X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


پنج‌شنبه 30 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 23:16

704. دوست جدیدمان، گمنامیان


سلام

دوست و خواننده ی گرامی، کاربر محترم، آقا/خانم "گمنامیان". از این که به جمع ما در این وبلاگ پیوستی و با بحث های مفیدت فضای وبلاگ را به فضای علمی و معرفتی و آزاد برای گفت و شنود تبدیل کردی، ازت تشکر می کنم. امیدوار هستم که خدای بزرگ به ما و شما و همه ی دوستان دیگه کمک کنه، که اون رو بهتر بشناسیم، آدم های بهتری باشیم، و روز به روز به حقیقت نزدیکتر بشیم.

در طول بحث، بنده مشاهده کردم که تعدادی از نکاتی که در نظرهای خود فرمودید، در تضاد با نظرهای دیگر شما است. فکر می کنم خوب باشه فقط به دو عدد از این تضادها اشاره کنم:

1.

در نظری فرمودید: "فیزیک امروز نشان می دهد (آنچه که هاووکینگ در یکی از مقالات خود نشان داده است) جهان می تواند خود به خود و از هیچ به وجود آید و اگر مدت زمانی صبر کنیم باز هم جهانی دیگر همانند جهان ما به وجود خواهد آمد... شاید درک آن سخت باشد اما کیهان شناسی معاصر خصوصا مساله مهم انرژی تاریک جواب هایی به این سوالات می دهد و بسیار هم زیبا و دقیق قابل تبیین است"

دقت کنید که ادعا کردید که فیزیک امروز نشان می دهد و بسیار دقیق و زیبا هم قابل تبیین است. این در تضاد روشن با نظر بعدی حضرت عالی است که در آن می فرمایید تئوری ها شاید هم غلط باشند. در آنجا که فرمودید: "این تئوری ها که شاید هم غلط باشد..." چیزی که می تواند غلط باشد کجا و چیزی که بسیار زیبا و دقیق قابل تبیین است کجا؟

2.

فرمودید:

"انرژی تاریک اما بسیار هیجان انگیز است. انرژی تاریک بر عکس آنچه آقای بازارگان گفتند جای فهم های گوناگون ندارد."

ولی در همان نظر کمی جلوتر فرمودید:

"حال دانشمندان اولا سر تفسیر این مفهوم با هم تضاد دارند جون به هر حال قرار است از هیچ انرژی به وجود بیاید عده ای آن را غیر قابل دسترس می دانند و خاصیت هندسی فضا عده ای دیگر قابل دسترش می دانند و ... عده ای هم وجود دارند که می گویند روابط بنیادی ما ایراد دارد (معمولا کسانی که کار نظریه ریسمان می کنند) و می گویند مشاهدات کیهانی ما که منجر به نتیجه گیری ماده و انرژی تاریک می شود به دلیل ایراد نظری ما است نه اینکه تا به حال نتوانسته ایم مشاهده کنیم و این افراد برای مثال نظریه نسبیت را می خواهند تصحیح کنند تا مشاهدات با نتایج تئوری یکسان گردد و ...."

اگر جای فهم گوناگون نیست، پیس این حرف هایی که خودتان آن ها را زدید یعنی چه؟

جالب است که به سایت رسمی "ناسا" هم مراجعه کنیم که می نویسد:


What Is Dark Energy

More is unknown than is known. We know how much dark energy there is because we know how it affects the Universe's expansion. Other than that, it is a complete mystery
...
One explanation for dark energy is that it is a property of space.
...
Another explanation for how space acquires energy comes from the quantum theory of matter.
...
Another explanation for dark energy is that it is a new kind of dynamical energy fluid or field
...
A last possibility is that Einstein's theory of gravity is not correct
...

توجه کنید که "ناسا" به وضوح می گوید که توضیحات متفاوتی وجود دارد و این موضوع تقریبا یک راز کاملا و ناگشوده است. ولی جالب است که شما در صحبت هایتان آن گونه به این مسائل استناد می کنید که گویی همان طور که در یکی از نظرها ادعا کردید این مسائل علمی: "جای فهم های گوناگون ندارد."

آدرس سایت ناسا که به آن اشاره کردم این است. با دیدن این همه اختلاف نظر در کیهان شناسی به شک نمی افتید و تایید بر تناقضاتی که "ظاهرا" در اسلام می بینید می کنید؟

http://science.nasa.gov/astrophysics/focus-areas/what-is-dark-energy



اگر اشاره به تناقضات حرف های شما می کنم به دلیل این نیست که بخواهم خدایی نکرده اهانتی کرده باشم. این کار چند دلیل دارد.


دلیل اول این که متوجه شوید که ساختار فکر شما، حتی در حد یک بحث ساده در یک وبلاگ، ساختار محکمی نیست. و اگر تصور می کنید که به صلابت با عقل خود پیش می روید و نتایجی که امروز به آن ها اعتقاد دارید را به دست می آورید، بد نیست به استحکام افکار خود نیز شک کنید.

دلیل دوم این که، شما صادقانه و با شهامت و زیبایی درخواست کمک و بحث کرده اید تا مشکلات عقیدتی رفع شود و حقایق آشکار گردد. ولی برای صحبت با هر کس نیاز هست که متوجه باشیم طرف مقابل در چه نقطه ای قرار دارد تا بتوانیم با توجه به نقطه ای که او در آن قرار دارد، صحبت های خودمان را تنظیم کنیم. اگر از شما در مورد عقایدتان سوال می شود، برای این است که بتوان جواب های مربوط و درخور با موقعیت و اعتقادهای شما برایتان تنظیم شود.

دلیل سوم این که، شاید خوانندگان جوان تر و کم مطالعه تر وبلاگی توانایی و تجربه ی عمیق نگاه کردن به نظرات در بحث ها را نداشته باشند و تحت تاثیر نظرات علمی جناب عالی قرار گیرد. امکان دارد احساس کنند که خلاءی در بحث شما نیست و اعتقاداتشان، از روی جو گیری، تحت تاثیر قرار گیرد. احساس کردم که اشاره کردن به تناقضات نظرهای حضرت عالی روش خوبی برای جلوگیری از ایجاد شک در بعضی خوانندگان باشد.



حرف کلی بنده همان است که در جواب یکی از اولین نظرات حضرت عالی گفتم. آن نظر را دوباره بازگو می کنم:

«فرمودید "کیهان شناسی معاصر" و حرف هایی در مورد این که دنیا می تواند از هیچ به وجود بیاید و غیره.

راستش، وقتی کیهان شناس ها حتی به ساده ترین فرضیاتی هم که می کنند نمی تونن دست رسی پیدا کنن،‌ و به عنوان مثال تا هیچ "سیاه چاله" ای نمی تونن پیش برن تا اون رو از نزدیک بشناسن، و هنوز بحث و درگیری و اختلاف نظر هست بر روی ماهیت نور و زمان و هزار و یک چیز دیگه، چه طور می تونین با اطمینان کامل بگین "فیزیک امروز نشان می دهد"؟

فرمودید "انرژی تاریک". من متخصص این رشته نیستم. ولی از چند مقاله ای که در مورد انرژی تاریک خوندم، چیزی جز تناقض و تفاوت نظر بین کیهان شناس ها ندیدم! نه فقط انرژی تاریک، بلکه "ماده ی تاریک" هم.

به نظرم در بحث ها، وزن بیش از اندازه ای بر این چیزهای می گذارید و فرض می کنید که "اثبات شده اند"، در صورتی که نشده اند - و اگر ظاهرا درست بودن آن ها اثبات شده باشد، بعید نیست که در آینده این غلط بودنشان اثبات شود! یادتان باشد که چند صد سال پیش جامعه ی علمی دنیا خیلی چیزها را "اثبات" کرده بود، که امروزه به اون ها می خنده.»


با تشکر فراوان از شرکت پر رنگتان در بحث. می توانیم در صورت علاقه، بقیه ی بحث را در قسمت نظرات این نوشته پی گیری کنیم. شاید بهتر باشه که بحث دقیقا بر روی یک و فقط یک موضوع متمرکز شود، تا این طوری به این طرف و اون طرف کشیده نشه.



پ.ن.1: در یکی دیگر از نظرهای خود فرموده بودید:

"در مورد 6 روز افریده شدن آسمان ها و زمین هم اگر به اساطیر ایران باستان مراجعه کنید می بینید که عینا این مفاهیم در آنجا نیز آمده است... آیا این شباهت ها تصادفی است؟"

پاسخ بنده:

کسی انکار نمی کند که شباهیت بین دین ها و باورهاست. به نظر بنده دلیل این تشابه ها هم واضح هست. 124000 پیامبر اومدن و رفتن. اون هایی که کمتر موفق شدن، حرف هاشون به صورت استوره در اومده و بین ملت ها با دست کاری های بسیار مونده. پیامبرهای بعدی هم، معلومه که بعضی از نکاتشون نباید با استوره ها و باورهای موجود در جامعه فرق کنه. شباهت تصادفی نیست. خیر. به این دلیل است که خدا یکی است، و پیام یکی.

البته تفاوت های موجود در ادیان هم جای تعجب ندارد چون با گذر زمان و تحریف ها و دست کاری های ذهن بشر و اختلاط با تفکرهای غیر متصل به وحی بعضی از نکات آن ها از هم فاصله گرفته است. پس نه تفاوت های آن ها برای من عجیب است، نه تشابه های آنها.



پ.ن.2: کاربر "مسترنگاتیو" جواب نسبتا خوبی به بحث داده اند که نقل می کنم. عبارت های درون پرانتز را خودم اضافه کرده ام:

1. به نظر شما آیا میکروب شناسی یا زمین شناسی یا کیهان شناسی یا ترمودینامیک یا ... کدامیک به خداشناسی و توحید و معاد نزدیک تر است؟ مثلا اگر یکی پیدا شد انبوهی از اصطلاحات حشره شناسی را که من با آن آشنایی ندارم به کار برد و گفت دانشمندان درجه یک حشره شناسی هیچکدام پپسی کولا دوست ندارند تکلیف ما با این نوشابه دوست داشتنی چیست؟ منظورم این است که مطالب مورد بحث (که در مورد آن ها سوال کرده اید)‌ مربوط به حکمت و فلسفه است. چه ربطی به کیهان شناسی دارد؟

2. این که ما به بحث می پردازیم گواه بر این است که اصل علیت را تصدیق میکنیم. وگرنه نباید انتظار داشته باشیم استدلال درست ما مورد پذیرش قرار گیرد؟ قانون بودن هیچ قانونی را بدون  تکیه به علیت نمیتوان اثبات کرد. این هم نه ربطی به کیهان شناسی دارد و نه به حشره شناسی. این به مقدمات فلسفه احتیاج دارد که در دو سه خط گفتنی نیست! (پس اگر بحث می کنیم و توقع داریم که استدلال ما (علت)، منجر به پذیرش دیگران (معلول) شود، پس قانون علیت را خواه ناخواه پذیرفته ایم)

3. این به نظر ادعای درستی میرسد که دانشمندانی که عمیقا به قران کریم معتقدند به اندازه غربیان در کیهان شناسی امروز تبحر ندارند. چنانچه راجع به زمین شناسی و حشره شناسی و سایر علوم تجربی هم احیانا میتوان این گزاره را صحیح دانست. اما این موضوع ربطی به صحت و سندیت قران کریم ندارد. این به توحید و معاد و نبوت چه ربطی دارد؟

4. ادعای آشنایی با آرای دانشمندان اسلامی ادعای بزرگی است. شرط لازم برای ورود به مباحث فلسفی از نوعی که در کامنت های دوستان مطرح میشود آشنایی اجمالی با الفبای فلسفه و حکمت اسلامی است. اینها پیش نیازهای جدی ورود به بحث علمی و دقیق است. مثلا آیا با آثار فلسفی مرحوم علامه طباطبایی آشنایی داریم؟  (که فقط آشنایی کامل و عمیق با نوشته های ایشان، نیاز به سال ها مطالعه دارد)

5. گذاشتن لینکهای متعدد در وسط بحثها این برداشت نادرست را در خواننده ایجاد میکند که ممکن است مطالب شخص معرفی کننده لینکها از آن رو که مبتنی بر مطالعه زیاد است درست باشد. این یک بی انصافی خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه غیر علمی و نادموکراتیک است که من دانا تر از آنچه هستم جلوه کنم. 

4. کسانی که با الفبای علوم و روش علمی آشنا باشند خوب میدانند کسی نمیتواند از موضع سخنگویی  علم  سخن بگوید. عالم هرگز نمی گوید: علم میگوید چنین، علم میگوید چنان. معمولا این حرفها را توی دهان عوام میگذارند. هیچ دانشمندی به خود اجازه ابراز چنین ادعای گزافی را نمیدهد. 

5. کسانی که انگیزه هدایت دیگران را دارند، یا دلشان برای دین میسوزد، یا راه به راه احساس تکلیف میکنند که باید جلوی گمراهی دیگران را بگیرند، نوعا آدمهای نا متعادلی میباشند. میل به هدایت دیگران نشان جهالت انسان است. البته بدیهی است پیامبران و اولیای الهی و بزرگان بشریت از این قاعده مستثنی هستند. آنها نیازی به هدایت دیگران هم نداشتند و مزدی هم مطالبه نکردند. اما احساس تکلیفی که امثال بنده در هدایت گمراهان میکنیم حاکی از خامی ماست.

6. بدتر از تعصبی که ما داریم تعصبی است که غرب و فرهنگ غربی دارد. اولین کار او در مواجهه با شرقی جهان سومی آن است که اورا  خلع سلاح کند. به او میفهماند که تو پروریده تعصبات رنگارنگ هستی. حتی دین تو از پدر و مادرت آمده است. او را از چاله در می آورند و وارد چاه عمیق تر تعصبات ریشه دار فرهنگ خودشان میکنند. جالب آنکه از سیر تا پیاز عقاید و گرایشهایشان همان عقاید و گرایشهای پدران و مادرانشان است. البته مدل موبایلها روز به روز تغییر میکنند و بنابراین لابد آنها نوگرا هستند و روی هیچ چیز تعصبی ندارند.  


ابزار امتیاز دهی



یکشنبه 26 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 15:06

703. امشب: کیک چند طبقه


در نظرات این نوشته بحث خوبی دارد پا می گیرد، کمی تا نوشتن مطلب بعدی صبر خواهم کرد تا بحث صورت گرفته در قسمت نظرات ادامه پیدا کند.

**‌تذکر: نوشته ی بعدی وبلاگ ادامه ی بحث های به وجود آمده در این نوشته است. برای مراجعه به ادامه ی بحث ها به **این لینک** بروید.



دیشب (شنبه) و البته امشب (یکشنبه) توی خیابون جلوی خونه ی ما که به پارک قیطریه می رسه، مراسم و جشنی به مناسبت نیمه ی شعبان برزگار می شه. فکر کنم بیش از یک دهه هست که بچه های محل این جشن خیابونی رو توی همین ضلع پارک برپا می کنن و دیگه توی محل معروف شده این مراسم. اهل محل هم هر سال با خانواده هاشون میان به جشن. بچه ها کیک چند طبقه و شیرینی و شربت می دن و ایستگاه فرهنگی و بازی بچه ها و شیرین کاری و غیره و غیره می زنن. امسال هم مثل سال های قبل، مراسم با قدرت هر چه تمام تر برپا شده. دیشب قرار بود یکی از دوستانمون که روحانی هستن تشریف بیارن و توی ایستگاه "پرسش و پاسخ" به سوال های مراجعین جواب بدن و گپ و گفت گوی دوستانه داشته باشن. تقدیر الهی این بود که پدر بزرگ این دوست عزیزمون (حاج آقا کیمیایی) دیروز به رحمت خدا برن و به این دلیل ما نمی تونستیم در خدمت ایشون باشیم. این طور شد که منِ ناچیز نشستم جای ایشون و سعی کردم به عذرخواهی از مراجعین و گپ و گفتگو با کسایی که دوست داشتن حرف بزنن بپردازم.

خلاصه، یکی از چیزهایی که دیشب دوباره به چشمم اومد، تاثیر تعلیم و تربیت بر جوون ها بود. مثلا یک بچه ی 12 ساله به اسم سید علی اومد نشست جلوم، جواب اکثر سوال هایی که کردم ازش رو بلد بود. از پیغمبر و امام ها و نماز و تاریخ اسلام و غیره. واقعا پسر ماه و با ادبی بود. هر چند وقت یک بار هم سرش رو می چرخوند دور و برش رو نگاه می کرد ببینه حال خواهر کوچولوش که چند متر اون طرف تر داشت نقاشی می کشید خوبه یا نه. خیلی خوشم اومد ازش. بعد از کمی سوال و جواب و پرس و جو فهمیدم که باباش تقریبا هر شب می بردش مسجد تا توی مسجد تکبیر بگه. پس تعجبی هم نبود که این طور باشه.

از طرفی جوون های بزرگتری (تقریبا 20 ساله) می اومدن که با تمام پاکی و معصومیتی که توی چهره هاشون بود، متاسفانه نه از اسلام چیزی بلند بودن، نه از منطق نه از فلسفه نه از هیچی. توی یک سری حرف های کلی گیر کرده بودن و از چیزایی که به گوششون خورده بود فلسفه بافی های بدون سر و ته می کردن. وسط صحبت هامون هم تلفن یکیشون زنگ خورد، برداشت و صاف صاف به دروغ گفت: "آره. با پگاه اینا درکه هستم. چند ساعت دیگه می آم خونه!" خیلی دلم می سوخت. بندگان خدا، شاید اصلا تقصیر خودشون نباشه. شاید کسی نبوده که از بچگی ببردشون مسجد و یا بهشون این چیزا رو یاد بده. سیگار هم که میکشیدن، فحش و شوخی های بی ادبی هم که جای خودش. خلاصه این که، وظیفه ی خودم دونستم که باهاشون نزدیک تر بشم. شاید بتونم در درجه ی اول به خودم تذکر بدم و متنبه و هشیار بشم، و در درجه ی دوم چیزهایی براشون بگم که به دردشون بخوره.

ساعت 11 شب شد و ایستگاه صلواتی و جشن دیشب به پایان رسید. با این جوون ها موندیم و تا یک ساعت بعدش هم صحبت کردیم. خدا رو شکر و به نظرم مفید بود. آخرش که به دلیل مسائل خانوادگی مجبور شدم برم، با چشم های منتظر شماره تلفنم رو گرفتن و بهم گفتن که امشب هم می آن دیدنم تا باز هم دوستانه صحبت کنیم. به نظرم باید بسیار مراقب باشم که اصلا نگاهم بهشون "از بالا به پایین" نباشه. باید احساس مسئولیت کنم و نه احساس برتری. باید احساس کنم که اگر خدا چیزی به من یاد داده، وظیفه دارم که به این ها انتقال بدم. باید احساس کنم که اگر این جوون های عزیز فرصت و سعادت و توفیق تعلیم و تربیت دلسوزانه و اسلامی رو نداشتن، بر دوش من و هر بچه مسلمون دیگه ای هست که از در دوستی -و نه از روی تکبر یا فخر فروشی یا دعوا یا جنگ یا زور یا عقده یا ریا- مطالب رو بهشون ارائه بدیم.

راستی! همه ی شما خواننده های عزیز وبلاگ هم امشب دعوت هستین به جشن ما. هم خودتون هم خانواده هاتون هم دوستاتون. برنامه با نماز مغرب و عشا شروع می شه و تا زمان 11 ادامه داره. مکان: "اتوبان صدر، خروجی کاوه شمال، خیابان روشنایی، انتهای خیابان صفا." البته آدرس آسون ترش برای کسایی که محل رو بلدن اینه: "ضلع غربی پارک قیطریه، خیابان صفا". اگر بیاین به جشنمون، خیلی خوشحال می شیم.


ابزار امتیاز دهی



جمعه 24 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 01:12

702. آقا! آقا! 21 س


چند شب پیش حدود نیمه شب بود که داشتم توی خیابون آفریقا به سمت خونمون رانندگی می کردم. راننده ی جلوییم خیلی بد رانندگی می کرد. کند. بدون توجه به این که راه رو بند آورده. انگار نه انگار داره جوری وسط خیابون می ره که نه از چپش راه بازه، نه از راستش. اومدم ازش جلو بزنم، ولی تصمیمم عوض شد چون جا کافی نبود. البته داشتم به خروجی نزدیک می شدیم و لزومی نبود بیش از حد عجله کنم. با خودم گفتم که چند ثانیه دیگه صبر می کنم و وقتی که به خروجی برسم از دستش خلاص می شم.

خلاصه توی همین فکر بودم که یک ماشین از پشت سر من، کاسه ی صبرش لبریز شد. یکی از همین جوون هایی که صدای ضبطشون بلنده و ماشین رو خوابوندن و غیره. انداخت از کنار من با سرعت زیادی سبقت گرفت و سعی کرد از بین ماشین جلویی و ماشین هایی که کنار خیابون پارک بودن هم خودش رو جا کنه که ناگهان زد آینه ی یه زانتیا که پارک شده بود رو منهدم کرد. آینه واقعا به چندین تکه متلاشی شد. جوون بی صبر و بی فکر زد ماشین مردم رو ترکوند!

بعد از این که زد آینه رو منفجر کرد، کمی ترمز کرد. با خودم فکر کردم که داره وای می سه تا پیاده شه ببینه چه بلایی سر ماشین مردم آورده. ولی بعد از چند لحظه، پاش رو گذاشت روی گاز و از خروجی رفت و فرار کرد. بی وجدان.

همون طور که داشت دور می شد، شماره ی ماشینش رو حفظ کردم و مثل یک شهروند مسئولیت شناس (!) ماشین خودم رو زدم کنار تا برم ببینم چه بلایی سر زانتیای بیچاره اومده و آیا این که صاحابش رو میشه پیدا کرد یا نه. همش با خودم شماره ی ماشین این پسرک سوسول بی وجدان رو تکرار می کردم. رسیدم به زانتیا ولی خبری از صاحابش نبود. توی ماشین خودم رو نگاه کردم تا ببینم کاغذ دارم یا نه. اگر کاغذ داشتم شماره ی متخلف رو می نوشتم و می ذاشتم روی شیشه ی زانتیای بیچاره. ولی متاسفانه نداشتم.

همون طور که شماره رو برای خودم تکرار می کردم دویدم اون طرف خیابون و وارد یک رستوران شدم که در حال بسته شدن بود. گفتم: "آقا آقا. دیدین این بی وجدان زد ماشین مردم رو خراب کرد و بعدش هم گازش رو گرفت رفت؟" گفتن نه. گفتم: "میشه یه تکه کاغذ بدی من شماره ی یارو رو حفظ کردم الان بهت می گم برام بنویسی." کارمند رستوران که مرد خوبی به نظر می رسید سریع رفت و یک کاغذ و خودکار تهیه کرد. گفتم: "21 س..." به حرف س که رسیدم انگار مغزم غفل کرد! با تعجب گفتم: "به جان خودم تا همین الان یادم بود. نمی دونم چی شد." هر چی به خودم فشار آوردم بقیه ی شماره ماشین رو یادم نیومد. کارمندای دیگه ی رستوران هم جمع شده بودن تا از ماجرا باخبر بشن. ولی هر کاری کردم نشد که نشد. شاید دلیلش این بود که از لحظه ی حادثه تا وقتی که کاغذ و قلم محیا شد چند دقیقه زمان تلف شده بود. نمی دونم.

آخر سر از کارمندای رستوان عذرخواهی کردم و دست از پا درازتر خارج شدم. حالا عذاب وجدان داشتم! با خودم فکر کردم: خیلی بهتر می شد دنبال متخلف بدون این که خودش بفهمه می رفتم و به پلیس زنگ می زدم و می گفتم که مثلا توی فلان اتوبان فلان ماشین رو نگه دارین چون فلان جرم رو انجام داده. یا حد اقل اگر پشتش حرکت می کردم می تونستم محل سکونتش رو بفهمم تا بعدا برگردم برای زانتیای بیچاره بگم. ولی در هر صورت، این دفعه نشد کار خیر کنم. گفتم اینجا اعتراف کنم و بنویسم شاید عذاب وجدانم برطرف بشه!


ابزار امتیاز دهی



سه‌شنبه 21 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 01:55

701. سوراخ دموکراسی (3) - ظاهرسازی


چند وقت پیش در نوشته های وبلاگ، دو مطلب به عنوان های "سوراخ دموکراسی" نوشته بودم که هر یک از آن ها، منجر به بحث ها و گفتگوهای مفیدی در این زمینه شد. در این نوشته، نمونه ی دیگری را گوشزد می کنم. همچنین، دوستان علاقه مند می توانند در صورت تمایل با مراجعه به **555 این لینک**‌و **556 این لینک** آن دو نوشته ی قبلی را مطالعه کنند.

خواننده های متن های بنده می دانند که بنده با دموکراسی مخالف نیستم؛ ولی دوست می دارم که هر چند وقت یک بار، ایرادهای موجود را گوشزد کنم. همان طور که با بسیاری از مکاتب دیگر نیز سرسختانه مخالف نیستم،‌ ولی گوشزد کردن ایرادهای آن ها را مفید می دانم.

این دفعه نوبت می رسد به یکی از فیلم هایی که اخیرا در یکی از سفرهای لذت بخش زندگی دیدم. به طور کلی، از فیلم خوشم نیامد، ولی یک سکانس داشت که به نظرم تامل برانگیز بود. بعد از دیدن فیلم، با کمی تلاش، توانستم این سکانس را به صورت مجزا برایتان جدا کنم تا شما هم آن را ببینید.

در این قسمت از فیلم، شخصیت اول داستان که یک سیاستمدار جوان است، افشا می کند که حرف هایی که می زند، لباس هایی که می پوشد، موضع هایی که می گیرد و یا جزئیات دیگری که به چشم مردم می آیند، حقیقتا مال خودش نیست و به دست دیگران برایش تعیین شده است. و در واقع، یک تیم پشت صحنه و مشاورها و مراکز پول و قدرت به او کمک می کنند تا به شکلی در آید و حرف هایی بزند که مردم خوششان بیاید و به او رای بدهند.

به نظرم این یکی از بزرگترین ایرادهای دموکراسی است. در این نوع حکمرانی، کسی که رای های مردم را کسب می کند و قدرت را در دست می گیرد ارتباط حقیقی با رای دهندگان ندارد. چه بسا مردم به کسی رای دهند که توسط تیم های "ظاهر سازی" به شکلی در می آید و حرف هایی می زند که آن ها بپسندند. بسیار متداول است که در دموکراسی، هر که بتواند بهتر ظاهر سازی کند، و تیم مشاوره ی حرفه ای تری در فریب مردم داشته باشد، برنده است.

قطعه ای از فیلم adjustment bureau را با هم می بینیم:


download


ابزار امتیاز دهی



جمعه 17 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 00:17

700. زنان، آیین زرتشت، و ارداویراف نامه


نوشته ی شماره ی 700 وبلاگ را اختصاص دادم به یکی از شاخه های مسائل زنان. دلیلش هم شاید برای دوستان نزدیک تر واضح باشه :)



اَرداویراف‌نامه یا اَرداویرازنامه نام یکی از کتاب‌های نوشته شده به زبان پارسی میانه است که تصویر جامعی را از دوزخ در زرتشتیگری را ترسیم کرده و یکی از منابع مهم تاریخ شفاهی آئین باستانی زرتشتی به شمار می رود. از محتوای کتاب چنین برمی‌آید که متن اصلی پهلوی آن به اواخر دورهٔ ساسانی تعلق داشته‌است. کتاب داستان سفر یکی از قدیسین دین زرتشت به وادی روح است. این مرد "ویراف" نام دارد که او را "اردا" به معنای قدیس لقب داده‌اند.

در متن کتاب آمده است که در این زمان در ایمان مردمان گمان رخنه کرده بود و از این جهت دین مردان اندوهمند بودند و به دنبال چاره. پس از بررسی بسیار به این نتیجه رسیدند که کسی از ایشان برود و از عالم مینوی خبر آورد که آیا آنچه بهدینان انجام می دهند، از یسنا، درون، آفرینگان، نیرنگ، پادیاب و یوژداهری به ایزدان می رسد یا به دیوان. پس ارداویراف را مؤبدان آئین مزدیسنی شربتی مقدس و مخدر (احتمالا نوعی می) می‌خورانند که تحت تأثیر آن وی به مدت سه شبانه روز به خواب می‌رود و پس از بیداری داستان سیروسلوک روحی خود را برای دیگران بازگو می‌کند.

ارداویراف در سفری که به دنیای پس از مرگ دارد با انبوه زنان و مردانی روبرو می شود که به دلایل مختلف به بهشت و یا دوزخ فرستاده شده اند... وی در آن دنیا با گناهان مختلف اخلاقی و گناهانی در ارتباط با انجام ندادن تکالیف شرعی روبرو می شود، برخی از این گناهکاران زنان هستند. نوع گناه آنان و پادافرهی که برای آنان در نظر گرفته می شود، بی شک رازهایی از جامعۀ ساسانی را بر خواننده آشکار می کند. به ویژه آنکه زنان در این کتاب حتی در مخفیانه ترین نقاط خانه و گاه پنهانی ترین رفتارهای آنان (از شانه کردن موی خود روی آتش تا نداشتن رأفت مادری در قبال فرزند) مورد قضاوت قرار می گیرد. در این سند تاریخی دیده می شود که گناهان زنان غالبا مبتنی بر جنسیت آنان بوده است و بر خلاف مردان که مشاغل و رفتارهایشان ایشان را مستوجب بهشت یا دوزخ می کند، زنان بیشتر در موضع مسائلی که منحصرا به "زن بودن" و ارتباط زناشویی مربوط است به بهشت یا دوزخ فرستاده می شوند. نویسنده حیات اجتماعی زن در تاریخ ایران می نویسد که در این کتاب: "زنان را رفتار جنسی درست یا نادرست به بهشت و دوزخ می برد و مردان را مشاغل و قدرت خوب و ناخوب آنان".

نخستین زنانی که در متن به آنها اشاره می شود، زنان ارداویراف هستند که هفت نفرند و هرهفت خواهران اویند که به آیین مقدس خویدوده ( ازدواج با نزدیکان) به زنی او نیز درآمده اند. اینان زنان پارسایی هستند که اوستا می خوانند و از آن ها به نیکی یاد می شود.

از طرفی برخی از گناهان زنان ارداویرافنامه عبارتند از: روسپی گری، خیانت به زندگی زناشویی، تخلف در دوره دشتان (عادت ماهانه)، جادوگری (که گناهی مخصوص زنان است)، نافرمانی در شیر دادن به فرزند، سقط جنین، زبان درازی با شوهر، و اجتناب از خویدوده (ازدواج با اعضای خانواده و نزدیکان).

روسپی بودن و خیانت به زندگی زناشویی و شکستن پیمان از مکررترین گناهان زنان دوزخی ارداویراف نامه است. همینقدر می دانیم که روان چنین زنی که « در گیتی شوی خویش هشت [ به همسر خود بی اعتنایی کرد] و تن به دیگر مردان داد و روسپی گری کرد» (ارداویراف نامه، ترجمه دکتر آموزگار) سزایی بس آزاردهنده می بیند. چنین زنی با پستان به دوزخ آویخته می شود و خرفستران [حیوانات موذی] همه تن او را می جوند. گناه خیانت و عقوبت دردناک آن در فصول 24، 62، 64 و 70 تکرار شده است.

دیگر مسئله دشتان (عادت ماهانه) است که همچون بسیار متون پهلوی دیگر، در این متن نیز چون نشانه ای اهریمنی از آن یاد شده و دوری از زن دشتان جزو وظایف پرهیزگاران به شمار آمده است. از کتاب شایست ناشایست در می یابیم که زنان را در هنگام دشتان، خانه و محل اقامت جداگانه ای بوده است که توسط آن از دیگران دوری می گزیده اند (شایست ناشایست، ، 1369: 29). این خانه جایگاه آلودگی قلمداد می شده و زنان می بایست که دست کم نه شب تا پاکی کامل جدا نشینند و حتی پوشاک و جامه چنین زنی و خوراک او ناپاک بوده است و در طول این مدت جدایی که می توانسته تا یک ماه نیز دوام یابد (همان کتاب:61)، شستن سر و تن جایز نبوده است. اگر سرما سخت بود تنها می شد به آتش نزدیک شد و باید پرهیز کرد که زن دشتان آب و باران و آتش را بیالاید. برای زن دشتان، نگاه کردن به خورشید، رفتن به زیر باران، و دست به آب تر کردن همه گناهانی بوده است با پادافره سخت.

به هرحال ناپرهیزی در دوره دشتان از گناهان بزرگِ یاد شده در ارداویراف نامه است و سزای آن در دوزخ، خوردن تشت تشت پلیدی و کثافت مردمان است و مردانی نیز که در دوران دشتان زن، با او هم خوابگی کنند، دچار چنان پادافرهی می شوند. در برخی فصول ارداویراف نامه ناپرهیزی در دشتان همراه و کنار جادوگری آمده است که خود گناهی است بزرگ، زنی که در گیتی«زهر و روغن افسون کرده» (ارداویراف نامه:88) [دعا خوانده و جادو شده] نگاه می دارد و به خورد مردمان می دهد، شکم او را در آن جهان می درند و روده هایش را به سگان می دهند.
گناه نافرمانی در شیر دادن به فرزند تازه تولد یافته مرتکبین فراوان داشته است. چنین زنی در دوزخ می گرید و پوست و گوشت پستان خویش می کَند و می خورد (همان کتاب، فصل 59).
زبان درازی با شوهر، خوار داشتن او، دشنام دادن ، نفرین کردن و پاسخ دادن برای توجیه کار خویش، از جمله گناهانی بوده اند که پادافرهی سخت دردناک داشته اند. «دیدم روان زنی که زبانش را به سوی گردن می کشیدند و در هوا آویخته بود» (همان کتاب، فصل 26). همچنین در متن، تن به هم خوابگی ندادن زنان، خشنود نبودن به شوهر و پیمان شکنی از گناهان بزرگ محسوب شده است.
اما مسئله خویدوده (ازدواج با نزدیکان از جمله ازدواج با برادر و یا پدر). تنها یک جا از تباه کردن خویدوده و یا به عبارتی عمل نکردن به ثواب ازدواج با نزدیکان نام برده شده است و این گناه زنانی بوده است که رضا نداده اند به همسری نزدیکان خود درآیند: ماری نیرومند که از تن زن بالا می رفت و از دهان او بیرون می آمد (همان کتاب، فصل 86).
یکی از فصول خواندنی ارداویراف نامه فصل 68 است که در آن از روان مرد و زنی سخن می گوید که مرد را به بهشت و زن را به دوزخ می کشیدند، زن در کستی مرد (کمربند دینی زردشتیان) آویخته و از دوگانگی سرنوشت خود و شوهرش گلایه می کند. مرد نیکی های خود را و بدی های زن را بر می شمرد و به ویژه از دینداری خود و بی دینی زن استدلال می آورد تا بهشتی بودن خود و دوزخی بودن همسرش قابل هضم گردد و اینجاست که زن با سخنانی بس پرمعنا چنین استدلال می کند: «در میان زندگان همه تنِ تو بر من سالار و پادشاه بود و تن و جان و روان من از آنِ تو بود و خوراک و نگاهداری و پوشش من از تو بود، پس تو چرا مرا برای این کار آسیب نرساندی و مجازات نکردی، چرا که نیکی و نیکوکاری نیاموختی که آنگاه نیکی و نیکوکاری کنم تا اکنون لازم نباشد که این آزار و رنج را متحمل شوم؟» (ترجمه آموزگار: 82)
از گناهان مشترک مردان و زنان که موجب می شد ایشان را کنار هم  و با سرنوشتی مشترک ببینیم، یکی دروغ گفتن بود(فصل 97)، دیگر مردار خوردن و آفریده های اورمزدی را کشتن(فصل 98) و سوم نافرمانی کردن(فصل 99).
در بهشت که در ابتدای کتاب از آن سخن گفته می شود، زنانی با اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک حضور دارند که شوهر خود را "سالار" داشته اند. آنان آب را، آتش را، زمین، گیاه، گاو و گوسفند را خشنود کرده اند. ستایش ایزدان به جای آورده اند و فرمانبرداری شوهر و سالار خویش را انجام داده اند. (فصل 13)



پ.ن.1: متن بالا رو از مقاله ی خانم "سیما سلطانی" اقتباس کردم. این مطلب را می توانید از **این لینک** ببینید.

پ.ن.2: جلسه به خوبی و خوشی برپا شد. استفاده کردیم. از دوستانی که تشریف آوردن تشکر می کنم. اگر خدا بخواد، مطالب رو سعی می کنم توی ماه رمضان انعکاس بدم. دوستانی هم تشریف آورده بودن تونستن فایل های مربوط به جلسه ی قبل رو دریافت کنن. راستش اندازه ی فایل ها آن قدر بزرگ شده که نمی تونم براتون لینک دانلودش رو بذارم.

پ.ن.3: اگر دوست دارید، می تونین متن کامل این کتاب رو به زبان انگلیسی از **این لینک** مطالعه کنید.

پ.ن.4: من نه قصد توهین دارم نه خدای نکرده قصدهای ناشایست دیگه؛ با این نوشته فقط نقل قول کردم از یکی از منابع موجود در آیین زرتشتی و در واقع می خواستم خواننده های وبلاگ رو آشنا کنم با جنبه هایی از این آیین که باهاش کمتر رو در رو شدن. راستش توی جامعه ی ما بعضی ها تصوری که از آیین زرتشتی دارن، اصلا دقیق نیست. به همین دلیل یک نقل قول ساده از یکی از منابعشون رو مناسب دیدم. همچنین تاکید می کنم که مسائل مطرح شده در این نوشته،‌ فقط در مورد "ارداویراف نامه" هست، و در منابع دیگر آیین زرتشی مطالب موافق و مخالف دیگری دیده می شود که خارج از بحث کنونی ماست.


ابزار امتیاز دهی


1 2 >>