X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


جمعه 30 دی‌ماه سال 1390 ساعت 05:53

747. ضعف ذهنی و حواس پرتی مردها در برابر زن ها


این روزها یکی از خبرهایی که در اینترنت در حال گردش است، نتایج تحقیقی از دانشگاه رادبوند نایمخن هلند هست که نشان می دهد -به طور کلی- مردها در حضور زن ها دچار  نقصان ذهنی و حواس پرتی گذرا می شوند.

جالب است که حتی چت (chat) کردن با یک زن در اینترنت هم -بدون دیدن و یا شناختن طرف مقابل- این تاثیرات را می تواند بگذارد!

نتایجی که به آن رسیده اند، واقعا آدم را به فکر فرو می برد. ترجمه ی قسمتی از متن تحقیق این است: "ذکر چندباره اسمهای زنانه توانسته قوای شناختی یک مرد را تحت تاثیر قرار دهد." این دیگر واقعا تعجب آور بود. حتی اسم زن های فرضی که حتی وجود هم ندارند تاثیر می گذارد؟ خیلی جای فکر دارد. در مکان دیگری در تحقیق دیده می شود که: "اغلب شرکت کنندگان بعد از اینکه متوجه شدند یک زن بر فعالیتشان نظارت می کند، قوای شناختی شان کاهش پیدا کرد." یک نکته ی بسیار مهم این است که وقتی آزمایش را برعکس می کنند -یعنی وقتی زن ها را مورد آزمایش قرار می دهند- مشاهده می شود که حضور مردها موجب نقصان ذهنی و یا حواس پرتی آن ها نمی شود.

در تحقیق دیده می شود که دریافت کردن یک پیام کوتاه تلفنی از یک زن بر مردها تاثیر دارد ولی آزمایش حتی فراتر از این هم می رود! در مرحله ی بعد، به شرکت کنندگان آزمایش اطلاع داده شد که فردی به آن ها یک پیام کوتاه تلفنی ارسال خواهد کرد و نام این ارسال کننده به آن ها گفته شد (تا مشخص شود که منتظر پیام تلفنی از زن و یا یک مرد هستند). نتیجه ی آزمایش نشان داد که مردهایی که منتظر پیام کوتاه از یک زن بودند -حتی اگر هیچ پیام کوتاهی به آن ها ارسال نمی شد- دچار نقصان ذهنی و حواس پرتی می شدند! یعنی حتی تصور دریافت یک پیغام از یک زن ناشناخته هم تاثیر خودش را می گذاشت.

محققان این دانشگاه این طور قضیه را توضیح می دهند که مردها طی سال ها تکامل به گونه ای هستند که از هر فرصت برای جفت گیری استفاده کنند (حتی به صورت ناخودآگاه). و به این نتیجه رسیده اند که مردان بیشتر از زنان "از موقعیت های خنثی، برداشت های جنسیتی کنند" محتملتر است.


پ.ن.1: این پی نوشت بیشتر یک درد دل است. وقتی مقاله را می خواندم، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که: ما سال هاست این مسائل را می دانیم و در اسلام راه کارهایی برای رفع مشکلات احتمالی در این زمینه در نظر گرفته شده است. مخالفین ما هم سال ها به ما گفته اند "امل" و "عقب افتاده" و غیره. ولی اشکالی ندارد. ما کار درست را انجام می دهیم و امیدوارم دیر یا زود آن ها هم متوجه بن بست بودن "روشنفکر بازی"های خودشان بشوند. درستی حرف های ما با افزایش میزان تحقیقات و گسترش علم، روشن تر هم خواهد شد. حتما با کسانی برخورد کرده اید که به شما گفته اند: "مرد و زن هیچ فرق ندارند. هر کس با صحبت کردن و معاشرت و دیدن زن ها احساس خاصی به او دست می دهد، مریض است!" خوب با توجه به این تحقیقات یعنی شما ادعا می کنید همه مریض اند!؟ نه عزیز من! تئوری ها و حرف های شیک شما که پایه ی علمی ندارد مریض است.

پ.ن.2: یکی از منابع علمی مربوط به این نوشته را می توانید از این لینک مشاهده کنید.


ابزار امتیاز دهی



یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390 ساعت 07:01

746. مرز میان شجاعت و حماقت کجاست؟


امام حسن عسکری - علیه السّلام - فرمود: همانا شجاعت اندازه ای دارد که اگر از آن فراتر رود، موجب هلاکت و ویرانی است. (بحار الانوار، ج 78، ص 377)

یادم می آید از وقتی نوجوان بودم، این نوع مقایسه را زیاد می شنیدم که فاصله ی بین شجاع بودن، و این که آدم خودش را به اشتباه به خطر بیاندازد، فاصله ی کمی است. یعنی فرق این که آدم شهامت داشته باشد و برای هدف و آرمانش دلاوری کند، و این که آدم با بی توجهی و زیاده روی خودش را در معرض زیان و خطر قرار بدهد، خط باریکی است.

البته تعریف های دیگری نیز از کلمه ی "شجاعت" وجود دارد که شاید با آن چه ما به صورت روزمره در مورد شجاعت تصور می کنیم متفاوت است. من در این نوشته بیشتر می خواهم در مورد تعریف روزمره و ساده ی شجاعت سوال کنم (نه تعریف های عرفانی و یا اخلاقی) و می خواهم از شما دوستان گرامی سوال کنم که به نظر شما، مرز میان شجاعت و حماقت را چگونه می توان تشخیص داد؟


برایتان یک مثال شخصی می زنم:


در زندگی من بسیار پیش آمده است که به خاطر دفاع از اسلام مورد فشار قرار گرفته ام. بعضی اوقات این فشارها در حدی بوده است که به بدگویی و دروغ و غیبت و هزار مشکل دیگر منجر شده است و آدم های بدخواه و مریض -فقط به خاطر ابراز عقیده ی من و نه هیچ چیز دیگر- هر طور توانسته اند من را اذیت کرده اند.

خوب، حالا می خواهم وضعیت خودم را با دو وضعیت دیگر مقایسه کنم که امکان دارد با یک برداشته ساده "کمتر" و یا "بیشتر" از من شهامت به خرج داده باشند:

* وضعیت اول: کسانی را می شناسم که تا حدودی عقایدشان مانند من است. حتی شاید در تئوری از من هم بیشتر طرفدار اسلام و جمهوری اسلامی باشند. ولی این افراد هیچ وقت نظرشان را در مکان های غیر خصوصی نمی گویند. در میان دوستان و در فضای امن، خودشان را ابراز می کنند ولی در مکان های که دیگران با آن ها موافق نیستند، هیچ نشانه ای از آن ها نیست و انگار نه انگار به راحتی به زندگی خودشان ادامه می دهند و مورد حمله و فشار قرار نمی گیرند. مثال بارز این نوع رفتار در محیطهای شبکه های اجتماعی است. این ها در این محیط ها هیچ نمی گویند و خودشان را مورد غضب دیگران قرار نمی دهند. ولی کسانی که مثل من نظرشان را ابراز می کنند، مورد حمله و توهین متعدد و متنوع قرار می گیرند (همان طور که می دانید فضاهای شبکه های اجتماعی کم یا زیاد ضد اسلام است).

* وضعیت دوم: کسانی هستند که مورد "فشار" قرار گرفتن به خاطر عقیده، برایشان هیچ است. اینها کسانی هستند که برای وفاداری به عقیده شان، نه تنها فحش ها و اذیت ها را تحمل می کنند، بلکه مورد حمله ی فیزیکی قرار می گیرند. این ها کسانی هستند که دندان هایشان مثل دندان پغمبر شکسته می شود و بعید نیست حتی جانشان را هم بدهند. مثل آن دوست عزیزمان که در راه مراسم عزاداری امام حسین (ع) در سال 88 مورد حمله قرار گرفته بود (لینک) و بسیاری دیگر از عزیزان که به دلیل ایستادگی برای عقیده شان وحشیانه دریده شده اند.


این مثال شخصی من، فقط یک مثال است. هر کس می تواند در زندگی خودش، مواردی را به یاد بیاورد که افراد به دلیل ایستادگی صدمه دیده اند، و یا با سکوت، جلوی صدمه را گرفته اند. امیدوارم خواننده های متن، در جزئیات مثال گیر نکنند و اصل مطلب را مورد بحث قرار دهند.

سوال اصلی من این است که چگونه می توان این مرز را به درستی تشخیص داد؟



پ.ن.1: برای عده ای واقعه ی عاشورا می تواند کلاس درسی باشد برای به تصویر کشیدن شجاعت. ولی جالب است که یزید، ایستادگی امام را مصداق زیاده روی خطاب می کند. این مرز کجاست؟ در جایی صبر و بردباری به روش امام حسن تصمیم درست است، و در جایی ایستادگی به سبک امام حسین صحیح است. تشخیص این مرز بسیار می تواند در زندگی امروز ما راهگشا باشد.

پ.ن.2: اربعین حسینی و همچنین شهادت دانشمند عزیز، مهندس احمدی روشن تبریک و تسلیت باد.


ابزار امتیاز دهی



دوشنبه 19 دی‌ماه سال 1390 ساعت 23:44

745. دختر انگلیسی مسلمان شده


اگر یادتان باشد در یکی از نوشته های اخیر دختری به اسم "جویای سلام" را معرفی کردم (لینک 742). کمی بعد از آن متن، سردبیر سایت خبری الف با بنده تماس گرفت و ابراز علاقه کرد که خوب می شود اگر با این خانم ارتباط برقرار کنیم و او را دعوت کنیم تا مهمان ویژه ی خبرگزاری شود و سوالات کاربرها را جواب دهد. من هم با این دختر خانم ارتباط برقرار کردم و او هم موافقت کرد تا این کار را انجام بدهیم. مراحل اول توافقات انجام شده و الآن در حال ترجمه ی چند پاراگراف اولیه ی صحبت هایمان هستم تا در الف قرار دهیم. از آن جایی که همیشه بدخواهانی هستند که امکان دارد بخواهند شیطنت کنند و ایراد وارد کنند و تهمت بزنند، ورژن انگلیسی مکاتبات و سوال و جواب ها را هم ثبت می کنیم. همچنین به دلایل اخلاقی،‌ مکالمات را اینجا انعکاس نمی دهم، تا این که در خود الف انتشار پیدا کند.


توضیحات کلی در مورد او (به زبان خودش):

"من دختری 18 ساله اهل انگلستان هستم و تمام زندگی ایم را در اسکاتلند سپری کرده ام. در کودکی به یک مدرسه ی کاتولیک می رفتم. وقتی دو ساله بودم، پدر و مادرم از هم جدا شدند و مادرم از آن روز تمام وقت کار می کرده است تا خانواده مان را سرپرستی کند (به همین دلیل) برای 11 سال توسط یک پرستار بچه بزرگ شدم. در گذشته با پدرم هیچ رابطه ای نداشتم ولی اخیرا بعضی اوقات توسط فیسبوک (شبکه اجتماعی) با هم در تماس هستیم. من در تاریخ 31 ژوئیه 2008 (سه سال و نیم پیش) در سن 15 سالگی اسلام را پذیرفتم.

خیلی از دوستانم به طور کلی من را رها کردند و یا با دید عجیبی به من نگاه کردند. بعضی کلمات زشت می گفتند، بعضی سرم داد زدند، بعضی وسط راهم سبز می شدند و من را می ترسانند. حتی در بعضی موارد من را هل می دادند. در مدرسه هم، پشت سرم حرف های عجیب و غریب درآورده بودند که اصلا موقعیت خوبی نبود که آدم در آن قرار بگیرد. ولی الحمد لله، به دلیل حجاب پوشیدنم -با این روش خودم را به صورت علنی یک مسلمان معرفی کردم- همه ی افراد جاهل و بدرفتار از زندگی ام بیرون رفتند. در کمتر از فقط چند ماه، دیگر هیچ دوست "دروغین" در اطرافم وجود نداشت. ولی آن کسانی که (در این شرایط سخت) در کنار من باقی ماندند، افرادی بودند که حقیقتا به من علاقه داشتند."


ادامه ی سوال و جواب ها و صحبت های این دختر خانم عزیز را به زودی منتشر خواهیم کرد. اگر شما هم سوال به خصوصی از او دارید، می توانید در قسمت نظرهای این نوشته از وبلاگ قرار دهید. سعی می کنم که تا آن جا که می توانم سوال ها را به دستش برسانم تا در مطلب انعکاس داده شود. انشالله همه ی دوستان از نتیجه ی نهایی استفاده ی مطلوب را ببرند.


ابزار امتیاز دهی



جمعه 16 دی‌ماه سال 1390 ساعت 05:52

۷۴۴. کافه اقتصاد


از همین اول متن یک چیز را روشن بگویم: من اقتصاد دان نیستم؛ و جز سه واحد در دورهٔ لیسانس و شرکت در یک کلاس کارشناسی ارشد و کمی‌ مطالعه پراکنده، هیچ تخصصی در زمینهٔ اقتصاد ندارم. فکر می‌کنم اکثر خواننده‌های این متن هم، تخصصی در این زمینه نداشته باشند.

متاسفانه، تا آنجایی که بنده یادم میاید، خیلی‌ از هم وطن‌های ما بدون تخصص در این "علم" تصور میکنند که اقتصاد دان هستند. از معلم‌ها گرفته، تا قصاب ها، تا پزشک و راننده تاکسی و مشاوره خانواده و بازاری و فرهنگی‌، بسیاری از دوستان ما تصور میکنند که "اقتصاد" چیزی است که میتوانند آن را تحلیل کنند، در مورد آن صحبت کنند، و نظر بدهند. مثل آب خوردن. گویی "اسمیت" و "فریدمن" و "گرینسپن" و غیره و غیره که عمرشان را صرف درک نظریه‌های اقتصادی کرده اند از شاگردان و نوچه‌های ایشان بودند! 

البته مردم عادی تاثیر نهایی مسائل اقتصادی را می‌بینند. مثلا ممکن است حقوقشان زیاد یا کم شود. یا تورم ایجاد شود و کالا‌های سوپرمارکت گران شود. مردم گرانی را درک میکنند. "ننه جان" هم درک میکند. ولی‌ تاثیر پذیرفتن از اقتصاد کجا، درک و تحلیل صحیح مسائل اقتصادی کجا؟ متوجه شدن اینکه تخم مرغ دارد گران میشود آسان است. ولی‌ تنظیم بازار تخم مرغ کار هر کسی‌ نیست.

هر انسانی‌ میتواند دردی که در قفسهٔ سینه‌اش است را حس کند، ولی‌ فقط یک متخصص میتواند تشخیص دهد که قلب چه ایرادی دارد و چه مداوایی نیاز است (البته وقتی‌ فکر می‌کنم، میبینم شاید مشکل هموطن‌های بنده که تصور میکنند متخصص هستند، از اقتصاد هم فراتر برود. چه بسیار هستند کسانی‌ که خودشان تشخیص میدهند که چه مرضی دارند و خودشان برای خودشان دوا و دارو تجویز میکنند!)

این روز‌ها ارزش ریال ایران در برابر دلار آمریکا و واحدهای دیگر پایین آماده است.

چند شب پیش یکی‌ از هموطنان (که دانشجوی دکترا در رشتهٔ کامپیوتر است) میگفت: "بی‌چاره شدیم. بدبخت شدیم. اقتصادمان نابود شده است... دیدید ریال چقدر در برابر دلار ارزشش کم شده است؟"

من نمی‌د‌انستم کم شدن ارزش یک پول در برابر یک پول دیگر، چه تاثیری بر اقتصاد میگذارد پس از او سوال کردم: "خوشحال میشوم به من یاد بدهی‌ که چه اتفاقی‌ دارد می‌افتد. میشود برای من توضیح دهی‌ که افزایش قیمت دلار چه تاثیری دارد؟ ضررش چیست؟ آیا فوایدی هم دارد؟"

دوستمان کمی‌ سکوت کرد و گفت: "خوب بالاخره تاثیر دارد دیگر!"

متوجه شدم که این هموطن هم، یکی‌ از همان هم وطن هاست! (اتفاقا این‌هایی‌ که تحصیل کرده اند، ولی‌ مثل عوام رفتار میکنند، از همه مضر تر هستند!) از سوال خودم خنده‌ام گرفت. دلم را خوش کرده بودم که شاید این دوست آنقدر دانا باشد که بتواند به من توضیح دهد که چرا کشوری مثل چین تمام تلاشش را می‌کند که پولش نسبت به دلار آمریکا کم ارزش بماند (گرچه جواب این سوال در مورد چین را به زبان ساده در اینترنت پیدا کرده بودم: link)

چند روز پیش یکی‌ دیگر از دوستان که هم اکنون دانشجوی دکترای رشتهٔ "اقتصاد" است در وبلاگش (کافه اقتصاد) نوشت:

ناظم‌الملک یکی از ایرانی‌های دوره ناصری است که مدتی در فرنگ اقامت داشته است. او در نامه‌ای به ناصرالدین شاه، بیش از صد و سی سال پیش، نظر خودش را راجع به اوضاع نابسامان ایران نوشته است... بخشی از نامه او را با هم بخوانیم:
"… بر خلاف رسم فرنگستان ما در ایران تحقیق جمیع مسایل را منحصرا رجوع به هوش و ذهن شخصی خود می‌کنیم. علم و تحصیل از برای ما هیچ است… هیچ لازم نیست (...) بپرسند که این علوم و کمالات [که دارید] در چه زمان و در چه کتاب تحصیل کرده‌اید. جمیع علوم را نخوانده می‌دانند. نمی‌دانم و نخوانده‌ام در زبان ایشان کفر است… قسم می‌خورم که در میان یک صد نفر فرنگی که در تهران هستند یک نفر نیست که جرأت کند بگوید من اکونومی (اقتصاد) پلیتیک می‌دانم، اما جمیع اهل درب خانه ما این علوم را در سینه خود مضبوط دارند… ارسطو که یکی از اعظم عقول دنیا محسوب می‌شود هرگاه حالا زنده بشود با جمیع عقول خود نمی‌تواند بدون تحصیل علوم تازه بفهمد استقراض دولتی یعنی چه. اما شهاب‌الملک مرحوم و امثال غیر مرحوم او با علم نخوانده همه نکات این علم را کاملا می‌دانند… دول فرنگستان به جهت ترقی علوم اکونومی پلیتیک کرورها خرج می‌کنند و چندین هزار نفر عمر خود را در تحصیل این علوم تلف می‌نمایند تا این که چند نفر اکونومیست (اقتصاد دان) پیدا می‌شوند. در ایران هیچ احتیاج به این نقل‌ها نیست ما همه اکونومیست کامل هستیم. بانک و راه آهن و علوم مالیه و علوم اداره همه در نظر ما مثل آب سهل و روشن است…"


ابزار امتیاز دهی



یادم می‌‌آید، نوجوان که بودم، برایم سوال شده بود که این چه جمله‌ای است که اول داستان‌های ایرانی‌ می‌گویند؟ یکی‌ بود یکی‌ نبود غیر از خدا هیچ کس نبود یعنی‌ چی‌؟ برای خودم فکر‌ها و تفسیر‌هایی‌ می‌کردم که هر کدام‌شان یک مشکلی‌ داشتند. سال‌ها گذشت، تا اینکه مطلبی دیدم که سوال دیرینهٔ من را جواب میداد. تا به امروز، در میان تفسیر‌هایی‌ که دیده ام، دو تفسیر به نظرم برجسته آمده‌اند که با شما دوستان به اشتراک میگذارم:


تفسیر اول:

یکی‌ بود (که در واقع) یکی‌ نبود؛ یعنی‌ قابل شمارش نبود. میدانید که در جملهٔ "قول هو الّله آحد"، کلمهٔ "آحد" یعنی‌ یکی‌ که قابل شمارش نیست. فرق کلمهٔ "آحد" و "واحد" همین است. در قرآن نمی‌گوید "قول هو الّله واحد"، یعنی‌ نمی‌گوید خدا یکی‌ است، که بشود شمرد، بلکه میگوید خدا یکی‌ هست که قابل شمارش نیست، یعنی‌ اصلا ۲ را نمی‌شود متصور شد. پس "یکی‌ بود یکی‌ نبود، غیر از خدا هیشکی نبود"، یعنی‌ "قول هو الّله آحد... هو الاول"


تفسیر دوم:

به قول خانم حجازی، خدا "هست" و "مستقل" است. کسی‌ بجز خدا دارای "هستی مستقل" نیست. پس "یکی‌ بود یکی‌ نبود" یعنی‌، یکی‌ بود که در واقع وجود مستقل نداشت. و غیر از خدا کسی‌ نیست. {یکی از کاربرهای عزیز درخواست کرده بود که این تفسیر را بیشتر توضیح دهم: معنی این تفسیر این است که، تمام چیزهایی که ما می بینیم و نمی بینیم، در واقع همه تجلی خدا هستند. پس وقتی می گوییم "یکی بود" اشاره به هر چیز که بکنیم، آن چیز به صورت مستقل وجود ندارد و چیزی جز تجلی خدا نیست، و در نتیجه عبارت "یکی نبود" را در ادامه می آوریم} 



شما هم اگر تفسیر دیگری از عبارت "یکی‌ بود یکی‌ نبود..." شنیده اید یا به فکرتان می‌رسد، خوشحال میشوم با ما به اشتراک بگذارید.

در هر صورت، هر تفسیری درست باشد، این نکته قابل تمجید است که، ادبیات ایران زمین -از داستان بچه‌ها گرفته تا شعر‌های بزرگان ما مانند حافظ و سعدی- مملو از تاثیر قرآن و توحید است. چقدر زیباست که گذشتگان ما، به این لطافت و ظرافت، تعلیمات قرآنی را وارد ادبیات کرده اند.


ابزار امتیاز دهی


1 2 >>