X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


پنج‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 14:53

862. مامان اشرف مامانِ همه است


دیروز مادربزرگ پدری ام را به خاک سپردند. خاصیت زمان است که آشنایان و بزرگان و دوستان یکی یکی می روند. خلقت همین است. ذات خلقت تحول است. اصلا این که می گوییم "لا حول و لا قوه الا بالله" یعنی چی؟ یعنی هیچ تحول و حرکتی جز به قوت خدا انجام نمی شود. همه چیز. از کوچکترین برگی که از درخت می افتد، تا نیروی عظیم یک زلزله. بدون قوت خدا تحولی در کار نیست. عبارت عجیبی است این "لا حول و لا قوه الا بالله". تا به حال به آن فکر کرده اید؟ یکی از آن عبارت هایی است که وقتی به آن فکر می کنم "یک جوری" می شوم. توضیحش سخت است.


مادربزرگ متحول شد. از این دنیا رفت. آن سرِ تحول چیست؟ ما دعا می کنیم عاقبت به خیری و سعادت باشد. ان شاء الله که همین طور است. مامان اشرف زنِ خوبی بود. برای همه مادری می کرد. مامان اشرف مامان همه بود. افرادی در دوست و آشنا و فامیل بودند که ما حتی اسم آن ها را هم بلد نبودیم، ولی مامان اشرف را به خوبی می شناختند.


همین دو روز پیش که خبر تحول مامان اشرف به گوشمان رسید، در فضای مجازی چه قدر افراد بودند که ذکر خیرش را کردند. یکی از فامیل های دورمان که فارسی صحبت کردن برایش سخت است به زیبایی نوشته بود:

So sad for so many reasons. She touched all of our lives in a way that is unexplainable. I can only hope to be loved the way she was loved by so many.

چقدر زیبا است این عبارت. مامان اشرف به گونه ای زندگی کرد که تعداد کسانی که دوستش داشتند قابل شمارش نیست.


یادم نخواهد رفت، آن موقع که هنوز قوت داشت صبح های بسیار زود بیدار می شد و شروع می کرد به قرآن و نماز و عبادت. پس از گذشت چند ساعت عبادت قبل از این که به دانشگاه یا محل کار بروند یکی یکی بچه ها و نوه ها می آمدند. یک کاسه داشت که در آن آبنبات و خوراکی می گذاشت. هر کس از در وارد می شد، مامان اشرف می گفت: "ننه از این آب نبات ها بردار. هم برای خودت. هم برای دوستات. به همه بده، بگو مامان اشرف داده". بعد از چند روز که دوباره مامان اشرف را می دیدیم مشتاقانه می پرسید: "ننه از این آبنبات ها به دوستانت دادی؟ خوششان آمد؟ گفتی مامان اشرف داده؟"

توی پیام های تسلیتی که در این روزها برایم می آید، همسرِ یکی از دوستان دروانِ دبیرستانم که در اهواز زندگی می کنند نوشته بود:

"انشاالله روحشون همنشین ائمه ی اطهار باشن.. تسلیت میگم... آبنبات های توی سجاده شون نصیب منم شده بود."


این طور بود مامان اشرف. مهبتش مرز نداشت. شاید شاخصه اش همین بود. برایش فرقی نمی کرد کسی که از در وارد می شود کیست؛ فقط می خواست آن ها را خوشحال کند. فقط می خواست کاری کند که راضی از در بروند بیرون. یادم می آید یک بار دوران عید بود که آمدم خانه ی مامان اشرف. دیدم یک عده آن جا هستد که نمی شناسم. خیلی قربان صدقه ی مامان اشرف می رفتند و محبت داشتند. وقتی رفتند از مامان اشرف سوال کردم این ها که بودند؟ گفت: "این ها خانواده ی آقا غلام بودند". آقا غلام!؟ خانواده ی همان آقا غلامی که بیش از بیست سالِ پیش شاگرد مغازه ی پدر بزرگم بود. هنوز هم پس از گذشت دو دهه می آمدند پیشش.


حالا که مادربزرگ متحول شده است، ما مانده ایم این طرفِ تحول. چه کاری جز دعا از دستمان بر می آید. دیشب که نماز شبِ اول قبر می خواندم با خودم فکر کردم، مامان اشرف چه محبت ها که برای ما نکرده است؛ خیلی بی معرفتی است که سر سری نماز را بخوانم و یا سر سری قرآن تلاوت کنم. او تمام و کمال به ما محبت کرد، کمترین کاری که می توانیم بکنیم این است که در این زمان که دستش از دنیا کوتاه است تمام و کمال به او محبت کنیم.


از شما خوانندگان می خواهم که با حضورِ قلب و با توجه کامل برایش دعا کنید. نه این که فقط یک فاتحه از روی عادت بخوانید. بلکه کامل به کلماتی که از دهانتان بیرون می آید توجه کنید و با آگاهی که آن چه که می گویید کلمات را به زبان بیاورید. اگر یک سوره ی حمد هم از روی توجه بخوانید، برای من بسیار ارزشمند است. به عنوانِ نوه ی مامان اشرف، وظیفه ی خودم می دانم که دوستان و آشنایانم را به عبادت برایش تشویق کنم. این کمترین کاری است که می توانم بکنم.



پ.ن.1: برای دوستانی که مطلع نیستند، مراسم ختم، همین جمعه صبح ساعت 10:30 در مسجد الغدیر خیابان میرداماد خواهد بود.


پ.ن.2: از عجایب است که مادر بزرگ دقیقا در همان روزِ وفات پدر بزرگ، بیست سال بعد به سوی عشقش رفت.


پ.ن.3: در روزهای آخر هوشیاری اش من و فاطمه خانم را به داخل اتاق هدایت کرد. رفتیم. زانو زدم کنار تختش. یک پیراهن برای من و یک روسری برای فاطمه کنار گذاشته بود. به من داد و گفت این برای تولدت. به فاطمه داد و گفت "این هم هدیه عید عروس. من دیگر تا عید نمی مانم." آن پیراهن را این روزها تنم کرده ام.


پ.ن.4: وقتی ماهِ پیش به ایران رفتم و از در وارد شدم، به سمت مامان اشرف رفتم و او را بغل کردم. لحظه ی عجیب و محکمی بود. من را به نزدیک خودش کشید و دهان مبارکش را به کنار گوشم آورد. گفت: "علی جان، برای من دعا کن. خدا دعای تو را مستجاب می کند". خجالت کشیدم از این که مادر بزرگم این گونه به من اعتقاد دارد. چند شب بعد که به پیشش رفته بودم که دعا کمیل بخوانیم، دوباره من را به کنارش کشید و همان حرف ها را در گوشم زد. دستم را گرفته بود و فشار می داد. تمام دعای کمیل پیشش بودم. ذکر دعا کمیلش شده بود "علی جان، علی جان". نمی دانم منظورش امیرالمومنین بود یا منظورش این بود که برایش دعا کنم. هر از چند گاهی میان دعا دستم را فشار می داد و اصرار می کرد که دعایش کنم. دعای عجیبی بود. حتی الان هم به آن لحظات فکر می کنم گریه ام می گیرد.


پ.ن.5: یک فیلم دارم از لحظه های آخر زندگانی مامان اشرف در خانه اش. همان روزِ آخر ناگهان به دلم افتاد که باید این لحظه ار فیلم برداری کنم. کسی حواسش به من نبود ولی نیرویی از درونم گفت حداقل 10 ثانیه از مامان اشرف فیلم بگیرم و همین کار را هم کردم. همان شب مامان اشرف را بیهوش به بیمارستان منتقل کردند. آن فیلم موجود است، ولی هنوز جرات نکرده ام دوباره ببینمش.


پ.ن.6: این سال های آخر، هر دفعه از خانه ی مامان اشرف خارج می شدم، طوری نگاهش می کردم که انگار آخرین دفعه است که او را نگاه می کنم. حتی یادم می آید یک بار خداحافظی کردم و از خانه خارج شدم و به سمت آسانسور رفتم، ولی احساس کردم که درست و حسابی از دیدن مامان اشرف موقع خداحافظی سیر نشدم. دوباره به خانه برگشتم و در زدم. به داخل رفتم و یکی دو دقیقه ماندم برای خداحافظی بهتر. این هفته ی آخر که مامان اشرف هنوز در خانه بود هم همچین حسی داشتم. با خودم گفته بودم که اگر بتوانم هر روز می روم دیدارش. خدا را شکر همین طور هم شد و حداقل حسرت این را ندارم که چرا آن موقع که بود به دست بوسی اش نرفتم. دلم برای کسانی مانند پسرعمویم محمد می سوزد که می دانم از ته دل عاشق مامان اشرف بودند ولی فرصت نشد یک بارِ دیگر روی ماهش را ببینند. تسلیت می گویم به این عزیزان.

پ.ن.7: عکس زیر را که محبوبه خانم انداخته است، یکی از آن عکس هایی است برای سالیان سال نگه خواهم داشت.

پ.ن.8: پیام مادرم در خصوص کسالت و وفات مامان اشرف به نظرم خیلی پخته و خوب آمد: 

"جایی که مسلمانان نگران کشته شدن پیامبر بودند آیه آمد که "وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ ..." به این معنی که محمد هم پیامبری است مثل پیامبران قبل که _آمدند و رفتند_ اگر از دنیا برود یا کشته شود..." کسی به دنیا نیامده که در این دنیا بماند. حضرت علی می فرماید "لدوا لالموت، وابنوا لالخراب" بزایید برای مرگ و بنا کنید برای خراب". و این یعنی ناپایداری دنیا. دنیا جای ماندن نیست محلی برای گذر کردن است، و بودن ما از "تجسم" است به سمت "تروح" و انسان هر چه در این جا می کند با خود می کند و روح خود را نقش می بندد. کل شی هالک الا وجهه. - همه چیز فنا می شود جز حضرت حق. من و تو هر جا که باشیم عمر این دنیایی به دست خداست. همه متولد شده اند که بمانند. کسی جایی نمی رود نگران نباش. حداکثر آدم ها از بند تن آزاد می شوند. همین. و سعادتمند کسی که صفات حضرت حق را در اعمال خود نمایش داده و حرکتش به آن سمت و سو بوده."
برچسب‌ها: خصوصی


ابزار امتیاز دهی



شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 14:56

861. دو کشته در طوفان دیشب


دوستان احتمالا می دانند که الان در انگلیس هستم و چند ماهی این جا خواهم بود. همانطور که احتمالا در اخبار دیده اید یک طوفان عجیب و غریب چند روزی است که انگلستان را مورد هدف قرار گرفته است. دیشب دیگر خیلی شدت طوفان زیاد شده بود. امروز صبح که از خواب بیدار شدیم آمدیم و اخبار را نگاه کردیم. اخبار می گفت که طوفان دو نفر کشته داده است. ولی نکته ای که برای من جالب بود این بود که اخبار فقط به گفتن این که دو نفر کشته شدند بسنده نکرد بلکه برای هر یک از این دو نفر، مقداری توضیح داد که حادثه چگونه رخ داده است. به نظرم خیلی خوب بود که به کشته ها به چشم فقط "آمار" نگاه نمی کردند بلکه یک توضیحی می دادند که دقیقا چه شده است. یکی از کشته ها در ماشین خودش در لندن نشسته بوده است که باد قسمتی از یک ساختمان را کنده است و بر روی ماشین او در خیابان فرود آورده است. یکی دیگر هم در یک کشتی توریستی بوده است که موج عظیمی به کشتی برخورد کرده است و شیشه ی اتاق او را کشته است و قطعاتی به او برخورد کرده است. ما هم دیشب تا صبح صدای زوزه ی باد و باران را می شنیدیم ولی اصلا فکر نمی کردیم اوضاع انقدر جدی باشد. اخبار می گفت در همین استان ما (کمبریج شایر) دیشب سقف یک خانه فرو ریخته است!


پ.ن.1: ناگفته نماند همینهایی که کشته های خودشان را تک تک سرشماری کرده و توضیح می دهند، اگر روستایی را در افغانستان بمباران کنند و ده ها تن را بکشند، هیچ توضیحی درموردش نمی دهند.

برچسب‌ها: انگلستان، اخبار


ابزار امتیاز دهی



پنج‌شنبه 17 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 01:30

860. بخوان آقای بدیعزاده


یک مادربزرگ مهربان را تصور کنید. یک مادر بزرگ مثل خیلی از مادر بزرگهای دیگر. مهربانِ مهربان. سادات. نورانی. مایه ی عشق و امید خانواده.


حالا تصور کنید که این مادربزرگ مریض است. حالش خوب نیست. اکثر اوقات فقط می شود از پشت شیشه او را ملاقات کرد. همه ی نوه نتیجه ها و خانواده پشت آن شیشه برایش بال بال می زنند.


و بعد تصور کنید که در این روزهای حساس، کشور را می بایست برای وظایف دیگرِ خود ترک کنید. هر لحظه به این فکر می کنید که ایران چه خبر است؟ هر روز زنگ می زنید و احوال آن مادربزرگ عزیز را می پرسید.


شب که می شود یادِ آن آواز می افتی که مادربزرگ همیشه می خواند. همان آوازی که دقیقا مثل خودِ بدیعزاده اجرا می کرد؛ آن قدر شبیه که فرق صدایش با صدای بدیعزاده را نمی شد تشخیص داد.


آواز را پخش می کنی و صدای خواننده که می گوید:

"شد خزان گلشن آشنایی / باز ھم آتش به جان زد جدایی"


بخوان آقای بدیعزاده! بخوان که حسابی دلمان پر است.

"دلم از غم خونین است / روش رفتن این است"


http://www.youtube.com/watch?v=x7PZeL3MpIs


پ.ن.: مادربزرگ مهربان ما را دعا کنید


برچسب‌ها: خصوصی، عاشقانه، شعر


ابزار امتیاز دهی



دوشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:09

859. متن خیر مقدم امام در فرودگاه 12 بهمن 1357


متن خیر مقدم بازگشت امام خمینى به ایران که در فرودگاه مهرآباد توسط یکی از دانشجویان قرائت شد(به قلم استاد مطهرى):


بسم اللَّه الرحمن الرحیم‏

جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ انَّ الْباطِلَ کانَ زَهوقاً . فَانَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبونَ

اى روح خدا و اى ابراهیم بت شکن اسلام و اى بنده پاکباز حق و اى جان عزیز ملت ایران!

به عرض برسانم که:
رواق منظر چشم من آشیانه توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست‏

ملت ایران چه چیزى از جان عزیزتر دارد که نثار مقدم فرخنده رهبر فداکار و روشن بینش نماید، و چه ثنایى بالاتر از این سراغ دارد که او را بنده پاکباز حق بخواند.

اى بنده پاکباز خدا!
اى مسلمان محمدى! اى شیعه صادق!
اى آیت خدا!

ملت ایران در شخصیت شما و از تجربه زندگى شما بالاخص در شانزده سال اخیر زعامت امت که به شما سپرده شد مصداق عینى وعده خدا به رزمندگان و پویندگان راهش را مشاهده مى‏کند که اگر به یارى خدا بشتابید به یارى شما مى‏شتابد و شما را ثابت قدم نگاه مى‏دارد، و هر کسى از آنِ خدا باشد خدا از آن اوست.

هجرت شما از وطن عزیز در 14 سال پیش تحت فشار و اجبار سمبلهاى استبداد و استعمار، یادآور هجرت جدّ مکرمتان رسول خدا صلى الله علیه و آله و یاران بزرگوار اوست که به گناه خواستارى جامعه توحیدى از شهر و دیار خود رانده شدند
الَّذینَ اخْرِجوا مِنْ دِیارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ الّا انْ یَقولوا رَبُّنَا اللَّهُ
و بازگشت امروزتان یادآور فتح مبین و عظیم مکه است که سمبلهاى زر و زور و بتهاى فلزى و گوشتى یکى پس از دیگرى از مقرّ حکمرانى به زیر آورده شدند و حکومت خدایى جایگزین حکومت طاغوتى گردید.
لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسولَهُ الرُّؤْیا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ انْ شاءَ اللَّهُ امِنینَ .

ملت ایران، جان بر کف در انتظار فرمان رهبر عظیم‏الشأن خویش است و تا برقرارى جامعه توحیدى، جامعه‏اى که در آن، انسان از قید بندگى انسان آزاد باشد و بهره‏کشى انسان از انسان ملغى‏ گردد و از ناهمواریها و نابرابریهاى مصنوعى اثرى نماند و بتهاى سیاسى، اقتصادى و اجتماعى یکسره سرنگون گردند و مساوات، برابرى و برادرى به معنى واقعى کلمه برقرار شود و آثار استبداد 2500 ساله و استعمار 400 ساله محو گردد و در یک کلمه، بندگى از آن خدا و حکومت، حکومت الهى باشد، از پاى نخواهد نشست.

جاى چندین هزار شهید، شهیدان 15 ساله اخیر که حرکت انقلاب مقدس اسلامى ما را با خون خود سرعت بخشیدند، خالى است که بازگشت مظفرانه رهبر خود و شکوفه‏ هاى به ثمر رسیده نهال انقلاب را به چشم خود ببینند. 
اگر امروز در میان ما نیستند ارواح پاکشان ناظر و شاهد خواهد بود.

وَ السَّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلَى الْارْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائِکَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُه.
برقرار باد جامعه توحیدى و جمهورى اسلامى به رهبرى امام خمینى.


منبع: مرکز اسناد انقلاب اسلامی به نقل از کتاب سیرى در زندگى استاد مطهرى، انتشارات صدرا، چاپ چهارم 1376، ص  129
با تشکر از وبلاگ محمد باقر حصاری 

برچسب‌ها: ایران، سیاست، تاریخ


ابزار امتیاز دهی



شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 00:23

858. تصمیم مهم: مشارکت دوستان


سلام به همگی و تشکر مخصوص از دوستانی که به جلسه آمدند و چشم ما را روشن کردند.

از دیدن همه ی شما خوشحال شدم. بحث های خوبی انجام شد، و از همه چیز مهم تر برای من، دیدن شما دوستانِ پاک و بی آلایش بود. امروز در میان صحبت ها، یک موضوع خاص مطرح شد که من خیلی از آن استقبال می کنم:


خانم "روزگاران" به درستی از من انتقاد کردند که چرا مطالب وبلاگم هم از لحاظ کمی هم از لحاظ کیفی افت کرده است؟ ایشان گفتند که با توجه به مخاطبانِ خوبی که وبلاگ دارد، حیف است که این گونه ضعیف عمل کرده ام. بنده هم انتقاد را پذیرا بودم و اعتراف کردم که به نظر خودم هم، کمکاری کرده ام. ولی به دلیل شلوغ بودن سرم و کارهای دیگر کمی ناگزیر از این ماجرا بوده ام.

خلاصه، برای حل این ماجرا یک نتیجه ی انقلابی پیدا کردیم که من به شدت از آن استقبال می کنم! به این نتیجه رسیدیم که دوستان هم در نوشتن مطالب وبلاگ کمک کنند. به این صورت که بنده در کنار این که خودم مطلب می نویسم، مطالب دیگر دوستان را هم در وبلاگ منتشر کنم. یعنی در کنار نویسنده بودن، یک حالت سردبیری هم داشته باشم که تمام خوانندگان وبلاگ بتوانند مطالب خودشان را به من ارسال کنند و در صورت صلاحدید با ذکر نام آن ها در وبلاگ به چاپ برسانیم.

با انتخاب این شگرد هم تلاش می کنیم از لحاظ کمی مطالب وبلاگ را افزایش دهیم، هم از لحاظ کیفی از تنوع و کیفیت بهتری برخوردار باشد. خودم از به عنوان سردبیر تلاش می کنم که مطالب قوی تر را بیشتر منتشر کنیم و مطالب ضعیف تر را مورد ویرایش (با توافق نویسنده) قرار دهیم.


پس اگر موافق هستید، یک یا علی بگویید و مطالب خودتان را یا توسط ایمیل یا توسط پیام خصوصی در وبلاگ برایم ارسال کنید:

alibazargan@hotmail.com


برای این که جدیّت خودم را در این ماجرا ثابت کنم، همین جا اعلام می کنم که مطلب بعدی وبلاگ می بایست توسط یکی از دوستان نوشته شود (!) و تا کسی مطلبی برایم ارسال نکند، از آپ کردن وبلاگ معذورم!

برچسب‌ها: وبلاگ، جلسه


ابزار امتیاز دهی