X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


سه‌شنبه 29 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 14:00

741. خدایی که تفریح سالم را دوست دارد


در سال‌های گذشته، در تعدادی از آموزشگاه‌ها و مدرسه های تهران، معلم زبان انگلیسی بوده‌ام. امروزه، با تعدادی از شاگردان گذشته‌ام با استفاده از شبکه های اجتماعی در تماس هستم. دیروز یکی از این شاگردان عزیز نوشته بود:

"دوست ندارم خدایی رو که همه لذت‌ها رو برای من ممنوع کرده..."

به فکر فرو رفتم، که چه طور می‌شود که این فکر غلط به ذهن یک جوان ایرانی خطور می‌کند؟ چه طور می‌شود که بعضی از افراد تصور می‌کنند که الله با تفریح و لذت در تناقض است؟ دلم می‌سوزد وقتی این جمله‌ها را می‌شنوم. پس این نوشته را به شاگرد عزیزم -عرفان- تقدیم می‌کنم که در این افکار گیر کرده است. خدا می‌داند که چه قدر تو را دوست دارم و هرگز چهرهٔ معصوم و دوست داشتنی‌ات را در کلاس‌هایم فراموش نمی‌کنم:



عرفان عزیزم،

سلام،

دلم برایت تنگ شده است و امیدوارم هر کجا که هستی، موفق و موید باشی و هر روز رشد مادی و معنوی‌ات افزایش پیدا کند. آن روزها که در کلاس زبان من بودی، شاید 13 یا 14 سال بیشتر سن نداشتی. نمی‌دانم از آن روزها چند سال می‌گذرد. شاید الان در سال‌های آخر دبیرستان باشی؛ شاید هم خودت را برای دانشگاه آماده می‌کنی. در هر صورت، خدا پشت و پناهت باشد.

دیروز نوشته بودی که خدایی را که لذت‌ها را برای تو حرام کرده است دوست نداری.

شاگرد عزیزم، می‌شود به من بگویی خدا با کدام تفریح مخالف است؟

آیا خدا مخالف است که به صورت مادربزرگ یا پدربزرگ مهربانت نگاه کنی و در کنار آن‌ها بنشینی و از خاطرات زیبای آن‌ها لذت ببری؟ از دستی که به سر و صورتت می‌کشند و نوازشی که می‌کنند لذت ببری؟ و لبخندهای عمیق آن‌ها روحت را گرم و بانشاط کند؟

آیا خدا مخالف است که به اسب سواری، تیر اندازی، شنا، و انواع و اقسام ورزش‌های دیگر بپردازی و هم بدن خودت را قوی‌تر و با نشاط‌تر کنی، هم نیرو کسب کنی، و هم لذت ببری؟

آیا خدا مخالف است که به کشورها و شهرهای اطراف دنیا سفر کنی و با آداب و رسوم دیگران آشنا شی و با دیدن زندگی انسان‌های دیگر روحیه و تجربیات خودت را تقویت کنی؟

آیا خدا مخالف است که ازدواج کنی و بهترین لذت‌های جسمی و روحی را در کنار همسرت تجربه کنی؟

نه عزیزم. خدای ما، خدای اسلام، با تفریح مخالف نیست. اتفاقا الله تفریح سالم را تشویق هم می‌کند. امام رضا در بحارالانوار (ج75 ص346) می‌فرماید:

«از لذت‌های دنیا کامیاب شوید. و از راه های مشروع خواسته های دل را برآورید. ولی مراقبت کنید در این کار به مردانگی و شرافتان آسیب نرسد و دچار اسراف و تندروی نشوید. تفریح و سرگرمی و لذت شما را در ادامه زندگی یاری می‌کند و با کمک آن بهتر به امور دنیایی خویش موفق خواهید شد.»

تفریح سالم، یعنی تفریحی که به تو نشاط می‌دهد تا انسان بهتری بشوی و بتوانی زندگی سودمندتر و متعالی‌تری داشته باشی، عالی است.

ولی اگر منظورت از تفریح رقاصی و عیاشی و دختربازی و قمار و مشروب است، بدان که تصورت از "تفریح" غلط است. من این‌ها را تفریح نمی‌دانم. اتفاقا من این کارها را نوعی مرض می‌دانم. من این‌ها را مانند سم می‌دانم که یک روح و جسم سالم را کثیف می‌کند.

حقیقت این است که در دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم، سیستم‌های اطلاع رسانی و فیلم‌ها و موسیقی‌ها و جو جامعه -همه و همه- تلاش می‌کند تا ذهن ما را بردهٔ خودش کند. تلاش می‌کند که به ما تحمیل کند که چه چیز را دوست داشته باشیم و چه چیز را دوست نداشته باشیم. تلاش می‌کند که ما را فریب دهد که مثلا مشروب خوردن و رقصیدن در پارتی "تفریح" است. چرا ما باید بگذاریم که تصور ما از "تفریح" توسط تبلیغات مسموم بشود؟ اگر کمی از هیاهو و هوچی گری تبلیغات فاصله بگیری، خواهی دید که بسیاری از آن چه به عنوان خوش گذرانی و لذت و تفریح به دنیا تحمیل می‌کنند، ناسالم و غیرمنطقی و ضررآور است. با مشروبات و مواد مخدر، سلول‌های مغز را خراب می‌کنند و بی‌حیایی و بی‌فکری را ترویج می‌کنند، با دختربازی و فیلم‌های سکسی و موسیقی‌های جنسی و تحریک‌آمیز ارزش زن‌ها را از بین می‌برند، و با مواد روان گردان و هزار و یک طرفند دیگر -برای سود خودشان- به انسان‌ها ضررهای متنوع دیگر می‌زنند.

عرفان عزیز،

خدای من تفریح را دوست دارد و تفریح سالم را تشویق می‌کند. و صد البته این سکه دو رو دارد. خدای من با سمی که به عنوان "تفریح" به انسان‌ها خورانده می‌شود مخالفت می‌کند.

قربانت،

مستر بازرگان :)


پ.ن.1: در جواب به یکی از نظرهای کاربر محترم «سجود»:

من می گویم، در چهارچوب مذهبی، تعریف کلمه ی تفریح عملی است که  به انسان " نشاط می‌دهد تا انسان بهتری بشود و بتواند زندگی سودمندتر و متعالی‌تری داشته باشد".

حال اگر یک "خوش گذرانی" در محدودی تعریف بالا بگنجد، من به آن می گویم تفریح سالم. اگر نگنجد،‌ به آن میگویم خوش گذرانی پوچ. یا همان، تحمیل جامعه و غیره.

اگر منظورم را کج رسانده ام، عذر می خواهم


ابزار امتیاز دهی



سه‌شنبه 22 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 17:55

740. عزاداری‌ پاکستانیها در هنگ کنگ برای امام حسین


همانطور که قول داده بودم، امروز در مورد عزاداری‌های انجام شده مینویسم. در هنگ کنگ، تا آنجا که ما می‌دانیم، فقط یک حسینیه وجود دارد (اینجا هیچ مرکز دیگری برای شیعه‌ها سراغ نداریم). حسینیه هم، اکثرا متعلق به پاکستانی‌‌ها هست. خلاصه، شب عاشورا، تصمیم گرفتیم که حداقل برای یک بار هم که شده، به هیئت پاکستانیها برویم. همهٔ برنامه به زبان اردو برگزار میشد به همین دلیل من تقریبا هیچی‌ نمیفهمیدیم. ولی‌ نیت‌مون عزاداری برای امام حسین بود پس امیدواریم که خدا قبول کنه.

به هر ترتیب، رفتیم داخل و نشستیم یه قسمت از سالن. حدود ۶۰-۷۰ نفر توی سالن روی زمین نشست بودند و به سخنران گوش میدادند. تا آخر شب، تعداد بیشتر هم شد. چند نفر از کارمند‌های سفارت ایران رو هم دیدیم که آماده بودند برای عزاداری. برنامهٔ عزاداری اول یک سخنرانی‌ بود. خیلی‌ نرمال به نظر می‌رسید. مثل کسی‌ که رفته باشه پشت تربون و راجع به یک موضوع علمی‌ صحبت کنه. حالت عزاداری نداشت.

بعد از سخنرانی‌، یک پیرمرد که چشمش کور بود، به سختیه بلند شد و چند نفر کمکش کردنک که بره روی پله منبر بشینه. نشست اونجا و شروع کرد به شعر خوندن. معلوم بود در مورد امام حسین می‌خونه. شعرش یه جوری بود که مردم احساساتی‌ شدن. بعضیا گریه کردن. ولی‌ اکثرا تشویقش میکردن و یک چیزهایی‌ میگفتن که من نمی‌فهمیدم یا مثلا میگفتن "بسم‌الله". پیرمرد حدود یک رب یا بیست دقیقه شعر خوند و بد کمکش کردن که بیاد پایین بشینه.

بعدش نوبت یک سخنران دیگه شد. این سخنران خیلی‌ آتشین صحبت میکرد. از حرفش معلوم بود که داره توضیح میده که روز جنگ دقیقا چی‌ شده. مثل کسی‌ که داره مقتل می‌خونه. به جاهای حساس که می‌رسید، میزد روی پاسه و فریاد می‌کشید و صداش بلند میشد. سرش رو تکون تکون میداد. دوباره یکم آروم میگفت داستان رو تا می‌رسید به یک جای حساس که دوباره صداش میرفت بالا و میزد روی پاسه. مردم هم واکنش نشون میدادن. حدود ۴۵ دقیقه صحبت کرد فکر کنم.

یک چیز که دوست دارم در موردش بنویسم، مشارکت مردم در طول این سخنرانی. دیدین توی ایران بعضی‌ اوقات سخنران‌ها برای اینکه توجه شنونده رو جلب کنن و اینکه به مجلس طراوت بدن، مثلا اسم حضرت محمد رو می‌آرن تا مردم صلوات بفرستن؟ خوب، اینجا، بجای اینکه سخنران از این کارا بکنه، خود شنوندهها هر چند وقت یکبار ناگهان مشارکت میکردن. یهو یک نفر از یک گوش از سالن با صدای بسیار بلند داد میزد: "نععععععععره..... حیدری!" بعد همه بلند داد میزدن: "علی‌، علی‌، علی‌، مدد، حق!" خیلی‌ جالب بود. صداشون بلند بود. واقعا به قول خودشون نعره حیدری بود. یکی‌ دو بار که داشت خوابم میرفت، با این صدا‌ها از خواب پریدم!

خلاصه صحبتها که تموم شد، نوبت به سینه زنی‌ رسید. چند نکتهٔ جالب در مورد سینه زنیشون مشاهده کردم. اول اینکه، کل سینه زنی‌ در حالت ایستاده انجام و همه می‌‌ایستادن. حتا پیر‌ها و بچه ها. کسی‌ ننشسته بود. من خیلی‌ پاهام درد گرفته بود وسطش، ولی‌ روم نمی‌شد بشینم. چونکه پیر مردها هم ایستاده بودن. یک نکتهٔ جالبه دیگه این بود که میوندار و از این حرفها نداشتن. هر کسی‌ خودش باید تنظیم میکرد سینه زنی‌ رو، کسی‌ هم اون وسط نبود که توجه جلب کنه. نظم کارشون خوب بود. همه دقیق سینه میزدن و کسی‌ اوت نبود خیلی‌. یک نکتهٔ جالبه دیگه این بود که یک مداح نداشتن. و در واقع یک گروه مداحی بود که با هم می‌خوندن. کسی‌ تک خونی نمیکرد. ریتم نوحه هم تقریبا ثابت بود. یکم صداشون بلند و یواش میشد، ولی‌ ریتم کلی‌ تقریبا از اول سینه زنی‌ تا آخرش که یک ساعت طول کشید، همون بود. مثل سینه زنی‌‌های ایران نبود که اول روضه بخونن، بعد برن توی سینه زنی سبک (مثلا واحد بزنن) بعدش سریعتر کنن و آخرش هم شور. نه. کلّش تقریبا ثابت بود.

اینجا براتون فیلم کوتاهی‌ از یک قسمت سینه زنی‌ رو میزارم. سینزنیشون جالب بود. بعضیاشون خیلی‌ محکم میزدن. (می‌تونین فیلم رو از این لینک دانلود کنین).

دیگه سینه زنیشون داشت طولانی‌ میشد که ما تصمیم گرفتیم که بریم. رفتیم دم در کفشمون رو پامون کنیم، که یک مرد مهربون جلومون رو گرفت. گفت: "برادر ها، شما ایرانی‌ هستین؟" گفیم آره. گفتش: "خوب صبر کنید. الان تموم می‌شه برنامه. میخوایم با هم غذا بخوریم". هی‌ به غذا میگفت "نیاز". تازه دوزاری مون افتاد که اینا به غذا نذری میگن "نیاز". تشکر کردیم ولی‌ دوباره گفتیم که میخوایم بریم. گفت هر طور راحتین، ولی‌ الان تموم می‌شه برنامه. توی شک بودیم که چیکار کنیم. یک جوان که جلوی در آسانسور ایستاده بود گفت: شما ایرانی‌ هستید درسته؟ گفتیم آره. خوشحال شد. گفت که: "من زنم ایرانی‌ هست". تعجب کردیم. سوال کردیم که چطور با خانومش آشنا شده. گفتش: "من توی تیم ملی‌ فوتبال هنگ کنگ هستم. متولد هنگ کنگ هستم ولی‌ پدر و مادرم پاکستانی‌ هستند. خلاصه، برای یک بعضی‌ دوستان رفته بودیم ایران، با خانمم توی مرکز خرید آشنا شدم." دیگه ادامهٔ داستان رو سوال نکردیم =))

دیگه سینه زنی‌ هم تمام شد و ما هم دوباره رفتیم داخل برای شام. یک شام تند پاکستانی‌ به همراه نوشیدنی‌‌های محلی خوردیم. سوال کردم که برنامهٔ روز عاشورا چطور هست؟ گفتند که فردا ساعت ۲ الی‌ ۴ "جلوس" داریم. من هم با خودم فکر کردم که اگر بیایم دوباره متوجه نمیشیم که چی‌ میگن (به دلیل زبان پاکستانی‌) پس بهتره خودمون خانه بشینیم زیارت عاشورا بخوانیم.

پس عاشورا به حسینیه نرفتم.

ولی‌ حالا که یک هفته گذشته است، تازه یک حقیقتی رو کشف کردم! عجب اشتباهی‌ کردم! اینا گفت بودند که "جلوس" دارند. من فکر می‌کردم که جلوس همریشهٔ کلمهٔ اجلاس به معنی‌ "نشست" هست. ولی‌ نگو که اینا به دسته راه انداختن توی خیابون میگن "جلوس". :(

حیف شد، دسته رو از دست دادم. تازه این هفته فیلمش رسیده دستم. ایشالا سال بعد:

راستی یادم رفت اضافه کنم که، آخر مراسم، به امام رضا و امام زمان هم سلام مخصوص دادند! برام عجیب بود که امام مسجد چند جمله خطاب به امام رضا گفت و آرزوی زیارت مشهد کرد. بعدا متوجه شدم که فارسی هم بلده. کلا این شیعه های پاکستانی نسبت به ایران حس خوبی از خودشون نشون می دادن.


ابزار امتیاز دهی



پنج‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 15:17

739. به مناسبت تولدم (2) - انتشار فصل کتاب


خبری را که امشب به دوستان می دهم، دقیقا شب تولدم دریافت کرده بودم. ولی به دلیل نامه ای که پدر و مادر برایم نوشته بودند و بعد از آن، عزای امام حسین (ع)، خبر را تا به امروز افشا نکردم.

چند ماه پیش وقتی برای بار دوم به هنگ کنگ آمدم (پس از حضور شش ماهه ی سال 89)، یکی از دانشجویان جدید بعد از آشنایی گفت: "تو همان علیرضا هستی!؟" گفتم: "کدام علیرضا؟" گفت: "همان علیرضا که تحقیق در زمینه ی ضایعات الکترونیک کرده؟" گفتم: "آره! چه طور مگه؟ تو من را از کجا می شناسی؟" گفت: "استادت، تحقیقی که نوشته بودی را به عنوان راهنما به دانشجوهای جدیدش می دهد تا مطالعه کنند. راسی، می دانستی قرار است مطلبت چاپ شود؟"

جا خوردم. چون بعد از این که از هنگ کنگ رفته بودم، دیگر ماجرای چاپ تحقیق در یک مجله ی علمی را پی گیری نکرده بودم.

دانشجوی جدید ادامه داد: "آره. تحقیقت را به یک مجله ی علمی داده اند و اسم تو را هم به عنوان نویسنده ی اصلی مقاله داده اند".

خبر خوشحال کننده ای بود. ولی علاوه بر خوشحال کننده بودن، یک نکته ی بسیار مهم هم داشت. دقت بفرمایید که من اصلا پی گیر این ماجرا نبودم و هیچ اطلاعی نداشتم. اگر استاد بنده آدم شارلاتان یا حداقل غیر حرفه ای بود، می توانست اسم خودش را اول بزند. این کارش گرچه شاید کار ساده ای به نظر برسد، ولی داستان دانشجوهایی را شنیده ام که کار را آن ها کرده اند و فواید را استاد درو کرده است.

خلاصه، مدتی گذشت. با استادم شام به یک رستوران محلی رفته بودیم. پرسیدم: راستی از آن مقاله چه خبر؟ فلانی به من گفته است که دارید آن را چاپ می کنید.

کمی فکر کرد. یادش نبود (استادم بعضی اوقات آدم حواس پرتی است. سرش بسیار بسیار شلوغ است. هم رئیس دانشکده است و هم با صنعت رابطه ی تنگاتنگی دارد). یکی دیگر از اساتید جوان که سر میز شام بود گفت: "آن تحقیق شما مقاله نشده! بلکه، به صورت یک فصل از یک کتاب قرار است منتشر شود!"

تعجب کردم! استادم هم ناگهان یادش آمد و ادامه داد: "آه! آره! مگر نمی دانستی؟‌ مگر ایمیل من را نگرفتی؟" من هم که هنوز متعجب بودم گفتم نه. استاد گفت: "بله بله. خیلی تحقیق خوبی بود. قرار شد فراتر از مقاله شود. یکی از انتشارات آمریکایی با من تماس گرفت و گفت در مورد ضایعات الکترونیک می خواهند یک کتاب بنویسند و مایل به همکاری هستند. من هم یاد تحقیق تو افتادم. کمی آن را با کمک (فلانی) آماده کردیم و ارائه دادیم. آن ها هم ظاهرا پذیرفته اند ولی هنوز خبری نشده است."

خلاصه این ماجرا ادامه پیدا کرد و ما با انتشارات در تماس بودیم و فصل را ویرایش کردیم و غیره، تا شب تولدم که یک ایمیل از انتشارات دریافت کردم که در آن یک لینک به صفحه ی اعلام کتابمان بود...

اسم کتاب: "زباله ی الکترونیک: مدیریت، انواع، و چالش ها"
فصل چهارم: "چالش ها و فرصت ها مدیریت زباله الکترونیک در کشورهای در حال توسعه"

https://www.novapublishers.com/catalog/product_info.php?products_id=26597


ابزار امتیاز دهی



دوشنبه 14 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 13:46

738. شبی که عزاداری ام قبول شد


مطلبی که برایتان نقل می کنم را تا به حال به کسی نگفته ام. از قدیم به ما یاد داده اند که اگر ارتباطی حاصل شد، آن را بازگو نکنید. جار نزنید. ریا نکنید. چرا که فاسد می شود، خراب می شود. امشب، جزئیات "ما تاخر" را نمی توانم برایتان بگویم. فقط "ما تقدم" را توضیح می دهم.

نمی توانم شرح دهم که چگونه یقین حاصل کردم که عزاداری مقبول افتاده است، ولی می توانم بگویم که می دانم که آن شب آقا نیم نگاهی به من کرده است و همان نیم نگاه...

داستان برایم لطیف است. امیدوارم بتوانم شرح دهم:



یکی از عصر های دهه ی اول محرم بود. رفته بودیم خانه ی یکی از دوستان خانوادگی. همسر شهید بود و من او را دورادور می شناختم. فقط یادم می آمد که در دوران بچگی چند بار او را دیده بودم. این خانم نه ادعا داشت، نه ادا. خالصانه با شوهرش عهد کرده بود که هر سال به نیت او نذری شله زرد دهد به عزاداران حضرت.

نمی دانستیم همان شب که مهمان این خانم هستیم، می خواهد شله زرد درست کند و پخش کند. چند نفر از دوستان دیگر خانوادگی هم در آنجا حضور داشتند و در حال آماده کردن مقدمات شله زرد بودند. حدود 4-5 خانم بودند و من و یک پسر جوان دیگر.

نیت کردم. یک نیت خالصانه. با خودم گفتم: برای رضای خدا، به آنها کمک خواهم کرد و پسته های روی شله زرد را ریز ریز می کنم. هیچ چیز نمی خواهم. هیچ حاجتی ندارم. هیچ. فقط برای عزاداران آقا می کنم. هیچ چیز هم نمی خواهم.

نشستم گوشه ای از اتاق. نیم ساعت زیر لب ذکر "الله اکبر" و ذکرهای دیگر گفتم و پسته ها را ریز ریز کردم. ذکرها آرام بود. دلم آرام بود. نیتم، مثل آب ضلال زلال بود. ذکر می گفتم، هر از چند گاهی دانه اشکی می ریختم، و پسته خرد می کردم. همین. نه بیشتر. نه کمتر.

چند شب گذشت. فردای عاشورا همسر شهید به خانه ی ما زنگ زد و سراغ من را می گرفت. تعجب کرده بودم. من که او را از نزدیک نمی شناختم... ساده بگویم: آقا آن عمل را -به بهایی باور نکردنی- خرید.



پ.ن.1: شب عاشورا است. امشب با دوستان ایرانی در هنگ کنگ می خواهیم به حسینیه ی پاکستانی ها برویم. کارمندان سفارت ایران هم به این حسینیه می آیند. شیعه های هنگ کنگ تعدادشان کم است. به همین دلیل، در سطح شهر فقط همین یک مجلس است که از آن خبر داریم.

پ.ن.2: آسمان بر زمین افتاد، کمر خورشید شکست...

...وسقط على الأرض ولکن بماذا یتلقى الأرض من لیس له یدان، والسهم نابت بالعین ورأسه مفلوق نصفین. صاح یا أخی أدرکنی، ویروى أن أبا الفضل العباس لأول مرة یقول: یا أخی، فقد کان طوال حیاته ینادیه یا سیدی، یا أبا عبد الله، لکن فی هذه اللحظة نادى یا أخی أبا عبد الله، لما سمعه السحین (علیه السلام) أقبل نحوه مسرعاً فوجده بهذه الحالة، حینها وضع الإمام یده على ظهره وقال (علیه السلام): الآن انکسر ظهری وقلت حیلتی وشمت بی عدوی...


ابزار امتیاز دهی



جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 19:41

737. به مناسبت تولدم (1) - نامه ی اولیا


دوباره 11 آذر شد و نوبت تقویم به روز تولد من رسید. امسال هم مثل سال های قبل، پدر و مادر عزیزم برایم نامه هایی پرمحتوا نوشته اند. فکر می کنم بشود نامه ی مادر را به نمایش گذاشت، ولی نامه ی پدر شاید جایش اینجا نباشد. البته امروز خبر دیگری هم گرفته ام که در نوشته ی بعدی به آن اشاره خواهم کرد؛ نامه ی مادر قطعا ارجحیت دارد:



به نام خدا

سلام علیرضای عزیزم؛

یازدهم آذر برای من فقط یک نماد است از لطفی که خدا بر من ارزانی داشت. داشتن تو و بودن تو، با تاریخ یک روز بر کاغذ ترجمه نمی شود، بلکه ترجمان خالص عشق است. 

سپاس خدایی را که برکت می دهد. خلق می کند. حفظ می کند. فرصت می دهد و موفق می کند. این ها را می گویم تا یادآوری کنم که تو باران رحمتی بودی که خدا از سر لطف و برکت بر زندگی من جاری کرد. تولد فرزند یک توفیق و یک فرصت است که خدا به پدرها و مادرها می دهد. سپاس خدایی را که فرصت داشتن و پروراندن تو را به من هدیه کرد.

تو با آن جثه کوچکت به وقت تولد، برای من جایگزینی در بزرگی نداشتی. همه زندگی من پر شد از تو و بعد، از تو و برادرت. لحظه لحظه این فرصت را مغتنم داشتم و در شکرگزاری این نعمت از هر لحظه آن لذت بردم تا به امروز که همه افتخار من تو هستی و برادرت محمود عزیزم.

آدم ها در این دنیا می آیند و می روند. به زندگی هم وارد و از زندگی هم خارج می شوند. در هر رابطه ای چیزی می دهی، چیزی می گیری. آدم ها با اعمال و رفتارشان خودشان را به نمایش می گذارند. با بعضی می مانی. از بعضی می بری. بسته به این که چه می کنند. چه می دهند. چه می گیرند. این بازی همچنان ادامه دارد تا وقت رفتن. آدم ها در ارتباطشان با دیگر آدم ها حساب می کنند. سود و ضرر. دادن و گرفتن. برد و باخت. 

یک رابطه هست که از این دسته ها خارج است و آن عشق ورزیدن است. حساب سود و زیان نیست. برد و باخت نیست. رابطه ای که ماندنی است و بریدنی نیست. آمدنش رفتن ندارد. حکایتش حکایت دادن و گرفتن نیست. مادران می دهند بدون چشم داشت برای گرفتن. بالاتر این که خود را هم به پای این عشق خرج می کنند. خدا عشق را با مادران به نمایش گذاشته است. وادی خالص عشق فقط از آن مادران است. جایی که پدر را هم به آن راه نیست.

می دانی آدم ها وقتی خیلی غمگین می شوند پاها را روی شکم جمع کرده و دست ها را دور پاها حلقه کرده و سر را لای زانوها پنهان می کنند. من می گویم برای این است که به همان شکلی در آیند که در شکم مادر بوده اند. امن ترین مکانی که در خاطر ناخودآگاهشان نشسته است. مکانی که وقتی می خواهند او را به بیرون هدایت کنند فریادش بلند می شود. می گویند وقتی شب ها خوابت نمی برد یک لیوان شیر ولرم به دمای شیر مادر بخور. این همان عشقی است که فرزند، لحظه لحظه و جرعه جرعه نوشیده و سیراب شده. به سلامت رشد کرده و قد کشیده. 

لحظه از ثانیه هم کمتر است. مادر چه مقدار از عمر را به پای فرزند می دهد؟ بی چشم داشت. بی حساب برد و باخت. هدف؟ خاطر امن فرزند. تا دم رفتن. حتی بعد از رفتن. که جایی نرفته. همین جاست. همچنان مراقب. دست به دعا. گذران عمر فقط گذران عمر است. اگر به پای عشق نباشد تلف کردن آن است. مادران در دادن این عشق به فرزند است که بزرگ می شوند. می مانند. خدامحوری رمز ماندگاری است چون فقط خداست که می ماند. خدامحوری با گذشتن از خود حاصل می شود. مادران گذشتن از خود را در عشق به فرزند تمرین می کنند.

لحظه لحظه داشتن تو و آن چه برای تو کرده ام همه فرصتی بوده تا به خودم خدمت کنم. هر آن چه را که هم نکرده ام توفیقی بوده که از کف داده ام. سپاس خدایی را که به لطفش تو آمدی و با آمدن تو، فرصت داد تا با تو بزرگ شوم. هر انسان به میزان عشق ورزیدن رشید می شود و به کمال می رسد. سپاس خدایی را که با دادن تو به من، این فرصت را به من هدیه کرد. از تو هم سپاسگزارم که آمدی و به زندگی من رنگ ماندن دادی.

یازدهم آذر فرصتی است تا سپاسگزار خدا باشم برای این برکتی که به من هدیه کرد.

از دور پیشانی ات را می بوسم و تو را به خدا می سپارم که او بهترین حافظ است.

دوستت دارم عزیزم

مامان فرشته

یازده آذر 1390

یک عکس از تو وقتی که یک فصل و 16 روز را پشت سر گذاشته بودی



پ.ن.1: چه ارزشمند هست برایم که والدینم، برای تبریک تولدم، به جای هدایای ناچیز مادی و دنیوی، هر ساله هدیه ی «نامه» به من می دهند که ارزشش غیر قابل مقایسه است. بسیار متداول است که بر سر سجاده، خدا را برای خانواده ای که در آن بزرگ شده ام شکر می کنم.

پ.ن.2: امشب تعدادی از دانشجویان ایرانی هنگ کنگ را جمع کردم و به مناسبت تولدم یک شام بسیار مختصری با هم خوردیم. در برنامه ریزی امشب، کمی گوشه ی ذهنم از این که در دهه ی اول محرم اقدام به این کار می کنم ناراضی بودم. گرچه خودم را توجیه می کردم که خیر رساندن به این دوستان خودش صواب دارد. الان که دیگر دوستان به خانه هایشان رفته اند، با توجه به بعضی از شادمانی هایی که انجام دادند (!)، هنوز مطمئن نیستم که اقدام درستی بود یا نه. شاید بهتر بود صبر می کردم تا دهه ی اول بگذرد، و بعد از عاشورا با کمی تاخیر دور هم جمع می شدیم.

پ.ن.3: آسمان تکیه به دستان تو دارد عباس...

پ.ن.4: تعدادی از دوستان (و همچنین مادر) درخواست کردن که مقداری از نامه ی پدر رو هم بذارم. واقعیت اینه که اکثر نامه در سطح عمومی نیست. ولی برای این که حرف این دوستان رو هم زمین نذاشته باشیم، یک قسمت کوتاهشو به صورت اسکن شده براتون می ذارم:


ابزار امتیاز دهی


1 2 >>