X
تبلیغات
رایتل

301040 وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً...

و با موسى 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با 10 شب تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش 40 شب تمام شد... اعراف142


جمعه 7 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 22:31

883. بهترین آب و هوای ایران در کدام شهر است؟


سلام بر دوستان


با اجازه ی دوستان در هفته ای که گذشت با خانواده برای مسافرت رفته بودیم شمال کشور (سمت نوشهر). بی رودربایستی بگویم: هوای شمال کشور به نظر من خیلی بد است؛ هم شرجی است و هم بیش از حد گرم. با تجربه کردن این هوای بد، به فکر فرو رفتم. تازه عجیب تر این است که قطار قطار ماشین در ترافیک چندین ساعته خودشان را به مهلکه می اندازند تا به سمت این هوا بروند! عجیب نیست؟ ما خوب برنامه ریزی کرده بودیم و به ترافیک ها نخوردیم، ولی در راه برگشت ماشین هایی را دیدیم که حدس می زنم حداقل 8 یا 9 ساعت برای رسیدن به شمال کشور در ترافیک گیر خواهند کرد. واقعا ناراحت کننده است. بعید می دانم دیگر به این زودی ها برای تفریح به آن سمت ها بروم.


دوستان که اطلاع دارند کمک کنند لطفا: مگر جای بهتری در کشور از لحاظ آب و هوایی نیست؟ یعنی جایی که سرد نباشد (بر خلاف آذربایجان یا ایلام) و شرجی نباشد (بر خلاف چالوس و محمودآباد) یا گرم و خشک نباشد (بر خلاف یزد و اصفهان)؟ آیا کشور ایران با این عظمت، شهری دارد که در آن دمای هوا در طول سال از محدوده 10 الی 27 درجه خارج نشود، با بارنگی کافی و هوایی غیر شرجی؟ دوستانی که در کشور بیشتر از ما سفر کرده اند کمک کنند لطفا. اگر این چنین شهری می شناسید، مقصد سفر بعدی بنده خواهد شد!


قربان شما

علیرضا

برچسب‌ها: ایران، سفر


ابزار امتیاز دهی



سه‌شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 16:00

874. گنجینه آمودریا / ترجمه متن استوانه منشور کوروش


هر ایرانی حتما در زندگی اش حداقل یک بار اسم این منشور کوروش را شنیده است. همان منشوری که محمدرضا شاه به عنوان قطعه ی مرکزی جشن های 2500 ساله اش انتخاب کرده بود. همانی که شبیه یک استوانه ی افقی است و روی آن حکاکی شده است. بعضی می گویند اولین منشور حقوق بشر است و این حرف ها.


جای شما خالی چند روز پیش فرصتی شد که همراه دوستان و خانواده که موزه ی بریتانیا در لندن برویم و این قطعه که حدود 150 سال پیش کشف شده است را از نزدیکی ببینیم. اولین چیزی که به ذهن آدم می رسد این است که چرا این همه قطعه از تاریخ ما دست این انگلیسی هاست؟ (منشور کوروش توسط هرمزد رسام که فردی آسوری بود کشف شد و به انگلستان انتقال یافت). البته موزه ی بریتانیا فقط این طور نیست. موزه های مهم دیگر دنیا هم همین گونه اند. وقتی برای اولین بار به موزه ی لوور هم رفتم، همین حس را داشتم. چرا این همه قطعه ی مهم تاریخ ما دست این فرانسوی هاست؟



خلاصه موزه را گشتیم و گشتیم تا آخر توانستیم این منشور را در یک سالن طبقه ی سوم پیدا کنیم. جالب این که در کنار همین منشور (کمی آن طرف تر)‌ چند قطعه از یک گنج طلایی ایرانی است که تبلیغات موزه بیشتر به سمت آن ها است. من اصلا اسم این گنج که به فارسی «گنج آمودریا» یا «گنجینه جیحون» نامیده شده است را هم تا به حال نشنیده بودم. ولی موزه آن قدر برای این گنجینه تبلیغ کرده است و عکس هایش را به در و دیوار زده است که بیشتر کسانی که وارد سالن می شوند دنبال دیدن آن قطعات طلایی هستند تا این منشور. ظاهرا از نظر مدیران موزه بریتانیا آن قطعات ارزش تاریخی بیشتری از این منشور دارند. ما که بیشتر تحت تاثیر فضا و جو ایران بوده ایم، بیشتر علاقه داشتیم این منشور را ببینیم. آدم کمی به فکر فرو می رود. نکند واقعا این منشور آن قدرها که در ایران می گویند مهم نیست؟


نکته ی جالب دیگر این است که موزه ی بریتانیا یک لیست از 100 قطعه ی مهم که در آن وجود دارد ارائه داده است. و متاسفانه اسم این منشور در بین آن 100 قطعه هم یافت نمی شود. گنجینه ی آمودریا نه تنها در آن لیست 100 قطعه قرار دارد، بلکه دم در موزه نوشته است که اگر فقط یک ساعت بیشتر وقت ندارید که در موزه بگذرانید، دیدن گنجینه ی آمودریا را از دست ندهید (یعنی اگر وقت دارید فقط چند قسمت محدود را ببینید، بهتر است یکی از آن ها این گنجینه باشد).


خلاصه، ما به سرغ منشور رفتیم و آن را دیدیم. اندازه اش خیلی بزرگ نیست (به عنوان مثال از یک بتری نوشابه خانواده کوچک تر است). ولی واقعا جالب است که یک قطعه توانسته باشد هزاران سال دوام بیاورد. حیرت آور است. میلیون ها بشر آمده اند و رفته اند و از خود یادگاری هایی این چنینی به جا گذاشته اند. دنیا در حال گذر است و همان طور که پیشینیان آمدند و رفتند، ما هم روزی خواهیم رفت. دیدن این گونه قطعات آدم را غرق در فکر می کند. به گذشته فکر می کند و آینده. انسان از کجا آمده است و به کجا می رود؟


در زیر منشور توضیحاتی در مورد آن نوشته بود و قسمتی از متن را ترجمه کرده بود. با خودم فکر کردم، چه عجیب است که در ایران انقدر راجع به این منشور صحبت می شود، ولی تعداد بسیار کمی از مردم هستند که می دانند اصلا روی آن چه چیز نوشته شده است! پس تصمیم گرفتم که وقتی فرصت پیدا کردم، ترجمه ی متن روی منشور را برای دوستان نقل کنم، تا شما هم بتوانید بیشتر و بهتر با آن فضای تاریخی ارتباط برقرار کنید. این شما و این هم ترجمه ی متن منشور کوروش (منبع) به همراه تصویر استخراج شده ی متن:



خط 1. «کورش» (در متن بابلی : «کو - رَ - آش»)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه «بـابـِل»(با - بی - لیم)، شاه «سـومـر»(شو- مـِ - ری) و «اَکـَّد»(اَ‌ک - کـَ - دی - ای)، ...

خط 2. ... همه جهان.

خط 3. ... مرد ناشایستی به فرمانروایی کشورش رسیده بود.

خط 4. او آیین‌های کهن را از میان برد و چیزهای ساختگی به جای آن گذاشت.

خط 5. معبدی بَدلی از نیایشگاه «اِسَـگیلَـه»(اِ- سَگ - ایلَـه) برای شهر «اور»(او - ریم) و دیگر شهرها ساخت.

خط 6. او کار ناشایست قربانی کردن را رواج داد که پیش از آن نبود ... هر روز کارهایی ناپسند می‌کرد، خشونت و بدکرداری.

خط 7. او کارهای ... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زنـدگی مـردم دخالت می‌کرد. اندوه و غم را در شهرها پراکند. او از پرستش «مَـردوک»(اَمَـر - اوتو) خدای بزرگ روی برگرداند.

خط 8 او مردم را به سختی معاش دچار کرد. هر روز به شیوه‌ای ساکنان شهر را آزار می‌داد. او با کارهای خشن خود مردم را نابود می‌کرد ... همه مردم را.

خط 9. از ناله و دادخواهی مردم، «اِنلیل / ایـلـّیل» خدای بزرگ (= مردوک) ناراحت شد ... دیگر ایزدان آن سرزمین را ترک کرده بودند.

خط 10. مردم از خدای بزرگ می‌خواستند تا به وضع همه باشندگان روی زمین که زندگی و کاشانه شان رو به ویرانی می‌رفت، توجه کند. مردوک خدای بزرگ اراده کرد تا ایزدان به «بابـِل» بازگردند.

خط 11. ساکنان سرزمین «سومِـر» و «اَکـَّد» مانند مردگان شده بودند. مردوک به سوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.

خط 12. مردوک به دنبال فرمانروایی دادگر در سراسر همه کشورها به جستجو پرداخت. به جستجوی شاهی خوب که او را یاری دهد. آنگاه او نام «کورش» پادشاه «اَنـْشان»(اَن - شـَ - اَن) را برخواند. از او به نام پادشاه جهان یاد کرد.

خط 13. او تمام سرزمین «گوتی»(کو - تی - ای) را به فرمانبرداری کورش درآورد. همچنین همه مردمان «ماد»(اوم - مـان مَـن - دَه) را. کـورش با هر «سیاه سر» (منظور همه انـسان‌ها) دادگرانه رفتار کرد.

خط 14. کورش با راستی و عدالت کشور را اداره می‌کرد. مردوک، خدای بزرگ، با شادی از کردار نیک و اندیشه نیکِ این پشتیبان مردم خرسند بود.

خط 15. او کورش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد؛ در حالی که خودش همچون یاوری راستین دوشادوش او گام برمی داشت.

خط 16. لشکر پر شمار او که همچون آب رودخانه‌ای شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگ افزارها در کنار او ره می‌سپردند.

خط 17. مردوک مقدر کرد تا کورش بدون جنگ و خونریزی به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلایی ایمن داشت. او «نـَبـونـید»(نـَ - بو - نـَ- اید) شاه را به دست کورش سپرد.

خط 18. مردم بابل، سراسر سرزمین سومر و اَکـَّد و همه فرمانروایان محلی فرمان کورش را پذیرفتند. از پادشاهی او شادمان شدند و با چهره‌های درخشان او را بوسیدند.

خط 19. مردم سروری را شادباش گفتند که به یاری او از چنگال مرگ و غم رهایی یافتند و به زندگی بازگشتند. همه ایزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.

خط 20.منم «کورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابـِل، شاه سومر و اَکـَّد، شاه چهار گوشه جهان.

خط 21. پسر «کمبوجیه»(کـَ- اَم - بو - زی - یَه)، شاه بزرگ، شاه «اَنـْشان»، نـوه «کـورش»(کـورش یکم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبیره «چیش پیش» (شی - ایش - بی - ایش)، شاه بزرگ، شاه اَنشان.

خط 22. از دودمانی کـه همیشه شاه بوده‌اند و فرمانروایی اش را «بـِل / بعل» (بـِ - لو) (خداوند / = مردوک) و «نـَبـو»(نـَ بو) گرامی می‌دارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند. آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم؛

خط 23. همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم. مَردوک دل‌های پاک مردم بابل را متوجه من کرد، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

خط 24. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.

خط 25. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد ... من برای صلح کوشیدم. نـَبونید، مردم درمانده بابل را به بردگی کشیده بود، کاری که در خور شأن آنان نبود.

خط 26. من برده داری را برانداختم. به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. مردوک از کردار نیک من خشنود شد.

خط 27. او بر من، کورش، که ستایشگر او هستم، بر پسر من «کمبوجیه» و همچنین بر همه سپاهیان من،

خط 28. برکت و مهربانی اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم. به فرمان مَردوک همه شاهانی که بر اورنگ پادشاهی نشسته اند؛

خط 29. و همه پادشاهان سرزمین‌های جهان، از «دریای بالا» تا «دریای پایین»(دریای مدیترانه تا دریای فارس)، همه مردم سرزمین‌های دوردست، همه پادشاهان «آموری»(اَ - مور - ری - ای)، همه چادرنشینان،

خط 30. مـرا خراج گذاردند و در بابل بر من بوسه زدند. از ... تا «آشـور» (اَش - شور) و «شوش» (شو - شَن)

خط 31. من شهرهای «آگادِه»(اَ - گـَ - دِه)، «اِشنونا»(اِش - نو - نَک)، «زَمبان»(زَ - اَم - بـَ - اَن)، «مِتورنو»(مـِ - تور - نو)، «دیر»(دِ - ایر)، سرزمین «گوتیان» و شهرهای کهن آن سوی «دجله»(ای - دیک - لَت) که ویران شده بود را از نو ساختم.

خط 32. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی که بسته شده بود را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم. خانه‌های ویران آنان را آباد کردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم.

خط 33. هم چنین پیکره خدایان سومر و اَکـَّد را که نـَبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودی مَردوک به شادی و خرمی،

خط 34. به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم، بشود که دل‌ها شاد گردد. بشود، خدایانی که آنان را به جایگاه‌های مقدس نخستین شان بازگرداندم،

خط 35. هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگانی بلند باشند. بشود که سخنان پر برکت و نیک خواهانه برایم بیابند. بشود که آنان به خدای من مَردوک بگویند: «به کورش شاه، پادشاهی که تو را گرامی می‌دارد و پسرش کمبوجیه جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.»

خط 36. بی گمان در روزهای سازندگی، همگی مردم بابل، پادشاه را گرامی داشتند و من برای همه مردم جامعه‌ای آرام فراهم ساختم. (صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم) ...

خط 37. … غاز، دو اردک، ده کبوتر. برای غازها، اردک‌ها و کبوتران…

خط 38. ... باروی بزرگ شهر بابل بنام «ایمگور-اِنلیل»(ایم - گور - اِن - لیل) را استوار گردانیدم ...

خط 39.... دیوار آجری خندق شهر را،

خط 40 ... که هیچ یک از شاهان پیشین با بردگان ِبه بیگاری گرفته شده به پایان نرسانیده بودند؛

خط 41. ... به انجام رسانیدم.

خط 42. دروازه‌هایی بزرگ برای آن‌ها گذاشتم با درهایی از چوب «سِدر» و روکشی از مفرغ...

خط 43. ... کتیبه‌ای از پادشاهی پیش از من بنام «آشور بانیپال»(آش - شور - با - نی - اَپ - لی)

خط 44. ...

خط 45. ... برای همیشه!

برچسب‌ها: ایران، تاریخ، انگلستان، سفر


ابزار امتیاز دهی



چهارشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 20:07

869. دوچرخه دزدی


همانطور که می دانید، استفاده از دوچرخه در اکثر کشورهای اروپایی یک امر کاملا عادی است و بسیاری از مردم برای حمل و نقل از دوچرخه استفاده می کنند. مثلا یکی از استادهای خود ما امروز با دوچرخه آمده بود و هنگامی که دوچرخه اش را به میله های جلوی دانشکده می بست خوش و بش کردیم. درست است که اینجا یکی از پرپرستیژترین موسسات علمی دنیا است، ولی به جرات می گویم که هیچ کدام از دانشجوها و یا اساتید دانشگاه کمبریج دوچرخه سواری را عار نمی دانند. خلاصه، دوچرخه سوار اینجا زیاد است. در عین حال، اینجا دزدیده شدن دوچرخه ی آدم هم چیز عجیبی نیست. معمولا هر کس دوچرخه دارد یک قفل خوب هم برایش می خرد که هر جا رفت آن را ببندد.


چند روز پیش با همسر گرامی رفته بودیم مرکز شهر برای خرید. از شانس ما، یک جشنواره در سطح کل شهر در حال برگزاری بود و خیابان ها شلوغ بودند. پلیس هم در خیابان ها پرسه می زد که نظم جشنواره را برقرار کند. (جشنواره در واقع یک رویداد علمی عمومی بود که طی آن همه ی دانشکده ها درهای خودشان را به مردم عادی شهر باز کرده بودند و افراد با خانواده هایشان برای دیدن جزئیات درون دانشگاه می آمدند. خیلی از افراد با کودکان آمده بودند و دانشکده ها هم از آن ها استقبال کرده و سعی می کردند آن ها را به علم علاقه مند کنند). جزئیات جشنواره بماند برای بعد.


همسر گرامی با من به دانشکده آمد و دوچرخه هایمان را کنار هم جلوی دانشکده به میله بستیم. بعد از من جدا شد و به سمت یکی از مغازه ها رفت. من هم به داخل دانشکده رفتم و قرار شد وقتی آزمایش هایم تمام شد، او را در نزدیکی مغازه ببینم. خلاصه آزمایش های من به اتمام رسید. از دانشکده بیرون آمدم و قفل دوچرخه ها را باز کردم. مغازه ای که قرار بود همسر را در آن ببینم مقداری فاصله داشت، پس مجبور شدم هر طور شده هر دو دوچرخه را تا در آن مغازه ببرم. کمی سخت بود ولی با یک دست هر کدام را گرفتم و آرام آرام به سمت مغازه حرکت کردم. چند قدمی بیشتر نرفته بودم که یک پلیس آمد و جلوی من را گرفت و گفت: «ببخشد! هر دو دوچرخه مال شما هستند؟». سریع متوجه شده ام که فکر می کند در حال دزدیدن دوچرخه هستم! شاید اگر از دید او به قضیه نگاه کنیم، با خودش فکر می کرده است که چرا من همزان در حال هدایت دو دوچرخه هستم؟

گفتم: «نه!»

کمی جا خورد.

ادامه دادم: «این یکی مال من است و آن یکی مال همسرم»

پرسید: «همسرت کجاست؟»

گفتم: «رفته است مغازه. من دارم دوچرخه را به سمت مغازه می برم تا به او تحویل دهم»

گفت: «ببخشید. اگر می شود به من نشان دهید که شما می توانید قفل هر دو دوچرخه را باز کنید. اگر توانستید هر دو قفل را باز کنید...» فهمیدم که می خواهد مطمئن شود هر دو دوچرخه مال خودم است.

من هم خندیدم و گفتم: «بلی حتما». قفل را یک دور باز و بسته کردم که به او نشان دهم کلید هر دو را دارم.

او هم لبخندی زد و گفت:‌ «واقعا عذر می خواهم. بفرمایید»


تا به حال شده است پلیس از شما عذرخواهی کند؟

برچسب‌ها: انگلستان، خاطره، فرهنگ، اروپا، دانشجو، سفر، کنفرانس


ابزار امتیاز دهی



سه‌شنبه 10 دی‌ماه سال 1392 ساعت 03:36

855. امشب می آیم ایران


سلام به همگی.


بعد از غیبت صغری، امشب به امید خدا برای مدت یک ماه به میهن باز می گردم.

حتما با من تماس بگیرید. خوشحال می شوم صدای تک تکِتان را بشنوم.


ع.ب.


برچسب‌ها: ایران، سفر


ابزار امتیاز دهی



جمعه 14 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 14:22

833. سفر به پکن - میدان تیانامن


با اجازه ی دوستان فردا صبح روانه ی پکن و همچنین شهر تیانجین خواهیم بود. به مناسبت این سفر، یک قطعه از تاریخ که به نظرم جالب آمد را با شما به اشتراک می گذارم:


به صورت سنتی، جامعه ی چین یک جامعه ی فئودالی (ارباب رعیتی) بوده است. در سال 1949 کشور نوین "جمهوری جلق چین" توسط مائو رسما پایه گذاری شد، و اعلام شد که این کشور قرار است از پیشینه ی امپریالی خودش منفک باشد و یک جامعه ی سوسیالیست برای عموم مردم پایه گذاری کند. در همین سال، ساختن بزرگترین میدان جهان به وسعت بیش از چهارصدهزار متر مربع (400000) شروع شد. هدف از ساختن این میدان، درست کردن مکانی بود تا "خلق" بتوانند در آن گرد هم بیایید.

به گفته ی یکی از معمارهای این بنا: "پکن قدیم معکس کننده ی یک نظام ارباب رعیتی بود... نیاز بود که ما آن را تغییر دهیم، ما می بایست (با تاسیس این میدان) پکن را تبدیل به پایتخت کشور مردم-محور چین می کردیم"


میدان تیانامن:

برچسب‌ها: چین، سفر، تاریخ


ابزار امتیاز دهی