X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


چهارشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 13:56

870. حس اسکاتلندی ها به انگلیسی ها


قبل از این که به انگلستان بیایم، تصور من از انگلیسی ها این بود که دقیقا می دانند دارند چه کار می کنند و حداقلش این است که با کشورهای اطراف خود (اسکاتلند و ویلز و ایرلند) رابطه ی خوبی دارند. ولی سفر اخیرم به اسکاتلند نظرم را عوض کرد. اصلا فکرش را هم نمی کردم اسکاتلندی ها انقدر از انگلستانی ها بدشان بیاید. اسکاتلندی هایی که من با آن ها صحبت می کردم همگی می گفتند که انگلستان مغرور است و دیگران را آدم حساب نمی کنند! البته منظورشان این نبود که یک شهروند انگلیسی حتما بد است، بلکه به طور کلی با کشور انگلستان (به عنوان یک کشور) مشکل داشتند. می گفتند که دوست های زیادی دارند که انگلستانی هستند،‌ ولی از روحیه ی انگلستان به عنوان یک کشور مغرور و مستبد بدشان می آید. می گفتند انگلستان آمد و زد و کشت و نفت و گاز ما را خورد و برد و هیچ ارزشی برای فرهنگ و نظر ما نشد. حالا نمی دانم چقدر این ادعاها درست است، ولی فقط دوست داشتم بدانید این طرف دنیا هم آن قدر که فکر می کنید گل و بلبل نیست.

اگر زبان انگلیسی را خوب بلدید، به نظرم ×این لینک× برای فهم بهتر مساله از زبان مردم عادی این منطقه ی دنیا خوب است.

برچسب‌ها: انگلستان، فرهنگ، تاریخ، غرب


ابزار امتیاز دهی



چهارشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 20:07

869. دوچرخه دزدی


همانطور که می دانید، استفاده از دوچرخه در اکثر کشورهای اروپایی یک امر کاملا عادی است و بسیاری از مردم برای حمل و نقل از دوچرخه استفاده می کنند. مثلا یکی از استادهای خود ما امروز با دوچرخه آمده بود و هنگامی که دوچرخه اش را به میله های جلوی دانشکده می بست خوش و بش کردیم. درست است که اینجا یکی از پرپرستیژترین موسسات علمی دنیا است، ولی به جرات می گویم که هیچ کدام از دانشجوها و یا اساتید دانشگاه کمبریج دوچرخه سواری را عار نمی دانند. خلاصه، دوچرخه سوار اینجا زیاد است. در عین حال، اینجا دزدیده شدن دوچرخه ی آدم هم چیز عجیبی نیست. معمولا هر کس دوچرخه دارد یک قفل خوب هم برایش می خرد که هر جا رفت آن را ببندد.


چند روز پیش با همسر گرامی رفته بودیم مرکز شهر برای خرید. از شانس ما، یک جشنواره در سطح کل شهر در حال برگزاری بود و خیابان ها شلوغ بودند. پلیس هم در خیابان ها پرسه می زد که نظم جشنواره را برقرار کند. (جشنواره در واقع یک رویداد علمی عمومی بود که طی آن همه ی دانشکده ها درهای خودشان را به مردم عادی شهر باز کرده بودند و افراد با خانواده هایشان برای دیدن جزئیات درون دانشگاه می آمدند. خیلی از افراد با کودکان آمده بودند و دانشکده ها هم از آن ها استقبال کرده و سعی می کردند آن ها را به علم علاقه مند کنند). جزئیات جشنواره بماند برای بعد.


همسر گرامی با من به دانشکده آمد و دوچرخه هایمان را کنار هم جلوی دانشکده به میله بستیم. بعد از من جدا شد و به سمت یکی از مغازه ها رفت. من هم به داخل دانشکده رفتم و قرار شد وقتی آزمایش هایم تمام شد، او را در نزدیکی مغازه ببینم. خلاصه آزمایش های من به اتمام رسید. از دانشکده بیرون آمدم و قفل دوچرخه ها را باز کردم. مغازه ای که قرار بود همسر را در آن ببینم مقداری فاصله داشت، پس مجبور شدم هر طور شده هر دو دوچرخه را تا در آن مغازه ببرم. کمی سخت بود ولی با یک دست هر کدام را گرفتم و آرام آرام به سمت مغازه حرکت کردم. چند قدمی بیشتر نرفته بودم که یک پلیس آمد و جلوی من را گرفت و گفت: «ببخشد! هر دو دوچرخه مال شما هستند؟». سریع متوجه شده ام که فکر می کند در حال دزدیدن دوچرخه هستم! شاید اگر از دید او به قضیه نگاه کنیم، با خودش فکر می کرده است که چرا من همزان در حال هدایت دو دوچرخه هستم؟

گفتم: «نه!»

کمی جا خورد.

ادامه دادم: «این یکی مال من است و آن یکی مال همسرم»

پرسید: «همسرت کجاست؟»

گفتم: «رفته است مغازه. من دارم دوچرخه را به سمت مغازه می برم تا به او تحویل دهم»

گفت: «ببخشید. اگر می شود به من نشان دهید که شما می توانید قفل هر دو دوچرخه را باز کنید. اگر توانستید هر دو قفل را باز کنید...» فهمیدم که می خواهد مطمئن شود هر دو دوچرخه مال خودم است.

من هم خندیدم و گفتم: «بلی حتما». قفل را یک دور باز و بسته کردم که به او نشان دهم کلید هر دو را دارم.

او هم لبخندی زد و گفت:‌ «واقعا عذر می خواهم. بفرمایید»


تا به حال شده است پلیس از شما عذرخواهی کند؟

برچسب‌ها: انگلستان، خاطره، فرهنگ، اروپا، دانشجو، سفر، کنفرانس


ابزار امتیاز دهی



جمعه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 03:45

868. نوع پرسش سوال در جواب تاثیر می گذارد


این مطلب فکر می کنم خیلی ساده باشد. شاید چیزی باشد که هر کدام از ما هر روز با آن سر و کار داریم. ولی وقتی آدم کمی به آن فکر می کند، می بیند چقدر چیز ظریفی است. آدم می تواند یک سوال را ده مدل مختلف بپرسد و یا یک مطلب را به ده طریق مختلف بگوید. و بسته به این که چگونه سوال را بپرسی، جواب متفاوتی خواهی گرفت. شاید خواننده ی محترم الان با خودش فکر کند: «خوب این که واضح است. بشین و بفرما و بتمرگ همگی به معنای نشستن است. نویسنده ی وبلاگ که چیز جدیدی نمی گوید!».

بلی. بنده هم نمی گویم مطلبم جدید است. بلکه می گویم جای فکر دارد.


چندی پیش یک مصاحبه قدیمی از همان دوران جنگ 33 روزه بین اسرائیل و حزب الله  (از شبکه ی انگلیسی اسکای) می دیدم که در آن خبرنگار از مهمان برنامه می پرسید: «چطور حمله های حزب الله علیه اسرائیل را توجیه می کنید؟»

همین جا مهمان برنامه با زکاوت مداخله کرد و گفت: «چه سوال مغرضانه ای! اتفاقا این شما هستید که باید عملکرد اسرائیل که به لبنان حمله کرده است را توجیه کنید. من نباید چیزی را توجیه کنیم. این شما هستید که باید اشغال سرزمین های دیگران را توجیه کنید!».

در این لحظه خبرنگار کاملا جا خورد. اصلا توقع نداشت این گونه در همان اول مصاحبه مچش گرفته شود.


این طور شد که به فکر فرو رفتم. واقعا در طول روز چقدر رو به رو می شویم با این گونه مسائل که کاملا ندانسته مورد تاثیر آن ها قرار می گیریم؟ چقدر از عقاید و نظرهایمان به حقیقت نزدیک است، و چقدر از آن ها زاده ی نحوه ی جمله بندی کسانی است که موضوع را برای ما تعریف کرده اند؟ ما چقدر تحت تاثیر ادبیات دیگرانیم؟ فکر می کنم جوابش «خیلی» باشد.

برچسب‌ها: رسانه، فرهنگ، انگلستان، سیاست، اخبار، یهودی، جنگ، عقل، غرب


ابزار امتیاز دهی