X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 17:50

674. اردو جهادی عمار - سخن آخر (13)


نوع برخورد اهالی با نیروهای اردو متنوع هست. اکثر مردم منطقه خیلی از دیدن ما خوشحال اند. بعضی از بزرگترها برای دیدن و خوش آمد گویی به ما، با کت و شلوار اومدن. خیلی احترام می گذارن. اگر پشت وانت یا درون مینی بوس در حال تردد از یک روستا به روستایی دیگر باشیم، با چشم های منتظرشون به سمت با نگاه می کنند. به این امید که دستمون رو بالا ببریم و براشون تکون بدیم، تا اون ها هم با لبخندهای عظیم با دست تکون دادن از ما استقبال کنن. حقیقتا آدم وقتی این همه صمیمیت و نزدیکی رو می بینه، تحت تاثیر قرار می گیره. از طرفی در این بین بعضی جوون ها هستن که توجه خاصی به ما نمی کنن. نه این که بی احترامی کنن. ولی انگار نه انگار ما در منطقه وجود داریم. نمی دونم دلیلش چیه. شاید به خاطر غزت نفسشون و چشم و دل سیر بودنشونه، یا شاید ناشی از تجربه های قبلی که داشتن. هر چه که هست، خدا نکنه در چشم های ما چیز نامناسبی دیده باشن، و برای دوری از ما این فاصله رو گرفتن.

دختر و زنهای روستاها هم از سلام کردن بهمون خجالت نمی کشن. پیر و جوون، وقتی به من و دوستان دیگمون می رسن با سلام های پرمهرشون از ما استقبال می کنن. نمی دونم قراردادهای اجتماعی اینجا چه جوریه دقیق. به عنوان مثال وقتی قرار شد یکی از دخترهای جوون اهالی برای من آب بیاره تا برای نماز وضو بگیرم، خیلی جالب برخورد کرد. رفت سراغ آفتابه و از انبارشون آب ریخت توش. بعد بدون این که با من حرفی بزنه، حدود ده متر اون طرفتر آفتابه رو گذاشت زمین و کنارش یک بشقاب که توش صابون بود گذاشت و رفت. جالب بود. من هم رفتم جلو و وضو گرفتم و بعد به نشانه ی احترام آفتابه و صابون و غیره رو بردم گذاشتم همون جایی که ازش برداشته بود. حالا که به کارم فکر می کنم، مطمئن نیستم اقدامم درست بوده یا نه. شاید باید آفتابه و اینا رو مذاشتم همون وسط تا بیاد بر داره. نمی دونم. امیدوارم از کاری که کردم گیج نشده باشن. خلاصه این که اهالی خیلی به ما لطف دارن.

بعضی اوقات اتفاق هایی می افته که آدم شرمنده می شه. مثلا عصر اولین روز سال جدید به روستای «دمبیلدان» رفته بودم، و با پیرمردی رو به رو شدم که صورتش از آفتاب سوخته، دست هاش از کشاورزی پینه، و موهاش از کهولت سفید شده بود. سلام گرمی کردم و با تمام وجود آرزوی سالی پر از سلامت، باران کافی برای جو زارها، زاد و ولد گوسفندا و بزها، و به طور کلی سال خوبی کردم. او هم به گرمی پذیرفت و تشکر کرد. گفتم: "حاج آقا، ما قراره با جوون ها و بچه ها صحبت کنیم، شما تشریف می آرین از حرفاتون همه استفاده کنن؟" گفت: "ای بابا. ما که بیسوادیم. شما استادین. شما از پایتخت اومدین. ما باید از شما یاد بگیریم." انقدر خجالت کشیدم که حد نداره. آخه من کی باشم که بخوام برای شما چیزی بگم؟ من کی باشم که شما خودتون رو در برابرش این چنین کوچک ببینین. التماس کردم که بیاد پیشمون. باهامون نشست ولی تا آخر صحبت هام به فکر حرف هایی بودم که زده بود. ما –به عنوان کسایی که در بهترین شرایط و در رفاه و ناز و نعمت بزرگ شدیم- چه مسئولیت عظیمی داریم. چه بسا کسایی توی ناز و نعمت باشن که تا آخر عمر نفهمن چه مسئولیت و چه باری به دوششون هست. یاد آیه ی قرآن افتادم که می فرماد: "لا یکلف الله نفسا الا وسعا" خدا بازخواست نمی کنه کسی رو جز به اندازه ی توانمندیش... روز حساب، ما بسیار کارمون سخته. بسیار. بعضی اوقات با خودم فکر می کنم، شاید اگر توانمندی کمتری داشتم، راحت تر می بودم. این بار مسئولیت، اگر درست درک بشه، کمرشکنه.

از وقتی که اومدیم پهون، هر شب نماز مغرب و عشا رو توی حیاط مدرسه به پا می کنیم. بسیاری از اهالی می آن. صحنه ی پر شکوهیه. بچه و بزرگسال و زن و مرد. حتی بچه های خیلی کوچک رو هم با خودشون می آرن. موقع نماز مغرب، مطمئنم که خدا به حیاط مدرسه ی پهون نظر می کنه. فضایی که موج می زنه وصف ناپذیره. این مردم سال هاست که امام جماعت و نماز جماعت نداشتن، با اومدن ما و برپا شدن نماز، انگار در بیابون به آب رسیدن. ای کاش نماز جماعت محله های ما توی تهران هم این فضای آسمانی رو داشت.

نماینده ی مردم پهون بعد از آخرین نمازی که خوندیم، متنی که نوشته بود رو برای ما و تمام اهالی حاضر در نماز خوند. مطمئنم عبارت "ای سفیران عشق"ی که به ما گفت، از ته دلش می اومد. ایشالا لیاقتش رو داشته باشیم.

یکی از شب ها بعد از نماز مغرب و عشا جلوی صف های نماز به بچه هایی که بهترین نمایش رو در «پهون» اجرا کرده بودن جایزه دادم. تاریک بود. وقتی از جلوی صف ها رفتیم کنار، ناگهان یکی از اون ها با قد کوچکش دستم رو گرفت و بوسید. سعی کردم دستم رو عقب بکشم ، ولی کار از کار گذشته بود.

سخن آخر این که،
خدایا، عاجزانه ازت می خوام،
به ما کمک کن که به اندازه ای که بهمون توانمدنی دادی، مفید باشیم.



لینک های مرتبط
* اردو جهادی عمار - مقدمه (1)
* اردو جهادی عمار - تبعیض به نفع دختران (2)
* اردو جهادی عمار - ورود به منطقه (3)
* اردو جهادی عمار - گل یا پوچ (4)
* اردو جهادی عمار - دعوا در گرکوشک (5)
* اردو جهادی عمار - نسخه ی حل مشکلات (6)
* اردو جهادی عمار - ضعف آموزش (7)
* اردو جهادی عمار - عشق و عاشقی (8)
* اردو جهادی عمار - امام زمان بازی (9)
* اردو جهادی عمار - جعبه جادو (10)
* اردو جهادی عمار - کافر (11)
* اردو جهادی عمار - عزت نفس (12)
* اردو جهادی عمار - سخن آخر (13)

پ.ن.1: فردا (پنجشنبه 1 اردیبهشت) به لطف خدا اولین جلسه ی سال 1390 رو برگزار می کنیم. برنامه از راس ساعت 2:45 با پخش فیلم "ظهور بسیار نزدیک هست" شروع می شه. من خودم احتمالا از 2:30 توی سالن هستم. احتمالا تمام فیلم رو تماشا نمی کنیم. قسمت هاییش (احتمالا حدود نیم ساعت) از فیلم رو می بینیم، و بعد به بحث می پردازیم. بحث به فیلم محدود نمی شه. در مورد شرایط و بستری که جامعه داره که منجر به ساخت این نوع فیلم ها هم می شه می پردازیم. مسائل مهدویت و آخرالزمان هم مطرح می شن. خیلی خوشحالیم که حجت الاسلام سید احمد بطحائی به ما افتخار دادن و توی جمعون حاضر می شن. چند دقیقه پیش با ایشون صحبت کردم؛ قرار شده که ایشون سخنران نباشن، بلکه بچه های حاضر در جلسه به بحث بپردازن و ایشون به جمع بندی و هدایت بحث کمک کنن. دوستانی که آدرس محل برگزاری جلسه -کانون فرهنگ و اندیشه- رو ندارن، از این لینک کمک بگیرن. شرکت در جلسه برای عموم آزاده، دوستانتون رو هم می تونین بیارین. به امید دیدار.


ابزار امتیاز دهی



دوشنبه 29 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 20:31

673. اردو جهادی عمار - عزت نفس (12)


بعضی بچه های اهالی اینجا مناعت طبشون استثناییه. گرچه محروم هستن، ولی در اخلاقشون بسیار عزتمندانه رفتار می کنن. به عنوان مثال، قبل از شروع اردو به ما تاکید شده بود که به هیچ وجه کمک مالی شخصا به کسی نکنیم چون نظم اردو و منطقه رو به هم می زنه و توقع های بیجا ایجاد می کنه. به نظرم تذکر بسیار مهمی بود. ولی یکی از نیروها متاسفانه از این دستور تخطی کرد و به یکی از بچه های اهالی  که شاید 13 سال بیشتر سن نداشت به نام «امید» 2 هزار تومان داد و گفت: "این عیدیه. برای خودت و دوستات برو خوراکی بخر." پنج نفر بودن. امید هم فکر کرد و گفت: "500 تومن برای تو، 500 تومان تو، 500 تومن تو، و 500 تومن هم برای تو." و بدون این که به خودش اشاره کنه مبلغ رو بین بچه ها تقسیم کرد. دوستمون ازش پرسید: "پس خودت چی؟"

سرش رو به آرامی تکون داد و جواب داد: "نه. خودم لازم نیست."

این «نه» ارزشی داره که حقیقتا نمی تونم وصف کنم. به این میگن عزت نفس. البته بچه های دیگه ای هم بودن که ریختن سر دوستمون که "عمو عیدی بده! عمو عیدی بده!" ولی کاری که «امید» کرد، متناسب با اسمش، یادم خواهد موند.

این عزتمندی رو در روستاهای دیگه هم دیدیم. در روستای فاریاب وقتی هدیه ها (تی شرت ها) که برای جوون ها آورده بودیم به اندازه ی کافی نبود، پسری 18 ساله به اسم «ایوب» با لبخند گفت: "همین که شما پیش ما بودین خودش برای ما بهترین هدیه است. من نمی خوام. بدین به بچه های دیگه. متشکر ". این حرکات و این حرف ها دل آدم رو تکون می ده.

از طرفی مشاهدات دیگه ای هم داشتم که زیر عنوان "عزت نفس" می شه در موردش صحبت کرد. مثلا بعضی از اهالی تاکید دارن که اهل اینجا نیستن و شهرنشین هستن. هم بچه ها، هم بزرگ ترها، ادعای بسیاری از افراد این هست که "ما مال یاسوجیم، اینجا مهمانیم." من نمی دونم، آیا واقعا به دلیل فصل تعطیلات این مقدار آدم از یاسوج به اینجا اومده، یا این که برای اهل محل یاسوجی بودن نوعی «باکلاسی» محسوب می شه. گرچه بعضی از افراد به دلیل نحوه ی صحبت کردن و رفتارشون بعید نیست از شهر اومده باشن، ولی بعضی دیگه که همچین ادعایی می کنن، با رفتار و گفتارشون این ادعا رو تایید نمی کنن. چرا باید این عده خجالت بکشن از اینکه اهل این منطقه هستن؟ در مورد شغلشون هم همینطور. وقتی ازشون سوال می کنم چه کاره اید، می گن: "بیکار" می پرسم: "چوپونی و زراعت جو چه طور؟" می گن: "ها! این کارها رو می کنیم." جواب می دم: "خوب، مگه این ها کار نیست؟" عموما با تعجب می گن: "چوپونی کاره؟"

البته افراد از اینکه اهل تنگه ی گجستان هستن افتخار می کنن (از بابت رشادت هایی که اهالی محل علیه نیروهای متجاوز رضا خان نشون دادن). پس نمیشه گفت احساس سربلندی نمی کنن. ولی از طرفی این "خود کم بینی"‌ در برابر شهری ها هم کمابیش بینشون دیده میشه. شاید جالب باشه که آدم بررسی کنه چه نوع فضای و عواملی این حس ها رو در مردم منطقه ایجاد کردن؟



لینک های مرتبط
* اردو جهادی عمار - مقدمه (1)
* اردو جهادی عمار - تبعیض به نفع دختران (2)
* اردو جهادی عمار - ورود به منطقه (3)
* اردو جهادی عمار - گل یا پوچ (4)
* اردو جهادی عمار - دعوا در گرکوشک (5)
* اردو جهادی عمار - نسخه ی حل مشکلات (6)
* اردو جهادی عمار - ضعف آموزش (7)
* اردو جهادی عمار - عشق و عاشقی (8)
* اردو جهادی عمار - امام زمان بازی (9)
* اردو جهادی عمار - جعبه جادو (10)
* اردو جهادی عمار - کافر (11)
* اردو جهادی عمار - عزت نفس (12)
* اردو جهادی عمار - سخن آخر (13)


پ.ن.1: بعضی از دوستان سوال کردن که جلسه ی پنجشنبه (لینک) عمومی هست یا خصوصی. باز هم مثل همیشه میگیم که جلسه عمومی هست و قدم همتون روی چشم. بعضی دیگه هم سوال کدرن که آیا فیلم موضوع اصلی جلسه هست یا خیر. جواب اینه که نه. گرچه در مورد فیلم بحث خواهیم کرد، ولی اصل جلسه در مورد بستری هست که این فیلم ها بر روش شکل می گیره و مساله ی ظهور و مهدویت و این چیزها. اگر موقع پخش فیلم بچه ها توافق کنن، می تونیم همه ی فیلم رو نبینیم و جلو هم بزنیم تا زودتر به صحبت برسیم.


ابزار امتیاز دهی



شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 13:12

672. اردو جهادی عمار - کافر (11)


تاثیر رسانه در روستاها انکارناپذیره. دیروز به یکی از روستاهای اطراف به نام «دودک» رفتم و یکی از نیروهای اردو که مسئولیتش توی اون روستا بود در حال صحبت با کودکان بود. بچه ها با ذوق و شوق دورش حلقه زده بودن و می خندیدن و به دقت به حرفاش گوش می دادن. بعد از حرف های دوستانه، نوبت به حرف های مذهبی رسید. علی محمد گفت: "بچه ها کی می دونه فرق مسلمون ها با کافرها چیه؟" بچه ها هم جواب دادن: "کافرها خدا رو قبول ندارن" علی محمد گفت: "آفرین. حالا کی می تونه یه کافر مثال بزنه". سریع یکی از بچه ها گفت: "یزید!" علی محمد با خنده جواب جواب داد: "خوب باشه. ولی توی دنیای امروز چه طور؟" بچه ها گیج شدن. نمی دونستن دقیقا چی بگن. چند ثانیه ای سکوت شد. ناگهان یکیشون مثل دانشمندی که به نتیجه رسیده باشه با هوا پرید و گفت: "لیبی! لیبی!" بقیه هم با شادی تاکید کردن: "آره آره. لیبی! لیبی!"

تعجب کردم. لیبی؟ آخه این بچه ی ده دوازده ساله این کلمه رو از کجا یاد گرفته؟ اصلا می دونه لیبی چی هست؟ آدمه یا کشور؟ کجاست؟ فکر نمی کنم اصلا بدونه داره چی می گه، ولی چون در هفته های اخیر اخبار حرف از ناآرامی ها و درگیری های انقلابی و جنگ داخلی در این کشور می زنه، این بچه ی معصوم اولین مثالی که برای "کافر" به ذهنش رسیده اینه: "لیبی".

سوال دوستمون هم به نظرم بیجا بود. آخه این چه سوالیه که از بچه ها میپرسی؟

اون روز گذشت و روزهای بعد برای بررسی تاثیر رسانه بر این بچه ها باهاشون یک صحبت کوتاه کردم. تقریبا همه تلویزیون داشتن ولی ماهواره نه. میگفتن: "ماهواره توی آبادی ما نیست. شاید توی آبادی های اطراف باشه، ولی ما نداریم." معلوم بود که ماهواره داشتن به عنوان یک اتفاق بد تلقی می شد.

اکثریت سریال ها تلویزیون، مثل جومونگ رو می دیدن، و تیمهای فوتبال خارج از کشور رو هم می شناختن. به حدود سی سال پیش فکر کردم؛ یعنی وقتی که اعضای یک روستا، تلفن نداشتن و از حال اعضای روستای بغل هم آگاهی نداشتن - چه برسه به این که بدونن دیشب اینترمیلان زده توی دروازه ی شالکه، یا بالعکس.

رشد فزاینده ی فن آوری در سرتاسر جهان، تاثیری داشته که نمی شه ازش چشمپوشی کرد. ما در دنیایی بزرگ نمیشیم که پدران و مادرانمون توش بزرگ شدن. می تونیم مطمئن هم باشیم که فرزندانمون توی دنیایی بزرگ نخواهند شد که ما توش بزرگ شدیم. دیگه این طوری نیست که آدم بیست سال صبر کنه تا تغییری در زندگیش رخ بده. الان به جایی رسیده که بعضی اوقات قبل از این که سر فرصت با یه پدیده ی جدید کنار بیای، پدیده ی جدیدترش به بازار اومده!

در همچین شرایطی، حفظ کردن چیزی به نام "اصالت" از همیشه سخت تر و پیچیده تر شده. الان یک آدم "اصیل"‌ چه آدمی محسوب میشه؟ اصلا آیا مثل گذشته، این صفت، یک صفت مطلوب هست؟ چه طور میشه هم با فن آوری های جدید کنار اومد، هم اصالت ها رو حفظ کرد؟ بحث های زیاد و هیجان انگیزی می شه در این باره داشت. ولی اجمالا اگر به دنبال یک توضیح نسبتا اسلامی هستین بر این موضوع، می تونین به «این لینک» از نوشته های گذشته ی وبلاگ مراجعه کنین.


لینک های مرتبط
* اردو جهادی عمار - مقدمه (1)
* اردو جهادی عمار - تبعیض به نفع دختران (2)
* اردو جهادی عمار - ورود به منطقه (3)
* اردو جهادی عمار - گل یا پوچ (4)
* اردو جهادی عمار - دعوا در گرکوشک (5)
* اردو جهادی عمار - نسخه ی حل مشکلات (6)
* اردو جهادی عمار - ضعف آموزش (7)
* اردو جهادی عمار - عشق و عاشقی (8)
* اردو جهادی عمار - امام زمان بازی (9)
* اردو جهادی عمار - جعبه جادو (10)
* اردو جهادی عمار - کافر (11)
* اردو جهادی عمار - عزت نفس (12)
* اردو جهادی عمار - سخن آخر (13)


پ.ن.1: اعتقاد دارم که کم یا زیاد هممون مثل این بچه ها هستیم. چه از آقای احمدی نژاد خوشمون می آد چه از موسوی، چه طرفدار فلان موضوع هستیم چه مخالفش، چه از فلان کشور خوشمون می آد چه نمی آد و هزار و یک تمایلات دیگه ای که داریم، اکثرا زاده ی خوراک فکری هست که بهمون رسیده. نمی دونم اصلا کسی در دنیا وجود داره که بتونه ادعا کنه مستقل از خوراکی که به مغزش رسوندن تمایلاتش شکل می گیره یا نه. مدت هاست به این مساله فکر می کنم. و این که خیلی وقت ها اعتقادات و تمایلات و طرفداری ها و دشمنی هامون بر پایه ی خوراک هایی هست که بسیار "گزینش شده" وارد مغزمون شده. حالا این گزینش خیلی وقت ها توسط دیگران صورت می گیره، خیلی وقت ها هم حاصل تعصبات و گرایشات خودمونه. وقتی می بینم افرادی با حرارت زیاد از چیزی دفاع می کنن و یا با حرارت زیاد به چیزی حمله می کنن، اولین فکری که به ذهنم خطور می کنه اینه که، چه خوراک هایی به این آدم رسیده که منجر به این گونه موضع گیری شده.


ابزار امتیاز دهی



پنج‌شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 17:14

671. اردو جهادی عمار - جعبه ی جادو (10)


اگر اسم هایی مثل «فرشاد» «پژمان» «پیمان» «شهاب» و «آریان» رو به کسی بگی، احتمال داره که فکر کنه داری راجع به یک عده پسر ساکن شمال شهر تهران صحبت می کنی. ولی روستای گرکوشک که حتی آب هم نداره، مملو هست از این اسم ها. گویا دیگه خبری از «چراغ علی» و «مش ممد» و این حرفا نیست.

نمی دونم باید ناراحت یا خوشحال باشم از این تغییر عرف. از این نظر خوشحالم که شهری ها دیگه نمی تونن بعضی اسم ها رو به صورت انحصاری در اختیار خودشون داشته باشن و از این نام ها برای احساس برتری "ضمنی" استفاده کنن. منظورم اینه که با توجه به مشاهداتم، به نظر می رسه افرادی که خودشون رو شهری و مدرن و پیشرفته میدونن، معمولا اسم های این طوری برای بچه هاشون استفاده می کنن. یه فضای بدی ایجاد شده که انگار اگر کسی اسم «کاظم» یا «هادی» رو برای بچش انتخاب کنه، مدرن و پیشرفته و امروزی و غیره و غیره نیست. انگار اسم «نازیلا»‌ یا چه میدونم «پارمیس» خیلی شیک تر از «فاطمه» و «آمنه» است.

ولی خوشحالم که روزهای یکه تازی "شیک ها" در نامگذاری بچه هاشون به پایان رسیده :) ! از این به بعد باید دنبال اسم های عجیب تر و خاص تر باشن تا بتونن «پیشرفتگی» و «مدرنیته»ی خودشون رو اعلام کنن.

ولی از طرفی، نمی دونم این تغییر بافت اسم گذاری در روستا روی سنت ها و عرف های محلی تاثیر منفی می ذاره یا نه. امیدوارم که این طور نباشه. به نظر می رسه شاید یکی از دلایل اصلی این تغییر روند نامگذاری به دلیل نفوذ صدا و سیما باشه. هر کانال جعبه ی جادو رو که روشن می کنی، پر است از موقعیت ها، شخصیت ها، و فضاهای غیر مردمی و غیر واقعی. بی تردید اسم های این شخصیت های دروغین تلویزوینی هم بی تاثیر نیستند. هر چی آدم فرهیخته و پیشرفته و پولدار توی فیلم ها هست، اسمش «کامران» و «پدرام» هست. هر آدم کج و کوله و دزد و فقیر و بدبخت و بیچاره هم اسمش احتمالا «علی» یا «ممد». نمی دونم چرا باید این طور باشه.

درد دل و گله در مورد تلویزیون که زیاده. ولی چه کنیم که ذات تلویزیون و سینما با دروغ آمیخته است. همین که یک بازیگر نقشی به غیر از خودش رو «بازی» می کنه، اولین دروغیه که توی این حرفه مثل روز روشنه. گویا انقدر این دروغ واضح و تکراری شده، که دیگه ظاهرا پذیرفته شده است. شاید دیگه کسی با خودش فکر نکنه که وقتی توی فیلم به طرف مقابل که زنش نیست میگه «دوست دارم» همزمان چندین و چند کار غلط داره انجام داده.


لینک های مرتبط
* اردو جهادی عمار - مقدمه (1)
* اردو جهادی عمار - تبعیض به نفع دختران (2)
* اردو جهادی عمار - ورود به منطقه (3)
* اردو جهادی عمار - گل یا پوچ (4)
* اردو جهادی عمار - دعوا در گرکوشک (5)
* اردو جهادی عمار - نسخه ی حل مشکلات (6)
* اردو جهادی عمار - ضعف آموزش (7)
* اردو جهادی عمار - عشق و عاشقی (8)
* اردو جهادی عمار - امام زمان بازی (9)
* اردو جهادی عمار - جعبه جادو (10)
* اردو جهادی عمار - کافر (11)
* اردو جهادی عمار - عزت نفس (12)
* اردو جهادی عمار - سخن آخر (13)


پ.ن.1: شرکت در جلسه برای عموم آزاده. پخش فیلم انشالله راس ساعت 2:45 شروع می شه. اگر دوستان حوصله داشته باشن تا آخرش رو میبینیم (یعنی یک ساعت و ربع). اگر هم حوصله نداشته باشن با دور تند پیش میریم که زودتر بحث شروع بشه.

پ.ن.2: یکی از کاربران نوشت: «خیر آقاجون .. تقصیر صدا و سیما نیست. این مردم از دین زده شده اند. طرف اگر هنوز مولاش علی بود اسطورش حسین بود دیگه امروز نیست.»
جواب بنده به ایشون: «سلام. البته حتما عوامل دیگه ای به جز صدا و سیما هم در این پدیده دخیل هستند ولی حرف شما به هیچ عنوان با مشاهدات من سازگار نیست. به عنوان مثال بچه ها هنوز هم اگر میخواستن قسم بخورن، روی قرآن و امام حسین قسم میخوردن. یادم نمیره پسری به اسم یوسف که شاید 12 سال سن داشت توی دعوا به دوستش گفت: "به قرآن قسم که آیه آیه اش بر پیغمبر نازل شد، حق با منه". اتفاقا بر خلاف ادعای شما، مردمی که من دیدم عمیقا به مذهب خودشون معتقد بودن. با احترام»


ابزار امتیاز دهی



سه‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 22:18

670. اردو جهادی عمار - امام زمان بازی (9)


در روستای «دمبیلدان» جلسه ی قرآن با بچه ها برگزار کردیم و قرار شد بچه ها سوره هایی رو که دوست دارن برامون بخونن. سوره ی عصر و ناس رو خوندن. سوال کردم بود: "خوب، آفرین. حالا معنیش رو بگین برام" دیدم همه دارن به همدیگه نگاه می کنن. حتی یک کدوم از بچه ها، معنی یک آیه رو هم بلد نبود. بچه ها عموما دبستانی بودن، چند تا راهنمایی هم بودن.

این پدیده به نظر شما یعنی چی؟ به نظرم این یعنی آموزش اشتباه. آموزش اشتباه چیزی نیست که فقط سیستم مدرسه ها به سر این مردم آورده باشه. بلکه اگر بعضی از دوستان خودمون رو هم مسئول آموزش کنن، به نظرم ایرادهای جدی در سیستمی که طراحی خواهند کرد وجود خواهد داشت. توی خود اردو دیدم که در بین خود نیروهای اردوی ما هم، کسایی هستن که به نظر من اولویت های آموزشیشون به بچه ها کاملا غلطه. یک ساعت راجع به امام زمان صحبت می کنن، ولی معنی حتی یک سوره از قرآن رو به بچه ها یاد نمی دن! یک ساعت داستان های چپندرقیچی با منابع ضعیف در مورد ائمه تعریف می کنن، ولی یک بار از بذل و بخشش حضرت خدیجه در راه اسلام نمی گن. ایراد ها زیاده. ولی چیزی که از همه بیشتر به چشمم می اومد این بود که در زمینه ی امام زمان افراط های بیجایی می شه. این بازی هایی که توی سرتاسر مملکت راه افتاده من رو ناراحت می کنه. هزارتا چیز اصلی و پایه های دین رو رها کردن، چسبیدن به مسائل دست چندمی. به نظر من اولویت بندی اهمیت مسائل توی کشورمون (و در مقیاس کوچکتر در فضای آموزشی) اسلامی نیست. شاید بیشتر قشری باشه تا اسلامی.

یکی از نیروهای اردو تعریف می کرد که از بچه های روستا درخواست کردن که به خدا نامه بنویسن. نتیجه این بوده که اکثر نامه ها مربوط به امام زمان می شده. چرا بیشتر از این که نامه ها مملو باشه از حمد و ثنای خدای بزرگ، اکثر نامه های بچه ها در مورد امام زمانه؟ این پدیده به نظرم ناشی از آموزش غلطه. اولویت ها بالا و پایین شده. به قول دوستم «یاسر» اگر نصف این حرفهایی که امروز بعضی ها در مورد امام زمان میزنن رو سیصد سال پیش توی حوزه علمیه می زدی، اگر شانس می آوردی به عنوان "غالی" پرتت می کردن بیرون، اگر هم نه، به مجازات جدی محکوم می شدی (لینک یکی از نوشته های مربوط گذشته اینجا).



لینک های مرتبط
* اردو جهادی عمار - مقدمه (1)
* اردو جهادی عمار - تبعیض به نفع دختران (2)
* اردو جهادی عمار - ورود به منطقه (3)
* اردو جهادی عمار - گل یا پوچ (4)
* اردو جهادی عمار - دعوا در گرکوشک (5)
* اردو جهادی عمار - نسخه ی حل مشکلات (6)
* اردو جهادی عمار - ضعف آموزش (7)
* اردو جهادی عمار - عشق و عاشقی (8)
* اردو جهادی عمار - امام زمان بازی (9)
* اردو جهادی عمار - جعبه جادو (10)
* اردو جهادی عمار - کافر (11)
* اردو جهادی عمار - عزت نفس (12)
* اردو جهادی عمار - سخن آخر (13)


پ.ن.1: به مناسبت موضوع مطرح شده، اولین جلسه ی وبلاگ در سال 1390 رو برگزار می کنیم. خیلی خوشحال و مفتخر هستیم که "کانون فرهنگ و اندیشه" (کفا) برای این جلسه باهامون همکاری کامل داره و سالن کنفرانس و آمفی تئاتر در اختیارمون می ذاره. اگر خدا بخواد (و مشکل خاصی پیش نیاد) برای این جلسه چند مهمان مدعو هم خواهیم داشت که در بحث ها تخصص و تجربه دارن. دوستان اگر مایل هستن می تونن با خودشون مهمون هم بیارن. ایشالا امکانات کافی برای استفاده ی همه وجود خواهد داشت.

برنامه و موضوع جلسه به شرح زیره:

پنجشنبه 1 اردیبهشت، در ساختمان کفا واقع در میدان انقلاب، از ساعت 2:45 الا 4 بعد از ظهر، پخش فیلم "ظهور نزدیک است" رو خواهیم داشت. و از ساعت 4 الا 5 به نقد و بررسی فیلم می پردازیم.

رفت و آمد به کانون فرهنگ و اندیشه بسیار آسان هست. برای دوستانی که آشنایی ندارن، نقشه ی زیر میتونه مفید باشه. آدرس: خ 16 آذر، رو به روی درب غربی دانشگاه تهران،‌ خ ادوارد براون، پلاک 12


ابزار امتیاز دهی


1 2 3 >>