X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


چهارشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:39

815. دیدار با وزیر آموزش و پرورش ایرلند


دو روز پیش با وزیر آموزش و پرورش ایرلند (رواری کوئین) دیدار داشتیم. جلسه ی خوبی بود. جلسه ی خوبی بود. هم وزیر مقداری صحبت کرد، هم ما. جلسه پیرامون نو آوری در تحصیل بود. مطالبی که رد و بدل شد بیشتر در مورد مسائل مدیریتی بود ولی نکات ریز جالب دیگری هم مطرح شد. با این که چند مقام عالی (به عنوان مثال وزیر ایرلند در چین) هم حضور داشتند، فضای جلسه سنگین نبود.


آقای کوئین یک خاطره ی شخصی هم تعریف کرد و گفت: "وقتی در دبیرستان بودم، درسم خوب نبود. پدر و مادرم متوجه شده بودند که هنگام خواندن درس فیزیک فشار زیادی به من می آید و نمی توانم نتیجه بگیرم. روزی پدرم من را به کنار کشید و مطلبی به من گفت که هنوز یادم مانده است. او گفت: پسرم. تحصیلات تنها دست آوردی است که کسی نمی تواند از تو بگیرد. امکان دارد روزی کارت را از دست بدهی. امکان دارد روزی ورشکست بشوی. امکان دارد روزی عزیزانت از دست بروند. ولی تحصیلاتت چیزی است که تا مرگ همراهت خواهد بود. هیچ کس نمی تواند آن را از تو بگیرد."



در طول جلسه آقای وزیر از حضار یک سوال کرد و تقاضا کرد که هر کس می تواند جوابش را بدهد. او پرسید: "چه طور است که دانشگاه شما حدودا 25 سال سن دارد، ولی در بین رتبه بندی های جهانی یکی از برترین ها است؟ یک دانشگاه جوان چگونه به این سرعت این چنین جایگاهی به دست می آورد؟"

مسئولین دانشگاه ما هر کدام چند کلمه ای در این خصوص جواب دادند، ولی حرف هایشان به درد نمی خورد و بیشتر آسمان ریسمان کردن بود. از قیافه ی وزیر هم معلوم بود که حرف های مسئولین دانشگاه متقاعدش نکرده اند.


جلسه که تمام شد، رفتم جلو و خودم را به وزیر معرفی کردم. او هم به گرمی دستم را فشرد و نظرم را پرسید. گفتم: "رمز موفقیت این چینی ها این است که روز و شب کار می کنند. آخر هفته هم کار می کنند. بعضی اوقات ساعت 12 نصف شب می آیم آزمایشگاه، می بینم هنوز چند نفر در حال فعالیت هستند. این ها مثل ماشین اند. حقیقتش این است که بعضی از دانشجوهای بین المللی که از کشورهای دیگر آمده اند، اینجا سختشان است چون نمی توانند پا به پای چینی ها مثل آدم آهنی کار کنند!"


معاون دانشگاه که حرف هایم را می شنید سریع آمد جلو و با جفنگ گفتن موضوع را عوض کرد. از نگاه وزیر معلوم بود که حرف هایم برایش مهم بوده است. تشکر کرد و برایم آینده ی خوبی را آرزو کرد.



پ.ن.1: نظر برتر امروز: اگر بخواد اونم ازت می گیره. کیه که ادعا میکنه هیچ پزشکی آلزایمر نمی گیره؟!


ابزار امتیاز دهی



سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 07:20

814. بدن سالم شهید پس از 20 سال


یکی از فامیل های ما (عباس آقا) متولی یک مکان مقدس در تهران است که یک قبرستان کوچک هم شامل حال آن می شود. در این قبرستان افراد بسیار کمی دفن شده اند. دقیقا نمی دانم چه فرایندی برای دفن شدن در آن جا وجود دارد ولی می دانم که بسیار سخت است.


چند وقت پیش قسمتی از این بنا را برای بازسازی تعمیر می کردند. به همین دلیل نیاز بود زمین را به عمق چندین متر بکنند. یکی از همین روزها که در حال کندن زمین بودند، عباس آقا متوجه می شود که کارگرها دارند سر و صدا می کنند. او هم سراسیمه به سمت کارگرها می رود تا ببیند چه شده است؟ ناگهان متوجه می شود که کارگرها در هنگام کندن زمین کمی زیاده روی کرده اند و به سمت یکی از قبرها منحرف شده اند. وقتی به قبر رسیده اند با یک بدن سالم رو به رو شده اند و خشکشان زده است و نمی دانند باید چه کار کنند. همه منقلب شده اند و از ترس نمی دانند باید چه کار کنند. عباس آقا می گوید سریعا بدن را بپوشانند تا کسی متوجه نشود و خبر درز نکند.


سنگ قبر که نشانی از نکته غیر عادی ندارد. ظاهرا فرد خاصی نبوده است و روی قبر او نوشته شده است:

"بسیجی مهاجر. نادر _______. فرزند حاج ناصر. نوه حاج حسن اسماعیلی. ولادت 15/9/1352 وفات 15/9/1370"


عباس آقا با خانواده ی مرحوم تماس می گیرد و داستان را بازگو می کند. مادر مرحوم شروع به گریه می کند و تکه ی گم شده ای این پازل را برملا می کند. او می گوید: "بر روی قبر ننوشته ایم (شاید برای این که ریا نشود). ولی فرزند عزیزم در سن 18 سالگی شهید شد... شما بدن شهید را پس از بیش از بیست سال سالم پیدا کرده اید"



پ.ن.1: متولیان مکان مقدس تصمیم گرفته اند که این مطلب را عمومی اعلام نکنند. به همین دلیل اسم شهید را کامل ننوشته ام.


پ.ن.2: این عکس را خودم از سنگ قبر این شهید بزرگوار گرفته ام



ابزار امتیاز دهی



چهارشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 02:15

813. گرفتن نامه در تهران، گرفتن نامه در هنگ کنگ


داستان های زیر واقعی است:


طریقه ی گرفتن نامه از دانشگاه در هنگ کنگ:

1. به منشی دپارتمان ایمیل می زنم که فلان نامه را می خواهم. جواب ایمیل را می دهد و می گوید برو فلان دفتر دانشگاه و درخواست بده

2. می روم درخواست را می دهم دو روز بعد به من ایمیل می زنند که نامه آماده است بیا تحویل بگیر


طریقه ی گرفتن نامه از دانشگاه در ایران:

1. می رویم دانشگاه می گوییم فلان نامه را می خواهیم. می گویند تا به حال همچین نامه ای کسی درخواست نکرده است، نمی دانیم اصلا می شود یا نمی شود، بروید سوال کنید

2. می رویم از رئیس دپارتمان سوال می کنیم، می گوید برو از رئیس آموزش سوال کن

3. می رویم از رئیس آموزش سوال می کنیم، می گوید برو از رئیس گروه نامه بگیر

4. می رویم از رئیس گروه (خطاب به رئیس آموزش) نامه می گیریم و برایش می بریم

5. رئیس آموزش نامه را نمی پذیرد چون محتویات و جمله بندی آن را دوست ندارد. می گوید برو یک نامه دیگر بگیر

6. می رویم نامه ی دیگر بگیریم، رئیس گروه دیگر نامه نمی دهد

7. گریه می کنیم که آقا این چیزی که ما می خواهیم بسیار ساده است! چرا انقدر پیچیده اش می کنید؟

8. می رویم پیش رئیس دانشکده، روی نامه پاراف می کند که کار این را راه بیاندازید

9. می رویم آموزش می گویند درخواست رئیس دانشگاه درست انجام نشده است و اصلا همچین نامه ای اصولا نمی شود و بروید خانه چون امکان ندارد کارمان راه بیافتد!

10. دانشجوها ریخته اند درون دفتر رئیس و به دلیل این که انتخاب واحدها به هم ریخته است، دارند شکایت می کنند. به بعضی از آن ها واحدهایی که دوست داشته اند نرسیده است

11. اصلا معلوم نیست باید چه کار کرد. منشی دفتر استیصال ما را می بیند، می گوید برو دیگر! مگر نمی بینی اینجا شلوغ است!؟ ما را می اندازد بیرون.

12. در خانه که از خاطره ها و ناراحتی هایمان تعریف می کنیم، یکی از فامیل می گوید من فلانی را می شناسم، نامه را بدهید می برم برایتان امضایش را می گیرم!!!!!!!!


ابزار امتیاز دهی



چهارشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 13:31

812. خداحافظ ایران


سلام


دوباره وقت آن رسیده است که با دوستان خداحافظی کنم. انشالله امشب پرواز دارم و متاسفانه تا چند ماه دیگر نمی توانم برگردم به وطن. اگر آینده طبق برنامه ای که تنظیم کرده ایم پیش رود، دیدار بعدی ما در دی ماه خواهد بود. دست همگی دوستان درد نکند بابت مهمان نوازی شان. دلم برایتان تنگ می شود.


حالا یک خاطره:


هم اکنون زن عموی بنده هم در ایران هستند. ایشان چندین سال است که در آمریکا زندگی می کنند و استاد دانشگاه مجربی در لوس آنجلس هستند. خلاصه تعدد مقاله ها و تحقیقات و غیره ی زن عموی بنده قابل ملاحظه است. متاسفانه در این سفر ایشان به شدت مریض شدند و مجبور بودند چند روزی در بیمارستان بستری باشند. دیشب برایمان تعریف می کرد که:


«در بیمارستان حالم خیلی بد بود و دائم به هم می خورد. به قدری حالم بد بود که اصلا نمی توانستم راه بروم و تمام بدنم درد می کرد. در این میان یک خانم که شنیده بود من استاد دانشگاه در آمریکا هستم و چندین سال است که آنجا زندگی می کنم در وسط آن همه درد و مشکل آمد جلو و گفت: "ببخشید خانم دکتر، می دانم که حالتون خوب نیست و مریض هستید، ولی می خواستم مقداری اطلاعات در مورد آمریکا رفتن از شما بگیرم! ..." نمی توانستم باور کنم که واقعا دارد در این لحظه و در این شرایط افتضاح همچین سوالی از من می کند. نمی دانستم گریه کنم، یا بخندم. می خواستم خفه اش کنم در آن لحظه.»


ابزار امتیاز دهی