هستن، حیفه که توی این دوره زمونه از این گنجینه ها این همه فاصله گرفتیم. و ببخشید اگر حرف های این آخر کمی تند شد. این پی نوشت بیشتر درد دل بود. نمی خواد بهش زیاد توجه کنین.


ابزار امتیاز دهی



دوشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 20:50

659.حضرت مسیح و نگاه شهوت آلود


در اسلام زیاد شنیده ایم که می گویند "نگاه به نامحرم تیری زهرآلود از جانب شیطان است" و همواره به ما گفته اند که "چشم هایتان را درویش کنید". جوانان متعددی در این دوره زمانه با این دستور دست و پنجه نرم می کنند. مهار کردن نیروی جنسی و هدایت آن به گونه ی شایسته، کار آسانی نیست. البته دستور "نگاه نکردن" دستوری نیست که فقط در دین مبارک اسلام به آن اشاره شده باشد. بلکه در انجیل و کتب آسمانی دیگر نیز، دستوراتی بسیار محکم در این باره برای پاک نگاه داشتن روح و جسم انسان وجود دارد. شاید برای دوستان گفتار حضرت مسیح (ع) در این باره آموزنده، و حتی تعجب آور باشد.

عهد جدید (انجیل) متی، فصل 5، آیات 27 الی 29 می فرماید:

"گفته شده است که زنا مکن. ولی من می گویم که اگر حتی با نظر شهوت آلود به زنی نگاه کنی، همان لحظه در دل خود با او زنا کرده ای. پس اگر چشمی که برایت انقدر عزیز است، باعث شود گناه کنی، آن را از حدقه در آور و دور افکن. بهتر است بدنت ناقص باشد، تا این که تمام وجودت به جهنم بیفتد."

Matthew 5:28–29: "Anyone who looks at a woman lustfully has already committed adultery with her in his heart. If your right eye causes you to sin, pluck it out and throw it away; it is better that you lose one of your members than that your whole body be thrown into hell." 


ابزار امتیاز دهی



جمعه 20 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 21:46

658. امام را به نفع خود مصادره نکنید!


و حال اشاره ای به صحبت هایی که در این خصوص شنیده ایم و خوانده ایم:


1. موسوی لاری (وزیر کشور اسبق): "متاسفانه امروز از این جمله امام (ره) به تعبیری دیگر و برای حذف نیروهای انقلاب و وابسته و دلبسته به امام (ره) به کار برده می شود. یعنی امروز با نیروهای ریشه دار انقلابی برخورد می شود و می گویند، میزان حال فعلی اشخاص است. باید همه ما بدانیم این جمله امام (ره) در چه شرایط زمانی، مکانی و چه فضایی مطرح شده است. ایشان این جمله را وقتی به کار بردند که از ناحیه طرفداران انقلاب در... کمیته های پاکسازی بخصوص در آموزش و پرورش خیلی تند رفتند؛ در این شرایط امام (ره)  این جمله را مطرح کردند که میزان حال فعلی اشخاص است که الان در جمهوری اسلامی خدمت می کنند و نباید این افراد را از گردونه کار و بازدهی حذف کنند. در اصل نگاه انسانی امام (ره) به کسانی بود که متهم بودند؛... البته اگر افرادی با سوابق مثبت دچار خلافی شوند یا مرتکب جرم و جنایتی شوند حتما قانون باید با آنها برخورد کند. این به معنای مصونیت دادن به افراد در برابر قوانین کشور نیست اما استفاده کردن از این جمله امام (ره) برای حذف کسانی که با بعضی سلیقه ها همراه نیستند نیز ظلم به امام (ره) و جمله امام  (ره) است. حالا سرنوشت این جمله چه شده است؟ برخی این جمله را به کار می برند برای حذف بچه های انقلاب. امروز می گویند درست است که این افراد در زمان رژیم طاغوت افراد به زندان رفته و شکنجه شدند و سابقه مبارزاتی و مدیریتی در سطوح مختلف نظام  دارند، امروزش برای ما ملاک است؛ چون همراه و همفکر ما نیست و سلیقه ما را قبول ندارد و بر نمی تابد، باید کنار بروند." (منبع)


2. آیت الله مصباح یزدی (عضو جامعه مدرسین و شورای خبرگان رهبری): "اگر به سخنان بنیان‌گذار جمهوری اسلامی (ره) و نوع برخوردهای ایشان دقت کنیم، در می‌یابیم که ایشان همیشه از نصب مسئولان به دست رهبری سخن می‌گفتند و حتی در حکم ریاست جمهوری هم «نصب رئیس جمهور» و نه «تنفیذ حکم» را مطرح می‌کردند. این که برخی افراد با استدلال به کلام امام راحل (ره) که فرمودند «میزان رأی ملت است» اعتبار ولایت فقیه را به مردم می‌دانند اشتباه است. در طول تاریخ همیشه کلام را از موضع خود تغییر داده و در مکانی غیر از آن قرار می دادند که این یک نمونه آن است." (منبع)


3. مجتبی راعی (کارگردان فیلم عصر روز دهم و تولد یک پروانه): "یادم هست زمانی که امام از دنیا رفتند، همه‌ی قشرها و تیپ‌های مختلف اجتماعی برای تشییع ایشان حضور داشتند و طبیعی است که نسل امروز ما هم می‌خواهد درباره‌ی امام بیشتر بداند. می توان از امام خمینی (س) به عنوان یک قهرمان ملی نیز یاد ‌کرد و به گفته وی راز قدرت امام در زمان حیاتشان و پس از آن، جا داشتن در قلب‌های مردم بود. امام به سربلندی ایران فکر کرد و اگر از امام فقط یک شخصیتی مذهبی جدای از ملی بودن بسازیم به ایشان جفا کرده‌ایم. همچنین وقتی ایشان را متعلق به یک جناح خاص کردیم نیز، بر امام جفا کرده‌ایم، چون هیچ گروه یا جناحی نتوانسته امام را به نفع خودش مصادره کند." (منبع)


4. محمد خاتمی (رئیس جمهور سابق): " امام خمینی(ره) از موضع اسلام خواستار جمهوری اسلامی شدند . مطمئن باشید از قدیم تا کنون دو طرز تفکر وجود داشته است... با عنایت خدا، تفکر امام به صحنه آمد و دانشجویان مومن و روحانیون روشن بین در استقرار و پیروزی اندیشه امام نقش داشتند . رفتار حضرت امام باعث شد که توده‌ی مردم و نخبگان در کنار هم باشند و بخش‌هایی از روحانیت و دانشگاهیان به این امور کمک کنند و این موضوع باعث به وجود آمدن انقلاب اسلامی شد. زمانی که امام خمینی(ره) در نیمه شعبان 56 فرمان دادند مردم جشن نگیرند، عده‌ای مقابل امام ایستادند، آنها همان افراد تندرویی هستند که تنها بر روی گفتمان نادرست خود پافشاری می‌کنند؛این تفکر امروز هم وجود دارد.منتها بعد از پیروزی انقلاب اسلامی می خواهد نظام و جامعه را به نفع اوهام خود که دارای تضاد بنیادی با افکار امام و جامعه است مصادره کند که باید هوشیار بود." (منبع)


5. محمد کرمی راد (نماینده مردم کرمانشاه در مجلس): "(آقای مهاجرانی و حامیان او) در کشور و خارج از کشور به هیچ یک از آرمان‌های امام (ره) اعتقاد ندارند و تنها از اسم بنیانگذار کبیر انقلاب برای به نتیجه رساندن اهداف خود سوءاستفاده می‌کنند... مهاجرانی شخصیتی است که ماهیت خود را در دوران صدارتش بر وزارت فرهنگ و ارشاد نشان داد و با رویکرد تساهل و تسامح وی در دوران اصلاحات، ما شاهد توهین به امام راحل و آرمان‌های انقلاب در مجلات زنجیره‌ای و حتی کتاب‌ها بودیم." (منبع)


6. رضوی یزدی (عضو مجمع روحانیون مبارز): "با نگاهی به دوران پس از رسول اکرم(ص) هم شاهد این بحران بودیم که عده‌ای تلاش نمودند تا آن بزرگوار را به نفع خودشان مصادره کنند و همراهان رسول الله از صحابه و انصار پس از ایشان از اصول آن بزرگوار فاصله گرفته و حرف‌های جدیدی زدند. حتی عایشه همسر پیامبر هم بعد از رحلت ایشان نبی اکرم را به نفع خود مصادره کرد و آشوب جمل را برپا کرد و در همین راستا برخی اتفاقات هم پس از انقلاب و بعد از رحلت امام خمینی طبیعی بود. اینکه هر کس ادعا کند که پیرو راستین خط امام است و دیگری را به انحراف از این مسیر متهم نماید، تنها بر معیار وجدان بیدار جامعه است که می‌تواند مورد قضاوت قرار گیرد تا مشخص شود چقدر این حرکت در مسیر امام درست و اصولی است. بهترین شیوه برای حفظ و آشنایی با اندیشه‌های حضرت امام عدم فراموشی اصول اصیل شامل آثار مکتوب و سخنرانی امام است. صدا و سیما خود گاهی اوقات امام خمینی را به نفع خود مصادره می‌کند و در قالب جریان‌های خاص سیاسی که در جامعه رخ می‌دهد، تلاش می‌کند تا آن بخش از صحبت‌های امام را که به نفع یک خط خاص باشد، پخش نماید؛ در حالی‌که تاریخ و موقعیت آن فرمایش امام متناسب با حوادثی که امروز روی می‌دهد، نمی‌باشد." (منبع)



گویا رسم تاریخ است که بعد از هر مرد بزرگی، دیگران بکوشند تا برای پیش بردن حرف خود، او را به نفع خود مصادره کنند. شاید انقلاب اسلامی ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست. امام گوهری بود که همه می خواهند خود را به او منتصب کنند. انقلاب عظیمی بیش از سی سال پیش رخ داد که مانند منبع نوری، دل های مردم را روشن کرد.

امام رفت. ما ماندیم. و اینک اعتراض که چرا "عده ای" امام را به نفع خود مصادره می کنند!؟ این عده که می گویم، متعلق به گروه خاصی نیستند. از چپی گرفته تا راستی. از آن هایی که ریش می گذارند و انگشتر عقیق دست می کنند گرفته، تا روشنفکر و دانشگاهی. بسیاری معتقدند که "دیگران" امام را به نفع خود مصادره کرده اند. گویا فقط آن چه را که با دل خود سازگار می بینند از کلام امام استخراج می کنند، و آن چه که به ضررشان است نادیده می گیرند.

من در جایگاهی نیستم که بگویم چه کسی حق دارد. من در سیاست خود را صاحب نظر نمی دانم. اطلاعات زیادی هم ندارم. ولی به عنوان یک جوان نسل-سومی در جایگاهی هستم که آن چه که می بینم گوشزد کنم؛ احساس می کنم اگر طرفین ادعا می کنند امام مصادره شده است، حداقل می توان از دو چیز اطمینان داشت:

1. امام عظمتی داشته است که همه می خواند با نزدیک شدن به او، به خودشان آبرو دهند.

2. در شرایطی که همه خود را به امام می چسبانند، واضح است که امام، مظلوم است.


ابزار امتیاز دهی



پنج‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 03:04

657. دعا - دو سوال از علامه طباطبایی


متن زیر، قسمت هایی از سوال و جواب هایی هست که یکی از شاگردان علامه طباطبایی در نوشته ای به نام "665 پرسش و پاسخ در محضر علامه طباطبایی قدس سره" نقل کرده. در اینجا براتون قسمت هاییش رو جدا می کنم و دو پرسش و پاسخ در مورد "دعا" رو نقل می کنم:


سوال 547: خداوند متعال می فرماید: ادعونی، استجب لکم (مرا بخوانید، تا دعای شما را اجابت کنم). آیا می توان گفت این کلام مطلق است؟ و بیانگر آن است که هر کس خدا را بخواند، دعایش مستجاب می گردد؟

جواب: مطلق به این معنی است که حقیقتا بخواهد و «ادعونی» باشد. یعنی:

اولا دعوت و خواستن و طلب باشد و به راستی بخواهد نه این که لقلقه ی زبان باشد که لفظ «ادعو» این نکته را می رساند
دوم این که از خدا بخواهد (و نه از غیر او). که لفظ «نی» این معنی را می رساند.

بنابراین، اگر دل دعا کننده به هزار جا توجه داشته باشد، در آنجا «ادعو» یعنی دعوت و خواستن محقق نیست، زیرا بی توجه است. و اگر به یک سبب از هزاران اسباب خارجی اعتماد کند، از خدا نخواسته و اینجا «نی» محقق نیست. مانند بیماری که دلبند طبیب و دواست... اگر این دو شرط که از «دعا» و «نی» استفاده می شود تحقق یافت، به نص قرآن دعا به هدف اجابت رسیده و رد نخواهد شد. مانند دعای بیماری که دستش از طبیب و دعا کوتاه شده، و قلبش از علل مادی و طبیعی مائیوس گشته و مضطر شود و توجه به واسطه ها نداشته باشد، وگرنه مضطر نخواهد بود، و حال دعا برای او محقق نخواهد شد.


سوال 551: آیا دعا با مقام «تسلیم» و خوشنودی از قضا و قدر الهی منافات دارد؟ چنان که وقتی حضرت ابراهیم ع با منجنیق به آتش انداخته شد و جبرئیل به ایشان گفت "آیا درخواستی داری؟" و حضرت جواب داد: "از تو، خیر... همین که خدا حال مرا می داند، از درخواست نمودن من کفایت می کند".

جواب: دعا دو گونه است:

یک نوع عرض حال است. مانند این که جناب ابوذر مریض شد و عثمان به عیادت او رفت و به او گفت: "چرا برای مداوا به نزد طبیب نمی روی؟" و جناب ابوذر رحمه الله فرمود: "طبیب (خداوند) خود مرا بیمار نموده است".

و نوع دیگر دعا، عرض و درخواست حاجت است که آن نیز مطلوب و پسندیده است. خداوند متعال می فرماید: "و پروردگارتان فرمود، مرا بخوانید، تا دعای شما را اجابت کنم." و همچنین می فرماید "و هر گاه بندگانم درباره من از تو پرسند (بگو:) به یقین من نزدیکم و دعای دعا کننده را هرگار که مرا بخواند اجابت می نمایم".



پ.ن.1: جالبه. امروز قبل از این که این متن رو بخونم با «پرنده» صحبت می کردیم که بحث به همین مبحث "دعا" کشیده شد. حتی داستان حضرت ابراهیم و منجنیق رو هم براش تعریف کردم! انگار روزی من بوده که تا قبل از خواب، نظر علامه رو هم در این باره ببینم. خدا رو شکر. من به حساب و کتاب های این روزی های علمی-دینی بسیار اعتقاد دارم.
پس شما هم یک جورایی روزیتون بوده که از طریق این نوشته، این مطالب رو مرور کنین...

پ.ن.2: در مورد سوال دوم، اگر دوستان مایل هستن در مورد رابطه ی بین «قضا و قدر» و «دعا» مطالعه ی بیشتری داشته باشن {این لینک} و {این لینک} و {این لینک} می تونن مفید باشن.


ابزار امتیاز دهی



سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 03:47

656. زن های ناصرالدین شاه


«ناصرالدین شاه روزی که کشته شد، 85 زن داشت که زن های درجه اول شاه را ماهلی 750 تومان حقوق بود و زن های درجه دوم به تفاوت از 500 الی 200 تومان داشته و صیغه های درجه سوم را 100 الی 150 تومان مقرری بود و نیز دخترهای بزرگ شاه، سالی چهار هزار تومان حقوق داشتند...» (کتاب هزار فامیل، ص 103) زن‌های درجه اول شاه هر یک سه الی چهار خواجه داشتند، زن های درجه دوم یک الی دو خواجه، و زن‌های درجه سوم خواجه نداشتند. خواجه‌های حرمسرا روی هم رفته از سفید و سیاه بالغ بر نود تن بودند. (منبع) به هر یک از زن های بزرگ یک دستگاه عمارت و حیاط داده شده بود. زن های دیگر به تفاوت از یک الی سه اطاق داشتند و صیغه های جزء به زن های محترمه سپرده شده و در دستگاه آنها می زیستند. (منبع)

مراسم تعزیه یکی از جاهایی است که شاه برای دیدن زن‌ها و دخترها از آن استفاده کرده افرادی را گزینش می‌کند. کسانی تعمدا دخترانشان را می‌آورند تا مقبول شاه واقع شوند. «دایه‌ها، دختر دایه‌ها، امروز سه دختر از توی آدم‌های خانم‌ها پسند کرد. تعزیه که تمام شد، اینها را بردند حیاط امین اقدس. خوب زیر [و] روی اینها را دید. گفت امشب اینها را نگاه دارید، فردا صبح من می‌خواهم عکس اینها را بیندازم. امروز که شنبه بیست و چهارم است، شاه صبح از خواب برخاست. دخترها را بردند حیاط امین اقدس. جواهر زیادی آوردند، اینها را جواهر زدند. روی صندلی نشستند. شاه خودش عکس اینها را انداخت. ما هم رفتیم تماشا. یکی از اینها را پسند کرد.... عصری او را بزک کردند، بردند پیش شاه. امشب هم شاه او را برد». (منبع)


عکسی از زنان حرمسرای شاه


یکی از عزیزان ناصرالدین شاه گربه ای به نام "ببری خان" بود. این گربه ی آلاپلنگی وسیله ای بود برای تقرب به سلطان. هنگامی که شاه به فرنگ رفته بود، در غیاب او، زن های حرم با تر و خشک کردن ببری خان سعی می کردند خودشان را در دل ناصرالدین جا کنند. در اینجا، به عنوان حسن ختام مطلب، نامه ی یکی از زنان حرم به ناصرالدین شاه را نقل می کنم (منبع):

تصدق وجود مبارکت شوم

از احوالات کمینه بخواهید بعد از لطف خداوند و از تصدق فرق همایون الحمدلله سلامت هستم و از گرمای تهران جان در بردم. قبلۀ عالم مرخص فرموده بروم اقدسیه، بعد فکر کردم مبادا مردم دربارۀ بنده حرف کم زیادی بزنند باعث تلف آبروی من باشد، ترک اقدسیه را کردم، گرما را خوردم، الحمدلله گرما هم تمام شد، حالا شب و روز خودم را نمی دانم، از شوق ذوقی که دارم قبلۀ عالم تشریف فرما می شود. ان شاءالله روزی باشد به سلامت موکب همایون تشریف فرما شود، به زیارت خاک پای همایون مشرف شوم. زمین را سجده نمایم. شکرانه خداوند را بجا آورم. عرض دیگر قبله عالم نمی داند کمینه امسال چقدر غصه دربارۀ ببری خوردم، یک روز دستش باد کرد، نشستم گریه کردم، دوا درمان کردم خوب شد. یک دفعه دیگر یک دانه دندانش افتاد باز گریه کردم. آن وقت به خاطر کمینه آمد، بارها قبله عالم می فرمود سر سفره ببری خان ... من است حالا درستش کردند، شد. دیگر روز که می شد ببری خان بغلم بود، هرگوشه خنک بود او را می بردم، مبادا گرما صدمه بخورد، حالا خوب چاق شده است. ان شاءالله مراجعت فرمودید باز هم ببری خان سر شما را گرم می کند هر گاه بخواهید بدانید در چکار هستم، عکس خانه را درست می کنم، ببری خان که دندان افتاده است، پیش من است، ان شاءالله از در دولت که وارد شدید ... دندان افتاده روی شانه من است. خاک پای مبارک را می بوسم. دیگر آرزویی ندارم و یک سرداری پیشکش ارسال خدمت شد. چون عادت موران است ران ملخی نزد سلیمان برند، ان شاءالله قبول می فرمایید. فیل غوز را فرستادم قبلۀ عالم احوالپرسی بکند تعریف نماید، قدری خنده بکنید، جواب عریضه را التفات فرمایید. ذوق نمایم. باقی عمرکم طویل عدوکم دلیل.


ابزار امتیاز دهی


1 2 3 >>