X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


سه‌شنبه 13 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 03:32

891. خلاصه پایان نامه دکتری


اعلامیه ی دفاع از تز دکتری، پنجشنبه هفته ی بعد:


برچسب‌ها: دانشجو، تحصیل، خصوصی، عقل، خاطره


ابزار امتیاز دهی



پنج‌شنبه 8 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 11:50

890. صفحه ی تشکر و قدردانی تز دکتری


صفحه ی تشکر و قدردانی تز دکترای این جانب که دو هفته ی دیگر از آن دفاع خواهد شد.


برچسب‌ها: دانشجو، تحصیل، خصوصی، عقل، خاطره


ابزار امتیاز دهی



پنج‌شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 02:17

878. بی نظمی اجرایی حتی در دیدار با رهبری


دوشنبه یکی از دوستان قدیمی از دانشگاه صنعتی شریف با من تماس گرفت. مدتی طول کشید که بجا بیاورم با چه کسی در حال صحبت کردن هستم. گفت که شنیده است که به ایران آمده ام و شماره ی من را از یکی از دوستان مشترک گرفته است. بعد از کمی احوال پرسی گفت که قرار است روز چهارشنبه (امروز) دیدار دانشجویان با رهبر انقلاب باشد و اگر مایل هستم می توانم به عنوان یکی از دانشجویان ایرانی خارج از کشور در این مجلس شرکت کنم. من که تا به حال به جز یک بار در کودکی به دیدار رهبری نرفته بودم به او جواب مثبت دادم. قرار شد چهارشنبه (امروز) قبل از مراسم به دفتر این دوست بروم و کارت ورود به جلسه ی خودم را دریافت کنم.


امروز ساعت 4 خودم را به دفتر این دوست رساندم. ایشان هم بعد از سلام علیک من را به اتاقی راهنمایی کرد که آن جا کارت را دریافت کنم. به آن اتاق رفتم و به مسئول مربوطه سلام کردم و خودم را معرفی کردم. ایشان هم با روی گشاده من را پذیرفت و کارت را به من تحویل داد. تعجب من از بی نظمی ماجرا از همین جا شروع شد (بی نظمی اول). نکته ی اول این که اسم من را روی کارت اشتباه چاپ کرده بودند. سوال کردم: "این مساله مشکلی پیش نمی آورد؟" گفتند: "ما اسم را درست اعلام کرده بودیم ولی نمی دانیم چرا از دفتر بالا این اشتباه را کرده اند. نگران نباشید. مساله ای نیست. کارت را نشان دهید و وارد شوید. مهم نیست چه اسمی نوشته شده است روی کارت."


تشکر کردم و به پیش دوستم برگشتم. کمی با او صحبت کردم و بعد از مدتی صحبت با رئیس ایشان (حاج آقا که مسئول دادن کارت به دانشجویان خارج از کشور بودند) به اتفاق به سمت بیت رهبری رفتیم. در طول راه به سمت بیت متوجه شدم که فقط با درخواست نیمی از کارت ها موافقت شده بوده است و نیمی دیگر از دانشجویان بدون کارت دستشان مانده است در پوست گردو (بی نظمی دوم). به جلوی در ورودی بیت که رسیدیم جمعیت قابل توجهی را دیدم که در حال همهمه بودند. سربازها کسی را راه نمی دادند. عده ای صف کشیده بودند و عده ای دیگر تلاش به متقاعد کردن سربازها داشتند که تو را به خدا ما را برای دیدن رهبر راه دهید. هیچ کدام دعوت نامه یا کارت ورود نداشتند. من مانده بودم که این ها اصلا از کجا می دانند که رهبری قرار است دیدار داشته باشد؟ واقعا این همه دانشجوی علاقه مند به دیدار با رهبری داریم که حاضراند بدون کارت توی این گرما با دهان روزه بیایند دم در التماس کنند که راهشان دهند؟


من رفتم که در صف برای وارد شدن منتظر بایستم. یکی از آشنایان آمد جلو و گفت چه کار می کنی؟ گفتم می خواهم در صف بایستم. گفت بیا جلو. من را از میان جمعیت و همهمه برد جلوی جلوی صف و گفت اینجا کسی که کارت دعوت داره باید تو صف صبر کنه؟ گفتند نه! کسانی که کارت دارند می توانند داخل شوند! آن قدر فضا بی نظم بود که اگر این بنده خدا من را به جلوی صف نبرده بود اصلا متوجه نمی شدم که با کارت می توانم داخل شوم. هیج توضیحات درستی نبود که باید چه کنیم و چه کسی می بایست در صف بایستد (بی نظمی سوم).


از در اول که عبور کردم برگشتم و پشت سر را نگاه کردم. باورم نمی شد. آن حاج آقا که مسئول همه ی کارت های ما بود را دم در نگه داشته بودند و به داخل راه نمی دادند (بی نظمی چهارم)! اصلا مگر می شود؟ ما کارت هایمان را از ایشان گرفته بودیم ولی خودِ ایشان را دم در نگه داشته بودند! جلو رفتیم و سوال کردیم که مشکل چیست؟ گفتند که حاج آقا کارت شناسایی نیاورده است پس نمی شود وارد شوند. کمی فکر کردم و ناگهان متوجه شدم که من هم کارت شناسایی همراهم نیست ولی هیچ کس اصلا از من کارت شناسایی نخواسته است (بی نظمی پنچم)!


خلاصه یکی از مسئولین از آن جا رد شد و حاج آقا را شناخت و به سربازها گفت که ایشان را راه بدهند. پیش رفتیم و رسیدیم که مرحله ی بعد برای ورود. دوباره همان داستان. به حاج آقا گیر دادند که کارت شناسایی نشان دهد و دوباره هیچ کس از من سوال نکرد کارت شناسایی دارم یا ندارم (بی نظمی ششم). رفتیم و نشستیم تا برنامه شروع شود. منتظر بودم که یکی بگوید اصلا برنامه چیست! یعنی چه کسی اول صحبت می کند چه کسی دوم؟  ترتیب سخنران ها چگونه است؟ هر کدام چند دقیقه صحبت می کنند؟ اصلا دانشجوها چقدر صحبت می کنند و رهبری چقدر قرار است صحبت کنند؟هیچی که هیچی. اصلا هیچ برنامه ای به ما اعلام نشد. همانطور بدون هیچ اطلاع از سه ساعت آینده و جزئیات برنامه نشستیم. اصلا از این مساله راضی نبودم.


چند نفر دانشجو صحبت کردند. آن قدر صحبت کردند که حوصله ام سر رفت. اگر قرار نبود آقای خامنه ای بعد از آن ها صحبت کند حتی حاضر نبودم یک لحظه اش را تحمل کنم. تا حدی حوصله ام سر رفت که وسط برنامه نزدیک بود تصمیم بگیرم کلا جلسه را ترک کنم - ولی شوقم به شنیدن حرف های رهبر نگهم داشت تا جرف های بی خود و تکراری بقیه را هم گوش دهم. خداوکیلی رهبری خیلی حوصله دارد. به دقت گوش می داد. من مانده بودم این دانشجوها واقعا با خودشان فکر نمی کنند که نباید وقت رهبر مملکت را این گونه بگیرند؟ نکته ی ناراحت کننده ی دیگر یک دستی عجیب دانشجوهایی بود که پشت میکروفون قرار می گرفتند. همه معلوم الحال و انقلابی. آیا بهتر نمی بود نصف دانشجویانی که تریبون در اختیار می گیرند انقدر انقلابی نباشند؟ حداقل یک نفر می آمد که برای رضای خدا رهبری را با عبارت هایی مانند "جانم فدایت" و "نور چشم ما" صدا نزند؟


خدا را شکر حرف های دانشجوها تمام شد و آقا خودشان شروع به صحبت کردند. انصافا صحبت ها عالی بود. بسیار حکیمانه و دقیق. لذت بردیم. قبل از شروع صبحت های آقا دو ساعت وقتمان تلف شده بود ولی صحبت های رهبری آن قدر روشن و دلنشین بود که کمی ناراحتی ام فروکش کرد. صحبت ها رهبری حدود 45 دقیقه طول کشید. به محض این که تمام شد شروع کردن اذان گفتن. صحنه هایی دیدم که واقعا متجعب و ناراحتم کرد. این دانشجوها به سمت جلو حمله ور شدند.با شدت عجیبی می دویدند و همدیگر را هل می داند که به صف های اول نماز برسند. همهمه و بی نظمی کل فضای حسینیه را گرفت (بی نظمی هفتم). در حدی اوضاع وحشتناک بود که ترسیدم خدای نکرده آن وسط کسی بخواهد به آقا تعرضی بکند. دلم به حال این محافظ ها سوخت که باید آن جمعیت را هر طور شده کنترل کنند.


اذان تمام شد و به دلیل این همه همهمه هنوز صف ها درست شکل نگرفته بود. تصورش را بکنید! نماز پشت سر رهبر انقلاب با صف های کج و بی نظم (بی نظمی هشتم). نزدیک بود گریه ام بگیرد از کمبود متانت و وقار این مردم. به دور و برم نگاه کردم و دیدم عده ی دیگری از دانشجوها هستند که مثل من سر تکان می دهند و از این بی نظمی ناراحت اند. متوجه شدم که همه ی دانشجوها که به دیدار آمده اند را نمی شود با یک چوب راند. حاج آقا را دیدم (همان که دم در راهش نمی دادند)! معلوم شد که بالاخره آمده است. از قضا، در صف نماز کنار هم ایستادیم {...}

برچسب‌ها: دانشجو، خاطره، رهبری


ابزار امتیاز دهی



چهارشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 20:07

869. دوچرخه دزدی


همانطور که می دانید، استفاده از دوچرخه در اکثر کشورهای اروپایی یک امر کاملا عادی است و بسیاری از مردم برای حمل و نقل از دوچرخه استفاده می کنند. مثلا یکی از استادهای خود ما امروز با دوچرخه آمده بود و هنگامی که دوچرخه اش را به میله های جلوی دانشکده می بست خوش و بش کردیم. درست است که اینجا یکی از پرپرستیژترین موسسات علمی دنیا است، ولی به جرات می گویم که هیچ کدام از دانشجوها و یا اساتید دانشگاه کمبریج دوچرخه سواری را عار نمی دانند. خلاصه، دوچرخه سوار اینجا زیاد است. در عین حال، اینجا دزدیده شدن دوچرخه ی آدم هم چیز عجیبی نیست. معمولا هر کس دوچرخه دارد یک قفل خوب هم برایش می خرد که هر جا رفت آن را ببندد.


چند روز پیش با همسر گرامی رفته بودیم مرکز شهر برای خرید. از شانس ما، یک جشنواره در سطح کل شهر در حال برگزاری بود و خیابان ها شلوغ بودند. پلیس هم در خیابان ها پرسه می زد که نظم جشنواره را برقرار کند. (جشنواره در واقع یک رویداد علمی عمومی بود که طی آن همه ی دانشکده ها درهای خودشان را به مردم عادی شهر باز کرده بودند و افراد با خانواده هایشان برای دیدن جزئیات درون دانشگاه می آمدند. خیلی از افراد با کودکان آمده بودند و دانشکده ها هم از آن ها استقبال کرده و سعی می کردند آن ها را به علم علاقه مند کنند). جزئیات جشنواره بماند برای بعد.


همسر گرامی با من به دانشکده آمد و دوچرخه هایمان را کنار هم جلوی دانشکده به میله بستیم. بعد از من جدا شد و به سمت یکی از مغازه ها رفت. من هم به داخل دانشکده رفتم و قرار شد وقتی آزمایش هایم تمام شد، او را در نزدیکی مغازه ببینم. خلاصه آزمایش های من به اتمام رسید. از دانشکده بیرون آمدم و قفل دوچرخه ها را باز کردم. مغازه ای که قرار بود همسر را در آن ببینم مقداری فاصله داشت، پس مجبور شدم هر طور شده هر دو دوچرخه را تا در آن مغازه ببرم. کمی سخت بود ولی با یک دست هر کدام را گرفتم و آرام آرام به سمت مغازه حرکت کردم. چند قدمی بیشتر نرفته بودم که یک پلیس آمد و جلوی من را گرفت و گفت: «ببخشد! هر دو دوچرخه مال شما هستند؟». سریع متوجه شده ام که فکر می کند در حال دزدیدن دوچرخه هستم! شاید اگر از دید او به قضیه نگاه کنیم، با خودش فکر می کرده است که چرا من همزان در حال هدایت دو دوچرخه هستم؟

گفتم: «نه!»

کمی جا خورد.

ادامه دادم: «این یکی مال من است و آن یکی مال همسرم»

پرسید: «همسرت کجاست؟»

گفتم: «رفته است مغازه. من دارم دوچرخه را به سمت مغازه می برم تا به او تحویل دهم»

گفت: «ببخشید. اگر می شود به من نشان دهید که شما می توانید قفل هر دو دوچرخه را باز کنید. اگر توانستید هر دو قفل را باز کنید...» فهمیدم که می خواهد مطمئن شود هر دو دوچرخه مال خودم است.

من هم خندیدم و گفتم: «بلی حتما». قفل را یک دور باز و بسته کردم که به او نشان دهم کلید هر دو را دارم.

او هم لبخندی زد و گفت:‌ «واقعا عذر می خواهم. بفرمایید»


تا به حال شده است پلیس از شما عذرخواهی کند؟

برچسب‌ها: انگلستان، خاطره، فرهنگ، اروپا، دانشجو، سفر، کنفرانس


ابزار امتیاز دهی



جمعه 5 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 08:50

846. سفارت آلمان در هنگ کنگ


چند هفته پیش به سفارت آلمان در هنگ کنگ مراجعه کرده بودم (برای گرفتن ویزا به هدف شرکت در یک کنفرانس در اروپا). مدارک را تحویل دادیم و به ما گفتند که باید منتظر بمانیم تا جواب دهند. دو-سه هفته گذشت که به تلفن ما زنگ زدند و گفتند که می خواهند با ما حضوری صحبت کنند. ما هم رفتیم ببینیم حرفِ حسابشان چیست.


بعد از چند دقیقه صحبت با یک آقا و خانم (از پشت شیشه) متوجه شدیم که این ها فقط می خواهند به ما گیر بدهند. یعنی نه منطقی به حرفشان است، نه مفهوم و دلیلِ خاصی. هدف این دو آدم فقط این است که ما را اذیت کنند.


نشان به این نشان که وسط صحبت هایش گفت: "ببینم! تو که دانشجوی رشته ی فلسفه هستی، چرا می خواهی برای کنفرانس محیط زیست بروی اروپا؟!"

من دهانم باز مانده بود. گفتم: "چی!؟ من دانشجوی فلسفه ام؟؟؟؟؟؟؟"

گفت: "بله! این جا در نامه ی دانشگاهت نوشته Doctor of Philosophy..."

نمی دانستم باید بخندم، گریه کنم، یا یک مشت بکوبم توی شیشه. با خنده گفتم: "این یعنی دکترا. مگر نشنیده اید که می گویند PhD در فلان رشته؟ من دکترای محیط زیست (مهندسی شیمی) دارم می گیرم. چرا به خط بعدی نامه دقت نمی کنید که نوشته: PhD in Chemical Engineering"


ای خداااااااااااا از دست روزگار که ما باید به اینا جواب پس بدیم!

برچسب‌ها: اروپا، کنفرانس، دانشجو


ابزار امتیاز دهی


<< 1 2 3 >>