X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:53

910. من و ماشین عروس، همینطوری


هفته ی گذشته به یک عروسی دعوت شده بودیم. هم من هم خانمم این زوج را می شناختیم. خیلی آدم های دوست داشتنی هستند. داماد که یکی از استادها جوان و آینده دار دانشگاه است، عروس هم دانشجوی دکتری. خلاصه خیلی ذوق داشتیم که زود به این مجلس برسیم تا در شادی آن ها سهیم باشیم. از طرفی، من از سر کار خودم به عروسی می آمدم، و خانمم هم از سر کار خودش. پس با هم قرار گذاشتیم که وسط شهر همدیگر را ببینیم و با هم برویم به سمت تالار. ماشین دست خانمم بود. من با تاکسی خودم را رساندم محل قرار و منتظر ماندم تا او برسد.


در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و چشمانم را به خیابان دوخته بودم که هر موقع آمد، سریع سوار بشوم تا برویم. همینطور که خیابان را نگاه می کردم، متوجه شدم که از دور دست ها یک ماشین عروس (گل کاری شده) دارد از این خیابان نیز عبور می کند. همانطور که نزدیک می شد، به دلم افتاد که، نکند همین آقای داماد و خانم عروسی باشند که ما به مجلس آن ها دعوتیم!؟


نزدیک و نزدیک تر شدند، تا این که توانسم صورت داماد را ببینم. خودش بود!!! از ایستگاه به بیرون پریدم و دست تکان دادم. او هم من را دید و با حیرت ماشین را کنار زد. پنجره را پایین کشید و گفت: "تو اینجا چی کار می کنی؟! برسونیمت؟" بعدش شروع کرد به خالی کردن صندلی عقب! گفتم: "نه بابا این کارا چیه!؟ با عروس خانم تو این لحظات تنها باش. من منتظر خانمم هستم. قرار است بیاید دنبالم تا با هم بیاییم عروسی". عروس خانم هم از پشت آن شنل و کلاه (حجاب کامل) بدون این که من را نگاه کند سلام و خداحافظی کرد و دست تکان داد.


راه افتادند که بروند ولی هنوز ده متر بیشتر نرفته بودند که دوباره کنار خیابان نگه داشتند. با خودم فکر کردم، شاید دارند صبر می کنند خانم من برسد که ما آن ها را تا تالار مشایعت کنیم؟ در هر صورت، به نظرم این بود که نباید به فضای خصوصی آن ها در این لحظات وارد بشوم و سوال کنم که چرا کنار خیابان پارک کرده اند. پس دوباره به درون ایستگاه رفتم و نشستم.


زمان می گذشت و خانم هم در ترافیک گیر کرده بود. آن ها هم کامکان کنار خیابان پارک کرده بودند. پس از مدتی آقای داماد از ماشین پیاده شد و به سمت آن طرف خیابان رفت! دیگر داشتم شاخ در می آوردم که دارد چه کار می کند؟ رفتم و از سوال کردم: "چه کار می کنی؟" گفت: "خانمم حالش بد شده است! فکر می کنم گرما زده شده، ماشین را پارک کرده ایم تا حالش جا بیاید. دارم می روم داروخانه (آن طرف خیابان) تا ببینم چیزی برای بهبود حالت تهوع دارند؟" عروسی خودمان یادم آمد. خانم من هم موقع رانندگی به تالار حالش در حال خراب شدن بود. به داماد گفتم: "اصلا نگران نباش. خانم من هم همینطور بود. طبیعی است!" فکر کنم با این حرف کمی دلش گرم شد.


داماد داروها را گرفت و به سمت ماشین عروس رفت. پس از چند دقیقه هم راه افتادند و در افق محو شدند. من هم کماکان در ایستگاه اتوبوس منتظر خانمم بودم. او هم به فاصله ی اندکی رسید. سوار ماشین شدم و با هیجان ماجرا را برایش تعریف کردم. او هم در حسرت این ماند که کاش چند دقیقه زودتر رسیده بود و این همه اتفاق را از نزدیک می دید :)


انشالله خدا پشت و پناه و حافظ این زوج عزیز باشد.


این هم من و ماشین عروس، همینطوری! قبل از این که به سمت افق حرکت کند...


برچسب‌ها: خاطره


ابزار امتیاز دهی