X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


دوشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 11:13

905. خاطره ی کیوان از فلفل دلمه ای


دیشب، یکی از خوانندگان این وبلاگ (که دوست قدیمی بنده هم هست) را به صرف شام دیدم. چند سال است که این عزیز خارج از ایران زندگی می کند که خوشحال بودم که پس از سال ها او را در ایران می بینم. در حین خوردن شام یک خاطره ای تعریف کرد که فکر می کنم جالب باشد با شما به اشتراک بگذارم. گفت:


"چند روز پیش، نزدیک تجریش در حال قدم زدن بودم که یکی از مامورهای شهرداری را دیدم. قبلا لباس آن ها نارنجی بود، و تا به حال سبزپوش ندیده بودم. در همین فکرها بودم که ناگهان یک ماشین از کنار ما رد شد و یک جوان پنجره را پایین کشید و داد زد «فلفل دلمه ای!».

اول نفهمیدم که منظورش چیست. ولی پس از چند ثانیه پردازش متوجه شدم که روی صحبتش به این مامور بیچاره است. جوان ها در ماشین خندیدند و رفتند، و من مات و مبهوت مانده بودم که کلا این اتفاق یعنی چه؟! اصلا چرااااا؟؟؟!

نمی دانستم به این شوخی بخندم، یا بروم به حال جامعه گریه کنم؟ از طرفی به خاطر طنز موقعیت خنده ام گرفته بود، از طرفی افسرده شده بودم که این دیگر چه جامعه ای است؟! هنوز هم وقتی یادش می افتم، از لبخندی که روی لب هایم می آید عذاب وجدان می گیرم"

برچسب‌ها: ایران، فرهنگ، خاطره


ابزار امتیاز دهی