X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


سه‌شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 00:06

881. پیشگویی تصادف


دیروز قبل از ظهر بود که پدرم را در خانه دیدم. تعجب کردم که چرا سر کار نرفته است! از او دلیل را پرسیدم. گفت: "امروز صبح فلانی زنگ زد و تاکید کرد که صدقه ای کنار بگذارم و امروز از خانه بیرون نروم. من هم چند تلقن کردم و تمام دیدارهایم را کنسل کردم. صدقه را کنار گذاشته ام و امروز از خانه کار می کنم."

کمی تعجب کردم که آن آشنایی که با پدر تماس گرفته است چقدر حرفش برای پدرم مهم بوده است که این گونه عمل کرده است.

آن مکالمه گذشت و بعد از ظهر من و مادرم برای کاری به بیرون از خانه رفتیم. در اتوبان صدر در ترافیک ایستاده بودیم که ناگهان یک ماشین از پشت به ماشین ما کوبید. از جا کنده شدیم. من قبل از هر چیز به مادرم نگاه کردم تا مطمئن بشوم که حالش خوب است. خوشبختانه هم من هم ایشان کمربند بسته بودیم و مشکل خاصی برایمان پیش نیامد. فقط کمی ماشین ضربه دید.

شب که آمدیم خانه و خاطرات تصادف روز را بازگو می کردیم, پدر به صدقه ای اشاره کرد که کنار گذاشته بودیم. تازه متوجه شدم که چه اتفاق جالبی افتاده است! خدا رحم کرد, می توانست خیلی بدتر باشد. اگر صدقه نداده بودیم چه می شد؟ اگر پدر کارهایش را کنسل نکرده بود و جای من پدرم در ماشین بود چه می شد؟

برچسب‌ها: خصوصی، خاطره، اسلام


ابزار امتیاز دهی



دوشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 11:58

864. نامه ی بانک


چند روز پیش در انگستان یک حساب بانکی باز کردم تا بتوانم در مدتی که اینجا هستم کارهایم را انجام بدهم. دیروز یک نامه آمد در خانه که روی آن نوشته شد بود ”محرمانه“. من هم آن را باز کردم تا ببنیم چه چیزی در آن است؟ نامه ای بود یک صفحه ای به شرح زیر:


آقای علیرضا بازارگان

متشکریم که در تاریخ ...... در بانک ما حساب باز کرده اید.

این نامه به این هدف به شما نوشته شده است که یادآوری شود شما حق انتقال پول به ایران، و یا دریافت پول از ایران ندارید. متاسفم اگر این مساله برای شما سختی ایجاد می کند.

(امضای نامشخص)

مدیر


دقت برفمایید که پایین نامه اسم مدیر نوشته نشده است. فقط نوشته شده است ”مدیر“. انگار قرار است که هویت این مدیر را از ما قایم کنند!؟ هیچی دیگر. خلاصه عملا به یک شکل مخوفی گفته اند که حسابمان تحت نظارت است.

برچسب‌ها: غرب، اقتصاد، خصوصی


ابزار امتیاز دهی



جمعه 9 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 12:04

863. خواب مادربزرگ


چند شب پیش خواب مامان اشرف را دیدم:


همه ی خانواده دور هم جمع بودیم. چهره ی کسی را در خواب یادم نیست جز خود مامان اشرف که رو به روی من نشسته بود. صحبت می کرد و می خندید و شاد بود. از صورتش نور می تابید. نورش به گونه ای بود که صورتش را روشن می کرد ولی این طور نبود که چشم را اذیت کند. مانند این که زیر پوستش چراغی خفیف باشد که صورت را روشن کند. مشاهده ی هیجان انگیزم در خواب این بود که همین طور که مامان اشرف حرف می زد، چین و چروک های صورتش برطرف می شد. قشنگ می دیدم که یکی یکی چین و چروک ها از بین می رود و او در حال جوان شدن است. هیجان و تعجبم را به مامان اشرف گفتم. مامان اشرف هم خندید و جواب داد: ”آره دیگه، اینجا این طوریه!“ خیلی هیجان انگیز بود. همین طور حرف می زد و می خندید و جوان می شد. آخرهای خوابم دیگر فکر می کنم صورتش مثل چهل سالگی اش شده بود.

یک ظرف نارنگی هم در مهمانی بود که ما بچه ها و جوان تر ها از آن می خوردیم. مامان اشرف نگاهی به ما کرد و گفت: ”ننه همه اش را نخورید! دو تاش را هم بذارید برای محمود“. انگار از آن دنیا هم مواظب همه ی بر و بچه ها و نوه هایش است.

برچسب‌ها: خصوصی


ابزار امتیاز دهی



پنج‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 14:53

862. مامان اشرف مامانِ همه است


دیروز مادربزرگ پدری ام را به خاک سپردند. خاصیت زمان است که آشنایان و بزرگان و دوستان یکی یکی می روند. خلقت همین است. ذات خلقت تحول است. اصلا این که می گوییم "لا حول و لا قوه الا بالله" یعنی چی؟ یعنی هیچ تحول و حرکتی جز به قوت خدا انجام نمی شود. همه چیز. از کوچکترین برگی که از درخت می افتد، تا نیروی عظیم یک زلزله. بدون قوت خدا تحولی در کار نیست. عبارت عجیبی است این "لا حول و لا قوه الا بالله". تا به حال به آن فکر کرده اید؟ یکی از آن عبارت هایی است که وقتی به آن فکر می کنم "یک جوری" می شوم. توضیحش سخت است.


مادربزرگ متحول شد. از این دنیا رفت. آن سرِ تحول چیست؟ ما دعا می کنیم عاقبت به خیری و سعادت باشد. ان شاء الله که همین طور است. مامان اشرف زنِ خوبی بود. برای همه مادری می کرد. مامان اشرف مامان همه بود. افرادی در دوست و آشنا و فامیل بودند که ما حتی اسم آن ها را هم بلد نبودیم، ولی مامان اشرف را به خوبی می شناختند.


همین دو روز پیش که خبر تحول مامان اشرف به گوشمان رسید، در فضای مجازی چه قدر افراد بودند که ذکر خیرش را کردند. یکی از فامیل های دورمان که فارسی صحبت کردن برایش سخت است به زیبایی نوشته بود:

So sad for so many reasons. She touched all of our lives in a way that is unexplainable. I can only hope to be loved the way she was loved by so many.

چقدر زیبا است این عبارت. مامان اشرف به گونه ای زندگی کرد که تعداد کسانی که دوستش داشتند قابل شمارش نیست.


یادم نخواهد رفت، آن موقع که هنوز قوت داشت صبح های بسیار زود بیدار می شد و شروع می کرد به قرآن و نماز و عبادت. پس از گذشت چند ساعت عبادت قبل از این که به دانشگاه یا محل کار بروند یکی یکی بچه ها و نوه ها می آمدند. یک کاسه داشت که در آن آبنبات و خوراکی می گذاشت. هر کس از در وارد می شد، مامان اشرف می گفت: "ننه از این آب نبات ها بردار. هم برای خودت. هم برای دوستات. به همه بده، بگو مامان اشرف داده". بعد از چند روز که دوباره مامان اشرف را می دیدیم مشتاقانه می پرسید: "ننه از این آبنبات ها به دوستانت دادی؟ خوششان آمد؟ گفتی مامان اشرف داده؟"

توی پیام های تسلیتی که در این روزها برایم می آید، همسرِ یکی از دوستان دروانِ دبیرستانم که در اهواز زندگی می کنند نوشته بود:

"انشاالله روحشون همنشین ائمه ی اطهار باشن.. تسلیت میگم... آبنبات های توی سجاده شون نصیب منم شده بود."


این طور بود مامان اشرف. مهبتش مرز نداشت. شاید شاخصه اش همین بود. برایش فرقی نمی کرد کسی که از در وارد می شود کیست؛ فقط می خواست آن ها را خوشحال کند. فقط می خواست کاری کند که راضی از در بروند بیرون. یادم می آید یک بار دوران عید بود که آمدم خانه ی مامان اشرف. دیدم یک عده آن جا هستد که نمی شناسم. خیلی قربان صدقه ی مامان اشرف می رفتند و محبت داشتند. وقتی رفتند از مامان اشرف سوال کردم این ها که بودند؟ گفت: "این ها خانواده ی آقا غلام بودند". آقا غلام!؟ خانواده ی همان آقا غلامی که بیش از بیست سالِ پیش شاگرد مغازه ی پدر بزرگم بود. هنوز هم پس از گذشت دو دهه می آمدند پیشش.


حالا که مادربزرگ متحول شده است، ما مانده ایم این طرفِ تحول. چه کاری جز دعا از دستمان بر می آید. دیشب که نماز شبِ اول قبر می خواندم با خودم فکر کردم، مامان اشرف چه محبت ها که برای ما نکرده است؛ خیلی بی معرفتی است که سر سری نماز را بخوانم و یا سر سری قرآن تلاوت کنم. او تمام و کمال به ما محبت کرد، کمترین کاری که می توانیم بکنیم این است که در این زمان که دستش از دنیا کوتاه است تمام و کمال به او محبت کنیم.


از شما خوانندگان می خواهم که با حضورِ قلب و با توجه کامل برایش دعا کنید. نه این که فقط یک فاتحه از روی عادت بخوانید. بلکه کامل به کلماتی که از دهانتان بیرون می آید توجه کنید و با آگاهی که آن چه که می گویید کلمات را به زبان بیاورید. اگر یک سوره ی حمد هم از روی توجه بخوانید، برای من بسیار ارزشمند است. به عنوانِ نوه ی مامان اشرف، وظیفه ی خودم می دانم که دوستان و آشنایانم را به عبادت برایش تشویق کنم. این کمترین کاری است که می توانم بکنم.



پ.ن.1: برای دوستانی که مطلع نیستند، مراسم ختم، همین جمعه صبح ساعت 10:30 در مسجد الغدیر خیابان میرداماد خواهد بود.


پ.ن.2: از عجایب است که مادر بزرگ دقیقا در همان روزِ وفات پدر بزرگ، بیست سال بعد به سوی عشقش رفت.


پ.ن.3: در روزهای آخر هوشیاری اش من و فاطمه خانم را به داخل اتاق هدایت کرد. رفتیم. زانو زدم کنار تختش. یک پیراهن برای من و یک روسری برای فاطمه کنار گذاشته بود. به من داد و گفت این برای تولدت. به فاطمه داد و گفت "این هم هدیه عید عروس. من دیگر تا عید نمی مانم." آن پیراهن را این روزها تنم کرده ام.


پ.ن.4: وقتی ماهِ پیش به ایران رفتم و از در وارد شدم، به سمت مامان اشرف رفتم و او را بغل کردم. لحظه ی عجیب و محکمی بود. من را به نزدیک خودش کشید و دهان مبارکش را به کنار گوشم آورد. گفت: "علی جان، برای من دعا کن. خدا دعای تو را مستجاب می کند". خجالت کشیدم از این که مادر بزرگم این گونه به من اعتقاد دارد. چند شب بعد که به پیشش رفته بودم که دعا کمیل بخوانیم، دوباره من را به کنارش کشید و همان حرف ها را در گوشم زد. دستم را گرفته بود و فشار می داد. تمام دعای کمیل پیشش بودم. ذکر دعا کمیلش شده بود "علی جان، علی جان". نمی دانم منظورش امیرالمومنین بود یا منظورش این بود که برایش دعا کنم. هر از چند گاهی میان دعا دستم را فشار می داد و اصرار می کرد که دعایش کنم. دعای عجیبی بود. حتی الان هم به آن لحظات فکر می کنم گریه ام می گیرد.


پ.ن.5: یک فیلم دارم از لحظه های آخر زندگانی مامان اشرف در خانه اش. همان روزِ آخر ناگهان به دلم افتاد که باید این لحظه ار فیلم برداری کنم. کسی حواسش به من نبود ولی نیرویی از درونم گفت حداقل 10 ثانیه از مامان اشرف فیلم بگیرم و همین کار را هم کردم. همان شب مامان اشرف را بیهوش به بیمارستان منتقل کردند. آن فیلم موجود است، ولی هنوز جرات نکرده ام دوباره ببینمش.


پ.ن.6: این سال های آخر، هر دفعه از خانه ی مامان اشرف خارج می شدم، طوری نگاهش می کردم که انگار آخرین دفعه است که او را نگاه می کنم. حتی یادم می آید یک بار خداحافظی کردم و از خانه خارج شدم و به سمت آسانسور رفتم، ولی احساس کردم که درست و حسابی از دیدن مامان اشرف موقع خداحافظی سیر نشدم. دوباره به خانه برگشتم و در زدم. به داخل رفتم و یکی دو دقیقه ماندم برای خداحافظی بهتر. این هفته ی آخر که مامان اشرف هنوز در خانه بود هم همچین حسی داشتم. با خودم گفته بودم که اگر بتوانم هر روز می روم دیدارش. خدا را شکر همین طور هم شد و حداقل حسرت این را ندارم که چرا آن موقع که بود به دست بوسی اش نرفتم. دلم برای کسانی مانند پسرعمویم محمد می سوزد که می دانم از ته دل عاشق مامان اشرف بودند ولی فرصت نشد یک بارِ دیگر روی ماهش را ببینند. تسلیت می گویم به این عزیزان.

پ.ن.7: عکس زیر را که محبوبه خانم انداخته است، یکی از آن عکس هایی است برای سالیان سال نگه خواهم داشت.

پ.ن.8: پیام مادرم در خصوص کسالت و وفات مامان اشرف به نظرم خیلی پخته و خوب آمد: 

"جایی که مسلمانان نگران کشته شدن پیامبر بودند آیه آمد که "وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ ..." به این معنی که محمد هم پیامبری است مثل پیامبران قبل که _آمدند و رفتند_ اگر از دنیا برود یا کشته شود..." کسی به دنیا نیامده که در این دنیا بماند. حضرت علی می فرماید "لدوا لالموت، وابنوا لالخراب" بزایید برای مرگ و بنا کنید برای خراب". و این یعنی ناپایداری دنیا. دنیا جای ماندن نیست محلی برای گذر کردن است، و بودن ما از "تجسم" است به سمت "تروح" و انسان هر چه در این جا می کند با خود می کند و روح خود را نقش می بندد. کل شی هالک الا وجهه. - همه چیز فنا می شود جز حضرت حق. من و تو هر جا که باشیم عمر این دنیایی به دست خداست. همه متولد شده اند که بمانند. کسی جایی نمی رود نگران نباش. حداکثر آدم ها از بند تن آزاد می شوند. همین. و سعادتمند کسی که صفات حضرت حق را در اعمال خود نمایش داده و حرکتش به آن سمت و سو بوده."
برچسب‌ها: خصوصی


ابزار امتیاز دهی



پنج‌شنبه 17 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 01:30

860. بخوان آقای بدیعزاده


یک مادربزرگ مهربان را تصور کنید. یک مادر بزرگ مثل خیلی از مادر بزرگهای دیگر. مهربانِ مهربان. سادات. نورانی. مایه ی عشق و امید خانواده.


حالا تصور کنید که این مادربزرگ مریض است. حالش خوب نیست. اکثر اوقات فقط می شود از پشت شیشه او را ملاقات کرد. همه ی نوه نتیجه ها و خانواده پشت آن شیشه برایش بال بال می زنند.


و بعد تصور کنید که در این روزهای حساس، کشور را می بایست برای وظایف دیگرِ خود ترک کنید. هر لحظه به این فکر می کنید که ایران چه خبر است؟ هر روز زنگ می زنید و احوال آن مادربزرگ عزیز را می پرسید.


شب که می شود یادِ آن آواز می افتی که مادربزرگ همیشه می خواند. همان آوازی که دقیقا مثل خودِ بدیعزاده اجرا می کرد؛ آن قدر شبیه که فرق صدایش با صدای بدیعزاده را نمی شد تشخیص داد.


آواز را پخش می کنی و صدای خواننده که می گوید:

"شد خزان گلشن آشنایی / باز ھم آتش به جان زد جدایی"


بخوان آقای بدیعزاده! بخوان که حسابی دلمان پر است.

"دلم از غم خونین است / روش رفتن این است"


http://www.youtube.com/watch?v=x7PZeL3MpIs


پ.ن.: مادربزرگ مهربان ما را دعا کنید


برچسب‌ها: خصوصی، عاشقانه، شعر


ابزار امتیاز دهی


<< 1 2 3 4 5 >>